حکایت دکاندار و توتی اش ۲
از اینجا تا چندین بیت سفسطه و قیاس فارغ از منطق، تحریفگران مثنوى که خود را مفسران مثنوی میدانند، آغاز میگردد. یعنى آمده اند و چیزی را با چیزی دیگرى مقایسه كردند، كه بدون علت و مناسبت و اشتراک و دلیل منطقى بین آن دو است. مثلا دو آدم را با یکدیگر میسنجند و مقایسه میكنند بدون اینكه اصولا مناسبتى بین این دو باشد. و این در واقع ایراد به فلسفه آفرینش پروردگار است. یعنى خداوند زیبا، مخلوق بد و ناقص و نجس آفریده كه آدمیان باید آنرا اصلاح كنند! در این قیاس، زنبور عسل خوبه، و دیگر زنبورها بدرد نخورند! پیامبران و اولیا و آخوندها و كشیشان و خاخامها، آدم خوبها و نیك سرشت ها، هستند و دیگر آدمیان، پیش پا افتاده و نفهم و بدرد نخور! و با این منطق احمقانه صفحات بسیارى را مانند دل خود سیاه كردند و از آن بدتر، همه را به گردن مولاى ما، جلال دین محمد بلخى انداختند. درواقع مولانا جلال دین محمد بلخى دروس خود را خیلى پیشتر داده و آنانکه مولانا را میشناسند، آنها را هم میدانند، ولى طبق معمول، رندان، چندین صفحه را مانند دل خود سیاه كرده و ابیاتى سبك و بى معنى از زبان مولانا آورده اند تا هم تبلیغ مذهب و نمایندگان و مبلغین مذهب، آخوند و كشیش و خاخام ووو، شده باشد و هم این حماقت را در میان مردم جا اندازند كه خدا در میان آدمیان فرق قایل است و مابین آن همدست ابلیسى كه بظاهر دم از خداى ناپیدا كه مانند آدمى خشمگین میشود، انتقام میگیرد و تهدید میكنند، با آن سالم و ساده اندیشى كه دم از انسان و طبیعت عیان، میزند تفاوت و فرق گذاشته و اولى را به دومى ترجیح میدهد! و از ایندست افكار پلید كه مثنوى را هفتاد من ساخته است.
در این بخش آمده است:
گفت اینك ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از ختا
هست فرقی در میان بى منتها
میفرماید، این درست است که بنی بشر، و یا همه فرزندان آدم، همه کسانیکه نام بشر و انسان بر آنها میتوان نهاد، از نظر ظاهر، دارای ویژهگیهای کم و بیش یکسانی هستند، ولی از نظر درجه و غلظت معنا همه یکسان نیستند و تفاوتی بی مرز در بین آنهاست.
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
همانگونه که در بین زنبورها که دارای ویژهگی های کم و بیش یکسانی هستند ولی از نظر کارایی یک گروه از زنبورها نیش های عسل ساز و گروه دیگر نیشهای زهرآگین دارند.
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
در بین آهوان ( مثلا بین آهوی معمولی و آهوی ختن ) که همگی گیاه خوارند و آب می نوشند، از گروهی فقط مدفوع حاصل می شود و از گروه دیگر مشک معطر.
هر دو نی خوردند از یک آبخور
این یکی خالی و آن دیگر شکر
در بین گیاهان همنوع هم تفاوتهایی از این دست وجود دارد. یک نوع نی معمولی و نی شکر، هر دو از یک محل آب میخورند ولی یکی خالی از شکر است و یکی پر از شکر.
صد هزاران این چنین اشباه بین
فرق شان هفتاد ساله راه بین
نظیر این مثالها صد هزار مثال دیگر پیدامیتوان ذکر کرد که میان ذات موجودات فرقی بسیار به طول هفتاد سال راه است.
برخلاف نظر تحریفگران، مولانا با آورده این مثالها، تلاش در برتر نشان دادن یکی به دیگری ندارد. چرا كه در چرخه و گردش طبیعت، هر جزء كوچكى داراى نقش و مسیولیتى است كه نه از دیگران بزرگتر است و نه حقیرتر. خداوند هر آفریده اى را بمنظور خاصى آفریده است، اگر زنبور عسل را آفریده كه گرده افشانى كند، زنبورهاى دیگر را براى اجراء نقش دیگرى بوجود آورده است. و چون ما از این نقش آگاه نیستىم دلیل بر نبود آن نیست. ولى چون آدما خوراك زمستان زنبور عسل را ناجوانمردانه میدزدند و میخورند و لذت میبرند، گمان میكنند كه خداوند زنبور عسل را آفریده كه براى انها عسل بسازد تا آنها بخورند لذتش را ببرند! و در نتیجه زنبور عسل مفید است، و آن زنبورى كه عسل ندارد، بدرد نخور! و در مورد نیشكر و دیگر انواع نى ها هم با همین دید در میدان حماقت تاخته اند! بدون اینكه اطلاعى از نقش برخى دیگر از انواع نى داشته باشد و مثلا بداند، نوعى از نى هست كه میتواند، فعل و انفعالات ساخت سلولهاى جدید در بدن آدمى را سبب شود و ارزش طلایى دارد. مولانا جلال دین محمد بلخى در اثر ارزشمند خود، هیچ اندر هیچ، كه معرب آن فیه مافیه است، در رابطه با مسیولیت هر مخلوق، میفرماید: گفت كه اینجا چیزی فراموش كرده ام. خداوندگار فرمود كه، در عالم یک چیز است كه آن فراموش كردنى نیست. اگر جمله چیزها را فراموش كنى و آن را فراموش نکنی باک نیست ولى اگر جمله را بجـای آری و یـادداری و فراموش نکنی و آن یك را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنانک پادشاهی ترا به ده فرستاد برای کـاری معـین، تـو رفتی و صدکار دیگرگزاردی. چون آنکار راکه برای آن رفته بـودی نگـزاردی چنان است كه هـیچ نگـزاردی. پـس مخلوقات درین عالم بهر كارى آمده اند كه مقصود عمر آنست. و اگر آن ( مسیولیت، ماموریت) نمیگزارد پس هیچ نکرده باشد. عمر نكرده باشد. )
برگردیم به مثنوى:
این خورد گردد پلیدی زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
كسانى هستند كه تمام شگفتیهاى آفرینش را میبینند ولى درس نگرفته و همچنان به پلیدى میپردازند و درعوض كسانى هم هستند كه با دیدن تك تك ابدال خدا(نشانه های خدا بر روی زمین) شكر نعمت و زیبایى او را بجا میآورند و پلیدیها را کنار میگذارند. و آنانی که پیش از این به پندار و گفتار و کردار نیک مجهز شده اند، سراپا نور گشته و به اصل خود میپیوندند.
این خورد زاید همه بخل و حسد
آن خورد زاید همه عشق احد
كسانیكه از خرد خود مدد نمیگیرند، سراپا در آتش حسد و دشمنى میسوزند و فتنه گرند و برعكس دیگر مردمان كه آفرینش را درك میكنند، سراپا آرامش و رضایتند و از خود نور عشق ساطع میگردانند.
این زمین پاک و آن شوره است و بد
این فرشته پاک و آن پشت و پلد
درواقع نهاد بشر پاك و خالى از خلل است، ولى آنچه كه یكى را دژم و دد میكند و دیگرى را یك انسان، چگونگى درك آنها نسبت به محیط اطراف خود، چگونگى استفاده از تواناییهای جسمانى و گشن ها و یا هواس چندین گانه (معرب ان حواس پنچگانه) خود، و تربیتى است كه در كودكى یافته اند.
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آب تلخ و آب شیرین را صفاست
و درواقع هر دو بصورت آدمند، و همانند آب داراى یك فرمولند، ولى در یكى پلیدى و تلخى رشد میكند، چون از تواناییهاى خود براى درك آفرینش، بهره نبرده و تربی نیافته است، و در دیگرى شیرینى و نیكى، چون میداند كه در هر كنش و كردارى، یك واكنش نهان است و اگر بدى كند، بد میبیند.
جز که صاحب ذوق که شناسد بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب
بجز آدمى كه داراى قوه چشایى است، كیست تا بتواند، مزه آب شور را از آب گوارا تشخیص دهد؟ پیش از این هم توضیح دادم، مولانا در استفاده فرد از توانائیهای خود، اصرار و پافشارى سماجت گونه اى دارد و در اینجا به این توانائیها پرداخته ومثال میآورد و میپرسد: آنكس كه از قوه چشایى خود بهره نمیگیرد چگونه میتواند، بین آب گوارا و آب شور فرق قایل شده و آنها را ازهم باز شناسد؟(٢) مولانا در هیچ اندر هیچ ( فیه مافیه) میفرماید: آدمی استاره یاب (به اشتباه استرلاب مینویسند) حقست اما منجمی باید كه استاره یاب را بداند، تره فروش یـا بقـال اگرچه استاره یاب دارد اما از آن چه فایده گیرد و بآن استاره یاب چـه داند احوال افلاک را و دوران و برجها و تاثیرها و انقلاب را؟ پس استاره یاب در حق منجم سودمندست. (یكى از استاره یاب هاى ایران كه توسط اجانب از كشورمان خارج شده است، به یكى از اعراب حاشیه نشین خلیج پارس فروخته شده و آنرا با عزت و احترام در موزه اى براى خود بنام دانشمند اسلامی؟ قرار دادند، و همانطورى كه مولانا میفرماید، این استاره یاب ارزشمند در دستان بقالانى است كه از آن هیچ نمیفهمند.)
مولانا میگوید: همچنانكه ایـن استاره یاب مسین آینۀ افلاکست، وجود آدمی که استاره یاب حقسـت، چـون او را پروردگار بخـود عـالم و دانا و آشنا کرده باشد، از استاره یاب وجود خود تجلی حـق را و جمال بیچون را دم بدم میبیند. وهرگز آن جمال ازین آئینه خالى نباشد، هو را بندگانند که ایشان خود را بحکمت و معرفت وکرامت میپوشانند اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را بینند اما از غایت غیرت خود را میپوشانند.
سحر را با معجزه کرده قیاس
هر دو را بر مکر پندارد اساس
در گذشته به علم نجوم شگفت انگیز و بسیار پیشرفته نیاكان ما، سحر میگفتند. و زمانیكه قبایل بغایت بربر و بدوى در زمان جنگ جهانی نخست به ایران دست یافتند، چون از علم نجوم سر در نمیآوردند، سحر را با جادو و جنبل مترادف نمودند. و این تفسیر فاجعه مانند، در فرهنگ ایرانیان باقیمانده مانده از دو جنگ جهانى كه میلیونها ایرانى را سلاخى كرد، رخنه كرده و بجا ماند. و دلیلى گشت تا ایرانیان را از پرداختن به این علم عظیم بازدارند. و آنرا ممنوع و خلاف مذهب حماقتبار خود دانسته و هركه را كه دراینمورد استاد بود، ساحر نامیده و او را در آتش جهل و جنونشان سوزاندند. و رصدخانه هاى معروف پارسى را ویران کردند. و ابزار با ارزش نجوم ایرانى مثل رمل و استاره یاب را كه فردوسى كبیر میفرماید كه ساخت هر استاره یاب هزار سال طول میكشد و ابزار كار دانشمند، دانشمندانی مانند خیام بزرگ و خارزمی و بیرونی و انوری ووو، است و مولانا میفرماید: استاره یاب مسین آینۀ افلاکست، را از ایران جمع كرده و براى اینكه ایرانیان پاپى ماجرا نشوند، شایع گرداندند كه این ابزار با ارزش ابزار رمالى و شیادى و جادوگرى است. در اینجا اما مولانا از كلمه سحر با همان معناى كلاسیك آن یعنى نجوم استفاده میكند و میفرماید كسى كه از گشن ها و یا هواس چندین گانه (معرب آن حواس پنجگانه) استفاده نمیكند و یا فاقد آنهاست، دانش و علم نجوم را خرافه و معجزه نامیده و در نتیجه هر دو را با مكر، یكسان میداند. (٣)
گرچه هر دو بر سر یک بازی اند
هر دو با هم مروزی و رازی اند
هر چند همه آدمها بخاطر فیزیك و جسم نسبتا یكسانى كه دارند، كم و بیش مانند یكدیگر زندگى میكنند، ولی درواقع با هم تفاوتهاى بسیارى دارند و گاهى این تفاوتها فاصله اى مانند فاصله مرز شرق با مرز غرب دارد و بسیار دور و بیگانه اند.
رازی و مروزی دو چیز دور از هم و مخالف است. ظاهرا به مناسبت آنکه مرو(مروزی) در مشرق ایران و ری(رازی) در مغرب ایران واقع است، از این مثل استفاده شده است.(٤)
هر یکی سوی مقام خود رود
هر یکی بر وفق نام خود رود
و در نهایت این تفاوتها موجب تقسیم شدن آدمها به گروههاى گوناگون شده، و هر گروه زیر نام و ویژهگیهاى خود جاى میگیرند.
نام او محبوب از ذات وی است
نام این دژخیم از آفات وی است
آدمى كه از پلیدیها خود را دور نگاه میدارد و به اصطلاح ذاتش پاك است، در نتیجه محبوب خلق هم خواهد بود. و عكس اینهم صادق است. اگر كسى در بین مردم با نام پلید خوانده شود، بخاطر شرى است كه در او نهفته است.
گر پلیدش خوانیى، این نام دون
همچو کژدم میخلد در اندرون
و اگر آدم پلید را بنام پلید بخوانى، مانند عقرب خودش را نیش میزند. و بشدت ناراحت میشود. چون میداند كه درونش نمایان شده است. در پارسى مثلى است كه میفرماید، تو نام را بنداز، صاحبش آنرا برمیدارد.
گرنه این نام، نام دوزخ است؟
پس چرا در وی مرام دوزخ است؟
وقتى نام پلیدى را میبرى، درواقع یكى از اوصاف دوزخ را برشمردى، ولى چرا آدم پلید آنرا بخود گرفته و از شنیدنش بسیار ناراحت میشود؟ چون دقیقا او را توصیف نمودى و او از روبرو شدن با واقعیت رنج میبرد.
و یا بقولى:
مولانا و دیگر فلاسفه بزرگ ایران، بهشت و دوزخ را مكانى در خارج از تن آدمى نمی دانند بلکه آنرا تجسم اخلاق و ملکات روحی شخص میشمرند.
زشتی آن نام بد از حرف نیست
تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
و درواقع زشتى و قباحت نام «پلید» صورى است و از حروف آن نیست همانگونه که تلخی آب دریا از ظرفى که آب دریا را در خود جاى داده، نیست بلکه از خود آب دریاست.
زر قلب و زر نیکو در عیار
بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
اگر محك و سنجشى نباشد، تشخیص طلاى ناب از طلاى تقلبى ممكن نیست.
هر که را در جان، خدا بنهد محک
مر یقین را باز داند او ز شک
آدمى هم تا با پرهیز از پلیدى به معرفت نرسد و لایق محك یزدان نشود، بیشك بیراه میرود. درحالیكه وقتى به معرفت رسید و صاحب چشم بینا گشت، آنگاه میتواند بین شك و یقین تمیز دهد.
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
همانگونه كه دهان یك فرد زنده، كه داراى حس و قوه تشخیص است، میتواند خاشاك، موى، سنگریزه و هرچه كه مناسب جویدن و خوردن، نیست را دریابد و آنرا به بیرون تف كند. و مادام که آن خس و خاشاک را از دهان خود بیرون نیاورده آرام نمیگیرد.
در هزاران لقمه یک خاشاک خرد
چون درآمد حس زنده پی ببرد
آدمى در میان هزاران لقمه اى كه میخورد، اگر فقط یک لقمه همراه با خس و خاشاك باشد آنرا درمییابد.
حس دنیا نردبان این جهان
حس دانا نردبان آسمان
در نتیجه، گشن ها و یا هواس چندین گانه (معرب آن حواس پنجگانه) آدمى را در دنیاى مادى راهبر هستند و دانایى بشر او را بمعرفت میرساند. یعنى سلامت جسم و كالبد آدمى محتاج خوب بكار گرفتن این هواس است، درحالیكه سلامت جان آدمى و رسیدن به معرفت، بستگى بچگونگى بكارگیرى خرد و عقل اوست.
صحت این حس بجویید از طبیب
صحت آن حس بخواهید از حبیب
سلامت جسم را از طبیب و سلامت جان را از خدا و خرد خود بخواهید.
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز ویرانی بدن
چگونه میتوان به سلامت جسمى رسید؟ با پرهیز از دمخورى و جدیت براى سالم خورى و امتناع از هرچه خورى، و سالى یكبار بمدت سى روز روزه دارى. و این روزه دارى و غسل و وضو و شستشوى تن، و احسانهاى دیگر از عادات نیك ایرانیان است كه در خدای نامه پارسی که اینک قرآن به لهچه عربی خوانندش، آمده است. بزرگان معاصر مانند نابغه معاصر احمد کسروی تبریزی به مردم گفتند كه از قرآن مغز را برداشته و پوست را در پاى اعراب اندازید، كه البته كار برعكس شد. و بهمین خاطر هم اسلام تاكنون مانده است.
دمخورى چیست؟ دمخورى یعنى مثل شتر مرتبا در حال نشخوار بودن. چرا كه میبایست فاصله بین هر وعده خوراك دستكم ۶ ساعت باشد. همچنین سلامت جسمى با پرهیز از پرخورى، افراط و تفریط در خوردن و كنترل خواسته ها و هوسهاى عجیب و غریب، بدست میآید. چگونه میتوان به سلامت روح و روان دست یافت؟ با پرهیز از دروغگویى، دزدى، ظلم و ستم، حسادت، تنبلى، پرخورى، غرور بیجا ووو.
راه جان، مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی آبادان کند
پدر پزشكى دنیا و ایران پور على سینا میفرمایند، سلامت جسم بستگى به سلامت روح و روان دارد و برعكس روح سالم در بدن سالم است. و این گفته طلایى یك واقعیت حقیقى و انكار ناپذیر تمامى علوم انسانى است. یك سردرد ساده تمامى روح و روان و اعصاب آدمى را تحت شعاع قرار داده و آرامش را از او میستاند. و یك نگرانى كوچك تمامى گوشت و اعصاب و خون و عضلات و قلب و مغز و معده و روده و و و آدمى را متاثر مینماید. بهمین خاطر سلامت روحى میتواند به سلامت جسمى كمك اساسى نموده و گاها دردهاى جسمى و بیماریهایى كه بى درمان مانده اند را هم شفا بخشد.
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
پس با علم به اینكه ما در درون خود قدرتى داریم كه میتوان توسط آن به معرفت و آگاهى رسید و همچنین از بیماریها و جسم مریض هم رهایى یافت، با علم به اینكه در زیر خانه مان گنجى پنهان است كه فقط با ویران كردن خانه میتوان آنرا یافت، با این آگاهى، كار براى آدمى بسیار راحت و آسان میگردد. كافیست خانه را ویران كند و گنج را بیابد و توسط آن گنج خانه اى زیباتر و بزرگتر و مدرنتر و باشكوه تر بسازد، كافیست از دروغگویى و دزدى و حسادت و غرور و تنبلى و ظلم و ستم پرهیز كرده و وقتى خانه كهنه را فرو ریخت، دیگر باقى ماجرا براحتى میسر میشود.
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
مثل اینكه بخواهیم از جوى آبى كه پر از جرم و لجن است، آب بنوشیم. خب هر آدم عاقلى اول مسیر آب را منحرف كرده و جلوى ورود آنرا به جوى میگیرد، سپس جوى را از گل و لاى و لجن، پاك نموده و سپس آب را دوباره به جوى بازمیگرداند. و این درست كاریست كه به آن پاكیزهگى درون آدمى از آلودهگى ها، میگویند. اگر میخواهى به آگاهى و معرفت برسى، اگر میخواهى آب پاكیزه از جوى بنوشى، ابتدا خود را پاك كن، و همان را انجام بده كه براى پاكسازى جوى پر از لجن میكنند.
پوست را بشکافت و پیکان را کشید
پوست تازه بعد از آنش بردمید
براى در آوردن تیرى كه بر پیكر نشسته، لازم است كه پوست را شكافت و پیكان را بیرون كشید. و نگران دریده شدن پوست هم نباید بود، چراكه بجاى پوست بریده شده، پوست نو خواهد نشست. درواقع منظور این است كه تربیت و عادات نادرستى كه آدمى را تحت تاثیرات خود، به بیراهه كشانده است، بایداز جسم و جان آدمى بیرون كشیده شودند. و این عمل ساده اى نیست و درست مثل كشیدن پیكان یا تیر از بدن، دردآور و كشنده است. ولى اینكار براى التیام و درمان پیكر مجروح، لازم و واجب است.
قلعه ویران کرد و از دشمن ستد
بعد از آن برساختش صد برج و سد
جسم و جان را باید از پلیدى پاك كرد و سپس آنرا با عادات نیك از نو و بهتر ساخت. درست مانند زمانى كه به قلعه دشمن حمله میشود، تا قلعه ویران نشده و دشمن تسخیر نگردد، پیروزى میسر نیست و درنتیجه ساخت دژ و برج و بارو و حصار نو هم ممكن نمیباشد.
از اینجا به بعد، بحث عوض شده و مسیر دیگرى مییابد.
کار بیچون را که کیفیت نهد؟
این که گفتم هم ضرورت میدهد
چه كسى براى فعل و عملى كه بى هدف و دلیل است، ارزش و كیفیت قایل است؟ قرار دادن و نشاندن هدف اولین ضرورت و مهمترین گام در انجام هر كارى است.
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز که حیرانی نباشد کار دین
گاهى اینچنین است، گاهى كاملا بر ضد این. كار مذهب فقط گیج كردن مردم و خلق است. چون ضد و نقیض در كار مذاهب بسیار است. هر كسى هم اعتراض كند، به او انگ نفهمى زده و میگویند در كار خدا دخالت نكن، چراكه شعور و فهم تو، عاجز از فهمیدن كارهاى خداست.
نی چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنین حیران و غرق و مست دوست
نه به آن حیرانى كه پشتش را كرده و منكر خدا شود، بلكه منظور از حیرانى، ذوب دز وجود اوست.
آن یکی را روی او شد سوی دوست
و آن یکی را روی او خود روی اوست
یكى رو به خدا كرده و او را نیایش میكند و آن دیگرى خود روى خدایى دارد. و آواتار اوست.
روی هر یک می نگر، می دارپاس
برکه گردی تو ز خدمت روشناس
پس بر روى آدمیان نگاه كن و مواظب باش كه به چه كسى اعتماد كرده و او را قبول میدارى. و دور او گشته و خدمت او را میكنى.
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
چون بسیار آدمیان هستند كه ظاهرى مردم پسند دارند، گفتار نیك دارند، و با تربیت نیك رفتار میكنند، ولى تمامى اینها ظاهر آنان است و در پشت این نقاب زیبا خود ابلیس نشسته كه همزمان كه با تو دست میدهد، در ذهنش طناب دارت را میبافد.
ز آنکه صیاد آورد بانگ صفیر
تا فریبد مرغ را، آن مرغ گیر
درست مثل شكارچى كه با بوقى مخصوص(بانگ صفیر) صداى پرندهگان را تقلید كرده و آنها را گروهى بسوى دامى كه گسترده میكشاند.
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید، بیابد دام و نیش
و پرنده وقتى بانگ آشنا میشنود بسوى آن رفته و در دام میافتد.پس اگر كسى بظاهر با شما همدردى كرد و سخنان خوشایند میل شما بزبان راند و خود را همزبان شما نامید، بدانید و آگاه باشید كه الزاما همدل و دوست و یاور شما نیست، و شاید در زیر این نقاب، دشمنى پنهان شده است.
حرف درویشان بدزد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی ز آن فسون
تمامى افراد شیاد و پست فكرت و پست فطرت، تمامى افراد فرومایه، چون از خود هیچ هنرى ندارند، از دیگران حرف، مال، ابتكار و محصولات و تولیدات فكرى آنها را دزدیده و یا كپى كرده و بنام خود ثبت و آنرا براى فریب و گمراهى بیخبران و ساده اندیشان و بى تجربه گان و نادانان مورد سوءاستفاده قرار میدهند. همان كارى كه با علم و فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران كرده اند.
کار مردان روشنی و گرمی است
کار دونان، حیله و بی شرمی است
و تفاوت بین اصل و كپى آن است كه كار آدمیان خدایى و بامعرفت، درجهت ایجاد خرسندى، رضایت، آگاهى، پیشرفت و خوشبختى مردمان است. و برعكس، كار شیادان فریب و سوءاستفاده و جنایت برضد بشریت و بیشرمى است.
باده را ختمش بود خمر و خمار
آن شراب حق، ختامش مشك ناب
از شراب نخست نشاط و سپس كسالت منتج میشود. درحالیكه عشق به حقیقت و پروردگار كه سرچشمه حقیقت است، جز خرسندى و نشاط نتیجه دیگرى ندارد. چرا كه دهان این كوزه شراب را با گلى كه به مشك آمیخته است، بستند.
ایرانیان كه كاشف شرابند، دهانه خمره هاى شراب ناب را با ختام یا مهر ، و یا گلی که با مشک ساخته شده بود، می پوشاندند ، می گویند شراب بهشتى همان شرابى است كه ایرانیان میساختند.
پاورقى:
(١) یعنى کور گردیدن. از بین رفتن تمام بینایی ازهر دو چشم. رفتن بینایی دل. از بین رفتن بینش دل و نادان شدن. رفتن بینایی قلب ، یعنی ضلالت و غوایت و گمراهی.
آنکه باشد ماهی اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و جفا. مولوی.
(٢) در طب باستان ایران ۵گشن ها و یا تعداد زیادی هواس و یا گیرنده برای آدمیان شناخته شده که امروزه آنرا هواس پنجگانه مینامند، و این هواس را شنوایى، بینایى، چشایى، بویایى و لامسه و یا لمس کردن مینامند..
(٣) در تعریف سحر نوشته شده است كه، سحر، امری پنهان و درک آن برای اکثریّتِ عقول دشوار است و آن دانشی است که در بارۀ معرفت احوال فلکی و اوضاع ستارهگان و رابطۀ آن با آفرینش سه گانه(نور، آتش، ظلمت که بر اساس اوستا اولین آفرینش اهورا مزدا هستند.) بطور ویژه بحث می کند ( اوستا ).
سِحر ، و یا علم نجوم یكى از شگفتیهاى امپراتورى پارسها است كه به آنان چهره اى مافوق زمینى داده است. و علم امروزه غربى نمیتواند درك و یا قبول كند كه چنین شگفتى از آدمیان سر زده و در نتیجه نیاكان ما را انسانهایى میدانند كه از كرات دیگر به زمین آمده و در فلات قاره ایران مدتى زندگى كرده و شاهكارهاى نجوم و معمارى و فیزیك و شیمى را از خود بجا گذاشته و سپس به سفر خود ادامه داده و زمین را ترك كرده اند.
در كتب مذهبى درباره سحر و یا علم نجوم پارسى آمده است: خاصیّت سِحر در ساحران مانند همۀ قوای بشری بصورت قوه و استعداد وجود دارد و برای به ظهور رساندن و فعلیّت بخشیدن به آن باید ریاضت ها کشید و کلیّه ریاضت های ساحری عبارت است از توجّه به افلاک و ستارگان و عوالِمِ آسمان. و سحر عِلوی و شیاطین با انواع تعظیم وعبادت و خضوع و اظهارِ فروتنی و خا کساری است. و از اینرو ساحری ، وجهه ای بجز خدا و سجود به غیرِ اوست . و روی آوردن به غیر خدا کفر است و بدین سبب ساحری کفر به شمار آید. ( مقدمه رسایل اخوان صفا) بی گمان سِحر ، در افراد و نفوس تأثیر می گذارد و این امری است که قرآن بدان تصریح دارد ( آیه ١٠٢ سورت گاو ) و از امام علی روایت شده « و سحر حق است. ( نهج بلاغه فیض اسلام ) یعنی سحر تأثیرش حقیقت دارد. از اینرو تعلیم و تعلّمِ سِحر شرعاََ حرام است مگر به قصد ابطال سِحر و رهاندن مسحور از شرِ ساحر. چنانکه از امام صادق مروی است که « گرۀ سِحر را بگشا ولی گرۀ سِحر مزن » و معجزه خرق عادتی است که فقط از انبیاء صادر می شود و دیگران از آوردن نظیر آن عاجز و ناتوان اند. البته اظهار معجزه منوط به اِذنِ الهی است. هر چند خوارق عادت بر خلافِ جریان معتاد طبیعی است ولی محالِ ذاتی نیست . ( امروزه وقتى این جملات را میخوانیم، جز تاسف براى میهن و مردممان، هیچ سخنى باقى نمیماند!)
مذهبیون نادان می گویند اساسِ سِحر توجّه به نیروهای شیطانی است در حالیکه مبنای معجزه اذنِ رحمانی است پس میان ای دو خرق عادت تفاوت بسیار است! ( ایرانیان علم شگفت انگیز نجوم خود را دادند، و حماقت و بلاهت محض را جایگزین كردند، درست مثل اینكه، شاه تحصیلكرده و دمكرات و باهوش و ایران پرست را داده و مشتى تروریست و دشمن ایران و ایرانى و بغایت نادان و بیسواد را كه پیش از این بجرم جنایت و خرابكارى در زندانها بسر میبردند، جایگزین كردند.)
(٤) راز، نام شاهزاده ایرانى است، كه گویند او را برادری بود که ری نام داشت. هر دو به اتفاق شهری بنا کردند چون به اتمام رسید میان هر دو در نامگذارى شهر (تسمیه ٔ آن) دعوا و مناقشه شد، چه هر کدام میخواستند که نامبرده (مسمی) را بنام خود کنند. بزرگان آن زمان بجهت رفع مناقشه شهر را بنام ری کردندو مردم شهر را بنام راز چنانچه حالا نیز شهر را ری میخوانند و اهل شهر را رازی میگویند. و در اینجا مردم مرو را مروزى و اهالى رى را رازى نامیده اند.
مرو شهری است در خراسان بزرگ، و در گذشته شهریاران خراسان آنجا به تخت مینشستند ولى بعدها، تخت شهریاران این منطقه از مرو به بخارا انتقال داده شد.
در زمان امپراتورى هاى پارسى مانند، هخامنشی و ساسان، سامانی و صفوى و افشار تا زمان رضا شاه، هر یك از مناطق ایران داراى یك شهریار بود كه این شهریاران دست نشانده دولت مركزى بودند. گاهى این شهریاران در مخالفت با حكومت مركزى شورش میكردند كه بلافاصله سركوب میشدند. و اسناد تاریخى كه درباره ایران نوشتند، بیشتر مربوط به قیام یكى از این شهریاران بوده كه بزرگنمایى شده تا جاییكه آنها را یكى از سلسه هاى حاكم بر ایران نامیده اند، كه بسیار اشتباه است.
بهرحال درباره مرو آمده است كه: مرو سرزمینى بانعمت است و خرم و او را کهن دژ و قلعه باستانی است كه آنرا برج مینامیدند. ولى امروزه به قلعه های تکی که در شهرهای غیرمشهور است برج میگویند، مانند برج سمرقند، برج بخاری ، برج بلخ ، برج مرو و برج نیشابور. مرو را شاه طهمورث بنیان نهاده است و اندر وی کوشکهای بسیار است و آن جای خسروان بوده است و اندر همه خراسان شهری نیكتر از مرو نیست. بازار وی نیکو و خراجشان بر آب است و از وی پنبه نیک و اشترغاز (١) و فلاته و شراب و آبکامه و جامه های قزین و ملحم خیزد. و در صفت مردم آن نوشته اند:
و آموختیم که در میان مردمان، پارسها ، خطبه ترین و پارساترین، با ادبترین و خوشایندترین آنها در گفتار و كردارند. یادداشت مرحوم دهخدا).
خاطب او را بملک هفت اقلیم
گر کند خطبه بر حقش دانند.خاقانی.
(ملك هفت اقلیم، امپراتورى پارس را گویند كه هفت اقلیم آباد را بر زیر بیرق خود داشت كه یكى از این اقلیمها آندلس نامیده میشد كه شامل اسپانیا و پرتغال و بطور كلى جنوب اروپاى امرروزه است.)
حمداﷲ مستوفی در نزهة القلوب آرد: مرو از اقلیم چهارم امپراتورى پارس است . طولش از جزایر خالدات «صور» و عرض از خط استوا «لزم » کهن دز مرو شاه تهمورث ساخت و شهر مرو برآورد و دارملک خراسان ساخت . بومسلم خراسانى صاحب دعوت، درآنجا كاخ وسیع ساخت كه امروزه مسجد جامع است و در جنب آن داراماره ای ساخت عالی و در او قبه ای پنجاه و پنج گز در پنجاه و پنج گز و از هر طرف آن قبه، ایوانی است سی گز در شصت گز. دورش دوازده هزار و سیصد گام است و در آن ملک غله بسیار نیکو می آید.
به مرو و نشابور و بلخ و هری
فرستاد بر هرسویی لشکری .فردوسی
(۵) گد: لاشخور، مرغ مردارخوار. اسم، مذکر. پرنده ای از نوع عقاب، بزرگتر و مردارخوار، کریگوس، كرگس(لاکنو) نوعی پاتناگ و یا پتك كه به شکل گرز درست میشود، پنهان، مصدر فعل گدایى كردن. کرگس . مرغ مردارخوار که دژکاک و به آن نسر هم گویند. مرغ مردارخوار باشد. دال . لشخور. رخم . عجوز. رخمه . و نزد بعضی رخمه است که به هندی گِد نامند. پرنده ٔ شکاری که در شریعت موسوی ناپاک و برای تیزپروازی و دوربینی معروف است.
این مرغ بطول عمر شهرت دارد. پرنده ای است قوی هیکل و بدریخت و گوشت خوار از راسته ٔ شکاریان روزانه که دارای منقار قوی برگشته و گردن و سر سخت و بالهای وسیع بزرگ می باشد. در نواحی کوهستانی زندگی می نماید و بیشتر از لاشه تغذیه می کند. این پرنده در ایران، اروپاى مرکزی و جنوبی شمال آفریقا و آسیای مرکزی و غربی و جنوبی پراکنده است.
در موقع پرواز گسترش بالهای وی بالغ بر سه متر می شود. برعكس عقاب، پنجه های کرکس برخلاف منقار پرقدرتش نسبتاً ضعیف است؛ بطوری که بوسیله ٔ پنجه هایش قادر نیست جز طعمه های بسیار کوچک را نگهداری کند و به همین جهت است که بیشتر از لاشه و مردارحیوانات دیگر تغذیه می کند. پرواز وی نسبتاً آهسته ولی دارای اوج است و در مدت طولانی صورت می گیرد.
قدرت دید این پرنده بسیار زیاد است ؛ بطوری که از فواصل دور طعمه های کوچک را بخوبی می بیند و کوچکترین حرکت از نظرش مخفی نمی ماند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر