انوشیروان عادل ۱۲
مرد گفت، آری سبو را سر ببند
هین که این هدیه است ما را سودمند
پیزی گشاد بهمسرش گفت، سبو را ببند تا محفوظ بماند، چرا که این پیشکشی ارزشمند است که بکار ما خواهد آمد.
در میان آستر بردوز توی کوزه را
تا که نگشاید بجز شه، موزه را
در گذشته ایرانیان برای اسپهایشان پوشش میدوختند که زیر زین انداخته میشد وموجب راحتی و حفاظت حیوان میگشت. و به آن برگستوان میگفتند. من در یک پست جداگانه و پیش از این، درباره برگستوان نوشته ام.
جنس این پوشش و یا برگستوان، متناسب بود با میزان دارائی صاحب اسپ و چگونگی استفاده از اسپ. مثلا درباریان بهنگام گشت و تفرج، برگستوان ابریشمی تن اسپهای خود میکردند. نظامیان بهنگام رزم برگستوان زرهی و مردم معمولی برگستوان کتان و تا آخر. و متداول بود که میان آستر برگستوان، چیزهای با ارزش را پنهان میکردند.
دراینجا پیزی گشاد بهمسرش میگوید که این کوزه با ارزش را در میان آستر برگستوان بدوز تا از نظرها پنهان بماند و فقط شاه بتواند به این موزه دست بیابد. واژه موزه در اینجا یعنی، ارمغان، تحفه، رهآورد و پیشکش.
کاین چنین خم در همه آفاق نیست
چون رهیق است مایۀ اغراق نیست
رهیق یعنی شراب ناب، که به کنایه به آن شراب بهشتی میگویند. و آن معمولا اولین کاسه شراب است که از سر خمی که پس از مدتی طولانی تازه باز شده، برمیدارند و بینظیر است.
میگوید، زیرا چنین خم شرابی فقط در بهشت است و در همه آفاق نیست. و چون اصل است به اینکه در آن اغراق شود نیازی نیست. آفاق به مجموع دنیا و مافیا، دیدنی و ناپیدا، هستی و نیستی(عدم )گفته میشود.
و این بیت کنایه از آدمهائی است با دنیاهای کوچک. آنانکه تجربه زندگیشان محدود به محل تولد و افراد محدود، قبیله شان میشود. آنانکه دنیای واقعی را ندیده اند و تصور میکنند، همه دنیا و مافیا همان است که آنها دارند. و اکثر مردم دنیا همینگونه در خویش میخروشند. و بقول نیما یوشیج، «یک دو سه حرفی بلب آموخته، خاطر بس بی گنهان سوخته، لیک اگر پرده ز خود بردرند، یکقدم از مقدم خود بگذرند، در خم هر پرده اسرار خویش، نکته بسنجند فزونتر ز پیش، چونکه از این نیز فراتر شوند، بی دل و بی قالب و بیسر شوند، در نگرند اینهمه بیهوده بود، معنی چندین دم فرسوده بود، آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر، و آنچه بکردند ز شر و ز خیر، بود کم، ار مدت آن یا مدید، عارضه ای بود که شد ناپدید، و آنچه بجا مانده بهای دل است، کان همه افسانه بیحاصل است.»
از این بیت تا بیت بعدی چندین بیت حذف شده است.
ز آنکه ایشان ز آبهای تلخ و شور
دایماََ پُر آلتند و نیم کور
چون کسانیکه در بند جسم اسیرند(آبهای تلخ و شور)، همواره دچارند، و برای جستن راه چاره و درمان، آنچنان سرگرم بخود و دنیائی که برای خود ساخته اند، هستند که چشمانشان زیبائیها و نعمتهای واقعی که دارند را، نمیبینند.
مرغ کاب شور باشد مسکنش
او چه داند جای آب روشنش
مرغان ماهیخوار که همواره در دریا ها منقار در آب شور، دارند، علاقه ای به گذر و ماندن در آبهای شیرین را ندارند.
ای که اندر چشمۀ شور است پاد
تو چه دانی شت و جیهون و پالاد
ای کسانیکه تصور میکنید آدمی فقط جسم است، و از نور درون خود غافلید، شماها در جهنم بدنبال عدالت میگردید؟ در جهنم بودن، خود عدالت است.
پاد بمعنی و چم سامان و مسکن داشتن است. پالاد امروزه فرات نامیده میشود.(۱)
ای تو نارَسته از این فانی ربات
تو چه دانی سهو و سُکر و انبسات
ای کسانیکه برای ساختن کاخ در جهنم به استخوانهای سالخوردهگان هم رحم نمیکنید و برای پر کردن اشکم های سیری ناپذیر خود، خون کودکان را میخورید، شماها نمیدانید، که در جهنم چیزی بجز رنج و درد و عذاب نیست، صرفنظر از اینکه در کاخ باشید یا کوخ، و یا در کجا و چگونه زندگی کنید.
ور بدانی نقلت از آب وز جد است
پیشِ تو این نامها چون اَبجد است
و گیریم که از نور هم چیزهائی شنیده باشی، وقتی توانا بجای دادن نور در درون خود نیستی، باطلی.
برطبق مثنوی و مولانا، در ایران تا پیش از شروع جنگهای چلیپی(که در اواخر دوران امپراتوری صفوی بین دوازده رهبر دنیا رخ داد و این سرآغاز ویرانی دنیا و مردن آدمیت و بهم آمیختن آب زلال با لجنزار بود. و پس از آنهم در جنگ جهانی اول که آب زلال تماما با لجنزار یکی گشت) ایرانیان به آنچنان استادی در علوم ریاضی و کیهان شناسی و یا نجوم رسیده بودند که همه چیز را به رمز درآورده و یا کدنویسی میکردند. دلیلش هم این بود که برخی از دانستنیها آنچنان مهم بودند که در دستان هرکسی نمیباید قرار گرفت. و خیام کبیر از اولین دانشمندان ایرانی است که کد نویسی را اختراع کرده است. دانش ابجد، یکی از این کد نویسیها بود که اجداد دانشمند ما برای سخن گفتن با یکدگر، در مباحث نجوم و ریاضی و نامه نگاری های خود از آن استفاده میکردند. و دانش ابجد و رمل و استرلاب باهم بخشی از علوم عظیم نجوم پارسی محسوب میگشت. امروزه مقدار ناچیزی از مفهوم بزرگ این کدنویسی دراختیار ما است. چون همانطوری که در بالا اشاره شد، از زمان جنگ جهانی اول که بربرها از بیابانها درآمده و کتابخانه ها را سوزاندند و قتل و غارت و ویرانیهای عظیم را بجامعه بشری تحمیل کرده (و امروزه هم همچنان حکایت باقیست) بخش بزرگی از دانش نیاکان ما از بین رفت و دیگر هیچگاه هم بدست نخواهد آمد.
و حالا شما هی آهن پاره ای بشکل آنچه از آثار باستانی پارسی بدست آورده اید، بسازید و هوا کنید که تا بلند میشود درجا منفجر گردد.
و این معنای این بیت است که میگوید، بفرض هم که حروف ابجد را بدانی، وقتی معنای کامل آنها را نمیدانی، و تنها حروف را بلدی، همان دزدی هستی که در جهنم با پول خون کودکان کاخ میسازد. کاخی که یک لحظه آرامش و دل شاد بتو نمیبخشد.
اَبجَد و هوز چه فاش است و پدید
بر همه طفلان و معنی بس بعید
هر بچه ای میتواند حروف ابجد را از حفظ بخواند، چراکه حروف واضح و آشکار و در جلو چشم او است، ولی امروزه همان که به او میگویند دانشمند هم نمیتواند معنای واقعی دانش و یا کدنویسی ابجد را بداند.
پس سبو برداشت آن پیزی گشاد
در سفر میتاخت شب تا بامداد
پیزی گشاد خم و یا سبو را برداشته و بطرف باغ داد بتاخت شب و روز طی طریق و مسیر کرد.
بر سبو لرزان بُد از آفات دهر
هم کشیدش از بیابان تا بشهر
مرد بخاطر سبو در تلاتم بود و میترسید که مبادا گرند و یا آسیبی به سبو وارد شود. و با دل نگرانی و دقت بسیار، سبو را از بیابانها به باغ داد آورد.
یکی دو بیت را سانسور کردند. و سپس،
زن بیان میکرد با ایشان براز
هم به انگلیون و زنار و نیاز
زن پیزی گشاد هم نگران رساندن خم بدرگاه انوشیروان بود، و برای پیروزی همسر خود، دست بدامان انگیل(کتاب مانی بزرگ، امروزه تحریف شده انرا انجیل مینامند) و زنار مغانهای زرتشتی شده و دعا میکرد.
که نگه دار خم ما را از خسان
ایزدا گهر بدان دریا رسان
زن بدرگاه خدا دعا میکرد که خم بسلامت به شاه برسد. و خم را گهری میدانست که بدریا یعنی شاه میبایست بپیوندد.
گرچه شُویم آگه است و پُر فَن است
لیک گهر را هزاران دشمن است
زن در دعاهایش میگفت که به همسرش اعتماد دارد و میداند که او هم آگاه است و فریب دزدان را نمیخورد و هم همه فن حریف است و توان گذشتن از سختیها را دارد، آنچه که زن را نگران میساخت، دشمنان خم و یا سبو بود، که بسیار بودند. کنایه از اینکه اعتقاد آدمها احتمالا محکم و ثابت است، ولی چه سود که خصلت و ویژهگی های آدمی هم همراه اوست. همان ویژهگیهائی که وقتی پای زندگی درمیان باشد، کودک خود را هم قربانی میکند.
خود چه باشد گهر آب کوثر است
قطره ای زآن آب کاصل گهر است
و آن جان نه تنها عزیز و ارزش آن از هر گهری بالاتر است، بلکه از بهشت آمده و هر روزی که زنده است خود یک دریا گهر ارزش دارد.
از دعاهای زن و زاری او
وز غم مرد و گرانباری او
سالم از رندان و از آسیب سنگ
بُرد تا باغ داد او خم بیدرنگ
بهرحال با نیایش های زن و طلب امدادهای خدائی، و با توانمندی که مرد از خودش نشان داد، آن سبو سالم به باغ داد انوشیروان رسید.
دید درگاهی پُر از انعامها
اهل حاجت گستریده دامها
همینکه بدرگاه خسرو انوشیروان رسید، غرق حیرت شد، چراکه آنجا را بسیار باشکوه و سرشار از نعمت ها و دهش های بیشمار دید و مردم نیازمندی را که در آن درگاه به امید گشایش مشکلاتشان، چشم انتظار منتظر نوبت خود نشسته بودند. و باز بقول نیما، دید یکی بحر خروشنده ای، سهمگنی ، نادره جوشنده ای، نعره بر آورده ، فلک کرده کر، دیده سیه کرده ،شده زهره در، راست بمانند یکی زلزله، داده تنش بر تن ساحل یله، چشمه کوچک چو به آنجا رسید، وان همه هنگامه دریا بدید، خواست کزان ورطه قدم درکشد، خویشتن از حادثه برتر کشد، لیک چنان خیره و خاموش ماند، کز همه شیرین سخنی گوش ماند.
دمبدم هر سوی صاحب حاجتی
یافته ز آن درگاه عطا و خلعتی
در هر لحظه یک دادخواه، شاد و خرم از بارگاه بیرون میآمد، درحالیکه داد خود را ستانده و به نعمت عدالت دست یافته بود.
بهر گبر و مومن و زیبا و زشت
همچو خورشید و مَطَر، بل چون بهشت
این بیت دستکاری شده و از مولانا نیست. چون از واژه ها و افکار احمقانه ساخته شده است. از نظر مولانا چیزی بنام گبر و مومن و زشت و زیبا وجود ندارد. هرچه هست زیبائی و انسانیت است.
در بارگاه خسرو انوشیروان، صرفنظر از اینکه مردم دادخواه از چه دسته و قشر و گروهی بودند، بهمه بطور یکسان رسیدهگی و عنایت میشد. درست مانند آفتاب و باران که بر سر همه بطور یکسان مهر می افکنند و توجه و عنایت آنها بطور یکسان بر موجودات فرود میآید. و لطف و کرمشان همه گیر است. و یا مانند بهشت که در آنجا همه بهشتیان به یک میزان از نعمتها بهرمند میشوند.
دید قومی در نظر آراسته
قوم دیگر، منتظر برخاسته
دربارگاه انوشیروان دو گروه دیده میشدند. گروهی از درباریان که بسیار آراسته و باشکوه در اطراف انوشیروان ایستاده بودند. و گروه دوم مردمی بودند که در برابر بارگاه به انتظار ایستاده بودند.
اهل صورت، چون گهرها بافته
اهل معنی، بحر نادر یافته
تو گوئی عده ای اهل ظاهرند و آراسته به جامه های فاخر، و عده ای اهل معنا و ناپیراسته.
آنکه بی همّت، چه با همّت شده
و آنکه با همّت، چه با نعمت شده
بارگاه آن امپراتور دادگر ، آنچنان گسترده و بخشنده و پر از نعمت بود که همه نوع مردمی بخواسته های خود میرسیدند. اگر کسی از نظر روحی شکسته و بی همت بود، درمان یافته و انگیزه زندگی مییافت. و آنانی که اهل تلاش و حرکت بودند، صاحب کار و درنتیجه مال میشدند.
یعنی فرقی نمیکند که چه نوع آدمی بدنبال پیوستن بخدای خود باشد، اگر به بارگاه او راه یابد، کار تمام است و او درهر حال حاجت خود را از نور درون خود میگیرد.
پاورقی
(۱) پالاد رود که پس از جنگ جهانی دوم به فرات تغییر نام داد، از مناطق شرقی ارمنستان کنونی که در گذشته ناحیه پهناور ارمنستان ایران خوانده میشد، از کوهستانهای مرتفع توروس و آنتی توروس، ارمنستان کنونی سرچشمه میگیرد و پس از طی مسافتی در حدود سه هزار کیلومتر، بهم پیوسته و اروند رود بزرگ را در خاک ایران تشکیل داده و پس از آن به دریای پارس(شامل دریای هند، دریای عمان و خلیج پارس امروزی) میریزد. سرچشمه پالاد با سرچشمه آروند (دجله) و ارس یکی است.
بطور کلّی آروند رود را تا آنجا که به خلیج پارس میریخته است، اروندرود مینامیدهاند. و پالادرود در جنب و کنار اروندرود همچون اسپ (یدک) که در کنار اسپ دیگر است در نظر گرفته میشده است. و چون اسب یدک تیزرو (اسپ کوتل) را در پارسی پالاد مینامند، این رود با این نام از باستان شناخته میشده است. پالاد بر وزن آباد، اسب یدک را گویند که اسبِ کوتل باشد و بسی تیزرو است و آن اسبی است که بعنوان پیشکش برای پادشاهان و سلاطین پارس میبردند»
قسمت پایین اروندرود که به خلیج پارس میریزد، بهمنشیر نام داشته است. سپس به جلگه کور تغییر یافته است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر