جمعه، بهمن ۱۲، ۱۴۰۳

انوشیروان عادل بخش نهم


۹انوشیروان عادل



در بخش پیشین مولانا هدف از بیان حکایت انوشیروان دادگستر را، شناخت معنا و تمیز آن، از عقل و نفس دانسته و به خوانندهگان «طالب حقیقت» سفارش به صبوری و پیگیری داستان مینماید. برطبق نظر مولانا، عقل و نفس دو ویژهگی نهادینه در هر موجود زنده است. و هدف و کارکرد این دو، بقای زندگی موجود زنده بر روی زمین است. و مولانا میفرماید، آدمی بجز عقل و نفس، میبایستی خود را شرفیاب به ویژهگی سومی بنام معنا(مانوی و یا جهان مینو) نماید. چراکه هدف از آفرینش انسان، رسیدن به اصل و یا خدا و زندگی جاودان برای اوست. در این بخش مولانا از چگونگی آفرینش و بویژه آفرینش انسان و بدنبال آن بوجود آمدن معنا سخن میگوید.
پیش از شروع و برای بار هزارم، باید متذکر شد که این بخش هم متاسفانه مانند تمام مثنوی سانسور، تحریف و مختوش گشته است، و پارسی زبانان از این «اقیانوس زیبای دانش انسانی» بمقدار زیادی محروم گشته اند، و بناچار به آنچه مانده میبایستی بسنده کرد. و ما این جنایتی که در مورد مثنوی صورت گرفته، هرگز نخواهیم بخشید.
بازگو از ماجرای مرد و زن
زانکه انجامی ندارد این سخن
دانش انسانشناسی بسیار گسترده و پیچیده است و گاهی انتها و انجام و ساحلی برای آن متصور نیست، چرا که هر انسان برای خود، موجودی منحصر بفرد است و ویژهگیهای مخصوص بخود را داراست. و بطور کلی نمیشود مدعی علم انسانشناسی شد، چرا که حتی دو انسان(حتی دوقلوهائی که از یک تخم حاصل شدند) را نمیشود در یک گروه مشخص طبقه بندی کرد و تعریف یگانه ای از آنها داد و مدعی شد که ایندو کاملا شبیه بهم هستند.
و تمامی آنچه علم انسانشناسی نامیده میشود، برمیگردد به شرح گروه های مشخص انسانی، با خصوصیات ظاهری یکسان و دارای یک نژاد و یک گهر و یا یک اصل. مثلا نژاد آريائی که نژاد نیاکان ایرانیانند و ابر انسان و «کی نژاد» و «به دین» و پارسا و پاک نژاد و عالی تبار و دهقان نژاد(خداوند آب و ملک) نامیده میشوند و همگی دارای ویژهگیهای همگانی یکسان، مثلا هوش و توانمندیهای فکری میباشند، و درنتیجه در یک گروه جای گرفته و مورد مطالعه قرار میگیرند. و یا نژاد های مردم قاره آفریقا کم و بیش شبیه یکدیگرند و از نظر بدنی توانا و قوی هیکلند و دارای حواس و یا گیرنده های بسیار قوی هستند، پس در یک گروه آنان را تعریف میکنند.
و برطبق مولانا، هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش. و این مطلب گذشته از تفسیر فلسفی و مانوی آن، حامل یک حقیقت شگفت انگیز علمی است که میگوید، حتی اگر ژن انسانها را عوض کنند و به طریق مصنوعی موجب بوجود آمدن اصل و نژاد دیگری گردند، نژاد جدید پس از گذشت چندین نسل دوباره به ویژهگیهای نژاد اولیه باز میگردد. مثلا در اوایل فتنه ۵۷ و اشغال ایران از طرف غرب، یکی از هزاران منابع ایرانی که به حراج و فروش گذاشته شد، خون و ژن اصیل ایرانی بود. و ژاپونی ها با بردن نمونه هائی از آن تلاش در به اصطلاح، اصلاح نژاد ژاپونی کردند. که این پروژه با موفقیت انجام شد و گونه هائی از ژاپونیهای قوی زاده شدند. اما امروزه از همان نژادهای اصلاح شده، مجددا کودکانی با اصل نژاد ژاپونی زاده میشوند که ویژهگیهای پدر و مادر بزرگهای خود را ندارند.(۱) و این همان حکایت دور ماندن از اصل و برگشت دوباره و بازجوئی و وصل شدن به روزگار خویش است که مولانا میفرماید.
پس دانش انسان شناسی حتی درباره جسم او هم بسیار گسترده و گاها بی انتهاست.
درنتیجه برای اینکه در این اقیانوس غرق نشویم، سخن در رابطه با نفس و عقل را بطور موقت کنار گذاشته و به ادامه ماجرا میپردازیم.

مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف
حکم داری تیغ برکش از غلاف
مرد پیزی گشاد تسلیم خواست همسرش گشته و گفت، من دیگر با تو بحث و جدل نخواهم کرد و از این ببعد هرچه تو بگوئی، همان را انجام خواهم داد.
پس تیغِ فرمان را از نیامِ کام برکش و حکم کن.
هرچه گویی من ترا فرمان برم
ور بد و نیک آید آنرا ننگرم
معنای ظاهری، هرچه تو حکم فرمائی من سر نهم و فارغ از خوب و بد آن، فرمان برم. و منظور بیت، خداوندا راضیم به رضای تو.
چون که در هست تو پیدا نیستم
عاشقم من در وجودت نیستم
چون تا تو هستی من وجود ندارم، و من چون عاشق توام، در وجود تو نیست و فنا هستم. این بیت شرح عشق آدمی به خدای خود است که میگوید تا تو هستی من نیستم، چراکه آنچنان عاشق توام که در هستی تو نیست و فنا گشته ام.
گفت زن آهنگ بِرم میکنی
یا به حیلت کشف سِرّم میکنی؟
زن گفت: آیا به من محبت میکنی؟ و یا نه، با حیله و نیرنگ، میخواهی مرا بفریبی و به اهدافت برسی؟ منظور بیت، ای انسان آیا واقعا خدا شناسی؟ و یا نه، فقط از روی ترس و یا با طمع پاداش، خدا خدا میکنی؟
بِر بمعنی و چم، محبت و احسان کردن است.

از اینجا تا بیت بعدی چندین بیت حذف شده است.
از بیت زیر تا ابیاتی چند مولانا به شرح آفرینش و بوجود آمدن اولین انسان، براساس اوستا میپردازد.
گفت یزدان از سر لطف و امور
آفرید آدم ز ظلمت هم ز نور
گفت اهورامزدای پاک، زَرتَشت را از جنس ظلمت و نور آفرید.
در سه گَز قالب که دادش وانمود
هر چه در الواح و در ارواح بود
برطبق اوستا، اهورامزدا سه دوره برای هستی و آفرینش خود، قالب زده و در هر دوره سه پدیده آفریده است.
اهورامزدا ابتدا نور و دنیای «فر و هر» را آفرید. كه عصر مينوى جهان است. این عصر، برطبق اعتقاد امروز مردم دنیا، کنایه از آفرینش بارگاه و عرش خداوندی است.
اهورامزدا سپس «آتش» را از روى صور عالم مینوی آفرید که اولین جهان مادی و یا جسمانى آفرینش است. و مردم آنرا کیهان مینامند که شامل تمامی کهکشانها و ستارهگان میشود. در اين دوره امور جهان فارغ از گزند و آسيب بود و همه چیز با نظم و قوانین محکم در آرامش و متانت و سکوت هستی داشت.
سپس اهورامزدا «ظلمت» را آفرید و سیارات و زمین خاکی، نتیجه این دوره هستند.(۲)
پس از آفرینش ظلمت، از پیوند و برخورد نور و آتش و ظلمات، ابتدا آب بوجود آمد(داستان آب زندگی در ظلمات کنایه از آفرینش آب بعنوان مایه زندگی است)و سپس تمامی موجودات در عالم هستی بوجود آمدند و پراکندهگی و گوناگونی یافتند. و میلیونها سال بزندگی در کنار هم ادامه دادند.
تا اینکه در دوازده هزار سال پیش، اهورامزدا زَرتَشت را آفرید. بدین گونه که از نور خود در کالبد او دمید. و او اولین انسان است که شرفیاب به نور اهورامزدا شد. اولین انسان که هم از جنس ظلمات بود و هم نور. پیش از او، دو پاهای زیادی از جنس ظلمات بر روی زمین میزیستند ولی هیچکدام انسان نبودند چراکه خالی از نور اهورامزدا بودند.(۴)
واز اینجا ببعد عصر و دوران آفرینش انسان و آواتارها و اِلفها و یا نیمه خدایان مانند کوروش کبیر و دیگر کیان های آریائی و شهريارى شهرياران (همانهائی که امروزه آنان را ۱۲۴ هزار پیغمبر مینامند) و همچنین طغيان و تسلط اضداد بریکدیگر، در دنیا شروع میشود.
زَرتَشت درست در آغاز این دوازده هزار سال زاده شده است. و اهورامزدا داستان هر سه دوره و چرائی و چگونگی و انجام آفرینش را بر زَرتَشت، آشکار کرد. و زَرتَشت را توانا و آگاه، هم بر گذشته و هم بر آینده جهان هستی، ساخت. زَرتَشت که شرافت زمین از آن اوست، دانش خود را بر روی سه لوح که هر کدام متشکل از دوازده لوح زمرد بهم پیوسته است، نوشت و آنرا برای آدمیان به ارث گذاشت.(دوازده لوح زمرد که امروزه در دستان چرکین قرار دارند، سبز رنگند و بدین جهت به آن الواح زمرد میگویند، درحالیکه جنس آنها از زمرد و یا از عناصری که در جدول مندلیف وجود دارد، ساخته نشده است.)
یهودیان داستان موسی و ده فرمان او را که از کوه تور بازمیگردد و ده کتیبه با خود میآورد را از روی این داستان اوستا ساخته اند. در اینجا مولانا، به بازگوئی این حقیقت هستی که در اوستا آمده است، میپردازد و میگوید، پس از سه گَز قالب که اهورا میآفریند، به آفرینش زَرتَشت میپردازد، و او را از تاریخ زمین و ارواح و آسمان، آگاه مینماید.
نکته دیگر اینکه، آنانی که با بردن اوستای واقعی تلاش در رمز گشائی گفتار زَرتَشت برای آینده میکنند، نمیدانند که گفتار زَرتَشت، بویژه آنچه که در باره آینده گفته است، تنها برای آنانی که پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک دارند، عیان و آشکار خواهد شد و نه هر خبیثی که بناحق، اوستای حقیقی را ربوده و در دست دارد.
یاد دادش لوح محفوظ وجود
تا بدانست آنچه در الواح بود
دراینجا ضمن اشاره به داستان بالا، میگوید، اهورامزدا کتاب خرد جاودان و یا لوح محفوظ را به او داد تا بتواند آن الواح و یا حقیقت هستی را بفهمد. و از چگونگی آفرینش آگاهی یابد.
تا ابد هرچه که از پس بود و پیش
درس کرد از دانش ژرفای خویش
اهورامزدا، حضرت زَرتَشت را از هر آنچه که در هزاره های پیش و پس از او آمده و میآید، از ابتدا تا ابد، مطلع و آگاه ساخت و از دانش کبیر خود او را بهرهمند کرد.
تا ملک بیخود شد از تدریس او
قدس دیگر یافت از تقدیس او
اهورامزدا تا آنجا او را آگاه ساخت و دانش هستی را برای او تدریس کرد که ملک (حضرت زَرتَشت ) آنچنان دانشمند گشت که دنیای مینوی و عرش را متاثر و منقلب نمود تا جائیکه آنها نیز از پیروان او گشتند و در برابرش سر فرود آوردند چنانکه گوئی عرش و قدسیان بیکباره به عرش دیگری تبدیل گشتند.
آن گشادیشان که آدم وا نمود
در گشاد آسمانهاشان نبود
آنچه که زَرتَشت بر دنیای روحانی و مینوی اثر گذاشت و آنها را از طریق خود توانا به درک موجودات روی زمین و انسان کرد، پیش از این و بدون زَرتَشت برای آنان امکان پذیر نبود. چراکه در آفرینش آنان چنین درکی قرار داده نشده بود. زَرتَشت رابطی بین عرشیان(دنیای نور) و خاکیان(دنیای ظلمات) گشت و موجب فهمیدن و درک ایندو از یکدگر شد، چرا که او هم از جنس نور بود و هم از جنس ظلمات.

در فراخی عرصۀ آن پاک جان
تنگ آمد عرصۀ هفت آسمان
از فراخی و بزرگی و عظمت جان پاک زَرتَشت، فرشتگان و عرشیان احساس حقارت و کوچکی کرده و دنیای مینو و هفت کهکشان برایشان تنگ شد.
از اینجا ببعد آنچه که رخ میدهد، شگفت انگیز است. چراکه دنیای مینوی و یا عرشیان، با فهم و درک دنیای جانداران، دنیای خود را کوچک و تنگ یافته و از اهورامزدا و یا هو میخواهند که آنان را در امور دنیای زمینیان دخالت دهد. و اهورا هم میپذیرد و اینچنین است که آواتارها و اِلفها و یا نیمه خدایان، که در اوستا آنان را دئو(دیو) مینامد، زاده میشوند. و در فلات قاره ایران جای میگیرند، و از اینجهت ایران را سرزمین «هو» و «دئو ها» مینامند. و این آواتارها که نیمی انسان و نیمی عرشی اند، بویژه کوروش کبیر با سفر بر روی تمامی کره زمین شگفتیهائی می آفریند که بشر امروز از درک آنها عاجز است. در اسطوره های یونانی این آواتارها و یا دئو ها، بنام خدایان نامیده شده و برای هر یک وظیفه خاصی قرار داده شده است. درحالیک اوستا از آمیزش عرشیان و زمینیان به خلقت دئو ها، اِلفها و آواتارها میرسد که هرکدام وظیفه ویژه ای داشتند که مهمترین آنها چهار اِلف، یعنی آب، نور، آتش و خاک اند که در مجموع چلیپ نامیده میشوند. (۳)
عرش با آن نور و با پهنای خویش
چون بدید او را برفت از جای خویش
دنیای مینوی و یا عرشیان با همه نور و سروری و بزرگی و گستردگی، پس از دیدن زَرتَشت و دانش بیکران او، بیکباره خود را ناچیز دیده و خود را فراموش کردند.
خود بزرگی عرش باشد بس پدید
لیک صورت کیست چون معنا رسید؟
دنیا و عرش و کهکشانها بی تردید بزرگ و شگرف و اعجاب انگیز اند، ولی اینها فقط صورتند و هرچه هست بدون نور خدا هیچ است. و آنچه زَرتَشت را سالار دنیای مینوی و یا عرش و کیهان و دنیای جانداران ساخت، پرتوی از نور خدا بود که در درونش جای گرفته و او را تبدیل به مانوی و یا معنا ساخت. پیش از او هیچ دو پائی به چنین جایگاهی نرسیده بود.



هر ملک میگفت، ما هم پیش از این
الف بودیم هرکدام روی زمین
عرشیان و یا پریان میگفتند، ما پیش از این هم در دنیای کیهان و بر روی زمین سفر کرده و این جهانها را میشناختیم و در آنها خدائی کرده ایم.
تخم خدمت بر زمین میکاشتیم
زآن تعلّق ما عجب میداشتیم
ما بر روی زمین بارها رفته و به زمینیان کمک کرده بودیم(گیاهان و پراکندن تخم آنان بر روی زمین کار میترا و یا عرشیان است) ولی هیچگاه چنین انسانی را در روی زمین ندیده بودیم. تعلق کنایه از زَرتَشت است.
کین تعلّق چیست با این خاکمان؟
چون سرشت او بُده ست از آسمان
این انسانی که انوار از او ساطع میشود و سرشتی آسمانی دارد، در بین این خاکیان چه میکند؟
برطبق مولانا، انسانهائی که فاقد دم الهی هستند و فقط از ظلمات تشکیل یافته اند، خاکی نامیده میشوند. و این خاکیان میلیونها سال پیش از زَرتَشت بر روی زمین زندگی میکردند و میلیونها سال هم پس از او بر روی زمین زندگی خواهند کرد. ولی هرگز قادر به انجام شگفتیهائی که زَرتَشت و زرتشتیان و یا صاحبان سه نیک توانا به آنها هستند، نخواهند بود.
ظاهرا همه آدمیان از ظلمات و یا خاک بدنیا میآیند و بخاک برمیگردند و تنها آدمیانی که با پاسداری سه نیک، شرفیاب به داشتن دم الهی میشوند به سفر در جاودان خواهند پرداخت و دیگران در دایره قسمت اسیر میمانند. در اینجا مولانا میفرماید برای بیرون رفت از ظلمات، و جذب نور بدرون خود، باید زَرتَشت بود.
زَرتَشت= زَر+ تَشت یعنی نور + آسمان. تَشت بمعنا و چم خورشید هم هست. و زَرتَشت به معنای انوار و یا اشعه خورشید هم میباشد. و تشت نور کنایه از خورشید و پیامبر راستین خدا، زَرتَشت است.
اِلف این انوار با ظلمات چیست؟
چون تواند نور با ظلمات زیست؟
براساس اوستا، اِلف نام نیمه خدایان، است. و زَرتَشت یک اِلف بود. و در اینجا عرشیان میپرسند، این نیمه خدا که از نور و ظلمات تشکیل یافته، از کجا آمده و چگونه ساخته شده است؟
براساس اوستا، چهار نیمه خدایان و یا چلیپ، نور و آتش و خاک و آب هستند. اِلفهای نور و آتش موکل روشنائی و اِلفهای ظلمات یعنی آب و خاک موکل تاریکی اند. و این دو جنس با هم قاطی نمیشدند، و به اصطلاح امروزی ضد هم بودند. تا اینکه خداوند، زَرتَشت را ترکیبی از اِلفهای نور و اِلفهای ظلمات ساخت و بهمین دلیل مولانا از تعجب عرشیان میگوید که چگونه دو اِلف نور و ظلمت یکجا در کالبد آدم و یا زَرتَشت بهم پیوند خورده اند. در مورد چلیپ هم باید گفت که ایرانیان باستان برای آب و نور و خاک و آتش ارزش بسیاری قائل بودند و از نظر آنها آلوده ساختن این چار، خطای کبیر و گناه محسوب میشد. ایرانیان باستان هر کدام از اینها را نیمه خدا میدانستند که بر روی زمین به آدمیان خدمت میکنند. و آلودن این چار، منجر به دشمنی آنها با آدمیان میشود، و خشم آنان آدمیان را نابود میسازد. این اعتقاد از نظر علمی ثابت شده است و امروزه بشر هرچه میکشید از آلودهگی این چهار است. در اساطیر یونان اینها هر کدام خدای جداگانه هستند که بر روی زمین و موجوداتش اثر گذاشته و حکم میرانند.
آدما آن اِلف از بود تو بود
ز آنکه جنست را خدا بُد تار و پود
ای زَرتَشت آن ابر اِلف تو هستی که از جنس خدائی، و بهمین خاطر است که گنجایش تمام اضداد در تو است.
بر طیق اوستا، مجموع الف + لام میشود آل یعنی خدا.
جسمِ خوبت را از آنجا بافتند
جان پاکت را در اینجا تافتند
جسم زیبای تو در ظلمات ساخته شده است و جان پاکت، از انوار پاک الهی در عرش تافته و در اینجا جدا بافته شده است.
اینکه جان ما ز جانت یافته است
پیش پیش از نور او، می تافته است
و اینکه جان ما مفتون جان تو شده است، بخاطر این است که تو از جنس خدائی، و جانت از انوار الهی ساخته شده است. و جان ما پیش از این مجذوب و مفتون جان و انوار الهی شده است.
مابین این بیت با بیت بعدی ابیات زیادی حذف شده است.
از اینجا مولانا شرح اینکه چرا دیگر بر روی زمین آواتاری پدید نمیآید، را میدهد.
چون سفر فرمود ما را زان مقام
تلخ شد ما را از آن تحویل کام
و زمانی که خداوند به مادستور داد که زمین را ترک کنیم، ما از این تغییر تلخکام گشته و با نارضایتی اینکار را کردیم.
تا که حجتها همی گفتیم ما
که بجایِ ما کی آید ای خدا؟
و مرتبا از خدا میپرسیدیم که چه کسی را بجای ما بر روی زمین قرار میدهد تا او ضامن بقای موجودات گردد.
نورِ این تسبیح و این تحلیل را
میفروشی بهر قال و قیل را
و میپرسیدیم چگونه است که از ما که از جنس نور و پاکی هستیم، گذشته و میخواهی ما را با کسی که جمع اضداد است عوض کنی؟ تحلیل دراینجا یعنی فرود آمدن در مکانی.
در زمین بودیم و غافل از زمین
غافل از گنجی که در وی بُد دَفین
و ما غافل از این بوده ایم که زمین چنین گنج بزرگی را در خود پنهان دارد. کنایه از شروع پیامبری زرتشت است.
حکم حق گسترد بهر ما بساط
که بگوئید از طریق انبساط
و خداوند این حق را بما داده است که در مقابل او اعتراض کنیم
هر چه آید بر زبانتان بی حذر
همچو طفلانِ یگانه با پدر
و هر چه بر زبانمان می آید بی بیم و واهمه به او بگوئیم ، همانگونه که کودکان یگانه و عزیز کرده به پدرانشان می گویند.
از اینجا بسیاری از ابیات حذف شده است.
و سپس سخنان زرتشت با آدمیان میآید.
ما همی دانیم خود راز شما
لیک میخواهیم آواز شما
هو میداند که شما از ظلمات ساخته شده اید، و آدم خاکی تنها با پاس سه نیک میتواند آواز سر داده و خدای خود را بخواند.
ز آنکه این دمها اگر نالایق است
رحمتِ او بر غضب هم سابق است
چراکه اگر خاکیان لیاقت و شایستگی دم الهی را نداشته باشند، مانند گذشته از آن محروم خواهند بود.
از پی اظهار این سبق ای ملک
در تو بنهم داعیۀ اشکال و شَک
بهمین دلیل است که زرتشت آفریده شده تا خاکیان را بطرف نور هدایت کند. داعیه اشکال و شک یعنی مخلوطی از ظلمات و نور. سبق یعنی درس و آموزش.
تا بگوئی و نگیرم بر تو من
منکر هلمم نیآرد دم زدن
هلم کنایه از طول عمر آدمی است. و میفرمائید آنکه منکر جاودان زیستن است، فرصت دم زدن و تلاش برای جاودان شدن را داشته باشد.
صد پدر صد مادر اندر هلم ما
هر نفس زاید در افتد در فنا
در مدت زمانی که ما زنده ایم، و در هر نفس از ما، خاکیان نسل اندر نسل(صد پدر و صد مادر)میآیند و میروند بدون اینکه الف و جاودان شوند.
هلم ایشان کف بحر هلم ماست
کف رود آید، ولی دریا بجاست
مقایسه طول عمر خاکیان با زرتشتیان(پاسداران سه نیک) مانند مقایسه بین کف روی سطح آب دریا با خود دریا است. زندگی آدم خاکی مانند کف بر روی سطح دریاست و زندگی زرتشت بودن، مانند خود دریاست. هلم یعنی طول عمر. کف کنایه از آدم خاکی است و دریا یعنی زرتشت شدن و عزیز خدا گشتن.
میفرماید، زندگی آدمیان خاکی، در مقابل زندگی و طول عمر عزیز خدا، کفی بیش نیست. کف از میان می رود و دوباره پدید می آید ولی دریا پابرجاست. کف از پدیده های ناپایدار است. گاهی نمایان می شود و در دَمی به فنا میرود و اصالتی ندارد. درست مانند زندگی آدم خاکی که مانند کف امواج دریا مرتبا در حال خلق و فنا است.(تناسخ)
خود چه گویم پیشِ آن دُر این صدف
نیست غیر کفِ کفِ کفِ کف
چه میتوان گفت بجز اینکه در پیش زندگی عزیز خدا که مانند یک دانه مروارید است، زندگی خاکیان مانند کف امواج دریاست که مرتبا در حال رفت و آمد است. و این کف از کف دیگر و آن کف دیگر از کفی دیگر پدید آمده است.(تناسخ) و یا آنان که در این دایره سرگردانند.
حق آن کف، حق آن دریای صاف
که امتحانی نیست این گفت و نه لاف
خدای آن کف و یا خاکیان و خدای زرتشتیان و یا عزیزان خدا و یا دریای صاف، یکی است، آنچه متفاوت است، پندار و گفتار و کردار آدمیان است.
از سر مهر و صفاء است و خُضوع
حقِ آن کس که بدو دارم رجوع
به همان خدائی که تنها مرجع و شاهد من است، این سخنان را از سر مهر و پاکدلی و خلوص نیت برایت میگویم.(احتمالا این بیت از مولانا نیست)
گر به پیشت امتحان است این هوس
امتحان را امتحان کن یک نفس
اگر فکر میکنی که پندار و گفتار و کردار تو(امتحان)، تاثیری در این ماجرا ندارد، کافی است که این امتحان را یکبار امتحان کنی، یعنی روش و اخلاق زندگیت را دگرگون کن تا نتیجه را دریابی.
سر مپوشان تا پدید آید سرت
امر کن تو هرچه بر وی قادرست
دل مپوشان، تا پدید آید دلت
تا قبول آری هر آنچه قابل است
یکی از مهمترین ابیات مثنوی این دو بیت است. و درواقع مولانا با این دو بیت سر و راز چگونگی انسان شدن و انسان بودن را برای خواننده هویدا میکند. و فهمیدن دستور کامل و واقعی این دو بیت، برمیگردد به دانستن متن اصلی که متاسفانه در اختیار ما نیست.
میفرماید، خود را دستکم نگیر و بزرگ ذات باش تا او سر بلند کرده و بیدار گردد و هرچه میخواهی برایت فراهم سازد. و سر واقعی تو گردد. دلت را با پلیدی مپوشان و آنرا پاک گردان تا رموز آفرینش در آن فاش گشته و به آگاهی برسی. و این دو بیت معنا و دستوری فراتر از اینها دارد. مثلا سر مپوشان، احتمالا برمیگردد به فلسفه استفاده کلاه از طرف مردم باستان و پوشاندن نقطه مرکزی فرق سر. چراکه مردم باستان معتقد بودند از این نقطه عرشیان میتوانند وارد فکر او شده و او را تحت تاثیر قرار دهند. ظاهرا این اعتقاد هنوز در برخی از مردمان وجود دارد و بدین جهت با کلاهی کوچک نقطه وسط فرق سر را میپوشانند. و اینکه دراینجا میگوید سر مپوشان، شاید کنایه از این اعتقاد باشد.
چون کنی در دست تو چه چاره است
درنگر تا جان تو چکاره است
نگو کاری از من ساخته نیست، جان تو قدرت خدا را داراست.
گفت پیغمبر که حق فرموده است
من نگنجم در خم بالا و پست
حضرت زرتشت فرموده که اهورامزدا به او گفته است، که خدا آنچنان بزرگ و مقتدر است که فراتر از هرچه هست و نیست میباشد.
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
خدای آدمی فراتر از هزاران زمین و آسمان و عرش است و آنها در مجموع برای جای دادن خدا در وجودشان کوچک و حقیرند.
در دل مومن بگنجم ای عجب
گر مرا جویی در آن دلها طلب
ولی همین خدا که اینچین عظیم و گسترده و والا است، تنها در دل زرتشتیان و یا عزیزان خدا و یا پاسداران پندار و گفتار و کردار نیک جای میگیرد.
معنای ظاهری، حضرت زرتشت میفرماید، این دانش کبیر که از طرف خداوند به من داده شده است و اندازه و وسعتش آنچنان زیاد است که از وسعت تمامی کیهان و جهان مادیات بیشتر است، تنها از یک طریق قابل دسترسی و استفاده است و آن هم، پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک آدمی درمجموع و در نهاد اوست.
پاورقی
(۱) براساس علم ژنتیک، تنها از طریق ازدواج بین نژادهای مختلف میتوان به نژاد جدید، بطور موقت دست یافت و آنچه که انسان «ایرانی کنونی» را از اصل و نژاد برتر و آریائی خود بسیار دور ساخته، همین آمیزش نژادی با تورگ و عرب و اروپائی ووو میباشد.

(۲) برای تعریف ظلمات بر اساس آنچه که از دانش و خرد آدمیان بیرون نیست و برای ما قابل درک است میتوان از مثالهای زیر بهره برد. مثلا ظلمت، مانند ظلمت درون موجودات از جمله ظلمت رحم و یا ذهدان زن، ظلمت موجود در کیهان، ظلمت در اعماق دریاها و ظلمت خاک میباشد. و آن ظلمتی که از درک و دانش آدمیان خارج است که طبعا تعریف و شرحی هم برایش نیست. و یک تعریف نادرست از ظلمت هم هست که هرچه پلید است به آن نسبت میدهند که این یکی از گمراهی های بزرگ آدمی است.

در قرآن هم که در اصل یک متن کهن پارسی است، از آفرینش ظلمت توسط هو سخن گفته شده است. و از ظلمت مابین برزخ و ملکوت و زمین نام برده است. همچنین میفرماید، «وَ أَجْعَلُ الظُلُیکَ وَ النُّورِ»(قرآن ۱/۶). آفرینش از نور و ظلمت است. همچنین در تعریف ظلمت میفرماید، بدان که ظلمت شرط دیدن است، مانند ستارگان درخشان و شعله های دور که در روز دیده نمیشوند. این فقط به این دلیل است که «تاریکی شرط بینایی است»(قرآن ۲: ۶۷).

در توضیح این آیت باید گفت که، این جمله بدین معنا نیست که بینایی به تاریکی بستگی دارد، بلکه بر این حقیقت علمی استوار است که حواس آدمی در ظلمات، مانند زمانی که تحت تأثیر نور و یا عامل خارجی قرار میگیرند و دچار خطا میشوند، عمل نمیکند. و درنتیجه فارغ از تاثیر، وتنها با تکیه بر توانمندی خود، کار خویش را بهتر انجام میدهند. همانگونه که دیگر حواس در نزد نابینایان بسیار قویتر از کسانی است که بینا هستند. و این از نکات مثبت ظلمت است.
(۳) در زمان جنگهای چلیپی، آدمای خاکی، زرتشتیان را بخاطر اعتقاد به چلیپ، میکشتند و آنان را به چلیپ میکشیدند. و کشیدن علامت «به علاوه» و یا «چار راه چلیپ» بر سینه، از اعتقاد زرتشتیان به چار الف و یا نیمه خدا، میبوده است و ربطی به چلیپ کشیدن عیسی ندارد.

(۴)همین مطلب را خاقانی در بیتی عنوان میکند:
فرش چو خور، مهتاب را آراست باب آل باب را
چون در سه ظلمت، آب را انوار یزدان پرورد. خاقانی
همانگونه که خور و یا خورشید نور ماه و یا مهتاب را موجب میشود، و مهتاب هم باب آل باب(شروان) را با نور خود میآراید، از انوار خداوند در ظلمت، آب بوجود می آید.
شروان و یا شیروان شهری است که در جنوب شرقی قفقاز در حوزه رود ارس و کوه سبلان قرار دارد و توسط انوشیروان عادل بنا شده است و به این دلیل باب آل باب نامیده میشود که زرتشت در آنجا مشرف به نور یزدان شد. آورده اند که شروان نام شهری است که دانشمند ایران خاقانی از آنجاست. ناحیتی است به اران که پادشاه او و خرسان(خراسان)و لیزان شاه یکی است. و این پادشاه را شروان شاه و لیزان شاه و خرسانشاه خوانند. و او به لشکرگاهی نشیند از شماخی بر فرسنگی. و او را به حدود کردوان یکی کوه است بلند سر او پهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ. واز هیچ سو بدو راه نیست. مگر از یکسو راهی است که ساخته اند سخت دشوار. و اندر وی چهار ده است و همه ٔ خزینه های این ملک و خواسته های وی آنجاست. و اندر وی همه پیروان وی اند مرد و زن، همه آنجا کارند و آنجا خورند واین قلعه را نیال خوانند و به نزدیک او قلعه ای دیگراست میانشان فرسنگی سخت استوار، زندان وی آنجاست و قصبه ٔ شروان شاوران است. کردوان نیز شهری است بدانجا





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر