نسخه پرداز گمراه شده بخش نخست دفتر اول مثنوی
مولانا در این بخش، از رسیدن به دانش ایزدی و یا علم لدنی میگوید.
همانگونه که مولانا در بخش پیشین قول داده بود، در این بخش به پیر خرابات، ابناء بنا، شمس، شمع آسمان، رسول نور، یار غار اهورامزدا، پیر دانا و یا زرتشت بیشتر پرداخته و از دانش ایزدی و یا آن علم بزرگی که خداوند به زرتشت داده بود، سخن میگوید. و تاکید میکند که این دانش را ایزد یکتا به هر کسی نمیدهد. چراکه هر کسی جنبه داشتن این دانش را ندارد. و اینکه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر میخواهد و مرد کهن. (۱)
در این بخش آمده است که، در داستان راستان و یا تاریخ پارسیان و یا پارسایان آریائی میخوانیم، هنگامیکه زرتشت بزرگ به دانش اهورامزدا و یا علم لدنی نورانی گشت، پس اوستآ را نوشت، تا برای مردم چراغ راه انسانی زیستن گردد. این کتاب مقدس که شامل تمامی دانش های حال و گذشته و آینده میباشد، هزاران سال موجب سعات آدمیان گشته و تمامی کتب علمی و تاریخی و جغرافیائی و نجوم و ادبیات و موسیقی و فلسفه ووو، که تاکنون نوشته و در اختیار بشر قرار داده شده، از روی این کتاب کپی شده است.
در انتشار و گسترش اوستآ، بسیاری از نویسندهگان و ادیبان و دانشمندان پارسی، بودند که با تلاش همه جانبه، اوستا را که شامل بیش از چند صد جلد کتاب میشد، را نسخه برداری کرده و آنرا چاپ و نشر داده اند. این افراد پس از مدتی آنچنان تحت تاثیر گفتار اوستآ که تماما به شکل موسیقی و شعر و ترانه بازگو شده است، قرار میگرفتند که خود نورانی شده و به گروه موبدان و مگوسها و مغانهای زرتشتی درآمده و خود الگو و آئینه «یزدان جویان» میگشتند. و به زبان امروزی خود بودا ( بود + آ ) میشدند. یعنی بمقام «آ» که همان انسان است، درآمده و از دو پا بودن نجات مییافتند.
در مورد واژه آدم هم همین صادق است، آ + دم، یعنی انسان + دم الهی. اوستآ هم از سه واژه پارسی «او + است + آ » تشکیل شده که بمعنای شهادت بوجود زرتشت و اینکه او تنها «آ» و یا آدم تمامی تول تاریخ بشر بوده است، میباشد.
در این بخش مولانا با توسل به داستان یکی از این بازنویسان اوستا که بسبب نورانی شدن، به مقداری از دانش لدنی دست یافته و بجهت این دانش خود را برتر از دیگران دانسته و منم میزند، و بدلیل منم زدن، روزگارش تباه میگردد، میپردازد.
حقیقت دیگری را که مولانا برای خوانندهگانش بازگو میکند، این است که، هنگامیکه میگوئیم خدا، بخشنده و مهربان بی مرز است، باید اینرا نیز بپذیریم که این بی مرزی در ویژگیهای دیگر او هم اعتبار دارد. یعنی این انرژی بزرگ که آدمی را توانا به دستیابی به ستارهگان میکند، میتواند هم او را به خاک تبدیل سازد.
همه چیز در او تا بینهایت تعریف میگردد.
نکته دیگر در همین رابطه، واژه «من» است که شرح مختصری را باید درباره اش گفت و آن اینست که تنها در زبان شگفت انگیز پارسی است که ایرانیان خود را «من» میخوانند. واژه «من» به معنی آدم و انسان است و در اکثر زبانهای دنیا با همین تلفظ و معنا مورد استفاده است. ولی در دنیا فقط ایرانیان «من» ختاب میشوند.(۲)
و «منم زدن» یعنی خود را تنها و بدون خدا معرفی کردن، که گمراهی و کفر است، چرا که آدمی از خدا جدا نیست.
معنی واژه «تو» یعنی نقشی که روبروی «من» ایستاده و قرار دارد. که اگر بخواهم درباره این دو واژه بنویسم روزها بدرازا میکشد. پارسی شگفت انگیز است.
گمراه شدن بازنویس اوستآ به سبب آنک پرتو وحی بر وی زد و آن آیت را از پیش بخواند و گفت پس من هم محل وحی هستم و اهورامزدا با من هم سخن گفته است.
پیش درآمد داستان:
داستان زیر دربارهٔ یک پرهیزگار بازنویس و یا نسخه پرداز اوستای مقدس است، که او درضمن بازنویسی اوست آ، دچار کمال همنشین گشته و دانا میگردد. و از مطالب جلوتر آن آگاهی مییابد. و به سبب چنین دانشی که از آن بهرمند میگردد، دچار توهم شده و گمراه میگردد و میکوشد خود را بجای حضرت زرتشت قرار دهد و ادعا میکند که حقیقت وحی در درون او هم هست. اما در نهایت به دشمنی با زرتشت میپردازد. بزرگ موبدان به او هشدار میدهد که اگر در او نوری برخاسته بود، پندار و گفتار و کردار او اینگونه نمیشد و اینکه حقایق مانوی عمیقتر از ظواهر آن هستند. و با خواندن و نوشتن و حتی حفظ کردن جمله جمله آن در خانه های حافظه، آدمی زرتشت نمیشود.
چراکه فقط یک آدم کاملا طبیعی به دم الهی دست میابد. آدم طبیعی یعنی چی؟ یعنی همانی که هست را پذیرفته، چه از نظر درونی چه بیرونی، و سعی نمیکند نقش بازی کند و گونه دیگری باشد. درست مانند انمال ( مال و یا حیوانات). مولانا در جائی همین مطلب را اینگونه میفرماید: «من با یک نسخه از تو روبرو هستم. همانکه اجازه میدهی از تو ببینم. با «منِ واقعی» تو، حتی خودت هم روبرو نیستی و روبرو نمیشوی»
نکته تاریخی این بخش این است که تا پیش از دانشمند بزرگ ایران «آراد کبیر» که اوستا را از شر چنین متوهم هائی نجات داد، تعداد قابل توجهی از این نسخه بردارها و رونویسها بودند که با تاثر از پاکی اوستآ به مقدار کمی از حکمت و دانائی دست یافته و بدین سبب خود را برتر از دیگران دانسته و در بدترین حالت، توهم پیامبر بودن یافته و مدعی ارشاد مردم شده و هم خود و هم دیگران را گمراه ساخته و در آئین بهی بدعت بجا گذاشتند. در زمان کیخسرو انوشیروان عادل، او که امپراتور جهان بود متوجه این خطر بزرگ شد، پس از آراد حکیم خواست که به این گمراهی پایان داده و مردم را از شر این شارلاتانها نجات دهد.
در پایان این بخش مولانا به خطرات گمراهی از «آئین به» هشدار داده و لزوم پایبندی و پیروی از آئین بهی و راستین تأکید میکند و بر خودشناسی و بازگشت به حقیقت یزدان تأکید دارد.
پیش از آراد یکی نساخ بود
کاو به نسخ «اوست آ» جد مینمود
در زمان پیش از آراد و یا اردو (دانشمند بزرگ دنیای بشریت و ایران که اوستآ را از تحریف نجات داد) یک نسخه بردار و رونویس ماهری بود که خط و سخن را به شیوه ویژه ای میآرائید و با دقت و زیبایی اوستا را رونویسی میکرد.
نساخ یعنی نسخه پرداز و رونویس.
چون نبی از وحی فرمودی سبق
او همان را پا نبشتی بر ورق
تمامی آنچه در اوستآ مقدس توسط زرتَشت (تشت نور، مهر، شمس و خورشید) نوشته شده بود، او بدون یک کلمه کم یا بیشتر رونویسی میکرد.
پرتو «اوست آ» بر وی تافتی
او درون خویش حکمت یافتی
تا اینک کمال همنشین در وی اثر کرد و رونویسی از اوستا اورا تا بدانجا کشاند که هم اسرار آنرا میفهمید و هم بخشهائی را که هنوز رونویسی نکرده بود، میدانست. یعنی نور بر او تابید و او در درون خود به حکمت و دانایی و کمی دانش ایزدی دست پیدا کرد.
این و آن حکمت بفرموده رسول
زین قدر گمراه شد آن بو فضول
این نسخه پرداز، یکروز بخود آمده و دید که صاحب حکمت و دانائی و فهم اوستا شده و هرچه شمس و یا رسول نور گفته( این و آن حکمت) او بخوبی میداند. پس بخود مغرور گشته و گمراه شده و ادعای زرتشت و یا شمس بودن کرد.
فضول بمعنی کسی است که در اموری دخالت کندکه در حد و یا حق او نیست.
کانچه میگوید رسول بس منیر
مر مرا هست آن حقیقت در زمیر
و ادعا کرد که هر آنچه شمس و یا آن رسول بسیار نورانی (بس منیر) و یا پیامبر نور و یا حضرت زرتشت، گفته است، من هم بخوبی میدانم. پس اسرار بر من هم فاش گشته است. واژه «زمیر» بمعنی و چم، بخوبی و به نیکوئی، است. و زمیر ناخود آگاه، یعنی بخش نیکوئی که آدمی از آن بیخبر و از وجودش نا آگاه است. دم الهی.
پرتو اندیشهاش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول
ادعای شمس بودن و اندیشه های گمراه و تباه، از ایندست، کار خود را کرد و آن شمع کوچک که بتازگی در درونش روشن شده بود، با تندباد تباهی، خاموش گشت. و پندار نادرست و کژ موجب کوچکی جانش گشت.
پرتو آن ناگهش بر دل نتافت
در درون خویشتن واجی نیافت
و چون پرتو شمع وجودش خاموش گشت و پرتو نور از درونش رخت بربست، دیگر چیزی برای گفتن و فخر فروشی و گنده گوئی و بیان دانائی نیافت. واج یعنی سخن بگزاف و لاف. حرف. و به کسی که واج و یا حراف است میگویند، وراج و وراجی کردن.
هم ز نساخی بر آمد هم ز دین
دژمن نور و صفا شد پر ز کین
هم از کار رونویسی بیرون رفت، یعنی بیرونش کردند چون بی جنبه گی و هاری نمود و دیگر شایسته تماس با اوستای مقدس نبود، و هم بسبب ناکامی و باخت، وجودش پر از نفرت و خشم و کین شد و به دژمنی با رسول نور و آئین بهی و شمس پرداخت. که گفته اند مرز بین عشق و نفرت به اندازه یک تار مو است. عاشق دیروز شمس دژمن امروز شمس گشت.
موبدی فرمود، کای کافر کنود
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟
موبدی از موبدان به او گفت ای ناسپاس، اگر واقعا تو از چشمه نور یزدان بهرمندی، و علم لدنی یافته ای، چرا اکنون خاموش و تباه و نادان گشته ای؟
کنود یعنی ناسپاس، حق نشناس، آنکه کفران نعمت کند، نمککور.
مثلا، خداوند، پادشاه جهان را از وجود ناسپاسان و حقناشناسان و کفار کنود آسوده داراد. حمله آرند از عدم سوی وجود، در قیامت هم شکور و هم کنود. مولانا
گر تو چشم نور یزدان بوده ای
اینچنین آب سیه نگشوده ای
تو اگر از چشمه نور یزدان نوشیده بودی، اینک گمراهی و پلیدی و تباهی (آب سیه) را بر روی مردم نمی گشودی و رواج نمیدادی.
اکنون چنین تلخ آب و پر از خشم و کین و نفرت نمیگشتی. مولانا همین مطلب را در دفتر چهارم تکرار میکند، آنجا که میگوید:«کو نشان پاکبازی، ای تُرُش؟ بوی لاف کژ همیآید خمُش، سد نشان باشد درون ایثار را، سد نشان است نیکوکار را» و یکی از نشانه های انسان نیکو کردار و یا آنکه از نور درونش آگاه است، دروغ نگفتن است. نیازردن مردم است. نشر نور و عشق و پاکی و درستکاری است. و نشان محکم دیگر او، ایستادن در مقابل ذال و ستمکار و دفاع از حق و حقیقت است. چراکه دفاع از حق یعنی دفاع از خدا، هرچند آن «وجود مقدس» از دفاع بی نیاز است.
چشم دراینجا کنایه از چشمه.
اندرون میسوختش هم زین سبب
توبه بودن می نیارست، این عجب
نسخه پرداز بی جنبه (این عجب) در درون دچار جهنمی از کینه و حقد و حسد شده و در این جهنم که نتیجه ناکامی و حقارت ناشی از خود بزرگ بینی اش بود، میسوخت. و این دوپای ناکام، در درون جهنمی سوزان داشت، و از بیرون از ننگ دروغگوئی و خجالت ناشی از آن نرسته بود. توبه دراینجا یعنی ننگ و عار.
تا که ناموسش به پیش این و آن
نشکند، بر بست از توبه دهان
و نسخه پرداز داستان، برای اینکه نادانی اش آشکار نگردد و مردم به نادانی و بی دانشی او پی نبرند و حماقتش ظاهر نگردد، و اسرارش (ناگوست او)در بین مردم تقس نگردد، خاموشی برگزید. و لب از لب فرو بست. توبه در اینجا یعنی ننگ. و میگوید از ننگ ندانستن، دهان را بست.
نکته دیگری که در اینجا باید تذکر داد واژه «ناموس» است. در زبان شگفت انگیز پارسی واژای ترکیبی بنام «ناگوست» و یا «ناگو است» داریم به معنای راز و آنچه باید پوشیده باشد، و آنچه ناگفتنی است، و در گذشته رازداری درمیان مردم بسیار مهم میبوده است. و این واژ زیبا به کلمه بی ریشه «ناموس» تبدیل شده است. و یا واژه «استاره یاب» که بمعنای یافتن ستارگان است به «استرلاب» که یک واژ بی معنی و من درآوردی است، تبدیل شده است. و تاآخر.
واژگان و درست تر آن «باژگان» پارسی تماما دارای ریشه، معنا و خوش آهنگ و آسان در تلفظ هستند، در حالیکه واژگان تحمیل شده که توسط بیگانگان به زبان شگفت انگیز پارسی تحمیل شده اند مانند خود آنها بی معنا، بد آهنگ و بی ریشه میباشند. و ناقس زبانی و بیسوادی آنها به جد و یا به اشتباه به ایرانیان تحمیل گشته و ما هم مانند ناقس(ناقص)زبانها باژگان پارسی را ادا و بیان میکنیم.
آه میکرد و نبودش آه سود
چون درآمد تیغ و سر را در ربود
و آن بیچاره تا آخر عمر، کارش سوختن و اه کشیدن بود. که سودی هم برایش نداشت. مصرع دوم یعنی تا هنگامیکه مرگ تیغ از غلاف کشید و سرش را زد.
از اینجا میریم که از مولانا بشنویم:
کرده حق ناموس را سد من حدید
ای بسا بسته به بند ناپدید
خداوند اسرار کائنات را بسیار سنگین ساخته و راستی و حقیقت ناگوست های هستی را در صندوقی آهنین پنهان و ناپیدا ساخته است. واژه ناگوست(ناموس) در اینجا یعنی راز کائنات و دانش لدنی. و بطور کلی، ناگوست یعنی اسرار و راز.
اگر بخواهیم دانش ایزدی و یا علم لدنی و یا راز و ناگوست خدا را به تصویر بکشیم، شکل آن اینگونه است که انگار سد من آهن را با یک رشته نخ ناپدید بسته و در فضا رها کرده اند. آدمی سد من آهن را میبیند ولی رشته ای که این سد من آهن را در هوا نگاه داشته، نمیبیند. و آنرا نمییابد. یعنی میداند که دانش ایزدی وجود دارد و در درون آدمی نور و دم الهی قرار داده شده است، اما دستیابی به این دانش و نور ایزدی را نمیداند.
کبر و کفر آنسان ببندد راه را
که نیارد کرد ظاهر آه را
نادانی و خدانشناسی و گمراهی، توان آدمی را در راه رسیدن به این دانش میگیرد و راه را بر او چنان میبندد که حتی یک ذره (یک آه) از آنرا درنمیابد و بر او ظاهر نمیگردد. در معنای ظاهری: دوپا ها حتی نمیدانند منشاء آه چیست.
گفت غُل های تفهم از درون
نیست آن غل ها بر ما از برون (۳)
غل هائی که بر فهم و درک آدمی از کائنات، بسته شدند، از درون آدمی میآید و نه از بیرون. یعنی چی؟ یعنی قوانین تناسخ اجازه نمیدهد که هرکسی به دانش ایزدی مزین و منور گردد.
آن دانش و نوری که در درون آدمی نهفته است و مانند حلقه های آهنین(غل های تفهم) ناگسستنی است، با آنچه که زنجیر وار آدمی را محدود میکند، و فهم و درک کائنات را از او میگیرد، تفاوت بسیاری دارد. غل های تفهم درونی یعنی علم لدنی، که تمامی وجود آدمی را دربر میگیرد، در حالیکه زنجیر های محدود کننده، او را از درون و بیرون نادان میگرداند.
در تصاویری که از حضرت زرتشت کشیده شده، او را مانند نوری که در درون حلقه های مارپیچ و یا فنری و یا همان حلقه های فهم و دانش است، کشیده اند، که کنایه از دانش بی بدیل ایزدی او و یا علم لدنی است.
سد های پشت سر پنهان از او
مینبیند بند را پیش و پس او
تاریخ و سرگذشت زندگانی های پیشین او، و تجربیاتی که داشته، از او پوشیده میشود و درنتیجه چیزی نمیداند و حقایق پیش و پس خود را ندیده و مجبور بتکرار اشتباهات گذشته میشود.
قوانین تناسخ او را از دانستن محروم میکنند.
گمراهی های آدمی، مانند توهم، تقلید بیجا، هر کسی را مرشد و راهنما قرار دادن، منم زدن ووو، موجب محرومیت از علم لدنی شده و درنتیجه او از دانش های گذشته و آینده بیخبر مانده و نادان میماند(می نبیند بند را پیش و پس او)
واژه «بند» در مصرع دوم کنایه از راه راست و حق و حقیقت است.
راه رسیدن به آن سد من آهن و یا دیدن بند پنهانی که این سد من را در فضا نگاه داشته، گذشتن از اعتقادات و گمراهی هائی است که در ذهن آدمی ملکه شده اند و بطور کلی پیروی از شمس و یا رسول نور، حضرت زرتشت است.
رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست
او نمیداند که آن سد قضاست
سدی که رنگ صحرا دارد چیست؟ توفان شن است که مانند دیواری به بلندای دیوار یک سد برخاسته و چشمان دوپاها را کور ساخته و دوپاها حتی نمیدانند از کجا میخورند. و اینچنین سدی را قوانین تناسخ و یا مکافات جنایات«قضا و قدر» مینامند.
شاهد تو، سد روی شاهد است
مرشد تو، سد گفت مرشد است
قوانین تناسخ تو(شاهد تو) سدی است که نمیگذارد، «آئین به» را ببینی و درنتیجه به دنیای دانش ایزدی وارد شوی. دانسته های ملکه شده در ذهن تو (مرشد تو) سدی است که نمیگذارد گفته های مرشد حقیقی(زرتشت) را دریابی.
ای بسا کفار را سودای دین
بندشان ناموس و کبر آن و این
و گاهی کفاری را میبینی که اصلا اهورامزدا را نمیشناسند ولی دارای دانش ایزدی هستند. چطور چنین چیزی امکان دارد؟ چرائی و چگونگی را ابیات بعدی میگویند.
بند پنهان، لیک از آهن بتر
بند آهن را کند پاره تبر
بند و یا راه حق و حقیقت و راستی رفتن، ربطی به دین و خدا داشتن، ندارد. در نتیجه راستی(بند) آنچنان قدرتی دارد که بر هر دین و آئینی، حتی بی دینی و کفر، پیروز میگردد.(بند، آهن را کند پاره تبر)
بند آهن را توان کردن جدا
بند غیبی را نداند کس دوا
راستی میتواند آهن را ازهم بدرد، و راستی یک بند خدائی است که هیچ چیزی نمیتواند آنرا از بین ببرد.
مرد را زنبور اگر نیشی زند
طبع او آن لحظه بر دفعی تند
اگر زنبور کسی را نیش بزند، او بسرعت و بطور طبیعی اقدام به دفع و چاره جوئی میکند.
زخم نیش اما چو از هستی توست
غم قوی باشد، نگردد درد شست
هر درد و زحم و ناخوشایندی درمان و چاره دارد، اما اگر آدمی بخاطر قوانین تناسخ دچار درد و زخم باشد، برایش درمانی نیست.
و اگر همه دنیا جمع شوند و اسرار را بگوش یک دوپا بخوانند، او نه تنها باور نمیکند، بلکه همه را مسخره خواهد کرد و این همان سد و یا توفان شن و یا قوانین تناسخ است که زخم درونی نامیده شده و ناچار و ناگزیر و نادرمان است.
شرح این از سینه بیرون میجهد
لیک میترسم که نومیدی دهد
شرح این حقیقت تلخ را باید داد، ولی از این میترسم که دانستن این حقیقت موجب ناامیدی بسیاری گردد. و بگویند، پس ما هرچه تلاش کنیم بجائی نرسیده و همچنان دچار مکافاتیم. ولی گوش کن ببین در ادامه چه خواهم گفت.
ادامه دارد.
پاورقی
(۱)حضرت زرتشت، دارای القاب و نامهای بسیاری است. از جمله شمس، ماه منور، نور حق، مهر، پیامبر نور، قرآن ، صاحب قرن ووو، است و «قرآن سپنتا» نام دیگر اوستا است.
نوشته اند:«قرآن سِپَنتا، نَسکِ مقدس و نَسکِ آسمانى، آورنده اش پیامبر کیازند زرتشت است. قرآن نَسکى سرشار از درس ها و نشانه هاست. نَسکى سرشار از راستى، نیکى، بینش ژرف، دانشی عظیم، پرهیزگارى و گوهره انسانسازی است.»
دیگر نامها، سعودی یعنی از کوه بالا رونده،
(۲)فقط در لهچه های ناقص است که واژه «من» گونه ای دیگری تلفظ میگردد. مثلا، در عربی به «من» کلمه «انا» گفته میشود.
(۳) واژه پارسی غل به معنی حلقه و توق آهنین است و جمع غُل ها را زنجیر میگویند. و واژه مرکب «غل و زنجیر»، در گذشته هنگامیکه مجرم خطرناک و روانی را میگرفتند، یک حلقه آهنین بنام غل به گردن و دو مچ دست و دو مچ پای او بسته و سپس با زنجیر دست و پای او را به این حلقه ها میبستند و او را از نظر جسمانی از کار می انداختند، و به اصطلاح میگفتند، او را به غل و زنجیر کشیدند.
معنی زیباوند، این صفت باید در فارسی «زیناوند» نوشته شود. در اوستا مکرر به آن برمیخوریم، بسا این صفت ازبرای خود تهمورث آمده و معنی آن دارنده زین یا مسلح میباشد، چه این صفت از باژه «زئن » که بمعنی سلاح است ساخته شده است او را تهمورث زیناوند میگفتند و زیناوند لقب او بود یعنی تمام سلاح.
از ویژهگیهای نادانان دوپا، حسد، آز، حرص و خوش بینی کورکورانه است.
در جای دیگر میفرماید: «بر بلیس و گول از آن خندیدهای، که تو خود را نیک مردم دیدهای!»

تصویری از کوروش کبیر که «انسان، خدا» بود، یعنی مجهز به علم لدنی و یا دانش ایزدی، و بهمین خاطر توانا به ساخت شگفتیها و عجایب در سراسر دنیا بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر