یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۴۰۴

حکایت یوسف و میهمانی بخش نخست از دفتر اول مثنوی


زندگی، برزخ، زندگی، پایندگی



این بخش شرح چگونگی سپری شدن عمر انسان، مرگ او، آنچه پس از مرگ رخ میدهد، یعنی رفتن به برزخ، و سپس تناسخ دوباره اوست.
از نظر مولانا، سرنوشت آدمی مانند سرنوشت یک دانه گندم است. آدمی بدنیا میآید. از چه؟ از جماد. جماد چیست؟ آنچه که نه مرده است و نه زنده و در اتاق انتظار است، و در بخش ماهی و یا عدم قرار دارد.(۱)
و یک دانه گندم هم جماد نامیده میشود، جامدی است که نه مرده است و نه زنده، بلکه در انتظار کاشته شدن و یا زنده شدن است، تا از حالت انفعال به حالت فعال درآید.
آدمی هم از یک دانه جماد(سلول تخم) به دنیا پا میگذارد.(از جمادی مردم و نامی شدم) پس از تولد و رسیدن، بطور طبیعی از او فرزندانی بوجود میآیند. درست مانند یک دانه گندم که وقتی در خاک قرار میگیرد، از آن یک خوشه گندم پدیدار میشود. سپس آدمی در آسیاب روزگار خرد و سپس خمیر شده و در تنور و یا آتش تفت(کنایه از سختی ها و رنجها و ناکامیها) پخته میشود. سپس دوباره بزیر چرخهای مرگ خرد شده و در تن آفرینش تبدیل به انرژی میگردد. درست مانند نان گندمی که خرد و خمیر و آتش دیده و در زیر دندانها قرار گرفته و در تن آدمی تبدیل به انرژی میشود.
آمد از آفاق یار مهربان
یوسف مه روی او را میهمان
هنگامیکه آدمی میمیرد، میهمان برزخ و یا کارگه کون و فکان و یا دیار نیستی و عدم میشود.
حکایت یوسف و یا هرچه نام او بوده، حکایت یک شاهزاده پارسی است که آخرین پسر شاه پس از دوازده پسر بوده و بخاطر ته تغاری بودن بسیار نازپرورده و بی باک بار آمده و در نوجوانی دارای صفات بد اخلاقی گشته و به خوشگذرانیهای بیمورد، و ناپسند روی آورده و بدین جهت نگرانی اطرافیان بویژه پدر تاجدارش را موجب شده بود. تا جائیکه برادران «از این شماره سیزده» نفرت داشته و او را از خود دور میکردند. روزی بهنگام سوارکاری و شکار، بطور اتفاقی پای اسپ یوسف در چاله ای فرو میرود و اسپ بزمین خورده و یوسف را به درون چاهی پرت میکند. برادران ابتدا نگران شده و شتابان بطرف چاه میروند. ولی پس از یک بحث آتشین، تصمیم میگیرند تا روی از او برگردانده و او را نجات ندهند. چراکه اعتقاد یافته بودند که:«ای خر به کاه اولی‌تری دیگی سیاه اولی‌تری، در قعر چاه اولی‌تری ای ننگِ خان و خاندان. مولانا» یک غلام مصری بارگاه پادشاه که شاهد ماجرا بوده، از ترس برادران شبانه رفته و یوسف را پنهانی از چاه بیرون کشیده و او را با خود به مصر میبرد. در مصر یوسف به غلامی و بخدمت یک زن و مرد ثروتمند درآمده و سختیها و رنجهای زیادی را متحمل میشود. تا روزی به ناگهان یوسف از پرده برون آفتاده و زن یکدل نه سد دل عاشق روی زیبای یوسف میشود و داستان رسوائی بدرازا کشیده شده و اینبار یوسف را گرفته و در زندان بزیر شکنجه های تاقت فرسا میگیرند. و پس از اینکه یوسف در بین چرخ های آسیاب روزگار خرد و خمیر میشود، و ماجراهای دیگر رخ داده و در آخر و پایان بدیدار پدر نائل گشته و از طرف پدر بحکومت مصر گماشته میشود و عزیز مصریها میگردد.
مولانا از این حکایت مصادره شده پارسی استفاده کرده و یوسف را کنایه از انسانی معرفی میکند که از ابتدا زیبا آفریده شده (همه آفریده شدهگان از ابتدا زیبا و پاک هستند) و دچار زمین و آلوده گشته و چون خود را از مهلکه سفر زمینی نجات میدهد و پالایش میآبد، در پایان عزیز خدا میگردد. و سفر او را کنایه از سفر آدمی (عمر انسان) قرار میدهد.
کآشنا بودند بوقتِ کودکی
بر در اورنگ شاهی متکی
آدمی با دیار عدم آشنا است، چراکه پیش از بدنیا آمدن جمادی بوده که در دیار عدم و در انتظار رخصت آمدن به دیار وجود، بوده است.
یوسف با آن یار از زمان کودکی که در دربار پدرش بود اشنائی داشت.
یاد دادش جور اخوان و ابیر
گفت آن زنجیر بود و ما اسیر
هنگامی که آدمی پس از مرگ در دیار عدم، و یا نیستی جا میگیرد، از تمامی رخدادهای زندگانی و عمر و یا سفری که بر روی زمین داشته است، با جزئیات آنها، آگاه میگردد و مسیری را که پیموده، بیاد میآورد.(از زمانی که با ستم برادران در چاه ماند تا هنگامیکه پیراهن (ابیر) او را به نزد پدرش بردند)
آن یار، یوسف را یاد سرگشتش آورد، از رنجهائی که کشیده بود، از جور و ستم برادران تا پیراهنش که به نزد پدر بردند. و در پاسخ یوسف گفت، همه رنجها و سختیها مانند زنجیری میمانند که به دست و پای اسیری بسته میشوند.
ابیر برگرفته از اوستا بمعنی، پیراهن و جامه و قمیص.


ننگ نَبوَد شیر را از سلسله
نیست ما را از قضای حق گله
شیر از اینکه به زنجیر کشیده شود، ننگین نمیگردد. کنایه از اینکه از سختیها و ناکامیها نباید به تنگ آمد. و یا از شیر به زنجیر کشیده، چیزی کم نمیشود و آدمی نمیتواند از ثمر کردار خود گله داشته باشد. روح انسان از تناسخ و سلسله وار بودن روزگارش بر روی زمین گله ای ندارد، چراکه مرگ یک روند و یکی از قوانین طبیعت است و بسراغ همه میرود.
شیر در اینجا کنایه از اهورا و نور درون آدمی است. و سلسله کنایه از تناسخ است. و تناسخ قانون و عدالت خدا است و وقتی درختان از تناسخ هر ساله و سلسله وار خود گله ای ندارند، چرا آدمی گله داشته باشد؟
شیر را بر گردن ار زنجیر بود
بر همه زنجیر سازان میر بود
آدمی که مشکلات و رنجها و سختیها را تحمل میکند، سرور ستمکارانی است که موجب رنج او شدند. چرا؟ چون خود را شکسته آنکه دل ما شکسته است. چون هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی، چون پیوسته است سلسله موجها بهم، چون بنی آدم اعضای یکدیگرند، و بهمین جهت، درد و بلای صاحب مال میخورد تو سر آقا دزده. و این از قوانین فیزیک، ثابت تر است.
و یا شیر به زنجیر کشیده شده، باز هم ارزشش از همه زنجیر سازان بیشتر است. همانگونه که اهورای انسان حتی پس از مرگ هم ارزشی بالاتر از هر چیز دیگری دارد.
و یا آن زنجیرسازانی که زنجیرهایشان، شیران را به زنجیر میکشد، در مقابل عظمت اهورای شیران به زنجیر کشیده شده، برده ای بیش نیستند.
و یا مرگ در مقابل روح آدمی ناچیز است.
و یا روح آدمی خودبخود بوجود نمیآید و نمیمیرد، بلکه از صورتی به صورت دیگر درمیآید.
و یا در معنای ظاهری، میگوید: آن قدرتمندانی که بر دنیا حکومت میکنند، در مقابل زنجیر مرگ، برده ای بیش نیستند.
و یا در آلم هستی چیزی با صفت خوب و بد وجود ندارد، هرچه هست، یا فاعل است یا مفعول. یا قربانی است یا قربانی کننده. و تعریف این دو در برزخ جابجا میشود، یعنی قربانی میشود میر و سالار قربانی کننده.
و همه اینها و شاید چندین صفحه دیگر، همگی توانا به تفسیر این یک بیت نیست.
گفت چون بودی تو در زندان و چاه
گفت همچون در به اوج و کاست ماه
در آنجا اگر از انسان پرسیده شود که روزگار را بر روی زندان و چاه زمینی چگونه سپری کرده و در مدتی که دراختیار داشته، چه کرده است، او درخواهد یافت که درواقع روزگارش مانند کردار ماه گاهی ماه پر (بدر) و گاهی ماه نو بوده است. گاهی در اوج عزت گاهی در عمق ذلت. گاهی خوش و گاهی ناخوش.
در هلال ار ماهِ نو گردد دو تان
می در آخر پُر شود بر آسمان
چون روزگار انسان بدینگونه است که روزگاری در اوج عزت است و در زمانی در عمق ذلت. و آن ضرب مثل که میگوید، زندگی بالا و پائین دارد.
یعنی ماه هم گاهی دو تا، هلال و یا دو تان است ولی بدین حال نمانده و ماه پُر یا قرص کامل ماه، و یا ماه شب چهارده، همان که ماه بدر نامند، میشود.
ویا مانند هنگامی که فواره بلند میشود، و سپس سرنگون میگردد و برعکس.
تان یعنی رشته و شاخ، و دو تان یعنی دولا و خم. دو رشته و دو شاخ. در اینجا تشبیه هلال ماه به دو شاخ.
گرچه دردانه به هاون کوفتند
نورِ چشم و دل شد و دفع گزند
و یا
گرچه هر دانه به هاون کوفتند
نور چشم و دل شد و دفع گزند
دردانه در اینجا منظور یوسف است که دردانه و ناز پرورده ای بود که در هاون روزگار کوبیده شد. ولی در پایان که خرد و خمیر و یا آدم شد، دیدارش با پدر موجب نور دیده و چشم و دل پدر گشت.
بطور کلی دردانه و یا هر دانه کنایه از آدمی است که پس از مرگ و یا کوفته شدن، تبدیل به انرژی میگردد. و به دیدار پدر و یا اصل خود و یا منبع انرژی و یا اهورامزدا میرسد.
در معنای ظاهری، دردانه و یا دانه هر گیاه، که اگر آنرا در هاون کوبیده و با مواد دیگر مخلوط کنند، و خوراک و یا داروئی گردد که برای آدمی یا قوت میگردد و یا داروی دفع بیماریهایش میگردد.

میگوید با اینکه این دردانه(کنایه از عزیز خدا) در هاون روزگار تحمل رنجهای بسیاری را میآورد، ولی در نهایت و دگردیسی به انرژی، دارو و درمان و مرهم بسیاری از زخمها و بیماریهای خود و دیگران است و دفع گزند جهنم زمینی. و در ابیات پائین شرح میدهد، چگونه.
گندمی را زیر خاک انداختند
پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند
آدمی بدنیا میآید. و از خود نسلها بجا میگذارد.
یک دانه گندم اگر سالها در یکجا قرار بگیرد، باز هم همان یک دانه است، ولی هنگامیکه آن یک دانه گندم را راهی خاک میکنند(آغاز سفر) ابتدا دهها، سپس صدها و درآخر خوشه ها و خرمنها را پدید میآورد.
بار دیگر کوفتند در آسیاب
قیمتش افزود و نان شد اکتساب
باز آن یک دانه که با تلاش اینک خرمنی شده، و با اینکه در بین سنگهای آسیاب خرد میشود، ولی با اینحال بر ارزشش افزوده شده و از آن نان بدست میآید و کسب میشود.
باز نان را زیر دندان کوفتند
گشت عقل و جان و فهمِ هوشمند
باز آن گندم خاک شده که برای نان شدن، در بین سنگهای آسیاب خرد و سپس خمیر شده و آتش تنور هم به تنش خورده، در زیر دندانها کوبیده و سائیده میگردد، ولی با اینهمه، در تن آدمی تبدیل به خون و عقل و جان و فهم و هوش و یا بطور کلی، تبدیل به انرژی میشود.
باز آن جان چون بحق، او محو شد
باز ماند سکر و بسوی سهو شد
باز آن انرژی آزاد میگردد، و یا انسان بخواست حق میمیرد و از دنیا محو و ناپیدا میگردد، و جسد و کالبد بیجان او باقی مانده و روحش بطرف برزخ خواهد رفت.
سک یعنی سبوس جو و گندم و برنج. ناخالصی.
«باز ماند سک» یعنی سبوس آن دانه باقی ماند. که در اینجا کنایه از جسد آدمی است که پس از مرگ مانند سبوس گندم بر روی زمین باقی مانده و روحش که اینک مغز بدون پوست، است بسوی برزخ و یا عدم پر میکشد.
سهو دراینجا یعنی حالتی بین هوشیاری و بیهوشی از آلم،‌ کنایه از برزخ، است. همچنین به راحتی و آرامش و پالایش روحی هم سهو میگویند.
و اگر آن جان از پلیدیها خود را بدور نگهدارد، و فقط بعشق حق و حقیقت و راستی روزگار سپری کند، پس آدمی مانند آن دانه گندم از ناخالصی ها پاک شده و بسوی پیوند با خدا خواهد رفت و نهایت از صحنه ٔ روشن ذهن پنهان میشود.
در برخی نسخه های مثنوی بجای واژه «سک» واژه «سکر » آمده. و سکر نام کاخ یوسف در مصر بود که از آنجا بر مصر حکومت میکرد. و اینک یک ده نیمه ویران در نزدیک مصر است. در اینجا میگوید یوسف کاخ سکر را جا گذاشت و به کاخ عدم رفت. از نظر من چون ابیات پیش و پس از این بیت درباره گندم و سفر دانه گندم است، پس واژه سک مناسبتر از واژه سکر است. و اینکه«هر برگ و هر درخت رسولیست از عدم.»
آلمی را زان صلاح آمد ثمر
قوم دیگر را فلاح منتظر
عالمی از اصلاح شدن یوسف بهره بردند. و یا همه دنیا از انرژی بدست آمده استفاده میکنند.
این حکایت همه آدمهای روی کره زمین میباشد. یعنی عده ای میمیرند و بسوی برزخ میروند، درحالیکه برخی در انتظار بدنیا آمدن هستند. درست مانند مسیری که دانه گندم طی میکند. آن دانه هائی که در بدن آدمی تبدیل به انرژی میشوند و آن دانه هائی که هنوز منتظرند تا کشاورز آنها را در خاک بکارد.(۲) آن آدمهائی که وارد برزخ شدند و آن آدمیانی که منتظرند از برزخ تناسخ یافته و فرصت و زندگی دوباره بیابند.
این سخن پایان ندارد بازگرد
تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد
این سخن ادامه دارد ولی اینک به داستان برمیگردیم.
از اینجا مولانا آنچه که در برزخ منتظر آدمی است را شرح میدهد.
بعدِ قصه گفتنش، گفت کای فلان
هین چه آوردی تو ما را ارمغان؟
سپس از انسان پرسیده میشود برای رستگاری چه کردی. دستکم برای بازگشت و تناسخ و یافتن یک فرصت دوباره چه تلاشی انجام دادی.
پرسید، که ارمغان سفرت چیست. از سفر چه آموختی و یا از کردار، گفتار و پندار در سفری که بر روی زمین داشتی بگو.
در بر یاران تهی دست آمدن
هست بی گندم به چرخ آب آمدن
انسان دست خالی و بدون توشه مادی و معنوی به برزخ نمیرود، چون مانند اینست که بدون همراه داشتن گندم، به آسیاب برود. هیچ انسانی بدون گندم به آسیاب نمیرود. پس باید از کردار خوب و ناخوب خود سخن بگوئی.
چون بپرسند خلق را در جای هشر
ارمغان کو از برای روز نشر
همانگونه که در برزخ از انسانها میپرسند، در دنیا چگونه بوده اید که بخواهی برگردی. نشر در اینجا یعنی تناسخ. هشر در اینجا یعنی برزخ.
چون برآوردی فرادی بی نوا
هم بدان سان کاو بگشتی آشنا
میگوید انسان در برزخ درست مانند زمان تولد، تنها(فرد) و عریان است. بی نوا در اینجا کنایه از برهنه است. «هم بدانسآن او بگشتی آشنا، کنایه از روز تولد است»
فراد یعنی یکی فرد و فَرِد و فرید و فردان.
هین چه آوردید دست آویز را
ارمغانی روز رستاخیز را؟
برای روز رستاخیز، و یا برگشت و فرصت دوباره چه کردی، چه بهانه و ارمغان و دستاویزی آورده ای؟
یا امید بازگشتن را نبود
وعدۀ امروز باتل مینمود
اگر از آندسته از آدمیان بودی که تصور میکردی زندگی همینی است که هست و پس باید زرنگ بود و زد و دررفت! خبر بد این است که اشتباه کردی، و خبر بدتر اینکه باید در انتظار مکافات، جنایاتت باشی. مولانا در غزلی همین مطلب را اینگونه میگوید: «تخم دغل می‌کاشتی، افسونها می‌داشتی، حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان»
باتل، یک باتلاق تباه ساز است.
وعده مهمانیش را منکری
پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری
اگر منکر عدالت بودی، و برزخ و تناسخ و جنایات و مکافات را ندید گرفتی، پس به میهمانی دیر رسیدی، و در نتیجه چیزی بجز خاکستر و آشپزخانه سرد و خاموش، بهره نمیبری.
ور نه ای منکر چنین دست تهی
بر در آن دوست، پا چون می نهی
و اگر از آندسته آدمیانی بودی که کتاب جنایات و مکافات را خوانده و از برزخ و تناسخ خبر داشتی، ولی همه این حقایق را ندید گرفته و باز مرام «زدن و دررفتن» را پیش گرفته بودی، و اینک دست خالی به برزخ آمدی، خبر بد این است که مجازات تو دوبرابر آنکسی است «که نمیداند و نمیداند که نمیداند.»
اندکی جنبش همچون جَنین
می ترا ببخشند هواس نوربین
هواس(حواس) و یا گشن ها و گیرنده های چندین گانه آدمی، مانند گشن بینائی، گشن چشائی، گشن بویائی، گشن شنوائی، گشن لمس(و یا لامسه)، گشن آمیزش(و یا نیازمندیهای جنسی) گشن دریافت امواج(از طریق مو و پشم های آدمی)، گشن غریب و یا نآشنا(هس و یا حس ششم)، گشن هوا و هوس(تمایلاتی که بی هنگام بسراغ آدمی میآیند.)، گشن های نوربین که در این بیت از آن نام برده شده است و کنایه از بیرون رفت از مرزها و محدودیت های انسانی است، و همه آن گشنهائی که هنوز برای ما ناآشنا است.(چون اوستا را از ما دزدیدند، و ما از وجود همه گشن های انسان، بیخبر مانده و ناآگاهیم.)، انسانها مجموعه ای از همه این گشن ها هستند و با آنها بعنوان انسان طبیعی معرفی میشوند.
گشن یعنی درخت، و درخت آدمی و یا هواس آدمی همان هواس(معرب آن حواس) و یا گیرنده های چندین گانه اوست.
کلمه «هواس»در زبان پارسی به معنای گیرنده است و در مورد آدمیان، حکایت از حساسیت و توجه به جزئیات یا احوال انسان دارد.
میفرماید، حتی یک جنین در زهدان مادر بخود حرکت و جنبش میدهد، پس اگر به اندازه همان جَنین اندکی خود را بجنبانی و تلاش کنی، به تو نیز گشنهای خدائی و لدنی عطا خواهد شد.
چون ز زهدان جهان بیرون روی
در میانسر بر سهن وارد شوی
چون از زهدان و یا از رحم این دنیا بیرون روی، یعنی هنگامیکه بمیری و از این دنیا خارج شوی، در سرای میانه(در منزل بین جایگاه نور و خانه خاک) یعنی برزخ، به میدان و محدوده داوری و عدالت او وارد میشوی.
آنچه آنجا را میانسر گفته اند
عرصه ای دان کان شهان در رفته اند
عدالت یعنی اینکه شاه و گدا در یکجا داوری میشوند، همانگونه که جسد شاه و گدا در درون خاک، یکجور میپوسد. همه مردم در میان سرا و یا برزخ وارد میشوند، صرفنظر از اینکه بر روی زمین چه و که بودند.
دل بگردد تنگ ز آن عرصه فراخ
نخل تر آنجا بگردد خشک شاخ
در آن میدان بی مرز و پهن و گشاد، دل به تنگی مینشیند و حتی نخل تر خشک خواهد بود. چراکه در عدم زندگی جریان ندارد و همه چیز در یک ایست و سکون و انتظار قرار دارند.
حاملی تو مر هواست را کنون
کُند و مانده می شوی و سرنگون
هنگامی که آدمی در دیار نیستی است، مانند زنی حامله منتظر زائیدن است، مثل دانه گندم که منتظر کاشتن است. و در این حالت حامل، به گشنها و یا هواس چندین گانه خود دسترسی ندارد، و درنتیجه دچار یکنوع درماندگی و بیچارگی و سردرگمی و آویزان بودن و سرنگونی است.
چون که محمولی نه حامل، وقت خواب
ماندگی رفت و شدی بی پیچ و تاب
اما انسان در زمان خواب، هم حامل اوصاف انسانی خود نیست، و از تاثیر گشنها و یا هواس چندین گانه و خسته کننده خود فارغ است، ولی دچار درماندهگی و بیچارهگی و سردرگمی نیست. و برعکس خستگی از او رفع شده و از رنج و مشقّت رها میگردد.
در عدم هم آدمی محمول است و نه حامل، مفعولی است نه فاعل، درست مانند زمان خواب که نه زنده است و نه مرده.
مانند جنینی که محمول شکم مادر حامل و یا حامله است.
چاشنی دان تو سرای خواب ران
پیش محمولی حال مردهگان
حالت خواب یک چاشنی و یا تست و یا پیش درآمد و یا یک نمونه کوچک از برزخ برای آدمی است. با این تفاوت که در زمان خواب آدمی دارای کالبد و جسم است، درحالیکه در برزخ از اوصاف مادی تهی است.

در عالم نیستی و برزخ آدمی دیگر حامل نور نیست، بلکه خود یک بی هواس است که گوئی بخواب رفته، و کند و مانده و در حالت سرنگون بسر میبرد. درست مانند دانه گندم که جماد است و همه چیز در درون آن در ایست و سکون قرار دارد.
مولانا در جای دیگر دراینباره میگوید:
«عدم را برگماری جمله هیچیم، کرم را برفزایی جمله مردیم، عدم را و کرم را چون شکستی، جهان را و نهان را درنوردیم، زمستان و تموز احوال جسم است، نه جسمیم این زمان، ما روح فردیم»
و کلام زیباتر آنجا که میفرماید:
«نی در جهان خاک قرار است روح را، نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم، زان باغ کاو شکفت، همانجاست میل جان، یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم»
میرود این هر دو از مردم پدید
بیخبر زین هر دو ایشان در مزید
می رود این هر دو کار از ابناء بنا(۳)
بی خبر زین هر دو ایشان چون صَدا
این دو حال خواب و برزخ، برای همه مردم هست و همه ابنا بشر هم از هر دو اینها بیخبرند. نه از هنگام خواب خبر دارند و نه از هنگام برزخ.
درست مانند یک کوه که صدا را پژواک میدهد و آنرا باز میگرداند.
ابناء یعنی بنی بشر، یعنی انسان. و در گذشته به ایرانیان «ابناء بنا» میگفتند چون اولین مردمی بودند که انسانیت را توسط زرتشت کبیر، بنا نهادند.
گر صدایت بشنواند خیر و شر
ذاتِ کُه باشد ز هر دو بی خبر
بانگ در کوه پژواک یافته و صدا برمیگردد. این کردار کوهستان است که صدا را پژواک دهد، ولی کوهستان از کیفیت و ذات صدا و اینکه صدا از حنجره چه کسی درآمده است، بیخبر است. درست مانند انسانها که هر دو کار را انجام میدهند یعنی هم میخوابند و هم به برزخ میروند ولی از کم و کیف هردو بیخبر و ناآگاهاند.

پاورقی
(۱) جماد یکی از تولیدات چهار بنای آفرینش و یا چلیپ است. (نور، آتش، ظلمات و یا خاک، آب) و دراینجا کنایه از آنکه در خارج از جهان معانی و حقایق زندگی کند. کسی که عاری از حیات روحانی است. کنایه از معشوق ظاهری. آرزوهای مادی. جامد.
(۲) میتوان این بیت را اینگونه هم تعریف کرد که، دنیا متاثر از انسانهائی است که با اهورای خود همدم شده اند، و از وجود آنها بهرمند میگردد. مانند خیامها، پور علی سیناها، فرید عطارها، ذکریا رازی ها، سنائیها، مولاناها ووو، درحالیکه دیگران هنوز در راه و منتظر رستگاری هستند. فلاح در اینجا بمعنی و چم رستگاری، فوژ و نجات است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر