دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۴۰۴

نتیجه داستان شیر و گرگ و روباه


گوشه ای از وصیت حضرت زرتشت بزرگوار، قوم آریا را.
بنگرید ای سرکشان، من، من نیم
من ز جان مُردم، به جانان میزیم



گفت زرتشت در نصیحت قوم را
درپذیرید از من این آخر عطا
قُوّتَم بگسست چون اینجا رسید
چون توانم کرد این سِر را پدید
این بخش دلالت براین دارد که حضرت زرتشت، اولین، آخرین و تنها پیامبر و رسول راستین خدا، از انجام رسالات خود فارغ شده و آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده، و دوران تلاش و مجاهدتش بسر رسیده و میرود تا به اصل خود بپیوندد. و میگوید، اینک که آخر عمر من است آخرین سفارشات را هم بشما خواهم گفت. می‌گویند که خداوند، حضرت زرتشت را میان دنیا و پایان دنیا مختار ساخت و زرتشت مقام وصل را برگزید.
لیک هم رمزی بگویم با شما
بو که دریابید و گردید آشنا
و رمز و رازی را با شما درمیان میگذارم باشد تا رستگار شوید.
بنگرید ای سرکشان، من، من نیم(۱)
من ز جان مُردم، به جانان میزیم
یکی از القاب آریائیها «سرکش» بود که مأخوذ از اوستا است. و سرکش بمعنی خداوند قوت و قدرت و مردم صاحب قوت و قدرت است.(رشیدی). نیرومند. توانا. قوی.
در اینجا میفرماید، حضرت زرتشت که یگانه کسی است که خدا با او سخن گفته و مقداری از دانش بیکران خود را به او داده تا انسان بسازد، مانند ستاره خورشید که مقداری از نور خود را به ماه میدهد و او را تابنده میکند تا شب و تاریکی را از روی زمین بزوداید (نماد ستاره و ماه آریائیها) روزی پیش از مرگ و بعنوان وصیت، آخرین پندها را به قوم خود یعنی آریائیها داده و گفت: ای خداوندان قدرت و دلاوری، این سخن را از من بپذیرید، که این کسی که بنام زرتشت میشناسید، این منی که میبینید، من نیستم، من بجز نور خدا چیز دیگری نیستم. و جان من با منبع اصلی پیوند خورده است.
چون ز جان مُردم، بجانان زنده ام
نیست مرگم تا ابد پاینده ام
هنگامی که جسم و پیکر مادی من بمیرد، من به منبع نور و انرژی خواهم پیوست و با خدا یکی خواهم شدم، و عمر جاودان یافته و تا ابد پاینده خواهم بود. (چراکه انرژی از بین رفتنی نیست.)
چون بمُردم از حواس بو بشر
هو، مرا گشت هوش و ادراک و بصر
میگوید، هنگامی که از ویژهگیهای انسانی من، دیگر نشان و اثری نماند (چون بمردم از حواس بو بشر، کنایه از مردن) و جسم مادی و جسمانی من ازمیان رفت، در اینحال «خدا و یا هو» خواهم شد. چراکه به قدرت واقعی و اصل منیع انرژی خواهم پیوست.
بو در اینجا به معنی و چم، نشانه، اثر است. درجائی دیگر میفرماید: او ز یکرنگی مانی بو نداشت، وز مزاج خم مانی خو نداشت. مولانا
واژه ترکیبی «بو و برنگ» یعنی اثر وجودی و خاصیت.
چون که من، من نیستم این دَم ز هُوست
پیشِ این دَم، هر که دَم زد، باقی اوست
چون تمامی آنچه میبینید و میشنوید از من نیست و همگی اینها همان دم الهی و ذات هو است، در نتیجه هر که با دم الهی و یا اهورای خود ، دم زد و همنفس او شد، جاودان خواهد ماند.





هست اندر نقش این روباه شیر
سوی این روبه نشاید شد دلیر
در درون این نقش روباه(جسم آدمی) یک شیر قرار دارد، پس این روباه(انسان) را دستکم نگیرید. اکثر آدمها در آئینه، در مقابل خود یک انسان معمولی میبینند، درحالیکه در درون این نقش، انرژی بسیار بزرگی مانند شیر نهفته است که کسی را یارای ایستادهگی در مقابلش نیست.
گر ز روی صورتش می نگروی
غرش شیران ازو می نشنوی(۲)
اگر تصور کنی آنکه در آئینه میبینی، یک انسان معمولی است، اگر خود را دستکم و ناچیز ببینی، در نتیجه به آنچه که در درونت هست، و یا آن شیر ژیان دست نخواهی یافت.
غران بمعنی و چم بانگ و آواز گران و مهیب برآرنده، بویژه غرش شیر ژیان ایران.
هر که او در پیش این شیر نهان
بی اَدب چون گرگ بگشاید دهان
زخم یابد همچو گرگ از دست شیر
پیشِ شیر، ابله بُوَد کاو شد دلیر
هر انسانی شیر و یا انرژی درونی و یا اهورایش را ندید بگیرد و درعوض در پی بزرگ کردن گرگ(جسم) خود باشد، تباه و تیره روز خواهد بود. و شیر یا اهورایش دشمن او خواهد شد و در تمامی کارهایش ایجاد اشکال مینماید(اکثرا به بدشانسی تعبیر میکنند) و فقط یک ابله اینرا نمیداند و یا جدی نمیگیرد. و مانند آن گرگ به دست شیر، دریده میشود.
زرتشت بزرگ میفرماید، تنها ثروت واقعی آدمها اهورا و یا روح آنها است. و فروختن این روح و یا تنها ثروت واقعی آدمی، او را بمعنای واقعی فقیر و حقیر و ناچیز میکند. هر زمان که کسی دروغ بگوید و یا دزدی کند و یا تقلب و حیله گری انجام داده و سر دیگران را شیره بمالد، و یا کرداری از ایندست انجام دهد، درواقع روح خود را فروخته است. و نوبت خود در صف رستگاری و رسیدن به سعادت و خدا، را به قربانی خود واگذار کرده و خود دوباره در ته صف قرار خواهد گرفت.
همچو آن روبَه گم اشکم کنید
پیشِ او روباه بازی کم کنید
مانند روباه داستان، دست «از منم زدن» برداشته و با شیر درونتان یکدل و داستان شوید.
جمله ما و من به پیش او نهید
مُلک، مُلک اوست، مُلک او را دهید
تمامی خداوندان دروغین را در پیشگاه او زمین زده و بشکنید، این جهان و هرچه در اوست، ملک و مال اوست. بر سر مال او با او چانه نزنید و توقعات بیجا و نابخردانه زیستن را کنار بگذارید و خودتان را جدا از روحتان نبینید تا هر بلائی خواستید سرش بیاورید.
چون غنی آئید اندر راهِ راست
شیر و صید شیر، خود آنِ شماست
اگر به رستگاری می اندیشید و در راه رسیدن به سعادت و راستی و هو، ضعف و زبونی از خود نشان نداده و قوی و توانا و غنی گام بردارید، مطمئنا سرور زندگی و روزگارتان خواهید بود. و آن انسانی خواهید شد که آنچنان دارا است که به هیچ چیز احتیاج ندارد.
گر نبودی زَرِ تشت از هو نشان
پس جهانی را زدی برهم چسان؟
اگر در درون زرتشت این انرژی بزرگ و اهورای عظیم و یا دم الهی نبود، پس چگونه توانست یک جهان را بهم بریزد و مانند سیل بنیان کن دنیا را در آب غرق سازد؟ و مردم دنیا را مرید خود سازد. این مطلب مأخوذ از گنجینه اوستا است. گنجی که ارث حضرت زرتشت است و برای بنی آدم بجا مانده است.(۳) و هزاران هزار کتاب(چه علمی چه ادبی چه فلسفی) از روی این گنجینه که سراسر برپایه موسیقی و شعر بنگارش درآمده، نوشته شده است.
صد هزاران شیر بود او را تنی
او چو آتش بود و آلم، خرمنی
برطبق مثنوی مولانا محمد بلخی، هر آدمی در درون خود، دارای یک منبع بزرگی از انرژی مثبت است، و یا به اصلاح او، دارای شیر غرانی است که وظیفه اش آشنا ساختن آدمی با این منبع انرژی عظیم است تا او را آنچنان قوی سازد که بتواند به منبع اصلی و یا اصل خود بپیوندد. مولانا میفرماید هر آدمی صاحب یک همچین شیری است، ولی حضرت زرتشت به تنهائی دارای هزاران شیر از این دست در درون خود بود. و یا بعبارت دیگر او آتشی بود که در خرمن مردم درگرفت و آنان را از جهالت و غارنشینی و ددمنشی بیرون آورد.
تا پیش از جنگهای چلیپی تمامی مردم دنیا پیرو آئین حق و حقیقت یعنی آئین مانوی بودند که بر اساس آئین زرتشت استوار بود. چهارصد سال جنگ خونبار، موجب ازمیان رفتن این آئین گشته و درعوض ده ها آئین دروغین و گمراه ساز ابراهیمی که تنها اجزا کوچکی از آئین زرتشتی را در خود دارند، ساخته شد که موجب تیره روزی خرمن مردم گشت. یعنی دروغ را با کمی راست آمیختند تا مردم هوشمند را هم بفریبند.

چون که خرمن پاس نار او نداشت
او چنین شعله بر آن خرمن گماشت
در برخی نسخه های مثنوی این بیت بدین ترتیب آمده:
چون که خرمن پاس شگر او نداشت
او چنین شعله بر آن خرمن گماشت
شگر و یا اشر و یا عشر، نام آن درختی است که به امر اهورامزدا آتش گرفت و راهنمای زرتشت بسوی «هو» در کوهستان «بتر» شد.
هنگامیکه «خرمن مردم» ویا مردم معمولی، پاس آتش و آئین او را ندانستند، توفانی درگرفت که همه دنیا را زیر و رو کرد و آب تمامی خشکیهای زمین را پوشاند و زرتشت با کشتی خود از این توفان بسلامت گذشت و در آخر در کوهستانهای آرارات ایران به خشکی نشست. کشتی او به تازگی در کوه های آرارات ایران یافت شده است که توسط دزدان غربی مخفیانه از ایران خارج گشته است.
امروزه شگر و یا اشر نام درختی است که در آن آتش زود درگیرد و مردم آنرا از چخماغ، آتش زنه تر میدانند. و از آن نازبالش سازند، و شکری مشهور که از شکوفه و شاخ آن برآید که داروئی بزرگ باشد. درختی است با خاصیت سوزندگی و مردم آتش زنه ای نیکوتر از آن نگیرند، وداخل مخده ها و بالش ها را از پوست آن پر کنند و از شکوفه و شاخه های آن شکری کمی تیز مزه بیرون آید، و گویند جزء درختان بزرگ است و آن را صمغی شیرین مزه باشد و برگهائی عریض و رو به آسمان دارد و از شاخه ها و محل شکوفه های آن شیره ای خارج میشود بسیار نیکو که داروئی بزرگ است.
از اینجا چندین بیت حذف شده و سپس میگوید،
کاشکی آن زخم بر جسم آمدی
تا بُدی کایمان و دل سالم بُدی
اگر هزاران زخم بر جسم آدمی بنشیند، و او را به حد بینوائی کامل برساند، تا زمانی که روحش را نفروخته، نباید غمی بدل راه دهد. درعوض اگر آدمی تمامی ثروتهای آلم را دارا باشد ولی تهی از آن دم و یا انرژی الهی باشد، خود را شکسته است.
ز آنکه او پاک است و سبحان وصف اوست
بی نیاز است او ز نَغز و مغز و پوست
زیرا آن نیروی بزرگ، همان است که انسان را به اصل خود و یا منبع انرژی میپیوندد، و این نیرو آنچنان بزرگ و توانا و پاک است که بی نیاز از هر مطلب دیگری است.
هر شکار و هر کراماتی که هست
از برای بندگان آن شَه است
همه خوبیها برای آدمی افریده شده ولی لذات زندگی برای آدمیان دارای مدت زمان محدود است، بجز لذت وصل به آن انرژی عظیم که با سرعتی غیرقابل وصف و تصور درحال حرکت بسوی ابدیت است. پیوند به آن قادر مطلق، که نازمان و نامکان و بی مرز، مینماید، میبایستی تنها هدف آدمی در زندگی باشد.
هرکه او بر «هو» توکل میکند
او بجان خود تفضل میکند
هر انسانی به اهورای درونش اعتماد داشته باشد و همه چیز را به او بسپارد، درواقع بخود لطف و نیکوئی و محبت کرده است.
نیست شه را طَمع وبهر خلق ساخت
این همه دولت،‌خُنُک آن کاو شناخت
وقتی انسانی ناچیز با پیوند به منبع خود آنچنان غنی گشته که تا حد بی نیاز میرود، پس خدائی که خود منبع اصلی است، چه احتیاجی به دعا و نماز و نیایش آدمی و یا هر نیازمندی دیگری، دارد؟ درنتیجه اگر دعا و نماز و نیایش وجود دارد، بخاطر و برای خود انسان است و نه خدای او. و خوشا بسعادت آنکسی که این واقعیت را بداند. «خنک«بمعنی خوشآ. «کاو» مخفف «که او»
آنکه دولت آفرید و دو سَرا
مُلکِ و دولت ها چه کار آید وَرا ؟
آن آفریدهگاری که از وجود نازنینش، تمامی کائنات و هرچه هست و نیست، ساخته و پرداخته شده است، چگونه میتواند به چیزی محتاج باشد؟
پیشِ سبحان بس نگه دارید دل
تا نگردید از گُمان بد خجل
در درگاه آن شاه پاک و توانا، خود را کنترل کرده و با خواسته های بیجا، افکار ابلهانه، حرفهای بی معنی، بد گمانیها و دلقک بازی های انسانی، خود را تا حد جام جهانی خجل و شرمسار و بور نسازید.
کاو ببیند سِرّ و فکر و جُستجو
همچو اندر شیر خالص تار مو
چراکه خداوند در وجود آدمیان است و اگر آدمی توانا به پنهان ساختن چیزی از خود است، پس از او هم میتواند مطلبی را پنهان سازد.
آنکه او بی نقش ساده سینه شد
نقش های غیب را آئینه شد
هر انسانی که در بیکران سینه اش، بجز اهورا و دم الهی، چیز دیگری وجود نداشته باشد، او به تمامی اسرار آگاه است. یعنی سینه خواهم شرحه شرحه از فراق. فراق از چه؟ از تمامی عوالم آدمی. سینه ای پاک از کینه، حقد و حسد و حتی خالی از هر گونه عشق به این و آن.
سِرّ ما را بیگمان باور کند
زآنکه آشنا آئینه آشنا کند
این سخن را تنها کسانی میفهمند که دستکم یکبار خدا را حس کرده باشند. برای دیگران تاسفی بیش نیست. چراکه گوش ناآشنا نباشد جای پیغام سروش.
آشنا او آشنا تو با گمان
درمیان هر دو فرقی بیکران
دم الهی آشنائی است بی چون و چرا و ای انسان که خود را آشنا میدانی ولی همیشه در ته دلت یک شک و تردید وجود دارد، باید بدانی که بین آشنا بودن او ، با آشنا بودن تو، فرق بیکرانی وجود دارد.
و یا آنکه این سخن را میپذیرد همان کسی است که این سخن را میفهمد، و بین او و آنکه این سخن را بپذیرد ولی آنرا نفهمد، تفاوتی بزرگ وجود دارد.
چون زند این نقد ما را بر محک
پس یقین را باز داند او ز شک
و هنگامیکه آن اهورای آدمی و یا دم الهی، انسان را مورد امتحان قرار میدهد(با اتفاقات تلخ و شیرین) آنگاه پدید آید که من و نامن کیست. آنجاست که آشکار میگردد که آدمی در نزد خدا منزلتی دارد و یا بدلیل شک و بدگمانی که در عمق وجودش دارد، در حاشیه بسر میبرد.
چراکه آنکه این سخن را میفهمد هم اوست که محک خدا بر تنش خورده، پس فرق بین حق و غیر حق را درمیابد.
چون شود جانش محک نقدها
پس ببیند نقد را و قلب را
و چون جان آدمی ترازو و محک ذاتش گردد، خوب و بد بودن، و یا دروغین و واقعی بودن خود و دیگران را میشناسد، و درنتیجه انسان تقلبی دچار است، هرچند درظاهر برای خود و دیگران درستکار آید. همه مکافات هم همین است، عقل فضول رای.
پاورقی
(۱) سرکش همچنین نام خنیاگر و موسیقیدان و آهنگساز و دانشمند بی بدیل و نظیر دربار خسرو پرویز بوده است. کریستنسن نویسد: مشهورترین موسیقی دانان و آهنگ سازان دربار خسرو دوم (پرویز) سرکش و باربدبوده اند. روایاتی که در باب این دو تن به ما رسیده، تنها مأخوذ از خدای نامک (خدای نامه ) نیست بلکه در بسیاری از کتب معمول در اواخر دوره ٔ ساسانی و سامانی نقل شده است .تفصیلی که فردوسی و ثعالبی نقل کرده اند آنها را تا حد افسانه ای، بزرگ معرفی کرده اند. گویند سرکش در آغاز حائز رتبه ٔ اول بود و پیوسته با باربد و نکیسا که هر دو از موسیقیدانان و خنیاگران و رامشگران جوان و بی نظیر و مقرب درگاه شاه دانشمند بودند، در رقابت تنگاتنگ بوده است. احتمال داده اند «سرکش » موسیقیدان بزرگ و خواننده ای پارسی بود که نام اصلی وی «سرگس » است و شاید «سرگیش » و «سرگش » و یا سرکب باشد. ولف در فهرست شاهنامه ٔ خود سرگِس را همان «سرکب» دانسته و «سرگش» و «سرکش» را هم بهمین مفهوم ثبت کرده است.(حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین):
یکی مطربی بوده سرکش بنام
به رامشگری در شده شادکام. فردوسی
ز رامشگران سرکش و باربد
که هرگز نگشتیش بازار بد. فردوسی
شاعرانت چو رودکی و شهید
مطربانت چو سرکش و سرکب. فرخی
یکی نی بر سر کسری، دوم نی بر سر شیشم
سدیگر پرده ٔ سرکش، چهارم پرده ٔ لیلی. منوچهری
مجلسی آن صفت که ره طلبد
سرکش و باربد بدان مجلس. سوزنی
(۲) تکوک «شیر غران» از آثار باستانی دوران امپراتوری جهان شمول و شگفت هخامنشی است. این تکوک دارای یک ظرف مخروطی شکل و یک شیر است که در حال نعره کشیدن است. ظروف مجرادار شاخی شکل با سر جانداران، پیشینه تاریخی و سابقه طولانی در ایران دارد. این تکوک همانند تعداد دیگری از تکوک‌های دوره هخامنشی، دارای ویژگی قائم بودن زاویه محور حیوان با ظرف است. در این تکوک قطعات با لحیم کاری به هم وصل شده‌اند و این عمل از دید بیننده پنهان است، این مهارت، شیوه بسیار عالی و فنی هنرمندان هخامنشی را بازگو می‌کند. شیر غران یکی از نمادهای هنرورزی در تزئینات آثار به جا مانده از دوره هخامنشیان است.

(۳) یکی از نام های حضرت زرتشت، قرآن است و «قرآن سپنتا» نام دیگر اوستا است.
نوشته اند:«قرآن سِپَنتا، نَسکِ مقدس و نَسکِ آسمانى، آورنده اش پیامبر کیازند زرتشت است. قرآن نَسکى سرشار از درس ها و نشانه هاست. نَسکى سرشار از راستى، نیکى، بینش ژرف، دانشی عظیم، پرهیزگارى و گوهره انسانسازی است.»







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر