حکایت ملاقات ماه و مشتری و یا ماه و ستاره و یا نماد امپراتوری ساسانی و سامانی.
در بیان اینکه خدا از آدمی جدا نیست.
این بخش در تاکید آنچه که در حکایت شیر و گرگ و روباه آمده است، میباشد. و درواقع این بخش در اواسط آن حکایت جا داده شده، ولی به دلیل اهمیت این بخش، ایندو را از هم جدا و بطور مستقل به آنها پرداخته میشود.
همانگونه که در حکایت شیر و گرگ و روباه بیان شد، خدا مانند یک انرژی مثبت بزرگی است(شیری است) که در درون آدمی وجود دارد و از انسان جدا نیست و به او این قدرت را میدهد که بخود و توانائیهای انسانیش آنچنان اعتماد و اطمینان داشته باشد که کاری برایش غیرممکن نباشد.
در حکایت زیر، مولانا با آوردن مثال دیگری، بر روی مطلب خدا، انسان، تاکید دوباره کرده و بگونه ای دیگر آنرا شرح میدهد.
در این حکایت، عاشقی درب خانه معشوق را میزند، و در پاسخ اینکه از او پرسیده میشود کیست، منم میزند. و بدین جهت از درب خانه معشوق رانده میشود. تا اینکه رنج هجر و دوری از معشوق او را آدم میکند و متوجه میشود که معشوق از او جدا نیست و ایندو درواقع یک یکتا هستند. و این شرح رنج هجران آدمی است که آگاه و یا ناآگاه از خدای خود جدا مانده است.
این حکایت، درواقع بر اساس یک پدیده نجومی یعنی ملاقات دو جرم آسمانی ماه و مشتری بنا شده است که هرچند وقت یکبار بهم نزدیک میشوند. این پدیده در میان ایرانیان و یا پارسها به ملاقات ماه و مشتری و یا ملاقات بین اهورامزدا و زرتشت و یا ملاقات بین عاشق و معشوق معروف است. ماه کنایه از انسان و مشتری دم الهی و یا اهورای اوست. در این رویداد نادر، غول بزرگ و آتشین منظومه شمسی یعنی سیاره مشتری با عبور از پشت ماه، بطور موقت از دید مخفی شده و حدود یک ساعت بعد، دوباره در سمت دیگر ماه قابل رویت میشود.
از دوازده هزار سال پیش تاکنون، و بویژه در دوران امپراتوری ساسانی و سامانی، در ایران براساس نجوم شگفت انگیز پارسی، این مقارنه یعنی مقارنه ماه و مشتری را کنایه از ملاقات زرتشت و اهورامزدا دانسته و آنرا یک رویداد فرخنده و سعید و خوش یمن میدانستند و بهمین جهت تصویر این مقارنه که تصویر ماه و ستاره است، از نمادهای رسمی امپراتوری ساسانی و سامانی است که در تمامی سکه های ضرب شده (که سر به هزاران سکه میزند) در این دو امپراتوری که هزاران سال بر تمامی کره زمین حکومت کردند، این نماد هگ شده را میتوان دید. اما امروزه این نماد ستاره و ماه، مانند هزاران پدیده دیگر ایرانی، مصادره شده و آنرا نماد مسلمین قرار دادند. و تمامی این حکایت و این بخش بسیار زیبا را مانند دیگر بخشهای مثنوی، و بطور کلی ادبیات ایران بویژه آنهائی که بیش از دیگران بتاریخ باشکوه ایران که در واقع تاریخ بشر بر روی زمین است، پرداخته اند، آنچنان آلوده اند که تاسف هر انسانی را بهمراه میآورد.(۱)
در نجوم پارسی واژه مقارنه، به یک رویداد قابل دید و رصد با چشم است و زمانی رخ میدهد که دو یا چند جرم آسمانی بسیار نزدیک به یکدیگر در آسمان قابل مشاهده هستند.
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای رهنورد
در برخی نسخ آمده:
آن یکی ماهی در اورمزد بزد(۲)
گفت: ماهِ کیستی ای رهنورد
واژه پارسی اورمزد دارای معانی مختلف و شرح گسترده ای در زبان و فرهنگ و ادب ایرانیان دارد. ولی در اینجا بمعنی و چم سیاره اورمزد و یا مشتری براساس نجوم شگفت انگیز پارسی است. کیهان شناسی ایرانیان که سابقه دوازده هزار ساله دارد (از زمانی که زرتشت کبیر به دانش اهورامزدا آگاه گشت) میگوید که ماه و مشتری دو جرم منظومه شمسی و یا مهرگردان هستند که در زمانی بهم نزدیک گشته و در زمانی در دورترین فاصله ازهم قرار میگیرند. در اینجا مولانا ضمن اشاره به این مطلب، که کنایه از نزدیکی و جدائی بین خدا و انسان است، در معنای ظاهری میفرماید، شخصی به درب خانه یار رفته و آنرا میکوبد و یا دق باب میکند، و آن یار میپرسد که کیستی.
گفت من! گفت رو که هنگام نیست
بر چنین خوانی مقامِ خام نیست
هنگامی که آدمی از خدای خود دور است و همه تکیه گاهش بخود و توانائیهای خود است، هنوز خام و بیخبر است. آن ره جو، خود را مستقل و غیر وابسته معرفی کرده و منم زد. در پاسخ یار گفت که از من دور شو که اینک و اینجا زمان و مکان منم زدن نیست.
خام را جز آتشِ هَجر و فِراق(۳)
که پَزَد، کاو وا رهاند از نِفاق
اگر آدمی از همان نخستین روزهای نوزادی تربیت درست و سالم نیابد و مانند علف هرز رشد کند، در بزرگسالی همچنان خام است، و چنین آدم بی تربیت و بیخبر و بی تجربه (فرد خام) را تنها، ناکامیها و تجربه های ناگوار و سختیها و رنجهای رنگارنگ و سر بدیوار کوبیدنها و در چاله و چاه افتادنها، دارای شعور و درک میکند، در غیر اینصورت پخته و دانا نمیگردد.
چون توئی تو، هنوز از او نرفت
سوختن باید ورا در نار تفت
چون هنوز خامی پس باید در آتش سوزان ترا پخت. یعنی هرچه انسانها خامتر باشند، ناخوشایندتر، نچسبتر، نفرت انگیزترند و منم زدنهایشان بیشتر از دیگران است. و چنین موجوداتی باید در کوره زندگی با آتش سوزان، بسوزند و بطور کلی خاکستر شوند تا بفمند که حساب و کتابی درکار است و خدا هست و در درون سینه او نشسته و ناظر پندار و گفتار و کردار اوست و منم و توئی بین خدا و آدمی نیست. نار تفت یعنی آتش سوزان که کنایه از غول گازی و سوزان مشتری دارد. و مولانا در صدها سال پیش با جزئیات از حال و روز سیاره مشتری آگاه بود.
رفت آن مِسکین و چندی در سَفَر
در فِراقِ یار سوزید از شَرَر
هنگامی که مشتری از ماه دور شد، درمدت زمان زیادی از رنج دوری از محبوب خود در آتش سوزان هجران سوخت و پخته گشت.
پخته گشت آن خام، پس بازگشت
باز گِردِ خانۀ انباز گشت
واژه پارسی انباز بمعنی و چم قرین شدن است. در فاصله زمانی، مشتری و ماه هر لحظه بهم نزدیکتر میشوند و به گونهای که این دو جرم آسمانی به فاصله کمتر از یک درجه از یکدیگر خواهند رسید. درنتیجه مقارنه (انبازی) ماه با خوشه پروین و ستاره دبران رخ میدهد و در این پدیده این اجرام آسمانی به نزدیکترین فاصله خود با یکدیگر میرسند. در آسمان دو جرم ستاره دبران و خوشه پروین به نزدیکترین فاصله از یکدیگر میرسند. و ماه در میان این اجرام پر فروغ آسمان مشاهده خواهد شد. در این زمان همچنین فاصله ماه زمین از خوشه پروین و ستاره دبران حدود ۷ درجه است و سیاره مشتری نیز در فاصله حدود ۴ درجهای از ماه دیده میشود. فاصله ظاهری مشتری و ماه هر لحظه نزدیکتر میشود به گونهای که تا صبح روز بعد این دو جرم آسمانی به فاصله کمتر از یک درجه از یکدیگر خواهند رسید. در این بیت، چنین پدیده ای، به پخته شدن یار و آمدن دوباره او بدرب خانه معشوق، تعبیر شده است.
حلقه زد بر دَرب بصد ترس و ادب
تا که نجهد بی ادب حرفی ز لب
آن یار که اینک از خامی بیرون رفته با ترس از اینکه سخنی ناسنجیده و نامعقول و دور از ادب از دهانش خارج شود، در کمال ادب و احتیات (احتیاط) درب خانه معشوق را بصدا درآورد.
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
آن یار از درون خانه بانگ زد: کیست که بر درب میکوبد؟ پاسخ شنید، ای دلبر و معشوق ما، آنکه به درب خانه تو آمده و حلقۀ بر درب میزند، هم خودِ تویی.
گفت اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من، در یک سرا
چون یکی باشد همه، نبود دوئی
هم منی برخیزد آنجا هم توئی
معشوق گفت: اکنون که با من یکی شدی، به داخل خانه درآ. چون در این خانه منم و توئی وجود ندارد، چراکه خانه توانا به جا دادن دو خدا نیست. اینکه همه چیز را خدا کنی و بخواهی آنها در درونت جا بدهی، درواقع خود را دچار و یا مجبور به تبدیل شدن، به میدان جنگی خونین، بین این خدایان میکنی. در سورت مشتری آیت ۳۷ (سوره اعراف، آیه۳۷) در قرآن که درواقع یک ترجمه ناقص و دستکاری شده از روی خدای نامه پارسی است و اینک بلهچه عربی معروف است، همین مطلب آمده که میفرماید، « ستمکارترین انسانها بخود، کسانی هستند که خدایان دروغین دارند، کسانی که غیر از اهورای خود، خدایان دیگر را میخوانند. پس زمانی که مرگشان فرا میرسد، درمیابند که از اهورای درونشان، خود را محروم ساخته اند.»
نیست سوزن را سَرِ رشتۀ دو تا
چون که یکتایی در این سوزن درآ
یک رشته نخ را گرفته و از سوراخ سوزن گذرانده و با آن خیاتی میکنند. و آن سوزان میتواند تنها یک سر رشته داشته باشد. در مورد انسانها هم همین مطلب ساده صادق است، یعنی یک انسان، دارای یک خدا است. و نمیشود یک انسان باشی ولی به چندین خدای خدمت کنی. (خدایانی مانند دروغ، حقد و حسد، خشم و نفرت، غرور و تکبر، خست و ناخن خشکی، خدای ماکول و یا شکم پروری و افراط و یا شهوت در هر مورد. مثلا شهوت پول و مال جمع کردن. شهوت خوردن، شهوت سخن گفتن ووو.) پس اگر یکتا پرستی و فقط خدای واقعی را میشناسی، وارد میدان شو.
رشته را با سوزن آمد ارتبات
نیست در خور سم اشتر را خیات
نخ با سوراخ سوزن در ارتباط است، و از سوراخ سوزن تو میرود. و سوزن خیات است و شتر نمیتواند خیاتی کند. یعنی خدا و انسان در ارتباط منطقی و درست قرار دارند. و مکمل همند. ولی اگر انسانی بجای خدای واقعی و یا اهورای درونش به خدای دیگر نزدیکی جست، مانند آن انسانی میشود که گمان میکند، شتر میتواند خیات باشد. در سورت مشتری در آیت ۴۰ (سوره اعراف آیه۴۰) میفرماید: «سعادتمند شدن کسانی که راهنمائی های راستین و سفارشات حق را ندید گرفتند و حتی عکس آنها را انجام دادند، مانند گذشتن شتر از سوراخ سوزن، غیر ممکن است. و دراین گفته هیچ شکی نیست.»
خیت در کیهان شناسی پارسی، نام سلسله ستارگان خرد است که بمیان ماهی جای دارند.
خیت همچنین بمعنای رشته و نخ است.(۴)
کی شود باریک هستی جمل
جز به مِقراضِ ریاضات و عمل
شتر کی توانا به رد شدن از سوراخ سوزن میگردد؟ هیچگاه، حتی اگر با ریاضت و قیچی بجانش افتی باز هم توانا به رد شدن از سوراخ سوزن نیست.
دستِ حق باید مر آن را ای فلان
کان بُوَد بر هر مُحال کان و فکان
تنها به کمک و مدد پروردگار توانا، هر کار غیر ممکنی، ممکن شدنی است. مانند تناسخ و برگرداندن آدما از دیار نیستی و عدم و برزخ که کاری محال بنظر میآید درحالیکه این محال توسط خداوند میسر میگردد.
کان و فکان یعنی بودن یا نبودن. کارگاه کان و فکان یعنی برزخ یا دیار عدم که در آنجا و در بین برزخیان درحال انتظار، این پرسش مطرح است که آیا هستند و یا نیستند. آیا برمیگردند یا نه. بودن یا نبودن، پرسش این است.
هر محال از دست او ممکن شود
هر چموش از بیم او ساکن شود
هیچ چیزی برای آنکس که به اصل خود پیوند خورده، غیر ممکن نیست، و هر محالی برای او ممکن است. هرکه با اهورا و یا آن شیر انرژی درونش دست بیکی کند، هر نَفس کش یاغی و طاغی دربرابر قدرت و ابهت او رام و رهوار میشود. چموش، نافرمان و سرکش و توسن.
کور و پیس لنگش چه باشد، مرده نیز
زنده گردد از فسون آن عزیز
میفرماید از قدرت چنین آدمی،(فسون آن عزیز) کور و بیماران لک و پیسی مداوا شده و حتی مرده هم زنده میشود. این بیت اشاره و کنایه دارد بقدرت شگفت انگیز مانی پیامبر دانشمند و هنرمند ایران که توسط دانش بزرگ پزشکی و مهندسی و شیمی خود، آئین خود را در سراسر دنیا ترویج داده و گسترد. او آنچنان در درمان بیماران مهارت داشت که اعتقاد مردم بر این بود که او مرده را هم زنده میکند. بعدها این ویژهگیها را به عیسی نسبت دادند که شرح حال او هم گوشه ای از ویژهگیهای مانی پیغمبر ایران است.
پیس لنگ یعنی خلنگ و یا کسی که دچار بیماری پوستی پیسی و یا لک و پیس و یا کسی که پوستِ بدنش دارای لکه های سپید شده باشد. لکه های سپیدی که ازبین رفتنی نیستند.
و آن عدم کز مُرده مُرده تر بُوَد
در کف ایجاد او مسخر بُوَد
و آن عدم و نیستی که از مُرده هم مُرده تر است، (یعنی آنجائی که انتها و سقف برزخ است و یا جائی که مردهگان فراموش شده قرار دارند.) در مقابل اهورا و قدرت روحی انسان ، مُسخّر و رام است، و هر مقهوری در خود قدرت رهایی از قهر چنین انسانی را نخواهد داشت.
مسخر شکل مفعولی از فعل تسخیر شدن. رام و فرمان بردار کرده شده و مطیع. مغلوب و مقهور و خوار شده.
این سخن پایان ندارد هین بتاز
سوی آن دو یارِ پاک پاکباز
اینگونه سخنان را مرز و ساحل و پایانی نیست. برگردیم به حکایت ماه و مشتری و یا بقول خود مولانا که در جای دیگر فرموده است: ای رشک ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پَری، خوش خوش کشانم میبری، آخر نگویی تا کجا.
گفت یارش کاندرآ ای جمله من
نَی مخالف چون گُل و خار چمن
اکنون که فهمیدی من و تو یکی هستیم، و مانندگل و خارِ گل، از یک همزیستی مسالمت آمیز و سالم برخورداریم، به درون گرما و نور وارد شو.
رشته یکتا شد، غلط کم شد کنون
گر دو تا بینی مقام گاف و نون(۵)
هنگامی که بزرگان ما سخن از گاف و نون میکنند منظور آنان از گاف یعنی گاو و از نون یعنی ماهی. گاف و نون یعنی گاو که بر پشت ماهی سوار است و از نظر نجوم شگفت انگیز و اجاب آور پارسی، این شکل کائنات از دید خداوند است. و در اینجا میگوید، اکنون که فهمیدی تنها یک رشته وجود دارد و ایندو (ماهی و گاو) و یا خدا و انسان ازهم جدا نیستند(رشته یکتا شد) پس گمراهی از میان رفت.
تلاش زیادی شده که «گاف و نون» را «کاف و نون» جا انداخته و به آن معنی امر فعل «کردن» که میشود «کن» را بدهند، که بسیار بیمعنی و اشتباه است. این «نون و گاف» را در قرآن که به لهچه عربی درآوردند، «نون و قلم» نوشته اند. و درآنجا تفسیر شده که نون یعنی جوهر و قلم هم اولین چیزی بوده که الله آفریده و بهمین جهت این آیت آمده! که اینهم گمراهی و اشتباه است.
گاف و نون همچون کمند آمد پدید
تا کشاند مر عدم را در بعید (بأید، شکل پارسی بعید است)
شکل کائنات از این جهت بشکل گاو و ماهی ساخته شده است( بظاهر بشکل کمندی است) تا بدانیم که کمند افرینش دارای دو دوران و دو جنبه از آفرینش است. و هستی و زندگی (گاو) از نیستی و عدم (ماهی) پدیدار میگردد. (تا کشاند مر عدم(نبود) را در بعید(بود)) بعید و یا بائد بمعنی و چم، بود، از فعل «بودن» و مترادف «بید» است. در برخی از شهرهای ایران، مردم هنوز به «بود»، «بید» میگویند.(۶)
دوران ماهی را عدم و دوران گاو در واقع دنیائی مینامند که ملموس و قابل شناسائی و دید است. و کهکشان راه شیری، شامل منظومه شمسی که زمین جزی از این منظومه است، بر روی شاخهای این نره گاو قرار دارد. و شاخهای گاو بشکل هلال ماه و زمین هم بشکل کره ای دربر آن، شکل تاج اکثر امپراتوران پارسی بود.
پس دو تا باید کمند اندر صُوَر
گرچه یکتا باشد آن دو در اثر
پس این کمند که در ظاهر دو تا است، یعنی به دو شکل ماهی و گاو است، ولی درواقع هردو اینها یکی است و دنیای بود و نبود، دیار هست و نیست، یکی بود و یکی نبود را شامل میگردد. و با اینکه دو نقش مختلف را دار هستند ولی در اصل اثر و کار ایندو یکی است که همانا چرخش امورات خداوندی است.
گر نه پا، گر چار پا، ره را برد
تیغ مِقراضِ دو تا، یکتا بُرَد
اگر ماهی بدون پا است و ثابت است (دنیای عدم و یا نیستی، ثابت است) و گرچه گاو چهار پاست (دنیای هستی چهار پا در تاز و در حال دویدن و چهار نعل تاخت زدن و حرکت است) با اینحال هردو یک راه را میپیمایند و در یک جهت در حال تلاشند. درست مانند قیچی که هر دو تیغه قیچی، چه آنکه ثابت است و چه آنکه حرکت میکند، هردو دارای یک هدف و کارند و آنهم بریدن و ایجاد برش است.
آن دو انبازان گاورس را ببین
هست در ظاهر خِلاف آن و این
واژه پارسی گاورس بمعنی و چم جرم آسمانی است.ستاره. ستارهگان اجرام آسمانی هستند که در بدن گاو (دنیای هستی و یا گاوی که بروی پشت ماهی و یا دنیای عدم قرار دارد) یافت میشوند. و گاورس سیم، کلمه مرکب و لقب ماه است، کنایه از ماه و یا قمر که به رنگ نقره و یا سیم است.
در اینجا میفرماید، مثلا آن دو که هم قرین میشوند(آن دو انباز) یعنی ماه و مشتری (آن دو گاورس) را در نظر میگیریم که از هرجهت برخلاف و متضاد هم هستند. یکی (مشتری) یک غول گازی و شعله ور است و دیگری (ماه) یک سیاره سرد و تاریک است. و انباز گشتن و یا قرین شدن ایندو را نگاه میکنیم.
آن یکی گرپاس در جو میزند
و آن دگر انباز خونش میکند
گرپاس که اینک کرباس شده، نام پارچه ای است که از رشته های پنبه طبیعی ساخته میشود. و این پارچه پنبه ای اگر از پنبه خالص و نازک ساخته شود نامش مل مل است. که در ایران برای ساخت بادبانهای کشتیهای پارسی استفاده میشد. و اگر از پنبه پاک نشده ساخته شود نامش متقال است. که ایرانیان از نوع بهتر متقال برای ساخت بوم های نقاشی و از نوع خشنترش برای ساخت گونیهای آرد استفاده میگردند. ولی بهرحال رنگ گرپاس سپید بود و در اینجا سپیدی آن بمعنی مهتاب و کنایه از کردار ماه، است. که در جو زمین مهتاب میزند و چادر سپید ململ خود را بر فراز زمین پهن میکند.(گرپاس در جو میزند)، و آن یکی دیگر که مشتری است، جو را برنگ قرمز و یا خون درمیآورد. و این بیت را نظامی بطریق دیگر بیان میکند، آنجا که میگوید:
بلارک به گاورس نقره گون
ز نقره برآورده گاورس خون. یعنی در ملاقات ماه و مشتری، و یا این دو گاورس، جو زمین که بخاطر پرتو ماه، مهتابی و نقره گون است، توسط شمشیر مشتری قرمز و خونین میگردد.
بلارک بمعنی و چم فولاد جوهردار و در اینجا شمشیر فولادین است که نام شمشیر سربازان پارسی بود. بلارک و یا فولاد جوهردار که به آن فولاد آب دیده و یا شمشیر جوهردار و یا تیغ فولادین هم میگفتند، ویژه ارتش ساسانیان بود. این نوع شمشیر سازی تنها مختص و ویژه ایرانیان بود و بسیار کمیاب و نادر و گرانبها.
باز ماه آن خون را سیم میکند
گوئیا ز استیزه، ضد بر میتند
و باز ماه جو را برنگ مهتاب و نقره و یا سیم درمیآورد، تو گوئی سر رقابت با مشتری دارد.
لیک آن دو ضدِ استیزه نما
یکدل و یک کار باشند ای فتا
ولی این فقط ظاهر امر است و آندو که بنظر مخالف هم و در جنگ و ستیزند، هدفی مشترک و یکسان دارند. و آنهم پیروی از قوانین خدا و یا نظام چرخ گردون و یا منظومه شمسی است.
فتا در اینجا یعنی، جوان بی تجربه و خام.
هر بنی و هر وَلی را مَسلکیست
لیک چون حق میپرد، جمله یکیست
هر انسان و هر مرشدی، برای خود آئین و روش منحصر بفردی را داراست. و هیچ اشکالی هم در داشتن روشهای متفاوت زندگی نیست، بشرط آنکه همه روشها و آئین ها درجهت حق و حقیقت و راستی باشد و آدمی را بسوی اصل خویش راهنمائی سازد.
(برای عاشقان ایران و آگاهان، همه راه ها، چه بلند و چه کوتاه، چه هموار و چه ناهموار، چه دور و چه نزدیک، چه نقره و چه خون همه و همه به فلات قاره ایران ختم میشود. و تا زمانی که هدف رسیدن به ایران باشد، فرقی نمیکند که از کدامین راه، راهی این مقصد مقدس شد. راهها مختلف است اما مقصد یکی است.)
بنی یعنی فرزندانی که پس از آدم آمده اند. انسان. بنی آدم اعضای یک پیکرند. فردوسی
از اینجا سخن مولانا سمت و سوی دیگری مییابد.
چونکه ابنای بشر را خواب بُرد
سنگ های آسیاب را آب بُرد
این بیت شرح تاریخ چهارصد سال اخیر دنیاست. تا چهارصدسال پیش دنیا در آرامش مطلق بود. چراکه بربرها و وحشیها و آن دو پاهای فاقد اهورا و دم الهی در حاشیه تمدن انسانی سرکوب و کنترل شده بودند. و اگر اینجا و آنجا جنگ و توحشی براه می انداختند توسط لشگر حق و راستی و یا سربازانی که مرام و آئینشان پندار و گفتار و کردار نیک بود، فتنه آنان را در نطفه خاموش میکردند و اجازه نسلکشی و قتل و غارت و مرگامرگی گروهی به آنان نمیدادند. برطبق مثنوی در چهارصد سال پیش بر اثر خواب غقلتی که ابنای بشر را در خود فرو برد، و موجب بوجود امدن جنگهای خونبار چلیپی بین دوازده شهریاری که از طرف امپراتوری پارسی در دنیا حکومت میکردند، شد و درنتیجه عواقب هولناک آن و از بین رفتن تمامی مردان حق و حقیقتی که نگهبان آئین انسانیت بودند، وحشیها و بربرها از فرصت طلائی پیش آمده نهایت سوءاستفاده را کرده و دنیا را درگیر جنگها(جنگ اول و دوم جهانی فقط دو نمونه از این جنگهاست) و پس آوردهای وحشتناک آن ساخته و توحش و رذالت و ددمنشی ذاتی خود را به تمامی مردم دنیا سرایت داده تا جائیکه دیگر سنگ روی سنگ باقی نماند و سنگهای آسیاب آئین حق و انسانیت را، سیل نامردمی برد. و دنیای آدمها را تبدیل به دنیای روی آب امروزی کرد.
رفتن این آب فوق آسیاست
رفتنش در آسیاب بهرِ بقاست
چون بنی آدم ز چرخآب باز ماند
آب سوی جوی اصلی باز راند
جریان داشتن آب حقیقت که آسیاب و یا چرخآب روزگار انسانی را، برای سعادت و بقای مردم دنیا میچرخاند، شایستگی و لیاقت میخواهد که مردم بر اثر خواب غفلت آنرا از دست دادند، و چون این اتفاق افتاد، پس انسانیت از بین خرمن مردم رفت و به جایگاه اصلی خود یعنی نزد پاکان و منبع نور آنان بازگشت.
آسیاب کلمه مرکب، از آس + یاب، بمعنی و چم آنچه آس و یا مرکز را میابد که در مورد غلات منظور بخش وسط و بدون پوسته آن است. آسیاب های بادی و آبی مانند اکثر پدیده ها، از اختراعات ایرانیان است که بدنیا هدیه شده است. درگذشته یکی از القاب ایران کنونی سرزمین آسیابها بود، چراکه در هر شهری دستکم چندین آسیاب وجود داشت. و هنوز آثار قدیمیترین آسیابها در ایران است. مانند: آسیاب آبی سیکا در شوشتر، آسیاب آبی باستانی در استان ایلام، آسیاب آبی استان سمنان، آسیاب آبی در استان مرکزی، آسیاب باستانی رعنا و گله گه در دزفول، آسیاب اشکذر در دل کویر استان یزد، آسیاب کاخک بجنورد، و آسیابهای آبی بسیار قدیمی مانند آسیاب آبی زیبد ووو، که همگی پس از فتنه ۵۷ و اشغال ایران توسط ابلیس، به بهانه های گوناگون نابود شدهاند. سیستان زادگاه نخستین آسیاب بادی بودهاست و خراسان بزرگ و بلوچستان و زابل تا کشمیر بخشی ازآن ایالت بزرگ کهن بودهاند که نخستین آسیابهای بادی را پس از مرکز ایران به خود دیده است.
آب سوی دهان، تعلیم راست
ورنه خود آن آب را جویی جداست
در ساختار یک آسیاب آبی ساده، یک چرخ دندانه دار بزرگ وجود دارد که آب به این چرخ دندانه دار، ریخته و آنرا میچرخاند. در اینجا این چرخ دندان دار به دهان تشبیه شده که آب بسوی آن هدایت میشود. و میگوید، این درست است که آب باید از این چرخ دندانه (دهان) بگذرد تا کارآئی و ثمر داشته باشد، ولی کارائی آب، وابسته به آن چرخ نیست و آب خود دارای خاصیت و جوئی جداگانه است.
میگویند، آسیابانان ایران عادت دارند که هرگاه مشتری به آسیاب نیاید و غلاتی برای آرد کردن نداشته باشند، آب را از آسیاب قطع کرده و مسیر آنرا به جویبار اصلی باز میگردانند تا آب رسانی به مناطق دیگر جریان یابد. این کار تبدیل به ضرب مثلی شده است که میگوید، آبها از آسیاب افتاد، یعنی آرامش برقرار شد.
در اینجا میگوید اگر آدمیان خواهان آن آئین راستی و حقیقی نباشند و آب را بروی چرخ زندگیشان قطع کنند پس آن آئین و یا آن آب زندگی، دوباره بسوی منبع و یا اصل خود باز میگردد.
می رود بی بانگ و بی تکرارها
جاری اندر رود تا گلزارها
اگر خواهانی برای آئین انسانساز زرتشت وجود نداشته باشد ( همان آئینی که توسط اهورامزدا در سینه اش نشانده شده و تمامی آنها توسط زرتشت بسوی این آلم سرازیر گشته و برای بنی آدم به ارث گذاشته شده است) این آئین که نه تکرار پذیر است و نه برایش تبلیغ میشود، و نه از بین رفتنی است، مانند رودی که در مرغزار زندگی جاری است، میرود و خود را به گلها و درختان (ارواح پاک) میرساند.
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندر او بی حرف میروید کلام
پروردگارا بمن توانائی پذیرش آئین راستی و حق و حقیقت را بده تا توسط آنها مالک چنان جانی گردم که بدون خواندن و نوشتن و تحصیل و درس و مدرسه، آگاه برهمه پدیده ها گردم. (صاحب علم لدنی گردم) و یا بقول حافظ گرامی، که در وصف ملاقات اهورامزدا با زرتشت میفرماید: «ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، دل رمیده ما را رفیق و مونس شد، نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.»
تا که سازد جان پاک از سر قدم
سوی عرصه دور پهنای عدم
تا مالک جانی آنچنان آگاه و پاک گردم، که درنتیجه آن، به اصل خویش پیوسته و از عدم و نیستی فاصله گرفته و دورشده و صاحب زندگی جاودان گردم.(سوی عرصه ای دور دور، از پهنا و مرزهای نیستی و یا عدم، بروم)
عرصه در اینجا بمعنای جایگاه و میدان بی مرز است.
عرصه ای بس با گشاد و با فضا
وین خیال و هست یابد زو نوا
عرصه و جایگاهی آنچنان باشکوه و باورنکردنی که در این دنیا فقط در رویا و خواب میتوان آنرا دید. و سرچشمه هستی است و زندگی از آنجا نشأت میگیرد.
تنگ تر آمد خیالات از عدم
ز آن سبب باشد خیال، اسبابِ غَم
فنا پذیری و نیستی آدمیان موجب محدود شدن خیالات و رویاهای آنان میگردد. و همچنین سبب خیالات و آرزوهای بی ارزش. و بهمین علت اکثر خیالات موجب غم و اندو در آدمیان میگردد. چراکه آن خیالات و رویاها آرزوهائی میگردند که خیال رسیدن به آنها، جان را به لب او میآورد. و موجب غم و اندوه است.
باز هستی، تنگتر بود از خیال
ز آن شود در وَی قَمرها چون هلال
و عمر روزگار انسان (پرنده باز هستی) از رویاهای او هم محدودتر است، چراکه روزگار آدمی محدود به زمان و مکان است، درحالیکه خیال و رویا مانند پرنده بازی است که تیز یرواز است و نامکان و نازمان است. و این تناقص بین درون و بیرون، و یا عمر و روزگار با آرزوها و خیالات او، دلیل ناخرسندی و نارضایتی اکثر آدمهاست و ماه و یا قمر آسمانشان همواره بشکل ماه نو و یا هلال ماه است.
باز هستی جهان حس و رنگ
تنگتر آمد که زندانی است تنگ
و مشگل دیگری که برای انسان وجود دارد، تنوع طلبی او و دلزدهگی از تکرار و بهم زدن کسالت از هر نوع پدیده کهنه شده در نزد اوست. و همزمان دلبستگی و وابستگی او به لذتها و زرق و برق دنیای اطراف او.
مثلا، اکثر قریب به اتفاق آدمها دوست دارند به آنچنان ثروت مادی برسند که بتوانند تمامی آرزوهای مادی خود را به واقعیت تبدل سازند. ولی اگر آدمی را به تمام آرزوهایش برسانی و حتی بهشت را که آخر و سقف داشتنها و مادیات است را به او بدهی، باز آدم بدنبال مطلب دیگری، است. مثلا برای داشتن یک خوشه گندم (یا یک سیب) همه بهشت را میفروشد. و یا بقول بیتی منسوب به حافظ، «پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت، ناخلف باشم اگر من، به جوئی نفروشم»
و در اینجا میفرماید، عمر و روزگار آدمی(پرنده باز هستی) اسیر زندان تنگی بنام مادیات است که اگر داشته باشد موجب دلزدهگی و کسالت و بیزاری اوست، اگر نداشته باشد موجب غم و رنج و خست اوست و اگر خدایش شود، دچار جهنمی بنام حرص و آز میشود.
علت تنگی است ترکیب و عدد
جانب ترکیب حسها میکشد
علت و سبب اصلی این گرفتاری آدمی، مائی(ترکیب) و منی(عدد) است. علت این است که او حاصل جمع سه ترکیب است. جان و تن و خرد. و هرکدام از این سه، آن دوی دیگر را بجانب خود میکشد.
پاورقی
(۱) ننگ بر تونل نشینانی که کاری جز تحریف تاریخ بشر و ترجمه ناقص و مسخره و تحریف متون باستان پارسی به عربی و عبری ندارند. و پرسش این است که اصلا گیریم شماها مالک زمین بودید و هستید، با جهنمی که بر اساس ذات خبیث و پلید و پلشتان، برای خود و دیگران در طول کمتر از صد سال ساخته اید چه میکنید؟ با آتش سوزانی که هر لحظه سراپایتان را میسوزاند چه میکنید؟ با توحش و ددمنشی و فرهنگ غارنشینی و عقبمانده و قوانین جنگلی نهادینه شده در درونتان چه میکنید؟
(۲) اورمزد(اهورامزدا) نام ستاره مشتری است که ستاره ایست در آسمان ششم که قاضی فلک است و خانه در برج قوس و ماهی دارد و منجمان پارسی سعد بزرگ خوانند و او را ارمزد و زاوش و هرمزد و هرمز نیز گویند. امروزه به آن ستاره مشتری گویند.
بهرامی آنگهی که بخشم افتی
بر گاه اورمزد دُر افشانی. دقیقی
دوصد گونه گل بد میان فرزد
فروزان چو شب در، ز چرخ اورمزد. اسدی
(۳) واژه خام که بمعنی و چم نارسیده، و ناپخته است، در زبان پارسی، صفت افراد نادان، بی خرد و بی تجربه است که یا بخاطر کم سن و سالی، یا بدلیل بی تجربگی، و یا ابلهی به آن درجه از شعور و درک نرسیدند که سنجیده زندگی کنند. ایرانیان تا پیش از جنگ جهانی اول که توسط وحشیها و بربرها کشتار شده و تا حد زیادی استهاله یافتند، به کسی احمق و ابله و گول نمیگفتند و اینها را برای بربرها و وحشیها که در حاشیه شهرهای متمدن در نکبت میزیستند، بکار میبردند و برای دیگران از کلماتی مانند، خام، نادان، بیخرد و مثل اینها استفاده میکردند. و یا به گروهی از مردمان کوچه و بازار از واژه عوام که بمعنی چهار پا است استفاده نمیکردند و بجای آن از واژه مرکب «خرمن مردم» بهره میجستند.
در اینجا چون آنکه بر در میزند، سخن بیهوده و ناسنجیده میگوید، یارش او را خام مینامد.
«کار تَرَبت (طرب ات) پخته کن از بادۀ خام.» و یا بگفته دانشمند و جهانگرد معروف ایران، سعدی شیرازی «آتش اندر پختگان افتاد و سوخت، خام طبعان همچنان افسرده اند»
(۴) خیت همچنین یعنی رشته و نخ، زه، زهی، ريسمان، سيم، رديف، سلسله، قطار، نخ کردن (باسوزن و غيره)، زه انداختن به، کشيدن، ريش ريش، نخ مانند، ريشه ای، چسبناک، دراز، به نخ کشيدن (مثل دانه های تسبيح زرتشتیان) بصف کردن، زه دارکردن، رگه، نخ کردن، بند کشيدن. و خیات یعنی کسی که با خیت کار میکند. و خیات از القاب خداوند است.
خیت در جمع میشود خیتان و به گله ملخ، و گله شترمرغ خیتان میگویند. خیت همچنین بمعنی دایره بر زمین کشیده و مدار فرضی زمین یعنی خت (خط) استوا میباشد. هوا، خلا میان دو چیز. روشنی که تا بدان درآید. درزیگری . دوختن، رفتن مار بر زمین. گذشتن یکبار یا بسرعت گذشتن. تار عنکبوت مانندی که در گرمای سخت، از هوا فرود آید و نیست گردد. در بیت زیر بعنوان رشته تار و این معنا آمده است:
صدهزاران خیت یک تو را نباشد قوتی
چون بهم بربافتی اسفندیارش نگسلد. سعدی
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیات صنع
پس گره بر خیت خودبینی و خودرایی زدم. سعدی
سوزن مانی از داستانهائی که ساخته شده این است که حضرت مانی به فلک چهارم که رسید بخاطر سوزنی که در جیب داشت از پیش رفتن باز ایستاد. همچنین یک آثار باستانی در ایراگ وجود داشت بنام سوزن مانی، که غربیها آنرا بکلی نابود و ویران کرده و درعوض مانند آنرا در استان شیکاگو آمریکا ساختند. این داستان در انگیل بنام سوزن عیسی آمده است.
(۵) واژه نون یعنی ماهی. ماهی بزرگ. جمع آن، نینان و انوان. نون از پهلوی گرفته شده و با واژه «نو » در اوستا همخوانی دارد که بمعنی «حال» است. آنرا اکنون و کنون نیز میخوانند.
گفتند نون آن ماهی است، گاو نر که زمین بر شاخهایش استوار است، بر پشتش نهاده است. پس نون بجنبید و گاو بجنبید و زمین را بجنبانید.
فرمود پس از نور و آتش، سیوم چیزی که خدای تعالی بیافرید ظلمات(گهر قلم) بود که بر لوح هستی(آفرینش) برفت با آنچه خواست بودن . آنگه آب از ظلمات و آتش پدید آمد. پس بخاری از آب برآورد و از آن بخار اتمسفر بیافرید، آنگه نون (ماهی) پدید آمد.
نون همچنین بمعنای ظهر، است و این واژه پارسی به زبان آمریکائی رفته و با همین تلفظ و معنا مورد استفاده است.
همچنین نون یعنی، گوهر، تنه درخت، نرد. چاه زنخدان، چاهک زنخ.ابرو. حاجب. ثابت. برقرار. مقیم. بزرگی. کلانی.
(۶)در هندوستان به اوستا و یا کتابی که تمامی دانشها در آن گرد آمده و ارث زرتشت بزرگ برای بنی آدم است، بید گفته میشود. در جنگ جهانی اول پس از کشتارهای وحشیانه میلیونی ایرانیان در فلات قاره ایران که هندوستان هم بخش از آن بود، انگل استانیها در هندوستان که هنوز جز پیکر ایران بود و زبانشان پارسی و دینشان زرتشتی بود، برای اینکه رابطه بین ایران و هندوستان را قطع کنند، زبان کسانیکه به پارسی سخن میگفتند را بیرحمانه از حلقوم درآورده و قطع میکردند و در عوض یک لهچه دیگر از زبان پارسی ساختن بنام پنجابی که هندیها میبایستی به آن تکلم میکردند. و تمامی تاریخ تمدن و هنر و ادبیات آنان را بدین ترتیب ازمیان برداشته و بجاش یک چیز مصنوعی و ناچسب به هندیها تحمیل کردند.(همان سیاستی که صد ساله در ایران و توسط لهچه عربی به اجرا گذاشتند). نتیجه این دد منشی این شد که کتاب مقدس اوستا و اجزا آن مثلا ودا تبدیل به بید شد. و نام کتابی قرار گرفت که مشتمل بر احکام دین هندوان و به اعتقاد ایشان کتاب آسمانی است. نام کتاب هنود که برهمنان آنرا کلام خدا میگویند و آن در اصل یکی است مشتمل بر چهار دفتر و به همین سبب چاربید خوانده میشود.
در زمان امپراتوری صفوی هم بر سر عصای سلطنتی امپراتوران ایران نماد ماه و ستاره قرار داده میشد. چنانچه در تصویر شاه عباس میتوان دید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر