حکایت یوسف و میهمانی بخش دوم دفتر اول
در این بخش مولانا از «آئین بِه» و یا آئین زرتشت میگوید و تنها راه نجات انسانها از اسارت کره خاک و برآمدن به فلک افلاک و بیرون رفت از برزخ را، پیروی از آئین زرتشت میداند.
پادشاهان را چنین آئین بُود
راستان آئینه خود بین بود
پادشاهان امپراتوری پارسی برای خود آئین و رسم و راه و روشی داشتند که در تاریخ و یا «داستان راستان» ثبت است.(البته ثبت بود تا زمانی که بربرها و وحشیها و مجانین بیابانگرد از تونلها و زیر خاک به بیرون سر نکشیده بودند. و از فرسایشی که بر اثر جنگهای چندین ساله چلیپی و دو جنگ خونبار جهانی در جهان پدیدار گشته بود، نهایت سوء استفاده را نکرده و برای تحمیل خود به مردم دنیا، به تمدن بشری حمله ور نشده، و پس از سلطه وحشیانه بر مال و جان مردم، زمزمه های عاشقانه ابوعبدالله را که زیر گوش بز «اخفش» خود بنام «شمعون» میخواند، بجای تاریخ و دین واقعی بخورد مردم دنیا نداده بودند.)
در تاریخ و یا داستان راستان دنیا، آداب و آئین این پاک نهادان پارسی که اکثرا دانشمند بودند، با جزئیات شرح داده شده است از جمله اینکه در بارگاه و درگاه و دربار پادشاهان پارسی همه نوع افراد از هر پیشه و فن و هنر، حاضر بخدمت می ایستادند. و آداب و ترتیب قرار گرفتن در دربار شاه بدین ترتیب بود
پس ِ پشت ایشان ز جنگاوران
هر آنکس که بود پاک خوی از نژاد کیان
در پشت تخت شاهی، لشگر و دلاوران پارسی و خانواده شاه و آنانکه از نژاد کیان بودند، می ایستادند
پس ِچپ بایستند دستوریان
چو پهلوی چپ دل نشنید بجان
در سمت چپ آنان دولتیان و کارگزاران امور کشور می ایستادند، چرا که این گروه نبض و مسئولیت اداره و زنده ماندن پیکر جامعه را دارا بودند و مانند دل که در پیکر انسانی در سمت چپ قفسه سینه فرار دارد، عمل میکردند.
شریف و قلم دست، بر دست راست
که دستور و خط، ثبت آن دست، راست
نجیبزادهگان و تاریخ نویسان و روزنامه نگاران و دیوانیان و نویسندگان، در سمت راست شاه جای میگرفتند. زیرا که در اکثر انسانها، دست راست و بطور کلی قسمت راست کره مغز جایگاه کردار و نوشتن و فهم و درک و معنا است. در درگاه شاهان پارسی، روزانه نگارانی بود که تمامی لحظات و رویداد های دربار و احوال شاه و کشور و دنیا را نوشته و ثبت میکردند. و نقاشانی که این وقایع را به تصویر میکشاندند. یعنی تاریخ ایران با تمام جزئیات کوچک آن نوشته، بتصویر کشیده شده و ثبت گشته است. ولی این آرشیوها دچار همان سرنوشت آرشیو های زمان خاندان پهلوی شده اند، که پس از فتنه ۵۷ در ایران، و اشغال ایران توسط سخیف ترین دشمنانش، و یا همانهائی که صد سال پیش از فتنه ۵۷، بیش از بیست میلیون ایرانی را با روشهای رذیلانه ویژه خود، مانند دزدیدن گندم و تولیدات کشاورزان ایرانی و ایجاد قحطی مصنوعی و یا ترورهای گروهی، کشته و ایران را ویران و چپاول نموده بودند، این آرشیو ها هم توسط این وحشیهای تازه از بیابان در رفته، یا خمیر و سوزانده شدند و یا بسرقت رفتند.
همه موبدان جای در پیشِ روی
چو آئین جان پاک و یزدان جوی
و موبدان و مگوسها و مغانهای زرتشتی که همگی دانشمند، اخترشناس، جهاندیده، نامور بخرد و دارای پندار و گفتار و کردار نیک بودند، در برابر تخت شاهی جای میگرفتند. چراکه اینها الگو و مرشد شاه و یادآور انسانیت و «دین به، و یا آئین زرتشت پاک» به پادشاه بودند. و مانند آئینه عمل کرده که پادشاه میبایست خود را در برابر انسانیت ببیند و از پندار و گفتار و کردار نیک و آئین زرتشت غافل نشود.
همه حاجبانند این موبدان
بسی پاک اندیش و نوشه روان
مغانها و مگوسها و موبدان زرتشتی پردهداران و آبرو داران بارگاه شاه و بشریت بوده و همواره فروتن و آزاده و پاک و نوشه روان بودند.
همه سینه ها صیقل از ذکر و فکر
که تا خوش پذیرد، دل از نقش بکر
این موبدان، روزگار را در انتشار «آئین به» و سفارش به نیکی میگذراندند، و با گرداندن تسبیح و ذکر و ثنای نیکی و اهورا و نور درون سینه شان، اذهان و اندیشه های خود را از پلیدیها دور نگاه میداشتند. و با پرهیز از پندار های کژ، سینه را مانند آئینه صیقل زده و آنجا را دست نخورده و بکر نگاه داشته، تا پاکان روزگار آنها را الگوی خود قرار داده و اتسانیت را در درون آنان دیده و شناخته و کپی کنند.
هر آن کاو ز نژد کیان زاد و راد
«بِه آئین» جوی پیشِ او سر نهاد
هر آنکس که از نژاد انسان باشد و انسانی زندگی کرده باشد(یعنی مانند گروهی از مردم فقط دو پا نبوده و رفتار بهائم نداشته باشد) و درون خود را با پندار و گفتار و کردار نیک بزرگ و راستین ساخته باشد، هم او در برابر آئین زرتشت تسلیم است.
در معنای ظاهری میگوید، هر که از نژاد نجیب (آریائی) و اصل و نسب نیک و با گهر پاک و خوب زاده شده باشد، او شایسته آئین بِه و یا آئین زرتشت بزرگ است.
نژد بمعنی بزرگوار و نجیب و شریف و خداوند است.
چو عاشق به «آئین بِه» ذات نیک
که صیقل بجان آمد و پاک کیک
چرا که ذات آدمی بطرف نور و پاکی و نیک سیرتی تمایل دارد. (بهمین دلیل همه کس بدنبال خدا میگردند، و هر چیزی را که فکر میکنند، او خداست، میپرستند.) فترت انسان با پیروی از نیکی، و الگو قرار دادن پارسایان (در اینجا موبدان زرتشتی) جان گرفته و بسوی راستی متمایل میگردد.
کیک یعنی مردمک چشم، مردم، آدمی، مردمه، نی نی، منجیک، تخم چشم انسان،عین. مانند:«خشمش آمد و هم آنگه گفت ویک، خواست کو را بر کند از دیده کیک. رودکی»
این بخش تا همینجا قیچی و تحریف شده و در ادامه یک بخش تحریف شده دیگر میآید:
گفت یوسف را بیاور ارمغان
او ز شوق این تقاضا زد فغان
خداوند از آدم پرسید که دست آورد تو چیست، و آدم از خوشحالی فریادی بی اراده زد.
گفت من چند ارمغان جُستم ترا
ارمغانی در نظر نآمد مرا
گفت، من هرچه جستجو کردم، ارمغانی که شایسته تو باشد را پیدا نکردم.
هبه ای را جانب کان چون بَرم
قطره ای را سوی دریا چون بَرم
فکر کردم که تکه ای کوچک از یک گهر را برای معدن آن گهر بردن، مانند یک قطره آب برای دریا بردن است.
قرار دادن هر ارمغانی برای خدا که اصل آفرینش است، مانند این است که دانه ای را به کان و معدن و یا قطره ای را به سوی دریا ببریم. یعنی خدا بی نیاز از همه مادیات است. چراکه او خود هرچه هست و نیست را آفریده است.
زیره را من سوی کرمان آورم
گر به پیش تو دل و جان آورم
در برابر منبع جانها و یا همه جانهائیکه در هست و نیست وجود دارد، یک دل و یک جان چه ارزشی میتواند داشته باشد. مثل اینکه برای کرمانی که در مرکز تولید زیره زندگی میکند، یک دانه زیره ارمغان ببری.
نیست تُخمی کاندرین انبار نیست
غیرِ حُسن تو که آنرا یار نیست
یعنی هیچ آفریده ای وجود ندارد که در انبار آفرینش خداوند نباشد، بغیر از خود او که قرین و نظیر و مانندی ندارد.
لایق آن دیدم که من آئینه ای
پیشِ تو آرم چو نور سینه ای
پس به این نتیجه رسیدم که آئینه ای(آئین به) به محضرت آورم تا تصویر تو ارمغانی از نور و پاکی و بی همتائی باشد. همان نوری که ذره ای از آن در سینه پاکان روزگار و انسان نشسته است.
تا ببینی روی خوب خود در آن
ای تو چون خورشید، شمع آسمان
تا در این «آئین به» و یا آئینه، روی زیبای خود(زرتشت را) بنگری، ای تویی که همانند آفتاب، شمعِ فروزان آسمانی.
من به آئین آرمت ای روشنی
تا بینی روی خود، رادم کُنی
من «آئین به» را در پیش گرفتم تا بدین ترتیب به اصل و یا بتو بپیوندم، برایت آئینه آورده ام تا هرگاه در آن روی زیبایت را دیدی، یاد آفرینش زیبائی خود، یعنی زرتشت کرده و نظر به من اندازی و مانند او خردمندم (رادم) کنی.
راد یک واژه وام گرفته از اوستا است بمعنی خردمند. عاقل. کسی که کار های خوب و شایسته و خردمندانه میکند. حرف «خ» ساکن ابتدای واژه خرد، در پارسی باستان، در زبان پهلوی حذف شده و، راد به معنی کسی که خرد ( رد ) بسیار دارد، میباشد.
پس برون کرد از برش آئینه ای
خوب را باشد «به آئین» بهره ای
پس وقتی آدمی این حقیقت را بفهمد که هیچ راهی نیست بجز راستی، و دریابد که درواقع از خدای خود جدا نیست و چیزی جز تصویری کوچک وکمرنگ از او نیست، و منش خود را پیروی از سه نیک قرار دهد، و یا بطور کلی انسان هنگامیکه پیرو آئین زرتشت باشد، دیگر گمراه نخواهد بود.
از اینجا مولانا میفرماید که نقص و کمبودها با مکمل های خود درست میشوند، و مکمل «انسان ناقص» پیروی از «آئین بِه» و یا آئین زرتشت است. و برای این سفارش خود مثالها میآورد.
آئینه هستی چه باشد، نیستی
نیستی ببین گر تو نادان نیستی
نیستی به وجود هستی شهادت میدهد و دلیل وجود هستی است. اگر مرگ وجود نداشت، زندگی مفهوم نمیافت. پس بیراه نیست که بگوئیم مرگ و یا نیستی، اثبات زندگی و آئینه هستی است.
انسان هر زمان که گرفتار ناشکری، بی حوصله گی و زیبارویانی از ایندست میشود، باید باغ ارم و سرگذشت آدم و زیاده خواهی و درنتیجه خوردن آن دانه گندم ممنوع را بیاد آورد. چون در اینحال، درست در حال و هوای «آدم» و یا پدر بشریت قرار دارد که بخاطر هیج، از همه چیز گذشت. بخاطر یک دانه گندم، همه بهشت را ندید گرفت. یعنی همه هستی خود را بکنار گذاشت، چراکه از نیستی بیخبر بود. پس اگر بدنبال زندگی واقعی هستی باید بدانی که نیستی وجود دارد. اگر بدنبال آینده ای سعادتمند هستی، باید نخست اینرا بدانی که از حال کنونی، بدتر هم میتواند وجود داشته باشد. اگر دنبال زندگی دوباره هستی، ابتدا مرگ را بپذیر.
و یا اگر عدم و یا دیار نیستی را نپذیری یعنی زندگی را رد کرده ای. چون بدون دیار نیستی، هستی وجود ندارد.
سخن از آدم، و یا پدر بشریت و بیراه رفتن او پیش آمد، گفتم این مطلب را هم اضافه کنم که، به آدم نمیشود ایراد گرفت و او را بخاطر پشت پا زدن به بهشت محکوم کرد. چراکه اگر همین الان هم یکی از بهترین و پارساترین انسانها را در دنیا یافته و او را همراه با همسری بسیار زیبا و جذاب، چند سالی در کاخی زیبا که در میان باغی بهشت آسا قرار دارد، خانه و جای دهیم، پس از مدتی انسان پارسا، آنچنان از آن محل بیزار و خسته میشود که هر کاری «یعنی هر کاری» حتی بدترین کارها، را انجام میدهد تا خود را از آنجا و آن قفس طلائی یکنواخت بیرون بکشد.
یکی از گرفتاریهای آدمی همین عادت کردن و کسالت ناشی از آن است. آدما به هرچیزی حتی شکنجه های وحشیانه و ۲۴ساعته آمریکائیها در زندان گوانتانامو عادت میکنند. از طرفی این عادت مانند باتلاق، آدمها را در تول زمان، هر چه بیشتر بدرون خود میکشد تا جائیکه «ترک عادت» موجب مرض میشود. و از سوئی هم، عادت به زندگی یکنواخت و تکراری برای خود شکنجه ای کشنده و روح تباه کن است. این پدیده «عادت» یکی از بزرگترین نقس ها و مشگلات آدمی است. و مانند درب مسجد بدون چاره و ناگزیر است.
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مال داران بر فقیر آرند وجود
چون همانطور که در بیت پیشین گفته شد، هستی را در نیستی میتوان نشان داد. در واقع هستی حقیقی در قیاس با نیستی نمایان میگردد. و بنا به رسم «هر چیز با ناهمتا و یا ضد خود شناخته میشود» ثروتمندان هم با فقرا سنجیده و شناخته میشوند و از آنها متمایز میگردند. مثلا اگر در جامعه همه دارای یک استاندارد مالی یکسان بودند، دیگر دارا و ندار معنا نمیافت و درک نمیشد. پس بیراه نیست تا بگوئیم که فقر، آئینه غناست.
آئینه صافی سیر، خود گشنه است
سوخته هم آئینه آتش زنه است
مثلا سیری راه معالجه و رهائی آدم گشنه است. پس سیر و گشنه، آینه صافی و صادق و مکمل یکدیگر هستند، و همانطوری که آتش از آتشزنه پدید میاید و هر چیز سوخته نمایانگر وجود آتش زنه و آتش است.
نیستی و نقس هر جائی که خاست
راه و آئین بهی، ذات بقاست
براساس اصل فیثاغورث( نام فیثاغورث دانشمند و ریاضیدان بزرگ آلم بشریت، در شاهنامه فردوسی، با نام فریدون شاه آمده است) قضیه برعکس ثابت میشود. یعنی کمال آنجا میدرخشد که نقس(معرب آن نقص است) باشد.
پس هر جا مرگ و نقس باشد، اثبات این مطلب است که زندگی و کمال باید وجود داشته باشد. یعنی آدم ناقس اثبات وجود «آئین به» است و ایندو میبایستی در کنار هم قرار داده شوند تا آدمی آزاد گردد و کامل گردد.
بهر آنکه نیستی پالودگیست
وآنچه این هستی همه آلودگیست
پالودگی آنجا معنا دارد که آلودگی باشد.
و اگر بگوئیم که مرگ موجب از بین رفتن آلودگیها و موجب پالایش و پاکی است، یعنی باید قبول داشته باشیم که مرگ جنبه منفی زندگی نیست و برعکس برای یک شروع تازه، ابتدا باید مرگ را پذیرفت.
چون که چامه چُست و دوزیده بُوَد
مظهر دانش دروزی کی بود
خیات آنجائی خیات است که پارچه دوخته نشده باشد.
اگر فرض کنیم که چامه ها همه از پیش ساخته و دوخته شده بودند، چگونه میتوانیم ادعا کنیم که خیات و یا درزی وجود دارد.
ناتراشیده همی بس کشت و زرع
تا دروگر اصل باشد یا که فرع
دروگر واقعی آنجائی است که در زمین ناهموار گندم کاشته شده و درو نشده باشد.
برای اینکه دروگر و یا درو کننده گان گندمها مشخص شوند که اینکاره هستند و یا فقط ادعای اینکار را دارند، زمین کشت شده و درو نشده لازم است.
خواجۀ اشکسته بند آنجا رود
که در آنجا پای اِشکسته بُوَد
شکسته بند آنجاست که استخوان شکسته است.
شکسته بند بجایی میرود که در آنجا استخوانی شکسته باشد و او با بندزدن و ترمیم آن، دانش خود را نشان دهد.
کی شود چون نیست رنجورِ نَزار
آن جمال صنعت طب آشکار؟
پزشک آنجائی پزشک است و خود را اثبات میکند که بیمار در حال مرگ باشد.
اگر بیمار و نزار نباشد، پزشک به چه کار آید؟
خواری و دونیِ مس ها بر ملا
گر نباشد کی نماید کیمیا
اگر دانشمند و خداوند دانش سیمی(دانش شیمی و یا واژه کیمی که به زبان آمریکائی رفته و با همین تلفظ و معنا بکار میرود) ذکریا رازی نبود که با دانش شگفت انگیز خود، مس را به طلا تبدیل کند و کیمیاگری کند، مس همچنان به بی ارزشی خود معروف بود. اگر خداوند با حضرت زرتشت سخن نگفته و با آئین خود مس وجود آدمیان را به طلا مبدل نمیساخت، آدمی امروزه و همچنان یک غارنورد دد منش بود. هرچند وحشیها هنوز ددمنش بوده و غارنوردند.
نقص ها آئینه وصف کمال
و آن حقارت آئینه عِزّ و جلال
این کمبودها و ناراستی ها و کژیها هستند که احتیاج به کمال و کمالات دارند. و آدم حقیر و ناتوان گواه این مطلب است که لازم بود زرتشت آئین انساز خود را که بزرگی و آئینه عظمت خداست، برای انسانها به ارمغان آورد.
زیرا هرگاه آدمی نقص و کمبود خود را نشان دهد، ضد آن که عزت و شکوه و کمال آئین به است، در اذهان واجب میگردد.
ز آنکه ضِد را ضَد کُند پیدا یقین
ز آنکه با سِرکِه پدید است انگبین
چراکه هر پدیده ای با متضاد و ضد خود آشکار شده و پدید میابد. مثلا سرکه و انگبین در مقابل هم، ترشی و شیرینی را مفهوم میبخشند.
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
در پی احسان پیر، دو اسپ تاخت
پس هنگامی که یک انسان نقات ضعف خود را میابد، میتواند مطمئن باشد که با راهنمائیهای آئین انسان ساز زرتشت و یا پیر خرابات ( خرابات کنایه از دنیا است) به نقاط قوت خود دست خواهد یافت. و چون اینرا پذیرفت، پس در اینراه دو اسپه تاخت خواهد زد.
ز آن نمیپرد بسوی ذو جلال
کاو گمانی میبرد خود را کمال
و آنکه خود را کامل و بی نقص میبیند، و از آئین زرتشت پیروی نمیکند، نادانی است که هیچگاه پیشرفت نخواهد کرد.
عِلّتی بدتر ز پندار کمال
نیست اندر جانت ای مغرور ضال
و هیچ چیز بدتر از خود مهم پنداری و یا خصلت نادانانی که دچار کبر و غرور کاذب شده اند، و تصور میکنند به زرتشت نیازی ندارند، نیست.
از دل و از دیده ات بس خون رود
تا ز تو «خود بینی ات» بیرون رود
و تا هنگامی که پوزه ایندست نادانان خود مهم پندار، به خاک مالیده نشود و بخاک و خون کشیده نشوند، خو و خصلت خود مهم بینی و خودپسندی خود را ترک نخواهند کرد.
علت ابلیس «من خیرم» بُدست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
علت اینکه بیست و ابلیس بوجود میآید چیست؟ علت و دلیل ابلیس شدن آن است که انسان خود را مهمتر از دیگران دانسته و دچار مرض و یا بیماری «من و منیت» است و پیرو آئین پندار و گفتار و کردار نیک نیست. و متاسفانه این بیماری در اکثر خرمن مردم خفته و نهفته و با کوچکترین بهانه ای منتظر خودنمائی است.
گرچه خود را بس شکسته بیند اوی
آب صافی دان و سرگین زیر جُوی
و فرقی نمیکند که آدمی تا چه اندازه تظاهر به فروتنی و خاکی بودن و فهم و شعور کند، تا هنگامیکه ویژگی خودپسندی در نهانش وجود دارد. مانند آب جوئی میماند که زلال مینماید، درحالیکه در ته جوی لجن بسته است.
چون بشوئی مر ورا از امتحان
آب سرگین رنگ گردد در زمان
اگر باور نداری، کافی است یکبار او را امتحان کنی. مانند همان جوئی که آبش زلال مینماید ولی وقتی آنرا بهم بزنی، رنگ آب، سرگین رنگ میشود و دیگر از روشنی و شفافیت آن نشانی نخواهد بود.
یعنی اگر ظاهرسازان را به محک امتحان بزنی، نقاب ظاهر فریب و ترفند آنان پس رفته و آن صفت زشت و خفته آنان بنمایش گذاشته میشود.
در تَگِ جُو هست سرگین ای فَتا
گرچه جُو صافی نماید مر تو را
پس باید آگاه بود که اگر آدمها را جان بجانشان کنی، باز هم نیم آنان ابلیس صفت است. هرچند بظاهر فرشته و پرهیشته بنمایند. مانند جوی که در ته و بن آن خز و لجن بسته است، گرچه آب جوی صاف و روشن و زلال مینماید.
واژه پارسی «تگ» وام گرفته از اوستا است، که امروزه به آن «ته» میگویند و بمعنی بن و پایین چیزی باشد. همچو چون تگ حوض و تگ درخت و یا ته حوض و بن چاه و امثال آن.
هست پیر راه دانِ پر لدن
جوی های نَفس و تن را جوی کَن
و آنچه جوهای لجن بسته ارواح انسانها را پاک کرده و آنان را براه راستین هدایت مینماید، پیروی از حضرت زرتشت و یا پیر همه چیز دان و دانا به همه چیز است. پیری که دانشش دانش خداوندی است. لدن بمعنی خدا و خدائی است.
جوی خود را کَی تواند پاک کرد
سودمند از علمِ خدا شُد علمِ مرد
آب جو سرگین نتاند پاک کرد
جهل نفسش را نروبد علم مرد
هنگامیکه این حقیقت وجود دارد که نیم هر انسان، ابلیس است، و در درون مر انسان مانند آن جوی آب است که در کفِ آن پُر از لجن و گل و لای میباشد، پس یک انسان هیچگاه نمیتواند بتنهائی و بدون دانستن راه و ابزار لازم، از پلیدیها رهائی یابد، و توانا به پاک کردن جوی خود نیست. مگر اینکه با توسل به راهنمائیهای خداوند که توسط پیر پر لدن به انسانها منتقل شده، جوی ناپاک ارواح خود را از پلیدیها بزوداید.
کی تراشد تیغ، دست خویش را
رو به سلمانی سپار این ریش را
همانگونه که یک تیغ هیچگاه دسته خود را نمیبرد، آدمی هم بتنهائی راه خود را نمیابد، مگر اینکه با توسل به آئین انسان ساز زرتشت به نور درون خود دست یافته و زخمهای خود را درآنجا مداوا کرده و همه چیز را به آن مشاته گر آلم هستی یعنی پیر دانا، آنکس که همدم خدا بوده، بسپارد.
بر سرِ هر ریش جمع آمد مَگس
تا نبیند قُبحِ ریشِ خویش کس
آدما در پنهان کردن ناخالصیها و غش ها و آمیغ های خود، تلاش میکنند و ظاهری مردم فریب از خود میسازند. مانند هنگامیکه مگسها بر روی زخمی چرکین مینشینند و انبوه مگسهای جمع شده بر روی زخم، پلشتی و زشتی زخم چرکین را میپوشاند و نمیگذارند زخم دیده شود.
آن مگس، اندیشه و آمال تو
ریشِ تو، آن تیرهگی اهوال تو
آن مگسهائی که روی زخم چرکین را میپوشانند کنایه از چیست؟ کنایه از اندیشه های باتل و نادرستی است که آدمها با آنها خود و دیگران را به این باورمندی و پذیرش میرسانند که گمراه نیستند و بدین ترتیب روی زخم چرکین خود را میپوشانند. و زخم چرکین و یا ریش آدمی کنایه از چیست؟ کنایه از تباهی است که آدمی در درون خود پنهان کرده است. همان بیست و ابلیسی که مانند لجن ته جوی از نظر پنهان هستند.
ور نهد مرهم بر آن ریشِ تو پیر
آنزمان ساکن شود درد و نفیر
تنها راهی که برای آدمی میماند پذیرش راه راستی و یا آئین «ابناء بنا» و گفتار زرتَشت کبیر است. هنگامیکه با آئین انسانساز زرتشت، بر روی «فساد روح» آدمی مرهم نهاده میشود، پس از مدتی که مرهم کار خود را میکند و نشانه های سلامتی پدیدار میگردند و درد و فریادهای ناشی از درد، ساکن و آرام و ساکت شده و انسان آرامش میابد.
تو بپنداری سلامت یافته است
پرتو مرهم بر آن تابیده است
و سلامت یافتگی او را میتوان براحتی دید و فهمید که پرتو راستی بر دل و جان او تابیده است.
و نشان از این دارد که مرهم آئین زرتشت روی آن زخم نشسته و اثر گذاشته است و آدمی بسوی مداوای کامل میرود.
هین ز مرهم سر مکش ای پشت ریش
و آن ز پرتو دان، مدان از نفس خویش
پس ای انسان زخمی و گمراه، از آئین پیر و یا حضرت زرتشت غافل مباش، چون این زخمها خودبخود از میان نمیروند و فقط با توسل به آئین راستی و نیکی، از زخمها نجات خواهی یافت. و توسط آنها سالم گشته و به اصل خود خواهی پیوست.
واژه مرکب «پشت ریش» کنایه از کسانی است که با زدن شلاق، و زخم و یا ریش ساختن پشت و کمر، بدنبال نشان دادن پشیمانی و توبه خود به خداوند هستند. امروزه پیروان متعصب مذهب کاتولیک و پیروان افراطی مذهب شیعه و برخی مذاهب دیگر، با شلاق زدن و یا زنجیر کوفتن به پشت خود، از این رسم ناپسند، پیروی کرده و نهایت نادانی و خدا نشناسی و گمراهی خود را بنمایش میگذارند.
این سخن پایان ندارد ای جوان
بشنو اکنون قصه ای در ضمن آن
سخن از پیر ما پایان ناپذیر است، چراکه پیر ما از جنس نور و روشنی است و با آدمیان فرق دارد، او تنها کسی است که همسخن خدا بوده، پس میرویم که با حکایتی دیگر، باز هم از این «روح خدا» سخن بگوئیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر