بخش یازدهم از حکایت انوشیروان دادگستر از دفتر اول مثنوی مولانا محمد بلخی
در این بخش مولانا از اهمیت بدن و مهمتر از آن پاکیزه نگاه داشتن بدن آدمی میگوید.
آبِ باران است ما را در سبو
مُلکت و سرمایه و اسبابِ تو
میفرماید، آدمی مانند کوزه ای است از جنس خاک، که در درون خود زندگی و یا آب حیات را جا داده است. آدمیان خاکی میگویند، ما در درونمان همین است که هست، نه یک ارزن کم و نه یک ارزن بیشتر. و این کنایه از توانائیهای آدمیان خاکی است که منحصر به جسم آنان میشود. درحالیکه انسانی که در درونش نوری باشد، قدرت روحی دارد، و تواناییهای شگفت انگیزی را در خود جای داده است.
زن گفت در سبوی ما، مقداری آبِ باران وجود دارد و دار و ندار ما همین سبوی آب باران است. «اسباب تو» یعنی «اسباب معاش» آنچه که با آن زندگی کنند و زنده بمانند.
این سبوی آب را بردار و رو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
میگوید، با همه وجودت در برابر آن شاه شاهان بایست. و همه هستی و نیستی خود را به او پیشکش کن.
خاکیان در برابر خدا با همین توانائیهای جسمانی ایستاده و تصور میکنند همینکه مثلا نماز میخوانند، و نیایش میکنند، قمر را شکافته اند. و آنرا هدیه ای برای آن شاه شاهان میدانند.
زن گفت، پیش شاه شاهان برو، و این سبوی آب را پیشکش کرده و آلت دیدار شاه ساز.
گو که ما را غیر این اسباب نیست
در دکان ما بجز این، آب نیست
به آن شاهنشاه بگو که ما جز زندگی که تو به ما دادی چیز دیگری برای ارائه نداریم.
و این ماجرای آنکسی است که خود را خاکی دانسته و بجز توانائیهای جسمانی چیز دیگری در مورد خود نمیداند.
زن گفت، برو و ضمن پیشکش این سبو، به پادشاه بگو که ما غیر از این دارایی دیگری در بساط و دکان خود نداریم. آب در مصرع دوم یعنی دارائی.
در برخی نسخ تحریف شده مثنوی، از کلمه مغازه به جای دکان استفاده شده و در شرح هم آمده که مغازه یک کلمه تورگی است که تورگا از فرانسوی ها گرفته اند! و جعلیاتی از این دست. و دیگر نمیگویند که هر کلمه پارسی دارای چندین مترادف و هم معنا است. و آنهایی که از روی زبان مادر یعنی پارسی یک لهچه برای خود ساخته اند، نمیتوانند یکی از مترادف های یک کلمه پارسی را گرفته، و آنرا اشتباه بنویسند و اشتباه تلفظ کنند و سپس بگویند این کلمه مال ماست! مثلا همین کلمه مغازه که تورگها آنرا مگازه، تلفظ میکنند، یعنی وقتی یک تورگ لهچه ای، توانا به تلفظ حرف «غ» و «ق» نیست، چگونه میتواند کلمه ای بسازد و یا داشته باشد که در آن غ و یا ق بکار رفته است؟ و آیا ادعای اینکه مغازه و یا هر واژه و کلمه ای که در آن از ق و یا غ استفاده شده، یک کلمه تورگی است، یک ادعای جک مانند و حماقت بار و خنده دار نیست؟
گذشته از اینکه جک خنده داری است، بطور مستقیم و مطلقا توهین به شعور تورگها است. مثل اینکه یک کودک دو ساله نابینا، ادعا کند تابلو مونالیزا و یا لبخند ژوکوند چند صد ساله از آثار اوست! بهمین مسخره گی.
ما پارس زبانان با هزاران سال تاریخ و تمدن و زبان و فرهنگ و ادبیات و هنر و موسیقی، که تمامی دنیا متاثر از آثار ماست، و آنچنان غنی هستیم که ده ها تاریخ و فرهنگ از ما کنده شده و هنوز حرف اول مال ماست، نیازی به این نداریم که قبایل عبری و عربی و تورگ که تا پنجاه سال پیش خط هم نداشتند و امروز هم نیم بیشتر آنها حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند، از راه رسیده و کلمه برای زبان پارسی بسازند.
از آنطرف هم یک واژه ساختند بنام مفازه و آنرا جای مغازه قرار دادند، که در هیچ کجای اقیانوس ادبیات ایران بکار نرفته بجز در همین مثنوی و هر کتاب دیگری که بیرحمانه و بربر منشانه تحریف و مختوش گشته است.
و مطلب مهمتر اینکه در زمان مولانا و تا همین دویست سال پیش، بجز زبان پارسی، هیچ زبان دیگری برای نوشتن وجود نداشت و زبان پارسی تنها زبان نوشتاری در تمامی دنیا بود. قدمت لهچه عربی از زمان جنگ جهانی اول شروع میشود و در زمان مولانا چیزی بنام لهچه عربی وجود نداشت که بزرگان ایران بخواهند از آن برای نوشتن استفاده کنند. بهمین جهت هم هست که از شرق و غرب، تمامی کتب باستان به زبان پارسی است. بعدها آمدند و کتب پارسی را با زبانهای جدا شده از زبان پارسی ترجمه کرده و نام خود را در پای آن نوشتند. دقیقا همان کاری که پنجاه سال است برای لهچه عربی میکنند. کتب پارسی را به لهچه ناقص عربی ترجمه کرده، محتوای آنرا مختوش کرده و نام ابو و یا ابن فلان را بجای نویسنده اصلی نوشته و مالخود میکنند. و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان میزنند، هم برای خود تاریخ و زبان و پیشینه و پدر میسازند، و هم توحشی را که توسط آن به سرزمینهای پارس در زمان جنگهای اول و دوم دست یافته و مردم را کشتار نموده و شهرهای آباد را ویران نموده اند، را پنهان میسازند.
و اصلا گیریم که مردم دنیا آنچنان ابله و بیسواد شوند که دروغهائی که بخوردشان میدهید را باور کنند، دراینصورت با رفتار و کردار و گفتار دد منشانه، بیرحمانه، وحشیانه و بربر منشانه ای که امروز در قرن ۲۱ نشان میدهید، و به مردم دنیا تحمیل میکنید، چه خواهید کرد؟ کدام انسان شریف و پدر و مادر داری که دارای پیشینه و تمدن و فرهنگ باشد، براحتی شما جنایت میکند؟
گر خزانه اش پُر ز دُر فاخر است
این چنین آبش نباشد نادر است
اگر چه خزانه و گنجخانه شاهی پُر از دُر و گهر و سنگهای گرانبها است. ولی اگر در آنها نظیر و مانند این آب یافت نشود، ناقص و نادر است. و این کنایه از آدمی است که تصور میکند اگر روزی کار نیکی انجام داد، چه هنرمند بزرگی است و خدا بتلافی چه پاداش بزرگی باید به او بدهد.
گو خداوندا خُم و آب مرا
در پذیر از فضل و احسان خدا
زن به همسرش گفت: به خسرو انوشیروان بگو، خداوندا، این کوزه و یا خم، و آبِ و یا شراب درون آنرا از روی کرم و احسان خداوندیت، بپذیر.
چیست آن کوزه تن محصورِ ما
اندر آن کوزه چهار مستور ما
در گذشته و پیش از جنگ جهانی اول که قبایل بربر، خود و توحش افسار گسیخته خود را بمردم دنیا تحمیل کنند، و زیبائی های دنیا را با بربریسم نهادینه شده در ژنهایشان، نابود سازند(و این حکایت همچنان باقی است) همه چیز بر اساس فلسفه و منطق پارسی یعنی هنر و دانش و زیبائی ساخته و بنا میشد. حتی کوزه ها.
مثلا یکی از میلیونها اثر باستانی که از ایران بدست آمده، از جمله هزاران کوزه و جام و تنگ ووو، یکی از این آثار هم کوزه ای است که از مرکز ایران یافته اند و بنام کوزه «بانوی رقصان» یا بطری «بانوی رقصان» ثبت شده است. و اینک و طبق معمول در غرب و در موزه متروپولیتن آمریکا قرار دارد.
طرح روی این کوزه با چهار زن آراسته شده که در حال پایکوبی و رقص میباشند. هر یک از این زنها، نمایانگر یکی از چهار اخلات بدن و یا چلیپ میباشند. این کوزه که یکی از آثار فلزی بجای مانده از هنر دوران امپراتوری ساسانی است، از جنس نقره، و نقش روی آن با زر، زرکوب شدهاست.(۱)
در اینجا، منظور از چهار مستور، چهار اخلات بدن، دم و گش و سفرا و سودا است.
و میپرسد آن کوزه چیست که از چهار مستور پر شده است؟
و پاسخ میدهد، آن کوزه کنایه از بدن و جسم آدمیان است که چهار اخلات و یا چهار مایع بدن،(خون و سفرا و سودا و گش است که گش امروز بلغم و یا لنف نامیده میشود.) را در خود جای داده است. و اگر این چار از تنظیم خارج شوند در بعضی از حفره های بدن جمع شده و موجب بیماری آدمی میشوند. و از آن گذشته این چهار آنچنان مهمند که سلامت روحی آدمی هم به سلامت این چهار بستگی دارد و دانشمند ایران پور ریحان بیرونی در کتاب دانستنیهای پزشکی خود مینویسد«درستی روان بسلامتی و تنظیم بودن گش و دم بستگی دارد. گش همان لنف است و دم همان خون»
پس مراد از آن کوزه ، تنِ محصور و محدود ماست و آبی که در داخل آن است، همان چهار مایع حیاتی است. بعبارت دیگر، جسم آدمی مرز و حدودی دارد و مانند کوزه دارای گنجایش محدودی است. ولی آدمی فقط جسم نیست، و میتواند کوزه محدود جسم را تبدیل بدریا و گنجایش آن کند. و به توانائی های شگفت انگیز، هم در حوزه دانش و هم در معرفت، نائل گردد، بشرط اینکه نور را در درون خود جای دهد.
کوزه ای با چهار لول و چهار جنس
پاک دار این کوزه را از هر رجس
رجس یعنی پلیدی.
جسم و یا تن آدمی به کوزه تشبیه شده که در آن از چهار ماده حیات پر است. و میگوید این تن را از پلیدی پاک دار. و منظور این است که سالم زندگی کن. از افراط و تفریط بپرهیز، از شهوت خوردن، از شهوت نوشیدن، از شهوت سخن گفتن، از شهوت خوابیدن ووو دوری کن. چرا که روح سالم در تن سالم است.
و برطبق اوستا و کتب دانشمندان ایران بویژه کتاب دانستنیهای پزشکی پور ریحان بیرونی، هر یک از این چهار مایه حیات(سفرا، سودا، دم، گش) از یکی از عناصر چلیپ( نور، خاک، آتش، آب) ساخته شده است. یعنی:
سفرا و یا گش زرد، بر نور خورشید دلالت میکند.
سودا و یا گش سیاه، بر خاک و زمین و زحل و سیارات که نورگیرند دلالت دارد.
دم و یا خون بر آتش ستارهگان منسوب است.
گش و یا بلغم(برگش سپید، لنف) بر آب و ماه دلالت میکند.
یعنی پس از اینکه اهورامزدا نور و آتش و ظلمات را آفرید، از ترکیب و پیوند و تاثیر این سه برهم، در ظلمات آب بوجود آمد.
و از تاثیرات این چهار بر یکدیگر چهار مایه حیات یعنی سفرا و سودا و خون و گش هستی یافتند و از این چهار مایه موجودات زنده ساخته شدند. و این خلاصه شرح کبیری است که در اوستا که به دوازده هزار سال پیش تعلق دارد، درباره چگونگی بوجود آمدن زندگی بر روی زمین داده شده است.
و این دانش بر اساس اوستا و یا کتابی است که به آن کتاب مادر میگویند. و توسط زرتشت، اولین انسان روی زمین، که به داشتن نور خدا شرفیاب شده است، نوشته و به ارث برای آدمیان بجا گذاشته شده است.
و از روی اوستا و یا با الهام از آن، هزاران کتاب علمی و فلسفی و داستانی به زبان پارسی نوشته شده است. و بعدها این کتب به زبانهای دیگر ترجمه شده و بدون اشاره به اصل آن به مردم معرفی گشته است. و بدون اغراق تمامی آنچه که مربوط به تاریخ و پیشینه علمی و فرهنگی بشر میشود برخاسته از اوستا است.
و متاسفانه اوستا اینک در دستان ناپاک و پلید است و آنچه بعنوان اوستا به جوان ایرانی نشان دادند، حماقت تراوش شده از مخ های معیوب است.
تا شود زین کوزه مَنفَذ سوی بحر
تا بگیرد کوزۀ ما، خویِ بحر
میگوید، بدن را پاک و سالم نگاه دار تا جایگاه نور و خدا گردد. پس اول پندار نیک و نیت نیک و درخواست و طلب از خدا در جهت توانا شدن به راستی. سپس سالم زیستن و نگاهداری بدن و جایگاه دم الهی از آلودهگی به میکروب و پلیدیها، تا بدین ترتیب یک روزن در این کوزه پدید آید و مرز و محدودیت جسم ترک بردارد و راهی گشوده شود تا وجود آدمی بسوی دریا راهی گردد. و طبع و منش و خوی دریائی بگیرد.
تا چو هَدیه پیشِ سلطانش بَری
پاک بیند، باشدش شَه مُشتری
تا وقتی در برابر خدا می ایستی با بدنی سالم و پاک، و روانی سالم و پاک از پلیدیها، ایستاده و از پندار و گفتار و کرداری که داشتی سرافکنده و شرمنده نباشی. و درنتیجه خدا را پسند آید و موجب رضای او گردد.
و آنچه که امروزه وضوء مینامند و برطبق اسلام (که یکی از ادیان جدا شده از آئین مانی در ۴۰۰سال پیش در ایران است و قدمتی ۴۰۰ ساله دارد و نه ۱۴۰۰ سال) یعنی پاکیزهگی که پیش از هر نماز و نیایش بدرگاه خدا، به آن سفارش شده است، در اصل «اوزو» نامیده میشود و کنایه از پاکی جسم و روان پیش از ایستادن در برابر خدا است و نه فقط شستن دست و پا.
واژه پارسی «اوزو» بمعنی و چم روان ساختن آب با هدف پاکسازی، است. اوزو نام فرمول شیمیائی آب هم هست. و از واژه «زو» بمعنی آب گرفته شده است. اوزَوَ همچنین بمعنی و چم، یاری کننده است.(۲)
این واژه مهم، پس از جنگ جهانی اول و قاطی شدن بربرها با مردم متمدن سرزمینهای پارس، توسط ناقص زبانان بر سر منبرها، به «وضوء»که کاملا بیمعنی است، تغییر یافته است.
همه چیز ما را اشتباه و غلط دریافته و بسط داده و بما تحمیل و تلقین و حقنه کردند.
معنای ظاهری بیت میگوید، تا این کوزه(این جسم) را که بعنوان ارمغان و پیشکش به نزد پادشاه(خدا) میبری، او آنرا پاک ببیند و خریدارش گردد.
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پُر شود از کوزۀ ما، صد جهان
درنتیجه هنگامی که محدودیت های انسانی برداشته شد و آدمی دریائی شده و دارای توانائیهای شگفت انگیز گشت، به زندگی جاودان خواهد پیوست(پر شود از کوزه ما صد جهان)
لوله ها بربند و پُر دارش چو خُم
گفت(۳)
در ایران و تا پیش از جنگ جهانی اول، اکثر کوزه هائی که ساخته میشد دارای چهار لوله بود، و بدین ترتیب از هر طرف که کوزه را خم میکردی آب براحتی به بیرون جاری میشد. در اینجا در مصرع نخست میگوید این چهار لوله را ببند تا مانند خم عمل کرده و آب درونت را به شراب تبدیل سازد.
ریشِ او پر باد، کین هَدیه کراست
لایقِ چون آن شَهی، این است راست
ضرب مثل «ریش او پر باد» بمعنی فخر کردن است و میگوید، هنگامی که خسرو انوشیروان دادگر، هدیه ما را ببیند، با فخر و افتحار میپرسد، این هدیه کیست؟ براستی که چنین پیشکش و هدیه تنها لایق شاهان است. بویژه شاهنشاهی مانند خسرو انوشیروان که آواتار خدا بر روی زمین است.
و در اصل میگوید، فقط آن تنی که آب درونش به شراب تبدیل گشته، لایق و شایسته نزدیکی به خدا را دارد. و آوردن مثل، «عیسی آب را به شراب تبدیل میکرد» کنایه از تبدیل آدم خاکی به آدم زرتشتی و یا پاسدار سه نیک است.
وآن نمی دانست کانجا بر گذر
هست جاری آروند همچون شکر
و زن پیزی گشاد دیگر نمیدانست که در آنجا یعنی در شهر باغ داد، رود عظیم آروند، جاری است که آبی شیرین چون شکر دارد.
در گذشته آروند رود(نام جعلی دجله) از وسط شهر «باغ داد» میگذشت.
نکته ای که باید گفت این است که، شاه عباس کبیر امپراتور بزرگ صفوی، در تمامی شهرهائی که ساخته است (مانند باغ داد، اصفهان، آبادان، بوداپست، لیینا در اتریش، بلگراد، دوبلین، پاریس، لندن ووو،) بطور معمول خانه ها و اماکن تجاری را در دو طرف رودخانه ای میساخت و این دو طرف را توسط پلهای زیبا بهم متصل میکرد. و این رودهائی که شهر را از وسط تقسیم میکنند، مهر و نشان و یکی از رد پاهای شاه عباس در ساخت شهر و شهرسازی است. یعنی هر شهر کهن که یک رودخانه از وسط آن میگذرد و دارای پل و یا پلهای زیبای کهن بر روی آن است و خود شهر هم دارای کاخهای زیبا است، بدون شک و با اطمینان صد در صد، ساخت امپراتوری صفوی و بویژه شاه عباس کبیر است.
آروند رود هم درست مانند زاینده رود که از وسط شهر اصفهان میگذشت، از وسط باغ داد جاری بود.
در میان شهر چون دریا روان
پُر ز کشتیها و شست ماهیان
آروند رود (با نام جعلی دجله) از میان شهر باغ داد مانند دریائی روان پر آب و خروشان و پهناور و پر از کشتی ها و ماهیها، روان بود.
در اینجا مولانا با زبان کنایه میگوید که خداوند بی نیار از نماز و روزه و پیشکش هائی از این دست است. چراکه او دریائی است که یکی دو ماهی کم و بیش در آن هیچ بچشم نمیآیند و بی اهمیت اند.
رَو بَرِ سلطان و کار و بار بین
رودها در زیر و روی آن بین
برو به محضر شاه و در آنجا ببین که نهرها و جویباران ، غلغله کنان در جریان انند.
این چنین پندار و ادراکاتِ ما
قطره ای باشد در آن بحر سفا
نماز و روزه و همه آنچه مربوط به نیایش و پرستش خدا میشود، تمامی آنچه که نامش را فهم و دانش و تفکر گذاشته ایم، درواقع قطره ای ناچیز از دریای وجود پاک و با عظمت و آگاه اوست.
باز جوی وباز بین و بازیاب
از من و از مادرِ هرچه کتاب
«مادر هرچه کتاب» یعنی اوستا. چون تمامی کتب علمی و فلسفی و تاریخی و جغرافیائی و داستانی از روی اوستا و یا با الهام از اوستا نوشته شده اند.
و دراینجا میفرماید، در اوستا جستجو کن و بارها آنرا بخوان تا معانی و مفاهیم دنیا و زندگی و مافیا را بیابی.
و متاسفانه اوستا در اختیار ما نیست.
پاورقی
(۱) کوزه بانوان رقصان، دارای شکل کلی تخم مرغی شکل و گرد است که با مهرههای یک رشته گردنبند شکل در گلوگاه بطری پیراسته شدهاست. بدنه ظرف زرکوب شدهاست. پایین و گردنه کوزه و همچنین پیکرههای تراشیده شده روی اثر زرکوب نشدهاست. چهار زن رقصنده بر روی کوزه به حالت قدم زنان و صف کشیده در حال رقص هستند. یک پای بانوان بالای زمین و دست هایشان باز میباشند. در دستان رقصندهها پرنده و شاخ و برگ درختان است. زنان رقصنده همچنین لباسی بدن نما و چسبان بر تن دارند به طوریکه ضمن پوشاندن بازوهایشان به بدنشان نیز چسبیدهاست. آنها همچنین یک ردای پلیسه دار بر تن دارند که از قسمت آرنج نگاه داشته شدهاست.
(۲) و معنای واژه «زو» را همان آب میدانند. در تاریخ آذرآبادهگان آمده است که، قبایلی از بربرها که در حاشیه شهرهای زیبای این استانها میزیستند، در جنگ جهانی اول با سوءاستفاده از نبود قدرت مرکزی، و کشته شدن اکثر مردان آذری در جنگ، پس دلیر گشته و به شهرهای زیبای آذرآبادهگان هجوم برده و ضمن قتل و غارت، آنها را سوزاندند. و چون مردان آذری در جنگها کشته شده بودند و شهرها بیدفاع مینمودند، این قبایل به زنان و کودکان و سالخوردهگان باقیمانده در شهرها رحم نکرده و آنان را کشته و اسیر نموده و چون جاگیر شدند، زبان مردم بومی را که پارسی بود، گرفته و با لهچه خود درآمیخته و لهچه ای برای خود ساختند. که امروزه آنرا لهچه تورگی میخوانند و تا پیش از فتنه ۵۷ حتی زبان نوشتاری هم نداشتند. ومثلا واژه «زو» که بمعنی آب است، تبدیل به، «سو» شد. و تاآخر.
نام وزَوَ و یا زو که یکی از پادشاهان پیشدادی و یا آواتار تاریخ ایران است پسر توماسپ َ میباشد و در اوستا در فقره ٔ ۱۳۱ به اسم این دو شاهنشاه پدر و پسر برمیخوریم. و ایندو در تاریخ و داستان ملی ما مشهورند و همانند که امروزه «زو» یا «زاب » و طهماسب می گوئیم. واژه «زو» در اصل نام پسر توماسپ( آنرا طهماسب جا انداخته اند) است که در ایران سالها پادشاهی کرد(بگفته ای پنج سال).
زو، پسر توماسپ را گویند که در ایراگ(عراق) نهر آبی جاری کرده و شهری و محلی ساخته که بنام وی، آن نهر را «زو آب» می گفته اند که بعدها به «زهاب و یا ذهاب» تغییر یافت. و گفته اند در آنجا دو رودخانه و نهر جاری بوده است. و عرب آنرا زوابین میخوانده اند.
بدبختانه دوازدهمین نسک عهد ساسانیان که از این ناموران صحبت می داشت و ممکن بود که ما را از روایات کتب متأخر بی نیاز سازد، مانند هزاران کتب دیگر، از میان ما رفته است.
میگویند، از برای اینکه شرح حال این پادشاه آواتار پیشدادی روشن شود بی فایده نیست که عین مندرجات بلعمی راجع به «زو» که در بسیاری از مواضع مطابق با حمزه ٔ اصفهانی است در اینجا نقل شود: او را (منوچهر را) پسری بود نام او توماسپ و منوچهر برو خشم گرفته بود. و منجمان گفته بودند که او را (توماسپ را ) از این زن پسری باشد که پادشاه شود. پس او را پسری آمد و هنگامی که مرگ، توماسپ شاه را در برگرفت، پسرش کودک بود. پس از منوچهر، افراسیاب بیامد و پادشاهی ملک جم بگرفت، و پسر توماسپ را نام زوار (زو) بود. پس مردمان با او پیمان بسته و بیعت کردند و با افراسیاب جنگ کرده و او را بشکست و او را از ایران زمین بیرون کرد. در محلی در ایراگ(عراق) رودی از آروند جدا کرده و بکشید و آنرا زاب نام کرد. (از یشتها ج ۲ ص ۴۶ - ۴۹). پسر او) گرشاسپ نام دارد. در مزدیسنا آرد: گرشاسپ دیگری در شاهنامه نام برده شده و او پسر زو (زاب ) و همین پادشاه پیشدادی بود و نه سال پادشاهی کرد. فردوسی گوید، و گرشاسپ قهرمان کتاب گرشاسپنامه همان گرشاسپ نخستین و جد رستم پور زال می باشد، نه گرشاسپ دوم که به پادشاهی ایران رسید و از جهت روایات ملی بسیار متأخر بوده است.(از مزدیسنا ص ۴۱۵) :
ندیدند جز پور توماسپ، زو
که زور کیان داشت و فرهنگ گو.
فردوسی (از تاریخ سیستان ص ۷).
پسر بود زو را یکی خویشکام
پدر کرده بودیش، گرشاسپ نام
چنین تابرآمد بر این روزگار
درخت بلا تلخی آورد بار
بدان سال گرشاسپ زو درگذشت
ز گیتی همان بد هویدا بگشت.
فردوسی (از مزدیسنا ص ۴۱۵).
و معنی زاب آن است که زوآب یعنی که زو آوردست اما از بهر تخفیف را واو بیفکنده اند. (پارسنامه بلخی ص ۳۹). زآب زوبن توماسپ، پارسیان او را زو می گویند و این درست تر است اما در بعضی از تواریخ زاب نبشته اند. (پارسنامه ٔ بلخی ص ۱۲).
(۳)یکی نیست بگوید، آخر در زمانی که مولانا مینوشت، زبان نوشتاری بجز زبان پارسی وجود نداشت که بخواهد به عربی یا عبری یا هر لهچه تازه ساز دیگری بنویسد. شماها چون خود نادانید، تصور میکنید همه مثل خودتان هستند! پس از جنگ جهانی اول و قتل و غارتی که براه انداختید، چند لهچه خشن و ناچسب و ناقص از روی زبان پارسی ساختید، کلمات ناخوشایند را داخلش تحمیل کردید و وقاحت را بجائی رساندید که آثار بزرگانی مانند عطار و مولانا را با این جملات بیمعنی و ابلهانه عربی آلوده ساخته اید و در نبود یک حکومت ایرانی چهار نعل میتازید. تو گوئی دروغ میتواند ریشه بدواند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر