جمعه، شهریور ۳۱، ۱۴۰۲

حكايت استاد و شاگرد کژبین


داستان استاد و شاگرد احول از دفتر نخست مثنوی



چگونگى ديدن از نظر مولانا.
داستان توتی و بقال از دفتر اول مثنوى، كه پيش از اين داستان آمد، حكايت مردمى است كه همگان را مانند خود ميبينند. و در حكايتى كه در ادامه ميآيد، مولانا از مردمى سخن ميگويد كه يك را دو ميبينند. و اين ديدن،بمعنا و مفهوم درك آدمى از فلسفه زندگى است. و اين درك و تميز پديده ها از يگديگر است كه تاريخ اشتباهات آدمى را ساخته و ميسازد.
و اما اين دو، از نظر مولانا چه كسانى هستند كه درواقع يكى ميباشند ولى اكثر مردم دنيا احولند و آنها را دوميبينند؟ پيش از پرداختن به پاسخ اين پرسش، ميبايستى دوباره تاكيد كنم كه اين داستان دقيقا ثابت ميكند كه مولانا تاچه حد از مذاهب ساخت بشر بيزار بوده و از آنها دورى ميجسته است. پس هرجا تعريف اسلام و يهود ومسيحيت ديديد، بدانيد و آگاه باشيد كه از مولانا نيست. در اين داستان مولانا بوضوح به مردم ميگويد كه آدمى وخدا يكى هستند، و از هم جدا نيستند و اگر يكى نباشد، آن ديگرى هم نيست، و فقط بايد احول نبود و درست ديد. يعنى از اين واضحتر ديگر نداريم! و مولانا در اين حكايت بوضوح ايراد آدمى را در درك نادرست مذاهب ازخدا، براى مردمان آشكار ميكند. و راهكار رسيدن به اين مهم را، درست ديدن، ميداند و براى درست ديدن، ابتداميبايستى احولى كنار گذشت و نادرستى را از ميان برداشت.
مولانا سپس از مرحله فنا ميگويد. چرا كه وقتى يكى از اين دو از ميان برود، آن ديگرى هم وجود ندارد. در نزد بيخدايان، خدايى موجود نيست ، و آدمى مانند بره هابيل در دشت زندگى تنها و بحال خود رهاست. در نزد خدايكى شده گان، انسان موجود نيست و تنها خداست كه حاكم است. پس وقتى يكى شكست، آن ديگرى هم نيست و آدمى به مرحله نيستى خواهد رسيد، چه نيستى در برهوت و يا هپروت، و چه نيستى در جبروت و ملکوت و يا همان نيستى و فنايى كه هزاران بار توسط تمامى عارفان و حكما و فلاسفه و دانشمندان ايران به مردم به طرق مختلف گفته شده است. تا اين تفكر اشتباه كه خدا و آدمى دو هستند از ميان رفته و آدمى بخداى خود برسد. مولانا و عطار وديگر ابر انسانها اين مهم را در غالب داستان و ايماء و اشاره بيان كردند تا سره از ناسره جدا گردد و پيام برسدبدست اهلش، و احمقها تحريك نشده و بجانشان نيفتند، و منصور حلاج بصراحت گفت و او را مثله كردند.
گفت استاد احولی را کاندر آ (١)
رو برون آر از وثاق آن شیشه را (٢)
احول يعنى لوچ و يا كژ چشم، و يا كسيكه يك را دو ميبيند. روزى يكى از استادان داروسازى از شاگردش كه اتفاقا احول بود، خواست تا رفته و يكى از شيشه هاى دارويى كه در جلو آنها در قفسه هاى دارو چيده شده بود،بياورد. وثاق يعنى حجره، قفسه. استفاده مولانا از طبيب دارو ساز هم در نوع خود اعجاز است. قهرمان اصلى او كسى است كه براى بيمارى آدمى، دارو و درمان ميسازد. و احول هم كنايه از عوامى است كه اشتباه برداشت ميكنند و كژ ميبينند.



گفت کژبین زآن دو شیشه من کدام
پیش تو آرم بکن شرح تمام
شاگرد کژبین كه بخاطر انحراف چشم يك را دو ميديد، گفت: دقيق بگو از ايندو شيشه كداميك را بياورم. سمبليك اين ابيات اين است كه استاد به شاگرد ميگويد، خدا شو، شاگرد كه متوجه نميشود، به استاد ميگويد چگونه خدا شوم درحاليكه من انسانم و او خدا و ما دو هستيم و از استاد ميخواهد، بيشتر و دقيق تر توضيح دهد.
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
احولی بگذار و افزون‌بین مشو
استاد به شاگرد گفت: دو تا شيشه نيست و يكى است. لوچ نباش و يك را دو تا نبين. استاد ميگويد، تو از خداجدا نيستى و خدا در درون توست و درك اين مطلب منوط به آنست كه چشمهايت را بشويى و كژ بينى را كنارگذاشته و درست ببينى.
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استاد ز آن دو، یک را درشکن
شاگرد كژ چشم بتصور اينكه، استاد چشمان لوچ او را مسخره ميكند، ناراحت شده و با اعتراض ميگويد، كه چرا مرا مسخره ميكنى؟ استاد كه ديد حرف بگوش شاگرد نميرود، گفت يكى از آن دو را بشكن! شاگرد كه هنوز درك درستى از سخنان استاد ندارد، تصور ميكند كه مرشدش او را به سخره گرفته است، دوباره به اين كار اعتراض ميكند. پس استاد طرفند آخر را به او ميآموزد و اين طرفند چيزى نيست بجز آنكه،آدمى بايد خود را بشكند. چگونه؟ تمام آنچه را كه از كودكى تو مخش كردند را از ذهن خود پاك ساخته، و رفتاربهايم را كنار گذاشته، و پليديهايى مانند، دروغ و خشم و حسادت و تنبلى و شهوت و غرور و و و را دور بريزد واز آنها پرهيز كند، و وقتى خود را شكست، تازه به درست ديدن، توانا خواهد شد، و خدا را در درونش خواهدجست.
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
شاگرد هم زد يكى از شيشه ها را شكست. چون او آن شيشه را كه دو تا ميديد، شكست، ديگر شيشه اى وجودنداشت. و اين همان مقام فنا است. وقتى خدا را در درونت جستى و او را يافتى، ديگر تو وجود ندارى، و هرچه هست، اوست. و اگر خدا را انكار كردى و شكستى، ديگر خدايى در ميان نيست، و هرچه هست، نويى، تك و تنها. و اين حكايت براى مردمى است سرگشته كه ميدانند يك چيزى كم است ولى نميدانند آن چيست. ميدانند يك جاى كار ميلنگد ولى نميدانند، عيب از كجاست. بينوايان تنهايى كه بدنبال خدايند، درحاليكه آب در ميان كوزه و ماتشنه لبان ميگرديم.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مرد کژبین گردد از میلان و خشم(٣)
نگاه و درنتيجه قضاوت آدمى از انجام پليديهاى نظير خشم و نفرت و شهوت، هم نقصان مييابد و هم منحرفميگردد. ميلان يعنى شهوت و شهوت يعنى افراط در هر چيزى. مثل اينكه ميگويند: طرف شهوت خوردن، و يا گفتن يا خوابيدن دارد. آنچه كه آدمى را از ديدن خدا باز ميدارد و او را احول ميكند، صفات ابليس، مانند، خشم وشهوت و نفرت و دروغ و حسادت و تن پرورى و و و ميباشد.
خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند(٤)
خشم يكى از بزرگترين گناهان است و اين صفت يكى از بزرگترين، صفت هاى ابليس و درواقع پس از غروراصلى ترين صفت اوست. و افراط صفت بزرگ ديگر اوست. و مولانا ميفرمايد توسط اين صفتها است كه روح و جان آدمى منحرف و گمراه ميشود. و اگر ادامه يابد، روح انسان را مانند جزام میخورد و آدمى را تغيير ميدهد و ازحالت انسانى خارج ميگرداند. و از يافتن خدا، در درونش، دور میگرداند.
چون غرض آمد هنر پوشیده شد(٥)
صد حجاب از دل بسوی دیده شد
و چون غرض كه مجموع همه اين صفتهاى نادرست است، بر آدمى غالب شود، پس ميان دل و ديده او جدايى افكنده شده و يكى، دو ميشود و آدمى گمراه شده و درنتيجه، بدنبال خدا دربدر و در آسمانها جستجو ميكند. چرا كه هر كدام از پليديهاى نامبرده شده، يك ديوار ميشود كه بين دل آدمى، يعنى قوه درك آدمى از معرفت، وديد آدمى، و يا قدرت داورى او، كشيده ميشود و چون ايندو، از يكديگر با صدها ديوار جدا گردند، چگونه ميتوان به حقيقت رسيد و خدا را يافت.
پس آنكس كه بتو ميگويد، خدا در آسمان است و نشسته و گناهان ترا مينويسد، چيزى نيست بجز غرض و كسى نيست بجز ابليس. و اين درافتادن با مذاهب ساخته گى، همچنان در تمامى آثار ارزشمند مولانا جلال دين محمدبلخى، بوضوح ديده ميشود.
پاورقى:
(١) احول: کژچشم، کج چشم، کژ، کاژ. کوچ، کلک، کلیک، کلیک چشم، چپ، دوبین، دوبیننده، اخلف، کسی که یک چیز را دو بیند. آنکه یکی را دو بیند، احدر، کلاژ، کلاجو، لوچ، چشمگشته، گشته کاینه، شاه کال، رنگ،
(٣) میلان، میل، خمیدن، مایل شدن، میل کردن، تمایل، متمایل شدن، خواهان
فرما چون بر در شهر نزول کرد از میلان آن قوم به جانب سلطانشاه. (تاریخ جهانگشای جوینی ).
گفت چون میدید میلان شان به وی
گر ترب امشب نخواهم کرد کی؟ مولوی.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مرد کژ بین گردد از میلان و خشم. مولوی.
(٤) مبدل، بدل شده و تبدیل شده. تغییرداده شده .دیگرگون:
(٥) غرض،تافتگی و اندوهناکی، به ستوه آمدن. غرضه منه، یقال تنگ دل شدن و ستوه شدن. دلتنگ و ملول شدن .شوق، آرزومند گردیدن).آرزومند شدن.شیفته شدن، دلباخته عشق شدن، ترسیدن، تافتگی کردن، غرض بینی، رسیدن بینیبه آب قبل از لب موقع آب خوردن، نشانه ٔتیر، ج. اغراض.هدفی که به آن تیر اندازند. هدف و نشانه،‌ نشان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر