چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۴۰۴

داستان شیر و گرگ و روباه از دفتر نخست مثنوی


حکایت شیر و گرگ و روباه



توکل بخدا یعنی اعتماد بر آن دم الهی که راهنمای آدمی است و در درون سینه اش جای دارد. چه چیزی در درون سینه جای دارد؟ دل و نفس. دل و نفس چیست؟ عشق و زندگی. و این حکایت، حکایت سرشت آدمی است. و این عرفان و فلسفه نیست، این تمامی واقعیت و موجودیت هستی است. پس با توکل به خدا و یا با توکل به عشق و زندگی، باید عمر را سپری کرد.
یکی از حکایات مثنوی که ریشه افکار بیهوده و درضمن ملکه ذهن شده مردم را از ریشه بیرون میکشد، همین حکایت شیر و گرگ و روباه است. مولانا در این حکایت از سرشت آدما درجهت انسانشناسی و مهمتر از آن خودشناسی، سخن میگوید. مولانا با اقتباس از فردوسی کبیر که انسان را جان و تن و خرد میداند، آدمی را موجودی سه بعدی معرفی میکند. و این سه بعد را شیر و گرگ و روباه مینامد. در این حکایت شیر کنایه از جان و یا همان دم الهی است که در سینه قرار دارد، و بعد و جنبه مینوی و نورانی اوست. و گرگ کنایه از تن، و یا همان طبیعت است، که دستور حفاظت از جسم را بهر طریق و بهر قیمتی دارا است. همانکه می اندیشد در طبیعت، قدرت و زور حرف اول را میزند و حرف حق از دهانه توپ درمیآید، و هر موجودی بنابر شایسته گی و توانائیهای کالبد خود، نان میخورد. و شعارش این است که «برو قوی شو که در نظام طبیعت ضعیف محکوم بفنا است» و روباه کنایه از خرد اوست، که از اتفاقات میآموزد و از تجربیات استفاده میکند و شرایط را همانگونه که هست، میپذیرد و خود را (هرچند درظاهر) با آن وفق میدهد و بدین ترتیب در جهت بقای آدمی و تعالی او میکوشد.

در این حکایت همچنین شرح کوتاهی از چگونگی پندار نیک را میتوان خواند.
شیر و گرگ و روبهی بهرِ شکار
رفته بودند از طلب در مرغزار
آدمی از سه بخش جدائی ناپذیر تشکیل یافته که این سه باهم مسئولیت امورات زندگی و گذران عمر او را در دشت زندگی بر عهده دارند. شیر و گرگ و روباه برای شکار به مرغزار و یا دشت نخچیران (حیوانات لذیذ گوشت) رفته بودند.
کان سه با هم اندر آن هامون ژٓرف
صیدها گیرند، بسیار و شَگَرف
هر سه بعد انسان دست در دست هم برای هرچه بهتر شدن زندگی و بقای او در دشت ژرف زندگی تلاش میکنند. هر سه با یکدیگر در آن دشت پهناور(هامون ژرف) نحچیران چاق و چله زیادی را شکار کنند. شکار نخچیران کنایه از «پندار و گفتار و کردار آدمی» در تمامی طول عمر اوست.(۲)
تا به پشتِ هم بَرِ نخچیرها
سخت بربندند، بند و گیرها
این سه بخش دست در دست هم، در کیفیت و کمیت زندگی انسان از طریق و چگونگی پندار، گفتار و کردار وی، نقش دارند. در معنای ظاهری، سه حیوان رفتند تا با یاری و کمک یکدیگر(تا به پشت هم) نخچیران بسیاری را در بند و دام رهائی ناپذیر خود درآورند.
گرچه نره شیر بدیشان سر نمود(۱)
لیک با ایشان چخید و ره گشود
اگر چه شیر نر بسی بالاتر از آن دو دیگر است، ولی بهرحال با آنها همراه و دمخور شده (میچخید) و در جلو آنها گام زده و راه باز میکرد. چخیدن یعنی چریدن و چرا کردن حیوانات. یک واژه هم داریم بنام « چخِ که چخه خوانده میشود» که معمولا برای نهیب زدن به سگ ولگرد و راندن او استفاده میشود و همچنین بعنوان دُژنام هم استفاده شده و امر به چریدن میکند که معنی آن این است که «ای حیوان برو چرا کن و مرا راحت بگذار»
این چنین شه را ز خادم زحمت است
لیک همراهی یاران رحمت است
جان انسان( اینچنین شه) نیازی به تن و خرد او ندارد و خود یگانه و بی نیاز است. و درواقع تن و خرد برای جان او دست و پا گیرند، ولی همراهی با این دو مصلحت و خواست و رحمت آفریدهگار است.
در معنای ظاهری، برای این چنین شاه بزرگ، خادمان سبب زحمت میگردند. چرا که شاه بس تیز و تند است و خادمان کند و ناتوان. ولی بهرحال آنان را همراه داشتند، از روی بزرگی شاه است.
این چنین مه را ز دهار تنگ هاست
او میان ابرها بهر سخاست
جای آن دم الهی در جسم تنگ و تار است، و این تنها از سر لطف و کرم و بخشایش خداوندی است که انسان دارای چنین مه درخشانی گشته است.
در معنای ظاهری، جای چنین ماه درخشان و پرفروز در میان ابرها تنگ و تار میشود، ولی با اینهمه، همراهی ماه با ابرها از روی کرم و بخشایش است. دهار یعنی ابرها. سخا دراینجا، جوانمردی.
امرِ همراهی از آن پیران رسید
گرچه رایی نیست رایَش را، ندید
دستور همراهی دم الهی با جسم و خرد او از سوی خداوند صادر شده است، هرچند جنس آن دم الهی با جنس انسان صد و هشتاد درجه در تضاد است. او از جنس نور مطلق است و آدمی از آتش و ظلمات. و این دو اصلا با هم مقایسه نمیشوند.
و در معنای ظاهری میگوید، دستور جماعت و اتحاد و همراه بودن از آئین زرتشت است و از نیاکانمان بما رسیده است، هرچند زرتشت از هر نظر بالاترین مردمان بود، ولی حتی این بزرگترین هم با دیگران میزیست و جدای از مردم نبود. واژه «نَدید» دراینجا یعنی همتا و نظیر.
در ترازو جو رفیقِ زَر شده است
نَی از آنکه جو، چو زَر گهر شده است
این همراهی جان و یا دم الهی با کالبد، بدین معنا نیست که جان همتراز با جسم اوست.
و یا اتحاد و همزیستی بزرگی مانند زرتشت با مردم معمولی، و همسان گشتن او با آنها، بدین معنا نیست که دیگران با زرتشت برابر باشند. درست مانند اینکه طلا که در یک کف ترازو مینشیند، با کفه دیگر که سنگ ترازو در آن قرار دارد، در یک میزان قرار میگیرد و برابر میگردد، ولی در مقام مقایسه این کجا و آن کجا. در ترازو «جو» همراه و ملازم طلای گرانقیمت است، ولی این همراهی و ملازمت، دلیل بر آن نیست که «جو» ارزشی همانند طلا دارد.
جو، مقیاسی بوده است برای فلزات قیمتی نظیر طلا و نقره.
جانِ قالَب، جسم را همره شده است
مدّتی سگ حارث درگه شده است
این که جان تا مدت زمانی محدود و کوتاه، با جسم او همراه شده و به کالبد او نشسته، مانند اینست که بگوئیم جسم آدمی(سگ) حارث بارگاه شاه (جان) گشته است.
حارث بمعنی شیر است و در درگاه شاهان امپراتوری پارسی(هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان، صفویان و افشاریان) همیشه یک شیر در درگاه و بارگاه آنان نگهداری میشد که به او «حارث درگاه» میگفتند. در اینجا میگوید، انگار که مدتی این مقام به سگ پاگذار(واگذار) شده است. حارث همچنین لقب نادر شاه، سردار کارتاژ و دلاور پادشاه ایرانی است که در زمان جنگهای چلیپی در تمامی جنگهائی که شرکت داشت هرگز شکست نخورد و به این جهت به او لقب شیر جنگ و یا خدای جنگ داده بودند. این لقب از نامهای محبوب نزد قبایل بربر ( که شامل انگل ساکسونها، گول ها، اعراب، یهودیان، تورگ ها) است که پس از اینکه در زمان جنگ جهانی اول خود و فرهنگ توحش و عقب ماندهگی هایشان را به ایرانیان بزور تحمیل کردند، همه چیز را هم از ایرانیان تقلید و کپی کرده و ربودند. و امروزه بگونه ای وانمود میکنند که تو گوئی برعکس این ماجرا رخ داده و ایرانیان دوازده هزار سال در غار نشسته بودند و منتظر بودند قبایل وحشی و بربر در زمان جنگ جهانی اول از بیابانها راهی شهرها شده و پس از ارتکاب به کشتارهای هولناک ده ها میلیون ایرانی، برای ایشان زبان و علم و تاریخ و ادبیات و دین بسازند! مثلا بوستان و گلستان سعدی که شاهکار شیوائی و زیبائی و روانی زبان پارسی است، امروزه پر شده از جملاتی به لهچه عربی و به چنان پریشانی دچار گشته که برای خواندنش باید دست بدامان یک مترجم عرب لهچه شد! و این فلاکت و نکبت الفاظ و واژگان من درآوردی، خشن و ناچسب و ابلهانه و بیریشه و منطق و بی معنی، تمامی ادبیات پارسی را آلوده است.


جملگی رفتند سوی مرغزار
در رکاب شیر با فر و وقار
سه حیوان گروهی رو بسوی مرغزار نهادند. و گرگ و روباه همراه و ملتزم رکاب شیر با شکوه و عظمت شده و برای شکار راهی مرغزار نخچیران شدند.( جان و تن و خرد آدمی وارد میدان زندگی گشتند.)
گاو فربه، قوچ کوهی، بارتنگ
پیش هنگ رفتند و آوردند بچنگ
در دشت زندگی، انسانها با ویژهگیهای سه گانه خود، به پندار و گفتار و کردار خوب و بد دست یازیده و کوله باری از اعمال ریز و درشت خود را بچنگ میآورند. در آنجا گروه شکارچی، گاو چاق و قوچ کوهی و خرگوشی بس درشت (بارتنگ) یافتند و کارشان رو براه شد. پیش هنگ بمعنی و چم، روبراه با بار مثبت است. بارتنگ نوعی خرگوش بومی ایران است که از خرگوش معمولی بزرگتر و تیز رو تر است.
هر که باشد همره شیرِ ژیان
کم نیابد روز و شب ابریق و نان
هر که با خدا باشد، و توسط راستی، با جنبه معنوی و یا جان خود در تماس و هماهنگی قرار گیرد، نان و شرابش براه است و از گرسنگی و تشنگی و تنهائی و بطور کلی گذران زندگی آسوده خاطر است و کمبودی نخواهد داشت. ابریق، کوزه شراب. و یا بعبارت دیگر، انسانی که در جهت راستی و حق گام برمیدارد، نباید از تنگی معاش و گذران زندگی نگرانی بخود راه دهد.
چون ز بیشه بار بر بستند گران
کشته و مجروح و اندر خون کشان
گرگ و روبه را طمع بود اندر آن
که رود قسمت به عدلِ خسروان
وقتی پایان عمر میرسد (چون ز بیشه بار بربستند گران) و شکار پایان میابد (دیگر زمان و مهلتی برای پندار و گفتار و کردار آدمی نیست) نوبت حسابرسی است. در این هنگام، تن و خرد تصور میکنند که در میدان زندگی هر دو با شیر پاسخگو هستند، درحالیکه پاسخگو تنها یکی است و بس.
همینکه شیر و همراهانش، شکارهایشان را از بیشه به کنام و یا خانه خود، کشان کشان آوردند، در حالیکه آن شکارها همه کُشته و زخمی بودند، گرگ و روباه تصور میکردند که شکارها مطابق عدالت شاهانه تقسیم میشوند. خرد و تن پنداشتند که با جان یکی هستند.
عکس تَعم آن دو، بر شیر زَند
شیر خود دانست تمعهای سند (۴)
جان باخبر است که تن و خرد او آرزومندند که خود را با جان یکی بدانند.
واژه پارسی «زند» که از اوستا گرفته شده است بمعنی و چم «جان» است. واژه تأم و یا تعم(طعم) یعنی مزاق و مزه، و مزه خوشایند. بمعنی اندیشه و فکر هم هست. سند، نام دره ای بسیار ژرف در دیار سند در بلوچستان ایران که در زمان جنگ جهانی دو توسط انگل استانیها از ایران جدا شد و امروزه متعلق به پاکستان است. جلگه، دشت، دیار، کوه، دره و رودخانه ای بس طولانی هم بنام سند در منطفه ای بین هند و ایران وجود دارد که گویند جایگاه زرتشت بزرگ بوده است.
شیر با فراست دریافت که گرگ و روباه در فکر تقسیم شکارها بروش مساوی و عادلانه هستند. و او از یخچالهای دره سند(تمع های) آن دو باخبر شد.
بیخردان تازه بدوران رسیده از اجائب هفتگانه سخن میگویند و نمیدانند که زبان پارسی و ادبیات پارسی بالاترین أجاز ( اعجاز) آدمی است. و أجاز زبان پارسی این است که هیچ کلمه پارسی بی معنا ساخته نشده و بیمورد استفاده نمیگردد. مثلا کلمه همسایه (که یک دنیا فلسفه در خود دارد) برای دو خانواده که در کنار هم زندگی میکنند، استفاده میشود که کنایه از این است که ایندو از آفتاب به یک اندازه استفاده میکنند و یا سایه بالای سر آنها یکی است. یا کلمه همسر که بمعنای دو شخص است که دارای یک فکر و اندیشه، یک بالش ووو هستند( و اگر بخواهیم در مورد فلسفه ساخت این کلمه سخن بگوئیم روزها باید گفتگو کرد) مثلا واژه اوستائی «تَمَ» که آنرا (طمع) نوشتند، اسم آن را برای یخچال طبیعی، و یا برف و یخ انباشته شده در عمق دره ها، چین خوردگی ها، گودالها ووو، بطور کلی بمعنی تاریکی و چشم تنگی و جایی که توان نورانی شدن ندارد و مخالف آن «چا» است، بکار میبرند و صفت آن برای شخص و یا کرداری استفاده میشود که او در ژرفا و عمق وجود و درونش یک یخچال و یا جائی دارد که در آنجا گرما و نور نیست که صفتی ناخوشایند و ناپسند است. و آدمی که تمع دارد یعنی بخشی از وجودش یخ زده و فاقد گرما است. و فرد تماء (طماع) برای رهائی از این یخزدهگی همواره بدنبال داشتن بیشتر و بیشتر است و همواره آرزومند و خواستار و افزونخواه و حریص است، تا بلکه سرمای وجودش را درمان سازد. و میگوید شیر(جان) این تمعها که مانند تمعهای دره سند بود، را شناخت و تشخیص داد.
هر که باشد شیرِ اسرار و اثیر (۳)
او بدانَد هر چه اندیشد ضمیر
هرکه با درون خود آشنا باشد و آن جان شیفته را در درون سینه اش بشناسد، و توکلش به او باشد و بداند که او بهتر میداند، پس از اسرار (رازهای آفرینش) و از اثیر (رازهای جهان مادی و یا همان دانش) باخبر شده و غلم لدنی خواهد یافت (علمی که متعلق به زرتشت کبیر بود) و در این دو میدان استاد خواهد بود و توانا بخواندن ضمیرها و درونها خواهد بود. و همچنین این مطلب را میداند و آنرا ملکه ذهن خود کرده است که هر چه در درون و ضمیر خود بیندیشد، پروردگار از آن باخبر است.
هین نگه دار ای دلِ اندیشه خو
دل ز اندیشه ببند در پیشِ او
پس ای انسانی که تصور دانستن و اندیشمند بودن داری (ای دل اندیشه خو) درونت را از هرآنچه بتو یاد دادند پاک کن، و طرحی نو درانداز. و همه چیز را به او که بهتر میداند واگذار کن. شیر در درون تو خفته است و از نیت ها و افکار خوب و بد تو آگاه است. پس دلِ خویش را از اندیشۀ بد و پلید و ناروا و ناشایست در امان بدار و حفظ کن.
داند و ره را همی پوید خموش
در رخت خندد برای روی پوش
گوش جان، سخنانی را میشنود که خود آدمی توانا بشنیدن آنها نیست، و چشم بینا و یا چشم سوم او چیزهائی را میبیند که چشم سر قادر به دیدن آنها نیست، و جان و ضمیر ناخودآگاه او، تمامی افکار و اندیشه های درونی و پنهان را چه نزد خود آدمی و چه کسانیکه او را را ملاقات میکنند، میداند. ولی راه زندگی را با او ساکت و آرام میپیماید، چراکه وظیفه او دخالت در امور زندگی انسان نیست. و راهیابی به دانش و دانسته های جان، تنها در صورت یکی شدن با او امکانپذیر است و بس.
جان تنها یک هدف را دنبال میکند و آنهم رسیدن به اصل خویش است. و همه همراهی او با دو بخش دیگر درجهت تحقق این هدف میباشد.
شیر چون دانست آن وسواسشان
وانگفت و داشت آن دَم پاسِشان
در اینجا شیر که کنایه از جان است با اینکه از نیت درونی دو بخش دیگر باخبر است ولی سخنی درباره آن نگفته و حرمتِ دانسته های خود را نگه میدارد.
وسواس بمعنی و چم، اندیشه های کنترل نشده و افراطی است. و پاس داشتن در اینجا یعنی نگاهداری کردن.
لیک با خود گفت بنمایم نما
بر شما خرد خسیسان گدا
ویژهگی «خست» متعلق به مردمی است که از کودکی با فقر و ناداری شدید دست بگریبان بوده اند. و از صفات و ویژهگیهایی است که هم ارثی است و هم اکتسابی. و انسانی که به جسم و خرد خود مغرور میگردد حکم همان بیچیز و بینوائی را دارد که از ابتدا هیچ نداشته و اکنون که دارا گشته بشدت خسیس و گدا صفت گشته است. و جان که از این گدا صفتی جسم و خرد بتنگ آمده، میگوید، زشتی کار شما را آشکار خواهم کرد(بنمایم نما).
مر شما را بس نیامد رایِ من
ذن تان این است در دهش های من
آیا همینکه با شما همراهی میکنم و تا حد شما خود را پائین آورده ام، برایتان کافی نبیست؟ و سپاسگزار نیستید و درس نمیگیرید؟
واژه «ذن» یعنی فکر و اندیشه جا افتاده و عمیق، آنچه ملکه ذهن شده است.
ای وجود رایِتان از رای من
از دهش های جهان آرای من
ای تن و خرد که بخاطر وجود جان، وجود دارید و اگر او نباشد، شما جسدی بیش نیستید، و نه تنها شما بلکه جهانی از هست او هستی یافته است.
نقش با نقاش چه اِسگالَد دِگر
چون سِگالِش اوش بخشید و نظر
چگونه نقش کشیده شده، میتواند در مقابل نقاش خود منم بزند؟ درحالیکه این نقاش است که او را خلق کرده، و این نقاش است که به آن نقش، هستی بخشیده است. همینطور جسم و خرد آدمی را نرسد که با جان به مقابله برخاسته و همترازی نماید. سگالیدن در اینجا یعنی اندیشیدن و فکر کردن.
این چنین ذن پلیدانه بمن
مر شما را بود، ننگانِ زَمَن
چنین افکار و اندیشه های پلید که در ذهن ملکه شده، تنها ازکسانی انتظار میرود که از ننگین های روزگارند.‌ زمن، در اینجا بمعنی و چم روزگار است.
وارهانم چرخ را از ذن تان
تا بماند در جهان این داستان
من جهان را از چنین گمراهی ها و افکار ننگین، جا افتاده، نجات داده و رها خواهم سازم، تا این حکایت در دنیا باقی ماند و جهانیان از این ماجرا عبرت گیرند.
شیر با چنین پندار میزد خنده نیش
بر تبسم های شیر ایمن منیش
آنچه که روزگار آدمها را میسازد، در گام نخست، اندیشه های آنهاست و درنتیجه اگر انسانی دارای اندیشه و پندار نیک نیست، میبایستی در انتظار گفتار و کردار ناپسند هم باشد. و چون این سه، شخصیت و موجودیت مادی و معنوی او را میسازند، پس اگر در راه راستی و حق نباشند، انسان باید در انتظار مکافات مادی و معنوی باشد، هرچند درحال حاضر و کنونی، دلیلی برای نگرانی نداشته باشد. خنده نیش، یعنی نیشخند. و منیش، یعنی شیوه اندیشیدن، طرز فکر.
مالِ دنیا شد تبسّمهایِ حق
کرد ما را مست و مغرور و خَلَق
فقر و رنجوری به استت ای سَنَد
کآن تبسّم، دامِ خود را بر کَنَد
مال دنیا که در اینجا کنایه از کالبد و جسم و خرد است، در واقع لطف و کرم و نعمت خدا به انسانها است(تبسم های حق است) پس نباید آنچه را که خدا به ما داده، در جهت مقابله با خود خدا، دست آویز و سلاح کرد. و با آنها مغرور و مست شده و در مقابل خدا عرض اندام کرد. یعنی نقشی شد که خود را با نقاش خود، برابر میبیند. چراکه همین تبسم یعنی همین جسم و خرد میتواند دامی برای هلاکت زندگی مادی و معنوی او باشد، پس حقیر ساختن و فروتنی و ناچیز دانستن خود در مقابل عظمت خدا(فقر و رنجوری) راهی بهتر و بزگزیده تر است.
اکثر به اصطلاح «مفسران» مثنوی از روی جهالت و یا بعمد، این «فقر و رنجوری و نداری» را ترجمه گوگلی کرده و پند داده اند که آدمی باید با فقر و نداری مادی بسازد چراکه بنفع اوست که بی همه چیز و مریض و رنجور باشد. و این پند و سفارش، راهی به کفر و بگمراهی مطلق است. ای سند، یعنی ای کسی که اهل ایلات سند هستی و یا ای زرتشتی.
امتحان کردن شیر، گرگ را، در قسم کردن شکارها:
شیر گفت گرگ را کای پالان توکُن
داد واجب کرده اینرا قسم کن
شیر به گرگ گفت: ای گرگ همیشه گرسنه (ای جسم آدمی که سیری ناپذیری و هیچگاه راضی نیستی و حتی وقتی بهشت را به تو میدهند، باز هم راضی نیستی و دنبال چیز دیگری میگردی) شکارها را با عدل و داد بین ما تقسیم کن.
پالان توکن، نام محلی کنار راه خوی به ماکو که در میان مریملر و شوت در ۸۷هزار گزی خوی قرار دارد و گرگهای این منطقه از دیگر گرگها درنده تر و وحشی ترند و بین مردم به گرگهای همیشه گرسنه معروفند. برخی هم صفت همیشه گرسنه را بمردم این منطقه داده اند.
نایبِ من باش در قسمت گری
تا پدید آید که از چه گهری
شیر به گرگ گفت، تو بجای من این شکارها را تقسیم کن، تا ترا بدانیم و بشناسیم. چرا که از پندار وگفتار و کردار دیگران میتوان ذات و گهر آنان را شناخت. و در امر داوری هر سه این مشخصات دخیل میباشند. بهمین جهت قضاوت و ایجاد عدالت کاری بس دشوار است و همه کس توانا بدان نیست.
گفت، ای شه،‌ گاو فربه قسم توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زَفت و چُست
گفت تو مهمتری چون که جانی، پس از تو، من و یا جسم قرار دارد که مهم است و پس از جسم، خرد مهم است.
گرگ گفت: ای شاه و ای سلطان جنگل، گاو چاق و فربه قسمت تو است، زیرا گاو فربه هم مانند تو بزرگ و سترگ و چالاک است. زَفت یعنی بزرگ و ستبر. چُست یعنی چالاک.
بُز مرا که بُز میانه است و وسط
روبَها، ارتنگ بِستان بی غلط
و بُز هم قسمت من که مانند خودم میانه و متوسط است. از اینرو مناسبت حال من است و ای روباه، سهم تو نیز همین خرگوش(ارتنگ) است. پس آنرا بگیر و بی چون و چرا و اعتراض بپذیر.
شیر گرگ را گفت، چون گفتی، بگوی
چون که من باشم، تو گویی ما و توی؟
شیر به گرگ گفت: چه گفتی؟ یکبار دیگر حرفت را تکرار کن؟ یعنی با چه گستاخی اینگونه سخن میگوئی. در جایی که من باشم تو با چه جراَتی اظهار وجود میکنی و از خودبینی و «مایی» و «تویی» حرف میزنی.
گرگ خود چه کَس بُوَد کاو خویش دید
پیشِ چون من، شیر بی مِثل و نَدید
کالبد آدمی چگونه میتواند کار کند وقتی جانی نباشد؟ گرگ چه کسی است که در حضور شیری مثل من که بی مانند و نظیر هست اظهار وجود کند. نَدید یعنی نظیر و مانند.
گفت پیش آ بیخبر، کاو خود بدید
پیشش آمد، پنجه زد او را درید
شیر به گرگ گفت، پیش بیا ای بیخبری که ابلهانه خود را مهم شمردی، و برای خود «من بودن» قائلی. هنگامیکه گرگ جلوتر رفت، شیر پنجه زد و او را ازهم درید و کشت. و بقول منوچهری دانشمند ایران زمین: «ابله آن گرگی که او نخچیر با شیران کند، احمق آن سهره که او پرواز با عنقا کند.» سهره، پرنده‌ای کوچک و خوش‌آواز با پرهای زرد و سبز. و بقول دانشمند دوران امپراتوری سامانی، رودکی: «گرگ را کی رسد صلابت شیر، باز را کی رسد نهیب شخیش»
چون نداری مغز و تدبیر نکو
جز پُلِتیک هیچ حرف دیگر مگو
واژه پارسی پُلِتیک وام گرفته از اوستا، یعنی دو پهلو سخن گفتن، منظور را واضح بیان نکردن.
اگر فاقد تفکر و اندیشه و تدبیر نیکو هستی، از پُلِتیک استفاده کن.
گفت چون دید منت از خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مُرد
گفت مرا دیدی و باز انکار کردی؟ پس اگر بمیری به سزا مردی. میگوید، اگر جانی یافت شود که در جسم و کالبد خود بگنجد و با آن یکسان گردد، و همتراز شود، شایسته اینچنین جان این است که بطرز فجیع و زار از میان رفته و بمیرد. و هنگامی که گرگ جسم را در ردیف جان قرار داد، زار مرد.
چون نبودی فانی اندر پیشِ من
فضل آمد مر تو را گردن زدن
چون به این دانش هنوز نرسیدی که خدا در درون توست، پس نبود تو رحمتی است که هم بتو و هم به دیگران میشود.
فضل در اینجا بمعنی رحمت است.
گرچه غالب دارم اندر بذل فضل
گاهگاهی هم کنم از عدل فضل
اگر چه در اکثر اوقات رحمت خدا از روی سخاوت اوست، ولی گاهگاهی هم این رحمت بدلیل دادگستری و عدل او صورت میپذیرد.
کل هستی نیست باد جز وجه او
چون نی ای در وجهِ او، هستی مجو
کل هستی فناپذیر است بجز پروردگار. و تا انسان، روی خود را بسوی کسی که هستی را آفریده، نگرداند، وجود خارجی ندارد.
هرچه اندر وجه او باشد فنا
وجه فانی باز ماند اندر بقا
پس اگر میخواهی مانند او جاودان و فنا ناپذیر گردی، به او بپیوند. چراکه «هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی» درختان عمر جاودان دارند اگر انسانهای ابله بگذارند.
زآنکه در «آل است» او از نا گذشت
هر که در «آل است» او نا نگشت
واژه مرکب «آل است» یعنی خدا هست. واژه «خداوند بال و یا آل» که در قرانی که به لهچه عربی است، بآل را «بعل» میخوانند، چون برطبق معمول، برای اینکه اعراب بتوانند واژه های پارسی را تلفظ کنند، آنرا با لهچه عربی درآوردند. و یا بقول خود آنرا معرب کرده اند. مثلا در اکثر جاها اگر حرف «الف» یا «آ» باشد، آنرا «ع» و یا «ی» مینویسند. در اینجا هم «آ» به «ع» مبدل شده است. «آل» از القاب اهورامزدا است. و «آل است» بمعنای اقرار و شاهدت بوجود اهورامزدا و یکتائی اوست.
در همین رابطه مثال دیگر آنست که، اگر حروف اضافی ( «ال» و حروف «ین» که برای جمع بستن است) را که برای ناقص زبانان لهجه عربی، به حروف اضافه میشود را از عبارت قرانی «الْحَمْدُ آلِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» حذف کنیم ( ال حمد و آل له رب ال عالم ین) میشود( حمد آل که رب آلم ها است) واژه پارسی حمد مترادف سپاس، و «له» یعنی «که» و «رب» یعنی خدا و عالم هم واژه «آلم» پارسی است که معرب شده. پس معنای جمله میشود، سپاس «آل» را که خدای آلم ها و یا خدای تمام هستی است. و «آل» همان اهورامزدا است.

میفرماید، هرکس به وجود و یکتائی اهورامزدا شهادت داده و اقرار کند، او از «نا» گذشته و دچار «نا» و یا مکافات نشده و از شرارتها و مشکلات زندگی در امان خواهد بود و نمیمیرد و فنا و نا نمیگردد، بلکه به اهورامزدا پیوسته و عمر جاودان میابد.چون به مبدا و اصل خود برمیگردد. واژه اوستائی «نا» در مصرع نخست یعنی پلیدی و پستی و «نا» در مصرع دوم یعنی فانی.
هر که بر در، او، من و ما میزند
ردّ باب است او و بر، نا می تند
هر کس که تصور کند خدا از او جداست و مثلا در آسمانها است(او، منو ما میزند) از درگاه او رانده شده و محکوم به نا شده و در نا پیچیده میشود.
شرح و تفسیر ادب کردن شیر ، گرگ را که جایگاه خود را نشناخته بود:
در این بخش بر حقیقت اینکه خدا از آدمی جدا نیست و در هستی دوئی وجود ندارد و هرچه هست یک یکتا است، پافشاری میکند.
گرگ را برکَند سَر آن سرفراز
تا نماند دو سَری و امتیاز
گرگ یا جسم سرش را از دست داد تا بداند که از جان و یا خدا جدا نیست و دو سری وجود ندارد و دوئی گمراهی است. کسی که خود را از خدا جدا بداند سر از دست میدهد، و همیشه و تا ابد دچار تیره روزی و پریشانیست.
زار مرده استی تو ای گرگان پیر
چون نبودی مُرده در پیشِ امیر
ای گرگِ پیر، زار مردی، زیرا در مقابل امیر و شاهِ وجود، منم زدی و اضهار وجود کردی.
بعد از آن رُوی شیر با روباه کرد
گفت، قسمت کن اینرا چاشت خرد
پس از اینکه جسم سزای منم زدن خود را دید، نوبت به خرد او رسید.
پس از آنکه گرگ از میان رفت، شیر، روباه را گفت، حالا نوبت توست که بگوئی کدام از اینها را در چه زمانی از روز بخوریم(چاشت خرد)
سجده کرد و گفت کاین گاو سمین
چاشت خردت باشد ای شاه مهین
روباه در برابر شیر، بخاک افتاده و گفت: ای بهترین شاهِ روی زمین، این گاو فربه و چاق را برای چاشت سحرگاه شما میگذاریم. سَمین یعنی فربه و چاق.
وین بُز از بهرِ میان روز را
یَخنیی باشد شهِ پیروز را
و این بز هم میگذاریم برای ناهار شاهِ پیروز، که بی قابل است و یخنی بیش نیست.
یَخنی نام یکنوع آبگوشت لذیذ ایرانی است که در گذشته خوراک فقرا در ایران بود. و «با یخنی و ترشی» از ضرب مثلهای خرمن مردم ایران است.
و آن دگر ارتنگ هم از بهر شام
شب چَره، ای شاهِ با لطف و همام
و آن ارتنگ و یا خرگوش چاق و چله را هم برای بعد از شام بعنوان شب چَره شاه همام و بزرگوار قرار میدهیم.
واژه پارسی اوستائی «همام» یعنی پادشاه بلند مرتبه، دارای مقام و منزلت و فضایل ارجمند، پادشاه بزرگ همت و دلیر و جوانمرد. سرور بزرگوار. پادشاه شجاع و پاسل و دلیر و بخشنده و دادگر، از القاب پادشاهان و امپراتوران پارسی.
شب چره خوراکی ساده بود، مانند سوپ، که ایرانیان دیر وقت و معمولا پیش از خواب میخوردند. بیش از جنگ جهانی نخست، ایران همان بهشت وعده داده شده بود که مردمش چهار وعده خوراک گرم در روز میخوردند و جز مهمانی و موسیقی و خوردن و خوابیدن و هنر ورزیدن و شعر گفتن و نقاشی کشیدن و ورزش کردن و هنرمندی و لذت بردن، کار دیگری نداشتند و همین ویژهگیها آنها را، هم بغایت ظریف و شکستنی و انسانی ساخته بود و هم، بشدت مورد حقد و حسد بربرهائی ساخته بود که در حاشیه مرزهای امپراتوری پارس، در نکبت میخزیدند و برای یک لقمه نان کودکان خود را حراج میکردند. و آتش این حقد و حسد با وجود کشتار بیرحمانه و میلیونی در طول دو جنگ جهانی(و یا جنگ جهان با ایران) و پنجاه سال اخیر هم که ایران تخت اشغالشان است و ایرانیان را در روز روشن کشتار و غارت و شکنجه و بمباران میکنند، هنوز شعله ور است و خاموش نگشته.
گفت روبه را تو عدل افروختی
اینچنین قسمت ز که آموختی؟
از کجا آموختی این، ای بزرگ؟
گفت، ای شاه جهان از حال گرگ
شیر بر روباه آفرین خواند و پرسید، ای بزرگوار، تو این دادگری و انصاف را از که و از کجا آموخته ای؟ روباه گفت از سرنوشت گرگ پند گرفتم.
روباه که کنایه از خرد است، در میان آدمیان خردمند، از شرح حال گذشتگان عبرت گرفته و از تجربیات آدمی در طول زندگی درس میگیرد و می آموزد و خود را بزرگ میسازد. بهمین جهت شرح حال گذشتگان و تاریخ پر شکوه ایرانیان از آنان دزدیده شده تا نیاموزند و درس نگیرند و درنتیجه بتوان بلا هائی مانند فتنه ۵۷ را بر آنها وارد و تحمیل کنند.
گفت چون در عشقِ ما گشتی گِرو
هر سه را برگیر و بستان و برو
پس اگر انسان تمناهای افراطی جسم خود را نادیده بگیرد، و گرگ درونش را ازهم بدرد، و پای روباه خرد را بمیان آورد، درنتیجه به این مطلب مهم میرسد که، نه در کار آفرینش، ساز چون و چرا بنوازد، و نه خدا را از خود جدا ببیند. یعنی خود را در برابر خدا قرار ندهد.
وشیر به روباه گفت، حالا که فهمیدی بین من و تو، من و مائی وجود ندارد و من و تو در اصل یکی هستیم، پس این شکارها هم بتو تعلق میگیرد، همه را بردار و ببر.
پیشتر از اینهم در همین دفتر نوشته ام که: «آنکه از دریچه چشم به بیرون نگاه میکند، تو نیستی، و فاصله تو با او تنها پرده نازک پلک چشم است. که وقتی بسته شود، آدمی جسدی بیش نیست» و یا بقول حافظ عزیزما، تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز.
رُوبَها چون جملگی ما را شدی
چونت آزاریم چون تو ما شدی
هنگامی که خود را از خداجدا ندانی و با او یکی باشی، آسیب ناپذیر خواهی بود.
ای روباه، کنون که تو به این نتیجه رسیدی که من و توئی درمیان نیست و جملگی «ما» است و بس، درنتیجه چگونه میتوان ترا آذار رساند، که آذار(آزار) رساندن بتو مانند آذار دادن و یا به آتش رساندن خودمان است.
ما ترآی و جمله آشکاران ترآی(۶)
پای بر گردونِ هفتم نِه، برآی
خداوند، و جملگی پاکان روزگار و یا جملگی کسانیکه مانند تو خدا را از خود جدا نمیدانند، ترا در نزد خود خواهند داشت و ترا در هفت پیکر قرار خواهند داد. واژه پارسی و برگرفته از اوستا، «ترآی» بمعنی و چم قرب و نزدیکی، دیدن در آئینه، پیش آمدن کسی تا دیده شود، پیش آمدن کسی تا او را ببیند، مایل شدن به رأی کسی، مایل شدن به کسی بجهت پاکی او و اقتدا کردن به اوست. یک واژه که در امور روحانی و مینوی از آن استفاده میشود.
و در اینجا میگوید، تمامی هفت افلاک و همه هستی، در خدمت کسی هستند که با اهورای درونش و یا جان خود یکی شده و به او خود را پیوند زده که در اینصورت مالک هفت آسمان و یا هفت فلک و کل گردونه گردون است.

واژه «آشکاران» در اینجا یعنی پاکان روزگار. و در مصرع دوم، کلمه برآی، امر فعل برآمدن، بمعنی برون آمدن، پدیدار شدن، ظاهر گشتن میباشد.
چون گرفتی عبرت از گرگ دَنی
پس تو روبه نیستی، شیر زمنی
و هنگامی که با خرد، از سرنوشت نادانان و بیخردان (آن گرگ حقیر) که همواره اظهار وجود کرده و خود را بزرگ دیده و منم زده اند، درس و عبرت گرفتی، دیگر از این پس، تو روباه نیستی بلکه شیر روزگاری و مورد قبول حق واقع شده ای.
دنی، یعنی سست و حقیر و فرومایه. زمن، در اینجا بمعنی و چم زمان و روزگار است.
روبه آن دم بر زبان صد شکر راند
که مرا شیر از پس آن گرگ خواند
روباه همان لحظه سپاس و شکر بسیار گفت که شیر ابتدا گرگ را بدین کار خواند و سپس او را! تا او از سرنوشت گرگ درس عبرت گرفته و اشتباه گرگ را تکرار نکند و سر به باد ندهد.
گر مرا اول بفرمودی که تو
قسم کن اینرا، که بُردی جان از او؟
اگر نخست بمن دستور داده بود که شکارها را تقسیم کنم، از این مهلکه جان سالم بدر نمبردم.
پس سپاس او را که ما را در جهان
کرد پیدا از پسِ پیشینیان
پس شکر و سپاس آن خدایی را که ما را توسط زرتشت با مرام انسانیت و با سرنوشت پیشینیان آشنا ساخت تا بتوانیم از این طریق پند گرفته و رستگار شویم.
تا شنیدیم آن پلتیک های حق
بر قرون ماضی و اندر سَبَق
تا تاریخ و سرگذشت پیشینیان را خواندیم و از احوال نیاکانمان باخبر شدیم و از پند ها و تجربیات و سرگذشت تلخ و شیرین آنان آموختیم و در نتیجه با استفاده از این کوله بار، بار خود را بسلامت به منزل میرسانیم.
جمله «بر قرون ماضی و اندر سبق» یعنی در بسیاری از قرنهای گذشته و پیش از قرن ما. پلتیک های حق یعنی اسرار و روشهای آدمیت که توسط زرتشت به آدمیان رسانده شده است.و در اینجا همچنین یعنی اسرار آفرینش از جمله تناسخ.
تا که ما از حال آن گُرگان پیش
همچو روبَه پاسِ خود داریم بیش
دانستن شرح حال گرگان پیشین، جان روبهان امروز را نجات میدهد. و تاریخ ما را دزدیدند تا ندانیم و تا نتوانیم. چرا که انسان بی گذشته تنها مجبور میشود، از خود شروع کند. و بقول غمران صلاحی « از چند نقطه چین. انسان کوچک ِ «بی از این پیش» سطرسطر آهسته میرود بسوی «هرچه بعد از این».در فکر یک مکعب تاریک و کوچک است انسان آنسوی نقطه چین، انسان بی طبیعت، بی خانه، بی زمین، انسان عینک و کتاب و چمدان، یک جهان دیوار، انسان منقطع شده از نان و آب و وو انسان ذره ذره فرو رفته سوی خویش، روزی بناچار سقوط میکند آنسوی نقطه چین.»
استخوان و پشمِ آن گُرگان عِیان
بنگرید و پند گیرید ای مِهان
از آثار باستانی که از گذشتگان بما ارث رسیده میتوان به این نتیجه رسید که کالبد هیچ چیزی، حتی بزرگانی مانند آواتارهای ایران، کوروش کبیر، داریوش کبیر، داراها و خسروهای عادل و همام، شاه عباس که نابغه زمان خود بود ووو زندگی جاودان نداشته و همگی رفته اند. و آنچه که بر روی زمین رخ میدهد، اقامتی کوتاه مدت است. هرچند آدمیان مانند کوروش و داریوش کبیر نیمه خدا باشند.
ور نه بنهد، دیگران از حال او
ابرآتی گیرند از هوان او
آدمی اگر از خرد خود یاری نجوید و از تجربیات خود و اطرافیان و گذشتگان نیآموزد و بکار نبندد، خود برای دیگران درس ابرآت (عبرت) خواهد شد. واژه اوستائی ابرآت یعنی با نگاه کردن، در کاری ماهر شدن. ابرآت جمع واژه اوستائی بُرت و همچنین بمعنی مردان پاکی که راهبر جامعه هستند، نیز میباشد. و از نام ابرآت که نام موبدی زرتشتی بود که در آئین نیایش، آب ورجاوند (مقدس) میآورد، گرفته شده است.
هوان یعنی خواری و رسوائی و بی عزتی. ناتوان و درویش گردیدن و برجای ماندن.
پاورقی:
(۱) در ایران شیر یکی از مهمترین واژگان پارسی است که در ادبیات پارسی بسیار بکار برده شده است. و از انواع کاربرد واژه شیر میتوان به این موارد اشاره کرد: شیر ژیان، شیر شرزه،‌شیر شادروان، شیر دژم، شیر شکاری، شبر بیشه، شیر جنگل، شیر برفی، شیر علم، شیر پرچم، شیر غاب، شیر غران، شیر فرش و یا شیر قالی، شیر درگه و یا بارگاه، شیر گردون، شیر پرس پلوس، شیر سکه، شیر قلاب که آهنی است که قلندران بر سر دوال کمر دوزند و آن اکثرا بصورت شیر باشد و آنرا بکسوا هم گویند. شیر کردگار و یا شیر خدا، شیر گرمابه و یا شیر حمام که بر دیوار حمام نقش کنند از ساروج و جز آن که به آن رستم در حمام هم گویند. شیر لوای و یا نقش شیر که بر لوای(لولا) هگ کنند. شیر مست، شیر نمد، شیر یله و یا شیر رها، شیر زن، سالار شیر، شیر پولادخای، شیر امیر، شیر بچه، تند شیر، شیر آفرین، شیر آوازه، شیرآور، شیرافکن، شیرگیر، شیر ایزد، شیر آهنین، شیربازی، شیر بالش، شیر یزدان، شیر بسات، شیر درنده، شیر بیابانی، شیر پاس، شیر پرده، شیر پیره، شیر چتر، شیر حوض و یا صورت شیری که بر مجرای حوض سازند تا آب آن از دهانش ریزد، شیر ختائی، شیر درفش کاویانی، شیر درنده، درواس، داهی، مجرب، شیر دیبا و یا شیر رایت که نقش شیر است بر پارچه ٔ دیبا، شیر سکه، شیر زنجیری، شیر سنگی، و یا شیر سنگی همدان با قدمتی بیش از شش هزار سال که نوسط غربیها از همدان دزدیده شد، شیر بارگاه، شیرسار، شیرسر، گرزشیرسار، گرز که سری چون سر شیر دارد، شیر سیستان و یا رستم، شیر گردون، شیر طلا، ووو.
کام شیر آژدن(خاریدن) کنایه از دست بکار خطرناک یازیدن.
(۲) واژه «بُعد» در لغت به معنای فاصله و دوری و در مقابل قرب است. اما در معنای وسیع اصطلاحی، داشتن بعد، وصف هر موجودی است که جنبه ها و قیدهایی آن را از موجودات دیگر متمایز و مشخص میسازد. مبحث حدود تعریفات را به این اعتبار میتوان عهده دار گزارش ابعاد موجودات دانست.
(۳) واژه اثیر ، در ایران باستان کاربرد های متفاوت و دارای معانی گسترده ای در فلسفه، فیزیک، شیمی و نجوم و‌کیهان شناسی داشت. در شیمی به مایعی فرار، بی‌رنگ و خوشبو که بسیار قابل اشتعال است، اثیر میگفتند و این مایع امروز بعنوان بی‌حس‌کننده و حلال یا واسطه در فرآیندهای صنعتی استفاده میشود. در اقیانوس فلسفه و ادبیات پارسی، معنی و چم اثیر، جنبه مینوی داشته و به آسمان صاف و مناطق بالایی آسمان که فراتر از ابرها هستند، گفته میشود. در فیزیک ایران باستانی، دانشمندان ایرانی به ماده‌ای بسیار رقیق و بسیار کشسان که در تمام فضا، از جمله شکاف‌های بین ذرات ماده، نفوذ می‌کند و واسطه‌ای است که ارتعاشات آن نور و سایر تابش‌های الکترومغناطیسی را تشکیل می‌دهد، اثیر گفته میشد. در دانش عظیم نجوم پارسی، اعتقاد ایرانیان این بود که حرکت سیارات توسط اثیری که از طریق آن حرکت می‌کنند، کند میشود.
(۴) ریشه واژه سند از اوستا است. و سند به منطقه ای گفته میشد که امروزه بین دو کشور ایران و هند قرار دارد و دو کشور افغانستان و پاکستان را شامل میگردد. سند برای ایرانیان بسیار مقدس بود چراکه اعتقاد داشتند زرتشت بزرگ سالهای زیادی در این ناحیه میزیسته است. گفته میشود کل هند تا مرزهای کنونی ایران را سند میگفتند که یعدها سند به هند تبدیل گشت. در این منطقه هنوز به جلگه ای ژرف، رود عظیم، کوهستانهای سر به فلک کشیده و دریائی(که امروزه دریای هند مینامند) سند گفته میشود.
رود سِند یا ایندوس یا مهران رودخانه بزرگی است که از فلات تبت از دره میان هیمالیا سرچشمه گرفته و از دره تاریخی میان هند وافغانستان گذشته(در آنجا رودخانه کابل از افغانستان وارد آن میگردد. ) سپس از جلگه سند عبور میکند در اینجا پنج رودخانه چیناب ، راوی ، ستلج ، بیا، جیلم ازسمت مشرق در آن میریزد و بهمین جهت آنرا پنج آب(پنجاب)خوانند. رود سند پس از عبور از منطقه جامو و کشمیر، گلگیت و بلتستان بخش میانی پاکستان را پیموده و در نزدیکی بندر کراچی به دریای سند(نامهای دیگر دریای مکران، دریای هند)میپیوندد.
سند طولانی ترین و پرآب ترین رود بلوچستان(پاکستان امروزی) و یکی از سه رود بزرگ شبه قاره هند است ( رودهای دیگر رود گنگ و براهما پوترا است ) طول آن ۳٫۱۹۰ کیلومتر، حوضه آب ریز آن ۱ میلیون و ۱۶۵ هزار کیلومتر مربع و جریان آب سالیانه آن بطور میانگین ۲۰۷ کیلومتر مکعب است
ز زابلستان تا بدریای سند
نوشتیم عهد ترا بر پرند. فردوسی
۵) پارسل، ژُزِف پارسل پارسی، نقّاش پرده های جنگها و کنده کار ایرانی در دربار نادرشاه بود که پرده های نقاشی فتوحات نادر شاه از اوست. تمامی این پرده نقاشیهای نفیس اینک در موزه ها و کلکسیونهای غربی نگاهداری میشود و به نام این و آن زده شده است. تولد او را بسال ۱۰۵۵هجری. در پردیس نوشته اند و وفات او را در سنه ۱۱۱۵هجری. پسر او هم نقاش بینظیری بود که همنام پدر بود (۱۰۹۹-۱۱۶۵ هجری) و شاهکار های او تماما از ایران ربوده شده است.
(۶) اگر زمین را از خارج از کره زمین نگاه کنیم، زمین در ظلمات فرو رفته است. و یک کره تاریک است. آنچه که زمین را برای زمینیان روشن و قابل سکونت میکند، تابش نور مهر و یا خورشید و ماه بر آن است. بدون خورشید نه رنگی وجود دارد و نه بینائی. و همه چیز در ظلمات فرو میرود.
(۷)واژه تئوری، مأخوذ از اوستا و متداول در پارسی امروز و مورد استفاده در اکثر زبانهای دنیا. این کلمه از ریشه ٔ اوستائی «تئوریا» است و بمعنی شناسایی یک علم که بر پایه ٔ تحصیل و تتبع بحاصل آمده باشد و برای تحقق دادن احکام عملی بکار رود. عقیده ٔ منظم . نظریه ٔ علمی . دلایل علمی در موضوعی خاص.
تئوری پولتیک، نظریه ٔ سیاسی.
تئوری نظامی، اصول تعلیمات نظام و رساله ای که شامل این اصول باشد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر