شنبه، بهمن ۲۷، ۱۴۰۳

انوشیروان عادل بخش ۱۰


انوشیروان عادل ۱۰



در این بخش مولانا از پندار نیک میگوید که اولین و مهمترین گام در راه رسیدن بخدا و سعادت و زرتَشت شدن است.
گفت زن نک آفتابی تافته است
آلمی زو روشنایی یافته است
زن به مردش گفت، اینک در دنیا آفتابی تابیده که مردمان دنیا از وجودش گرما و روشنائی میابند. کنایه از دادگستری و عدالت خسرو انوشیروان ساسانی امپراتور جهان که در زمانش نه فقر و بیماری بود و نه ظلم و بی عدالتی و نه جنگ و آوارهگی. و در اصل کنایه از آغاز پیامبری زرتشت است. نک= مخفف اینک.
نایب یزدان، شه جم کردگار
باغ داد(بغداد) باشد از او همچون بهار
برخی از مورخان بزرگ ایرانی نوشته اند، «باغ داد» که آنرا «بغداد» میخوانند، در اصل نام باغ معروفی است که خسرو انوشیروان در نزدیک تیسفون و در کنار آروند رود( بعربی دجله) آنرا ساخته بود. باغی که از زیبائی تنه(طعنه) به بهشت میزد و محل دادرسی او میبوده است.
در بخش نخست این داستان، مولانا مینویسد که مردم از گوشه و کنار جهان، برای دادخواهی و بهرمندی از احسان و کرم خسرو انوشیروان، بطرف بارگاه او میآمدند. و شاهنشاه دادگر ایران زمین، هر هفته یکبار، در باغ بهشت آسای خود بارعام داده و دادرسی مظلومان میکرده است. و این باغ را مردم، باغِ «داد» نام داده بودند که بتدریج و بکثرت استعمال، «باغ داد» به «بغداد» تبدیل شده است.(۱)
بعدها و در دوران امپراتوری صفوی این باغ که در کنار اروند رود قرار داشت، به شهری زیبا که طرحی دایره ای دارد تبدیل شد. و برای ساخت کاخ های آن از سنگهای کاخ تیسفون که در نزدیکی این باغ قرار داشت و بر اثر زلزله ویران گشته بود، و یکی از پایتخت های امپراتوران ساسانی بود، استفاده شده است. و با همین نام، یعنی باغ داد، یکی از مقر های حکومت صفویان گشته و اکثر داستانهای هزار و یک شب در این باغ زیبا و در دوران صفوی و درباره امپراتوران صفوی نوشته شده است.
شاه عباس امپراتور بزرگ صفوی «باغ داد و یا بغداد» را مانند «هگمتانه » (همدان امروزی) بصورت دایره‌ای با قطر ۲ کیلومتر طراحی و ساخته است. و این شهر مانند هگمتانه بعنوان شهر گرد معروف بوده است. طراحی اولیه نشانگر یک حلقه مرکزی است که در آن کاخ شاهی و همچنین کاخهای شهریاران و قرارگاه مرکزی ارتش آهنین صفوی قرار داشت. در هنگام ساخت، یک حلقه‌ای دیگر در داخل حلقه مرکزی و یا اصلی ساخته شد. که این باغ را در برگرفته و بیاد انوشیروان آنرا حفاظت میکردند و بجز امپراتوران صفوی و درباریان کسی را بدان جا راه نبود. حلقه های پس از حلقه مرکزی از ساختمان‌های مسکونی و تجاری تشکیل شده بود که در کنار دیوارهای داخل شهر ساخته شده بودند. اساس طراحی دایره شکل شهر باغداد دقیقاً بر پایه طراحی شهرسازی ساسانیان است. میگویند، طرح شهر باغ داد «بغداد» کپی‌برداری از نقشه و طرح شهر ساسانی گور (فیروزآباد و یا پیروزآباد کنونی) است.
در این بیت زن به همسر خود میگوید که بهتر است، بطرف شاه شاهان، انوشه روان دادگر که نایب و خلیفه و بدل و آواتار پروردگار است برویم. همانکه باغ دادش از وجود و از کَرم و احسانش همچون بهار، با نشاط و زیبا شده است.
گر بپیوندی بدان شه، شه شوی
سوی هر ادبار تا کی میروی؟
در اصل میگوید، با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. میفرماید، تا کی خداوندان دروغین را پرستش کرده و آنان را در عبادتگاه خود حفاظت میکنی. تا کی برای خواسته های پایان ناپذیر خود، دست نیاز بسوی از خود بدبختر دراز میکنی؟ یکبار هم خدای واقعی را بطلب و به او بپیوند. و این خدای واقعی در درون خود توست.
و در معنا و چم ظاهری، زن به مردش میگوید، بطرف «باغ داد» آن شاه دادگر و بخشنده رویم. و به آن شاه نزدیک شده تا از کرم و احسان آن دادگر برخوردار شده و مانند او خوشبخت شویم. و از فقر و بینوائی رهائی یابیم. چراکه بیش از این با مردم بدبخت و بدکار همنشینی کردن، نتیجه ای جز فقر و بینوائی و تیره روزی ندارد.
ادبار = بدبخت و بینوا و بی دولت. و من مطمئن نیستم که ادبار واژه اصلی در این مصرع باشد.
گفت، شه من را پذیرا چون شود؟
بی بهانه، سوی او چون میرود؟
در اصل میپرسد، چگونه خدای واقعی مرا میپذیرد و من چگونه مورد قبول او واقع میشوم؟
در ظاهر مرد پیزی گشاد از همسرش میپرسد، با چه طرفندی اجازه ورود به باغ داد را بگیریم و به نزد شاه رویم. و یا با چه بهانه و دلیلی به باغ داد رفته و از شاه درخواست کنم. بی سبب و دستاویز چگونه نزد شاه میتوان رفت؟



نسبتی باید مرا یا حیلتی
هیچ پیشه راست شد بی آلتی؟
انجام هر کار بی هدفی، هدر دادن، وقت و انرژی است. باید دستاویز و دلیلی برای انجام هر کاری باشد. همانگونه که بدون ابزار مربوطه، هیچ پیشه و صنعتی شدنی نیست.
همچو مجنونی که بشنید از یکی
که مرض آمد به لیلی اندکی
مانند مجنون که از کسالت لیلی خبر یافت.
گفت آوه بی بهانه چون روم
ور بمانم از عیادت چون شوم
مجنون گفت: ای دریغ که بی بهانه و دستاویز نمیتوانم پیش لیلی بروم. و اگر هم به عیادتش نروم، با پریشانی چکار کنم؟
از اینجا تا بیت بعدی چندین بیت سانسور شده است.
شب پران را گر نظر و آلت بُدی
روزشان جولان و پُر حالت بُدی
واژه پارسی «آلت» یعنی همان که امروزه به «علت» تغییر یافته، بمعنی و چم، دلیل، ساز و برگ، ابزار و وسیله است.(۲)‌
میگوید، اگر شب پرها(پرندگانی که عادت به پرواز در شبانگاهان دارند، مانند خفاش) ابزار «پرواز در روز» را دارا بودند، و یا چشم دیدن و توانائی پریدن بهنگام روز را داشتند، روزشان تماما درخواب و بیخبری و رخوت نمیگذشت و در جولان و جنب و جوش بودند.
گفت پیغمبر که «هو» ما را بدان
تا کنی آلت شوی ما را نشان
زن گفت، پیامبر راستین خدا، زرتشت فرموده است، اهورا به او گفته که به هر دلیلی که تو بطرف خدا بروی، آن دلیل وسیله و واسطه بین خدا و توست.
و این یک بحث بسیار بسیار بزرگی است. و تنها یک اشاره، که گناه و حرام و مطالبی از این دست دارای معنائی کاملا متفاوت با آنچه بما گفته شده است، دارند. و در راه رسیدن بخدا هر وسیله ای مجاز است. و هر روش و کرداری که در نهایت منجر به خدای شدن شود، مقبول حق است. مثلا، اگر با نوشیدن شراب، آدمی راستگو میشود و او را یک گام بخدا نزدیک میگرداند، شراب آلت، علت، و یا دلیل نزدیکی به خدائی شدن فرد است. و مجاز و صواب است.
در قرآن در «سورت چهارپایان(سوره انعام)» آیه ۱۵۱ میفرماید، ای پیامبر به مردم بگو، به هر روش و وسیله ای که شما را به من نزدیک میکند، توسل جوئید. و این دقیقا همان است که مولانا از زبان زرتشت میگوید.
گفت چون شاه کرم میدان رود
عین هر بی آلتی، آلت شود
اگر هدف آدمی فقط رسیدن به خدا باشد و اورا بجوید، پس میتواند از هر وسیله ای برای رسیدن به او استفاده کند. و در این راه هر چیزی آلت و ابزار است.
ز آنکه آلت دعوی است و هستی است
کار در بی آلتی و پستی است
چراکه اصل، «هدف» است که مهم میباشد و دلیل زندگی و هستی است. و چگونگی رسیدن به او آماج انسان است، و وسیله و ابزار رسیدن به او مهم نیست. و پستی و گناه و حرام و مطالبی از ایندست وقتی موجودیت پیدا میکنند، که در آنها هدف رسیدن بخدا وجود نداشته باشد.
در نتیجه اگر همه عمر نماز و روزه و احکام مذهبی را بجا آورده ولی هدفت رسیدن بخدا نباشد، دچار گناه شدی و نماز و روزه ات حرام است.
گفت کی بی آلتی سودا کنم
تا نه من بی آلتی پیدا کنم
سودا در اینجا یعنی«پندار» و دراصل میگوید، آدمی حتی به ذهنش هم نیاید برسد که بخواهد هدفی بجز رسیدن بخدا داشته باشد.
پس اولین راه و یا اولین گامی که آدمی برای رسیدن بخدا، باید بردارد، این است که راستی را در ذهنش بکارد.(پندار نیک)
مرد گفت، من بدون دلیل بسوی شاه نخواهم رفت و هرطور شده یک دلیلی برای انجام کارم پیدا خواهم کرد.
پس گواهی بایدم پوپولسی
تا مرا دارا کند با پولسی
پس آدمی تا در پندار خود، آن هدف مقدس یعنی «رسیدن بخدا» را با قاطعیت نکارد، بینوائی بیش نخواهد بود.
معنای ظاهری میگوید، پس برای اینکه شاه مرا بپذیرد، باید دلیل محکمی از نوع پوپولسی بیابم، تا بدین ترتیب او بر ناداری من واقف شده و با پولس مرا دارا کند.
پوپولس پرسا، نام دانشمند معروف زمان انوشیروان عادل بود که در علم نجوم، روانپزشکی، پزشکی، فلسفه، منطق و سخنوری، سرور دانشمندان دوران خود بود. و بهمین جهت از همنشینان و درباریان و مشاور مخصوص خسرو انوشیروان بود. او کتابی بنام انوشیروان عادل نوشته است. میگویند هیچ کس در بحث با او، پیروز میدان نمیشد، چرا که دلایل او آنچنان محکمه پسند بود که دهان همه بسته میماند. نام فلسفه و منطق او را «پوپولسیم» مینامند. و محبوبیت او نزد خسرو انوشیروان و مردم بسیار بود و همگان مجذوب کلام او بودند.(۳) واژه پارسی پوپولیسم و پوپولیست، بمعنای محبوبیت و محبوب از اینجا و نام این دانشمند و فیلسوف و خطیب ایرانی نشاٌت میگیرد. چراکه همه دوست داشتند مانند پوپولس پرسا محبوب باشند.
در اینجا پیزی گشاد با کنایه به او، میگوید دلایلی پوپولسی باید بیاورم تا شاه را راضی به احسان کنم، تا پولسی(پولی) بمن بدهد و از ناداری به دارای برسم.
پوپولس در مصرع اول یعنی دلیل رسا و قاطع. و پولس در مصرع دوم یعنی پول.
تو گواهی غیر گفتگو و رنگ
وانما تا داد آرد شاه شنگ
آدمی میبایستی بجز حرف و سخن و ادعا های واهی و پوچ، نشانی از کردار حقیقی و راستی وانماید و نشان دهد، تا خداوند درونش او را بسوی راستی راهنمائی کند.
شاه شنگ، یعنی آن شاهی که محبوب دلهاست.(۴)
زن بدو گفت، تو بجز حرافی، و ظاهر پریشانت، یک گواه و دلیل محکم به او نشان بده تا آن شاه محبوب دلها، بر تو احسان نماید.
کاین گواهی که ز گفت و رنگ بُد
نزد آن دادار دنیا جرح شد
و اگر هرگونه پنداری که نادرست و تباه است در ذهن آدمی جای گیرد، کارش نزد خدا( آن که داور تمامی داوران است) مردود و باطل خواهد بود.
زن در ادامه گفت، اگر شاهد تو در اثبات ناداری ، فقط ظاهر ژنده و پلاس تنت باشد، آن شاهنشاه دادگر، ادعای ترا نادیده خواهد گرفت و ترا حقه باز دانسته و حکم به بیرون راندن تو میدهد.
واژه پلاس را پارسی زبانان برای پارچه ای که زیر زین شتر می انداختند، بکار میبردند. پلاس چیزی شبیه به جاجیم و چیزی است مثل کرباس که از ریسمان پوست درخت سن بافند و به آن تات هم میگویند. و همچنین پارسی زبانان، برای «جامه» تن افراد قبایل بدوی و بربری استفاده میکردند که در حاشیه شهرهای ایران میزیستند. و پلاس بطور معمول از گونیهای کنفی و خشنی ساخته میشد که بر اثر استفاده مستعمر پاره پاره میشد. و در اینحالت ساربانان این پلاس های اشتران را دور می انداختند. و قبایل بدوی، آنها را جمع آوری کرده و جامه تن خود مینمودند. البته بعدها پلاس پوشیدن را هم مانند مد «جامه وصله دار» که در ده های پس از جنگ جهانی دوم و تا پیش از فتنه ۵۷ و اشغال ایران توسط غرب، در اروپا مد شده بود( و بدین ترتیب وصله دار بودن جامه افراد اجتماع را توجیه کرده و فقر و فلاکت خود را پنهان میساختند) مفخر به پرهیزگاران و دراویش معنوی نمودند و به آن وجهه بخشیدند تا پیشینه خود را رنگی زده باشند.
واژه «پلاس» هم مانند بسیاری از واژهگان پارسی بخاطر ناقص زبان بودن قبایل بربر که توانا به تلفظ «پ» نیستند، به «لباس» دگردیسی یافت و جا افتاد.
پس گواهی ز اندرون میبایدم
نی گواهی برون میپایدم
پس گواه و شاهد نیت آدمی برای یافتن راه راست و رسیدن بخدا، ابتدا در پندار و ذهن و درون او پرورش میابد. و حرف و سخن و جامه و ظاهر موجهه آدمی دیر پا نیست و او را افشا میکند.
صدق میباید گواه حال او
تا بتابد نور او از قال او
آنچه که در نزد خدا بشمار آمده و مقبول است، چگونگی پندار و تفکر و صداقت درونی آدمی است. و هنگامی که درون را از آلودهگی و پلیدی پاک و راست نمود، نوری که در درونش قرار داده شده است، آغاز به تابیدن میکند. و آن نور تمامی سعادتها را برای آدمی بهمراه میآورد، بطوری که وصف آنرا با هیچ قلم و زبان و قدمی نمیتوان کرد. عاشق نشدی تا بفمی چه میگویم.
قال بمعنی و چم ظاهر و رفتار آدمی میباشد. در مقابل واژه مقال که بمعنی اخلاق آدمی میباشد. قال و مقال، که در مورد آدمی بکار میرود یعنی ظاهر و باطن او. یعنی رفتار و اخلاق آدمی. و زبان قال یعنی آنچه که رفتار آدمی نشان میدهد. دراینجا در مصرع دوم میگوید، وقتی پندار آدمی نورانی و نیک شد، کردار و یا قال آدمی هم نورانی و نیک میگردد.
گفت زن صدق آن بُوَد کز بودِ خویش
پاک برخیزی تو از مقصود خویش
و حالا منظور از صدق و نیت پاک برای آدمی چیست؟ یعنی همان که جهد و تلاش آدمی را در هستی و بود و موجودیت و زندگانیش، خیر و نیک میگرداند. یعنی اگر کردار آدمی نیک و پاک و بی خطا باشد، نشان از آن است که نیت او نیک بوده و او صدق دارد و صادق است.

پاورقی
(۱) برخی از مورخین غیر ایرانی نوشته اند که نام بغداد مرکب از «بغ + داد» بمعنی خدا داده (عطیه ٔ ملک) و یا بغدات، است. و «بغ» به معنی و چم خدا، است. و درنتیجه بغداد یعنی، هدیه از سوی خدا. که نامی پارسی است و در زمان رونق دین زرتشت به این شهر داده شد. در مورد نام بغداد، مورخین ایرانی نوشته اند که کلمه ٔ «بغ» در اصل واژه «باغ» است، بمعنی و چم بخشنده ٔ زیبائیها، روزی دهنده نیکیها. برطبق اوستا واژه باغ بمعنی برخوردار از نیکوئی است. و میگویند اصل ؛ باغداد و یا بغداد، همچنین نام خط اول از جام جم است. نام یکی از خطوط هفتگانه جام کیخسرو بوده است . نام خط اول است از خطوط جام جمشید، گویند جمشید پادشاه نیمه خدای ایران (همان کوروش کبیر) بعد از انکشاف شراب جامی ساخت که در آن هفت خط بوده بنام هفت شهر ایران و به هر یک از اهل بزمش موافق استعدادش تا خطی شراب میداده . (فرهنگ نظام ) و خط بغداد کنایه از پیاله ٔ شراب که پر و مالامال باشد. و به اصطلاح لوطیان شکم را گویند.کهنه و خراب.
جرعه جرعه تا خط بغداد جام
می دهید و از کسان یاد آورید. خاقانی
در تاریخ باستان ایران به واژه دیگری برمیخوریم بنام بغدات، که بغ دات= نام دومین پادشاه پرته دار پارس (سلسله ٔ هخامنشی ) بود. بمعنی و چم خدا داد، بغ= خدا.رجوع به سب شناسی ج ۱ و ایران باستان شود.

(۲) واژه مرکب پارسی آلت تناسلی یعنی ابزار زایش. «تناسلی» که در اصل از ترکیب «تن آ سلی» یعنی: تن=بدن، و آ=انسان، و سلی= بچه دان، زایش، ساخته شده است،
یعنی ابزار بچه دار شدن تن انسان. که به آن «یارک» هم گفته میشود. و واژه «یار» که امروزه بمعنای مثبت «همراه» مورد استفاده است، از اینجا مشتق شده و بمعنی «همزاد» است. و همزاد یعنی یک روح در دو تن.
آلت مردان یعنی وسیله و علت مردانگی. و آلت زنان، یعنی وسیله و علت زنانگی. و هیچ نکته منفی و زشتی در تلفظ این واژهگان نیست، برخلاف آنچه تلاش شده تا جا افتد.

(۳)پوپولس پرسا و یا پوپولس پارسی، دانشمند و حکیمی بزرگ در تاریخ مردم پارسی و از مردم ایران است. او صدها جلد کتاب در دانش نجوم، پزشکی، روانپزشکی، فلسفه و منطق نوشته است. و معروفترین کتاب او، کتابی در خرد است بنام «انوشیروان». و در این کتاب جایگاه دانش و خرد را بالاتر از دین قرار داده است. و میرساند که خرد عبارت از شناسائی خود است، تا بدین وسیله همه چیز شناخته شود. چنانکه خدای تعالی نیز به همه چیز بدانش ذاتی خود علم دارد. (نقل از تاریخ فلسفه تألیف ت. ج. دی بور استاد دانشگاه آمستردام). در کتاب ایران در زمان سامانیان آمده است (ترجمه رشید یاسمی ص۲۹۹ و بعد): یک تن زرتشتی موسوم به پوپولس پرسا، عقاید مختلفی را که راجع به خدا و عالم هستی موجود بوده را بطریق ذیل بیان کرده است: «بعضی بیک خدا قائلند و برخی بخدایان بسیار عقیده دارند. جماعتی گویند خدا صفات متضاد دارد. و برخی منکر آن صفات در خدا هستند. جمعی معتقدند که خدا بر همه چیز قادر است و گروهی انکار میکنند که بر همه چیز قادر باشد. جماعتی گویند دنیا و مافیها را او آفریده و بعضی انکار می کنند که او خالق تمام چیزها باشد.
برخی معتقد به حادثه و گروهی معتقد به قدیم عالمند ووو» بعقیده کازارتلی، پوپولس شرح عقاید جاری مردم دنیای عهد خود را ذکر کرده است. بهرحال همینقدر که در کتابی که مخصوص مطالعه خسرو انوشیروان بود، پوپولس این قبیل مسائل را آورده و مطالب دیگر راجع به آراء فلاسفه بر آن افزوده و مدعی تفوق خرد بر دین شده است. درنتیجه میتوانیم چنین نتیجه بگیریم که انوشیروان به تمامی افکار فلسفی که چندان به مذاق برخی خوش نمی آمده توجه داشته است. اگائیاس صریحاً این مطلب را تصدیق کرده ولی چنانکه شیوه یونانیان است که با افتخار نسبت به امپراتوران پارسی سخن میرانند، این مسئله را با لحن غرورآمیزی بیان کرده است. و پناه دادن خسرو انوشیروان، هفت تن از حکمای روم را در ایران مؤید دیگر این دعوی میدانند.
پُلس و یا پولس که امروزه آنرا پول مینامند، همچنین نام سکه ٔ فلزی بود که در زمان انوشیروان عادل در دنیا رواج داشت. در زبان لاتین هنوز به پول، پلس میگویند. در ایراک(عراق) که پس از جنگ جهانی نخست از ایران جدا شد، و بدست بربر ها افتاد که ناقص زبان بودند، و پ را نمیتوانستند تلفظ کنند، واژه پولس به فلوس دگردیسی پذیرفت و با همان معنای پول مورد استفاده قرار گرفت. دینار زمان صفویان هم هنوز از طرف لاتین زبانها، بمعنای پول است و دینرا خوانده میشود.
پشیز یعنی پول سیاه.
پولس همچنین نان بزرگترین کتاب نجوم و کیهانشناسی ایران باستان است که امروزه در دست بیگانگان است.

(۴)شنگ= معشوق دوست داشتنی. شاهد شوخ و ظریف و شیرین حرکات و خوب و نیک و زیبا.
شوخ و شنگ=خوشگل و ظریف، زیبا و عشوگر.
شنگ و دنگ= یعنی گفتگو ضمن گام و قدم زدن. همزمان راه رفتن و سخن گفتن. مانند مدیر برگزاری جشنها، بویژه جشن عروسی که مدام در تردد در امور نیک و عروسی و کارهای با سود و سرور است و درضمن به این و آن سخن گفته و دستورات لازم را میدهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر