بزیر پرچم ایران نشستیم و در را جز بروی عشق بستیم.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپيدهای که جان آدمی همواره در هوای اوست
ببوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چه آبگينه شکستهایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمايدت
چنان نشسته کوه در کمين درههای اين غروب تنگ
که راه بسته مینمايدت
زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
بپای او دمیست اين درنگ درد و رنج
بسان رود
که در نشيب دره سر بسنگ میزند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست
زنده باش.
پارهای از شعر زندگی از هوشنگ ابتهاج
ترانه های جاودان استاد محمد نوری ، نام و یادش همیشه گرامی و جاودان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر