داستان انوشیروان عادل ۸

ماجرای مرد و زن را مخلصی
باز می جوید درونِ مخلصی
از نظر یک آدم جویای حقیقت(مخلصان و مخاطبان واقعی مولانا) این داستان فقط حکایت یک مرد و زن بینوا نیست، بلکه او از این داستان درس زندگی میگیرد و جویای درک هدف آفرینش و خلاصی و رها ساختن درونش از قفس تن و زیاده خواهی های آن میگردد.
و برخی میپرسند، اصولا رهائی از تن و ارتباط با درون و یا شناخت درون و کنایاتی از این دست، یعنی چه؟ و چگونه اینکار امکان پذیر است؟
اکثر آدما تصور میکنند منظور عارفان و دانشمندان معنوی و علمی ما از رهائی از قفس تن، یعنی گوشه نشینی و کم خوردن و کم خوابیدن و سکس نداشتن و ریاضت هائی از این دست. درحالیکه معنای کنایه هائی از قبیل «شناخت درون» و «رهائی از قفس تن» این است که، آدمی از آن دنیائی که برای خود ساخته بیرون آمده و دنیا و مافیا را همانطوری که هست ببیند. چگونه؟
ابتدا باید این واقعیت را نه تنها پذیرفت بلکه باید به آن اعتقاد پیدا کرد که به تعداد آدمهای روی زمین، جهان بینی وجود دارد. و این یک مطلب فلسفی و تئوری نیست، بلکه این یک واقعیت علمی و ثابت شده است که میگوید همانگونه که اثر انگشتان آدمها با هم متفاوت است و در گیتی نمیتوان دو آدم را یافت که دارای سرانگشتان یکسان باشند، همانگونه هم نمیتوان دو آدم را یافت که دارای گیرنده های یکسان و یا حواس ششگانه یکسان باشند. و درنتیجه چون ابزار دید و شنید و دریافت امواج ووو آدمیان با هم متفاوت است، ساخت دنیائی که در اذهان آدمیان صورت میگیرد هم با یکدگر متفاوت است. پس هر آدمی یک دنیای ویژه، برای خود و در درون ذهن خود ساخته و پرداخته است، و صرفنظر از اینکه واقعیت چیست، همه چیز را براساس ساختار آن دنیا درک کرده، سنجیده و تائید و یا تکذیب میکند.
و آدمی که این واقعیت را بداند، میتواند منظور و هدف اصلی و واقعی گفته بزرگان علم و معنای ایرانی را درک کرده و بفهمد که چرا این بزرگان سفارش به شناخت درون، دستیابی به درون، رهائی از درون و یا رهائی از قفس تن میکنند.
پس مفهوم واقعی رهائی آدمی، یعنی «بیرون رفت از زندان شش گوش گیرنده هایش» است و اینکه دنیا نگری او گسترده تر شود.
همین سخن را زنده یاد سهراب سپهری نابغه معاصر با یکی دو جمله بسیار ساده سفارش کرده است آنجا که میفرماید«چشمها را باید شست، و جور دیگر باید دید»(۱)
ماجرای مرد و زن افتاد نقل
آن مثالِ نَفسِ خود می دان و عقل
در داستان انوشیروان دادگر، ماجرای زن و مرد درویش هم برای شناخت درون آدمی، عقل او و چگونگی تاثیرات هشت خطای انسانی( خشم، دروغ، غرور، خست، تنبلی، کینه، حسادت، شهوت) در اینجا نقل شده است. هشت خطای انسانی که در مجموع «نفس» او شمرده میشوند.
این زن و مردی که نفس است و عقل
لیک پای بست است بهر خلق چو نقل
زن و مرد درواقع کنایه از نفس و عقل آدمی هستند. و این داستان درواقع داستان شناخت نفس و عقل آدمی و چگونگی تاثیرات این دو در کیفیت و گذران زندگی و دنیای آدمی میباشند. این دو مانند پای بست و کفش کهنه ای هستند که سالها بر پای او بسته شده و موجب آزار و زحمت او هستند. و دنیای کوچک او را میسازند.
نقل دراینجا به معنی و چم، کفش کهنه، موزه، درپی کرده، خف خلق، سپل کهنه، است.
وین دو پا بسته در این خاکی سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
و نفس و عقل آدمی که بناچار در آدمی پا بسته شده اند، و در همه موجودات زنده و بویژه در آدمیان هستی دارند و دنیای او را میسازند، پیوسته و شبانه روز ، برای جان بدر بردن، در یک مبارزه و ستیز جانانه با دنیای واقعی هستند.
نفس همی جوید گزیر خانگاه
آبِرو و نان و خوان و جایگاه
زن که در این داستان کنایه از نفسِ آدمی است، همواره در جستجوی احتیاجاتِ دنیای مادی از قبیل آب و نان و جاه و مباهات و افتخار است و به اختیار اعتقاد دارد و راه چاره و علاج مشکلات را تلاش خود میداند.
گزیر که مخفف و کوتاه شده آن واژه گزر است بمعنی و چم، چار و علاج است و ناگزیر بمعنی ناچار، و ناچاره.
در برخی متون تحریف شده مثنوی، بجای واژه «گزیر» از واژه «هویج» و در حالت بدتر و اشتباه تر از حویج استفاده کرده اند. چراکه معنای دیگر واژه گزیر ، لغت هویج است.(۲) و البته برای سخیف کردن مثنوی حتی فحاشی هم به مولای ما بسته اند که جای بسی تاسف دارد. مولانا که بجز عشق بخدا، و پندار و گفتار و کردار راستین و نیک هیچ نمیبیند.
نَفس همچو زن پیِ چاره گری
گاه خاکی گاه جُوید سروری
نفس آدمی نقش زن را در این ماجرا بعهده دارد. نفس همواره بدنبال چاره و راه حل برای نیازهایش میگردد. و در اینراه، به هر مطلبی تن میدهد. از عمق ذلت تا اوج عزت، از خاکساری تا سروری، او از هیچکاری رویگردان نیست. چراکه رسیدن به مقصود و هدف برایش مهم است و نه ابزار رسیدن به آنها.
عقل خود زین فکرها آگاهی است
در دِماغَش بیش از این رسوائی است
عقل که به مجموع گیرنده های شش گانه(شنیدن، بوئیدن، دیدن، چشیدن، لمس کردن و گیرندهگان موئی که امواج را دریافت میکنند) و به ارتباط و هارمونی آنها باهم، گفته میشود، از تمامی اعمال نفس آگاهی دارد. و شاید بر همه آنها مهر تائید نگذارد، ولی در نهایت موافق و همراه نفس عمل میکند، چرا که عقل هم بفکر کالبد آدمی و بقای او است.
نفس و عقل برای زندگی آدمی، لازم و واجب است و هر فردی به آن دو نیازمند است. ایندو موجبات زنده ماندن آدمی و کمییت زندگی او را فراهم میکنند، ولی ضامن خوشحالی و سعادت و کیفیت زندگی او نیستند. و خبر بد برای این دو این است که، آدمی فقط خورد و خواب و رفتار بهائم نیست، و نیاز به عشق و باور و ایمان و خدا و یا امید و امنیت معنوی هم دارد.
گرچه سِرّ قصه این دانه است و دام
صورتِ قِصّه شِنو اکنون تمام
اگر چه صورت و ظاهر داستان و حکایت زندگی آدمی همین دانه و دام یعنی نفس و عقل است، ولی اگر صبور باشی و تمامی داستان را بخوانی، متوجه خواهی شد که منظور از بیان این قصه تنها شرح ماجرای نفس و عقل نیست و نقب عمیتری هم میزند.
عقل و نفس، هر دو صورت و ظاهر قصه و حکایتند که در نقش زن و مرد، ظهور کرده و در صحنه ظاهر میشوند. و ارتباط این دو مانند دانه و دام است که لازم و ملزوم همند و یکی یاور آن دیگری است. ولی بیان و بازگوئی قصه به همینجا ختم نشده و صورت واقعی آن مورد نظر مولای ما است گه شرح آن خواهد رفت.
گر بیانِ معنوی کامل شدی
خلق عالم، عاطل و باطل بُدی
اگر هدف و مقصود نهائی را بگویم، مردم معمولی آنرا درک نخواهند کرد و مقصود من عاطل و باطل میشود.
معنای ظاهری میگوید، اگر انسان فقط خورد و خواب و نیازمندیهای تن بود، اگر در زندگی او معنا وجود نداشت، آنچنان عاطل و باطل و بیهوده و کسالت آور و بیزار میزیست که به هر سویی سر به سنگ میکوفت. برعکس این ماحرا هم صادق است. یعنی اگر آدمی مرتاض گردد و فقط به عرفان و اعتقاد و ایمان بیندیشد و آنرا برای زندگی خود کافی بداند، عمرش به بطالت سپری خواهد شد. چرا که آدمی بدون تلاش برای معاش، عاطل و باطل و انگل جهان است. پس ماده و معنا، دو جزء مکمل همدیگرند و میباید در زندگی آدمی دست در دست هم بازیگری کنند. هرچند از نظر ماهیت با هم بسیار فرق دارند.
و دیگر اینکه، مصالح و مواد ساخت آدمی خود از این دو قسم است. و به گفته فردوسی کبیر، آدمی جان و تن است که خرد این دو را بهم پیوند میزند.
گر محبّت فکرت و معنی استی
صورتِ سوم و هیات ار نیستی
فکر و محبت و معنا، را نمیشود تعریف و تجسم کرد. و آنها را از روی علائم ظاهری شناخت. چراکه اینها داری شکل و ارزش ظاهری نیستند. سوم بدون تشدید بر روی «و» بمعنی و چم، ارزش و بها. هیات بمعنی و چم شکل و ظاهر.
هدیه هایِ دوستان با یکدگر
نیست اندر دوستی غیر صُوَر
و مثلا هدیه هائی که دوستان به همدیگر می دهند، دلیل بر محبت آنها به یکدیگر و پایه دوستی واقعی نیستند، و تعریف واژه محبت هم نیستند. بلکه آن پیشکش ها جنبه ظاهری و صُوری داستانند.
تا گواهی داده باشد هَدیه ها
بر محبّت های مُضمَر در خَفا
هدیه ها را میدهند تا بگویند که نسبت بهم محبت دارند، درحالیکه میتواند نشان از هدفی شوم و پنهان باشد.
ز آنکه احسان هایِ ظاهر شاهدند
بر محبّت هایِ سر ای ارجمند
چراکه فعل هدیه دادن به دیگری، درظاهر یعنی شهادت دادن به محبت داشتن است.
شاهدت گه راست باشد گه دروغ
مست گاهی از مَی و گاهی ز دوغ
ولی این شهادت و شاهد یعنی هدیه دوستانه دادن، فقط گاهی درست است و گاهی هدیه دادن برای فریفتن کسی است. گاهی به معنای واقعی مست محبت است و گاهی محبتش مانند مستی با دوغ است. مانند آدمی که مست مینماید، و تو نمیدانی این مستی از خوردن می است و یا او با یک دوغ مست کرده است. شیر و مشتقات آن موجب کرخ شدن و سستی و بیحسی و نوعی حالت شبهه مستی در آدمیان میشوند و به اصطلاح میگویند در شیر مرفین وجود دارد. دراینجا هم وقتی کسی با هدیه میآید، تو نمیدانی که ترا دوست دارد و یا در فکرش همزمان طناب دارت را میبافد.
دوغ خورده مستئی پیدا کند
های و هوی و سَرگِرانیها کند
آنکه با دوغ بی حس و شل شده است، چون فقط ماهیچه هایش شل شده اند و اعصاب و یا مغزش مانند اثر الکل، تحت تاثیر نیستند، سر و صدایش زیاد است و خود را مست مینماید و های و هوی و داد و فریاد راه می اندازد و تظاهر به مستی می کند
آن مُرائی در صلات و در صیام
مینماید جد و جهدی بس تمام
تا گمان آید که او مست ولاست
چون حقیقت بنگری غرق ریاست
و آنکسی که خود را زاهد و عابد مینماید و تلاش میکند تا مردم او را مرد خدا بدانند، درواقع ریاکاری بیش نیست و اگر نیک بنگری و در احوال وکردارش دقت کنی، غرق دریای ریا و مکر و حیله است.
حاصل افعال برونی رهبر است
تا نشان باشد بر آنچه مُضمَر است
حاصل آنچه که آدمی چه در گفتار و چه در کردار از خود نشان میدهد، مردم را به شناخت او رهبری میکند، یعنی مردم ترا از روی آنچه نشان میدهی، میشناسند، که این شناخت همیشه درست نیست و میتواند ۱۸۰ درجه با واقعیت فرق داشته باشد. و گفتار و کردار دروغین و ساختگی فرد درواقع برای پنهان ساختن حقیقت درونی او، مورد استفاده قرار گرفته باشد.
راهبر گه حق بود گاهی غلط
گه گزیده باشد و گاهی سقط
پس گفتار و کردار آدما، همیشه از درون آنها حکایت نمیکند، بلکه گاهی کاملا با درون آدمی فرق دارد. مثلا در غرب، تربیت کودکان بدین ترتیب است که همیشه خلاف آنچه که میخواهند و یا فکر میکنند، را نشان دهند. و بسیاری از شرقیها نمیتوانند درک کنند که چرا غربیها جواب محبتهایشان را با سردی و بی اعتنايی میدهند، و گاها از اینکه غربیها در مقابل پرخاش آنان با متانت رفتار میکنند دچار شوک فرهنگی شده و آنرا به پای نیک صفتی آنان میگذارند، دیگر نمیدانند که وقتی یک غربی از کسی تعریف کند و یا بروی او لبخند بزند، در خطرناکترین موقعیت روحی قرار دارد.
ور اثر نَبوَد، سبب هم مُظهِر است
همچو خویشی، کز محبّت مُخبِر است
درمقابل پدیده اثر، یعنی ظاهر گفتار و کردار آدمیان، که بسیاری را فریب داده و در شناخت فرد، آدمی را گمراه میکنند، یک پدیده ای هم هست بنام خویشی و هم خانوادهگی و فامیلی. که در این مورد آدمی بی اختیار اعتماد میکند که خویش یا فامیل او، فردی مطمئن و دوست و خیرخواه او است. و همین اعتماد به فرد بصرف پیوند خانوادهگی هم درست نیست و ممکن است فرد را در شناخت دیگری گمراه کند.
یا محبّت در درون شعله زند
زَفت گردد وز اثر فارغ کند
یک آفت دیگر که موجب گمراهی و فریب آدمی میشود، محبت است. یعنی خدا نکند آدمی گرفتار محبت و عشق به دیگری شود، چراکه در اینصورت، بطور کلی کر و کور گشته و جز خوبی و زیبائی، هیچ بدی و اثر دیگری را در معشوق نمیبیند. و پرچمهای قرمز برپا گشته در جلو چشمش (اثر) را ندید میگیرد. زفت در اینجا یعنی سخت جاهل و ابله گشتن.
حاجتش نَبوَد پیِ اِعلامِ مِهر
چون محبّت نورِ خود زَد بر سپهر
آدمی که عاشق گردد، برایش چیز دیگری مهم نیست، حتی اگر بداند که معشوق برایش سم است.
و این بدترین اتفاقی است که میتواند برای آدمی رخ دهد.
نبود آن که نور حقش شد امام
مر اثر را یا سبب نبود غلام
و آدما تنها با دستیابی به خرد و علم لدنی که انوار حق هستند، میتوانند سره را از ناسره، درست را از نادرست، تمییز داده و بشناسند و گول رفتار و کردار ظاهری افراد (اثر) را نخورده و همچنین در مقابل پیوندهای خانوادهگی و سببی هم چشم بسته و غلام وار رفتار نکنند.
هست تفصیلات تا گردد تمام
این سخن لیکن بجو تو این نمام
و البته علم شناخت آدما، مفصل تر از این یکی دو مطلب است و در اینباره تفصیلاتی لازم است تا این سخن به کمال و تمام رسد ولی فعلا همین یک مقدار را داشته باش تا بتدریج عالمتر شوی.
گرچه شد معنی بر این صورت پدید
صورت از معنی فریب است و بعید
هرچند اصل مطلب که تمیز دادن صورت از معنا (ظاهر از باطن) از یکدیگر است، با همین مقدار کم بیان شد، ولی باید دانست که صورت و معنا مکمل یکدیگرند، هرچند درماهیت فرش سنگها(و یا فرس سنگها که کنایه از تاخت اسپ در یک ساعت است. فرس بمعنی و چم اسپ پارسی است.) از هم دورند و باهم بسیار فرق دارند.
در دلالت همچو آب اند و درخت
چون به ماهیّت روی دورند سخت
مانند رابطه بین آب و درخت که مکمل یکدیگرند. درخت به آب نیازمند است و آب بدون درخت، در این رابطه، کارائی دیگری ندارد. پس این دو در رابطه و تنگاتنگ یکدیگرند. ولی از نظر ماهیت با یکدیگر سخت در تفاوتند. درخت کجا و آب روان کجا.
آدمی متشکل از صورت و معنا است. و این دو برای اثبات آدمی، لازم و ملزوم یکدیگرند. ولی از نظر ماهیت، این دو، یعنی صورت و معنا و یا ظاهر و باطن، بطور کلی از هم دور و متفاوتند.
و اگر اینرا بسط دهیم، میتوان گفت که تمامی موجودات زنده بر روی زمین، دلالت بر آفرینش و آفریننده خود دارند و اصولا صورت زمین بدون خدا و معنا، وجود ندارد. همانگونه که بدون آب، درخت وجود ندارد، یعنی شباهت این دو و تفاوت بین این دو، مانند شباهت رابطه درخت و آب و تفاوت بین ماهیت درخت با آب و شاید خیلی بیشتر است.
ماهیت یعنی وجود، و وجود و هستی یعنی همان دم الهی که در موجودات زنده قرار گرفته است. و جنس آن از نور و انرژی است. وقتی کسی میمیرد، میگویند او دیگر وجود ندارد، یعنی دم الهی از او جدا گشته و در درون او نیست. و او را از ماهیت خالی نموده است.
دانه بین کز آب و خاک و آفتاب
چون درختی گشت عالم در شتاب
یک دانه زمانی رشد میکند و از جماد به مقام گیاه و درخت میرسد که مورد لطف و محبت، آب و خاک و آفتاب قرار گیرد.
ور به ماهیت بگردانی نظر
دور دورند اینهمه از یکدگر
آب و خاک و باد و خورشید و فلک در کارند تا درخت موجودیت پیدا کند. ولی آیا درخت همان آب، خاک و یا خورشید است!
ترک ماهیّات و خاصیّات گو
شرح کن احوالِ آن دو رزق جو
بحث ماهیت و خاصیت را رها ساخته و داستان زن و مرد درویش و رزق جو را دنبال میکنیم.
پاورقی
۱-سهراب سپهری میفرماید،
من نمیدانم که چرا میگویند
اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالهی قرمز دارد
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژهها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت
حرف زد
نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی درپی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه« اکنون » است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم
خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم
اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. ووو
۲- گزر نام دیگر هویج است و هویج از گیاهان بومی ایران محسوب میشود. و از ایران به تمامی دنیا برده شده است. در تاریخ چین آمده است که این گیاه نخستین بار از سرزمین مردمان هو (هو بمعنی و چم خدا، و منظور ایرانیان است که به هو اعتقاد داشتند) وارد چین شده است. و خاستگاه آن را ایران نامیده اند. در کتاب «شفا» ابن سینا که بزرگترین کتاب پزشکی و داروئی تاریخ بشر پس از اوستا است، از هویج و مصارف دارويی ان و همچنین خاستگاه آن که ایران است، مفصل نوشته شده است.
در کتاب «ذخیره ٔ خوارزمشاهی» هم از هویج و خاستگاه اولیه آن که ایران است و مصارف عمده آن گزارشی مفصل را میتوان خواند. در کتاب جامع «گیاهان» ابو ریحان بیرونی که شرح کامل تمامی گیاهان روی زمین همراه با تصاویر نقاشی شده آنها و تصاویر «تجزیه به اجزاء» آنها آورده شده است، علاوه بر این که خاستگاه اولیه هویج را فلات قاره ایران میداند، از هویچ با نام گزر، برگزر، و زردک هم یاد میکند، چرا که هویج های اولیه زرد رنگ و بسیار باریک بوده اند. گزر و یا گجر، که از پارسی ناشی شده زیرا در یکی از مآخذ طبی متأخر آمده، بنامهای اشیر ،یا کاشیر ،در لهجه ٔ روسیه برمیخوریم که نیز به احتمال زیاد از همین واژه و لغت پارسی است.
گجر، گرز و یا هویچ رستنی است معروف مشهور به زردک که استان بزرگی از هند بهمین نام یعنی گاجر و گجر خوانده میشود. هویج یا گزر و یا گجر گیاهی است که ریشه های ضخیم آن خوراکی است. بنابر برخی از اسناد تاریخی، سلسله قاجار ها در اصل سلسله گاجرها یا گجری خواننده شده اند بمعنی سلسله هویج.
غالباً ما عقل داریم اینقدر
گندنا را میشناسیم ازگزر. مثنوی.
هرچه بر سفره و خوان تو نهند
هر چه در کام و دهان تو نهند
بخوری خواه گزر خواه صفی
گاو و خر نیست بدین خوش علفی.جامی.
گزر و شلغم و چندر کلم و ترب و کدو
تره ها رسته تر و سبز بسان زنگار.
چند گویی که سنایی و سنایی و سنا
نه سنایی زر سرخ است و نه ما از گزریم .سوزنی.
برعادتی که باشد گفتم که کیست آن
گفت آنکه نیست در غم و شادیت از او گزر.انوری
بر تخته اش ز تخت کشیدند ناگهان
بگذشت از آن گذر که نبودش از آن گزر.صاحب تبرستانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر