حکایت خلیفه جحودان که مانوییان را میکشت ۱
شرح و تفسیر جنگ هفتاد و دو ملت
به پایان رسیدن امپراتوری ساسانی برخلاف آنچه گفته شده، بعلت برخورد شهاب سنگی بزرگ و یا زلزله عظیمی كه درمنطقه آناتولی در غرب ایران رخ داده، صورت پذیرفته است. و اینرا بتازگی از روی آثار باستانی كشف شده كه به شكل كاخهای مدفون شده است و لوگوی ساسانیان را بر خود دارد، و در منطقه آناتولی از زیر خاك به بیرون كشیده شده، میگویند. منطقه آتلانتیس و آناتولی كه امروزه تركیه نامیده میشود، و خانه بزرگترین و مهمترین آتشكده های زرتشتیان و كاخها و آثار بجا مانده ار دوران امپراتوری ساسانیان و پارسهاست كه البته با جدیت آنها را پنهان كرده و یا بنام این و یا آن میزنند. بهرحال این رخداد آنچنان هولناك و مهیب بوده كه زمین منطقه را به سه قسمت شكافته است، كه بعدها این سه قسمت، توسط برخی بیخبر و یا دارای غرض و مرض، به قاره آسیا، آفریقا واروپا نامگذاری شده اند. این زلزله و شكاف عظیم، تمامی ساخت و سازهای پارسها و شهرهای زیبای منطقه رابزیر خاك كشید و ویران نموده و مردم بسیاری را كشته و به امپراتوری ساسانیان كه بر هفت اقلیم آبادآنزمان در دنیا حكومت میكردند، پایان داده است. پس از وقوع این زلزله هولناك، تا حدود دویست سال منطقه دچاربهت بوده كه به دو قرن سكوت معروف است. و اولین دولت بشری كه پس از این زمین لرزه هولناك و پس از دو قرن در منطقه بوجود آمده، مجدا توسط آریاییهای بازمانده از این فاجعه تشكیل و سلسله سامانیان نامیده شده و بعدها این دولت بزرگ شده و در شكل امپراتوری صفویه جهانگیر و در تاریخ ثبت گشته است.
اما چرا امپراتوری عظیم و قدرتمند و با شكوه صفویه ازهم فرو ریخت و تلاش دلاور مردان و شهریاران بی بدیل ایران مانند نادرشاه که ناجوانمردانه درخواب کشته شد و زنده نماند تا دوباره امپراتوری جهان شمول پارسی باز سازی كند، بجایی نرسی؟ پایان امپراتوری علم و هنر صفوی در جهان، علت وحشتناكی دارد كه در غرب بنام جنگهای چلیپی (صلیبی) و در شرق بنام جنگ هفتاد و دو ملت معروف است. و پنهان و مختوش كردن این بخش از تاریخ ایران، و پنهان كردن دشمنان واقعی ایرانیان از آنها، بسیار ناجوانمردانه و جنایتكارانه است چرا كه موجب تكرار چندین باره این فاجعه شده كه آخرین آن فتنه ٥٧ نامیده میشود.
پس از جنگ هفتاد و دو ملت كه در حدود ٣٥٠ سال پیش رخ داد، نظم موجود دنیا كه به آن هفت اقلیم میگفتند،بهم خورده و كشورها بوجود آمده و آئین انسانساز مانی و زرتشتی که به «بِه دین» معروف بود، تقریبا ریشه كن شده و در عوض دوازده شاخه دین انحرافی، كه افیون جامعه است در بین مردم دنیا زاییده میشود. اسلام و مسیحیت و هندو و بودایی و جحود و زیر شاخه های هر یك از اینها.
و مولانا در دفتر اول مثنوی در حكایت شاه جحودان كه مانویان (نصرانیان)را میكشت، آنرا شرح میدهد. و من با خرده سوادی كه دارم، آنرا در زیر بازگو خواهم كرد. پیش از این باید متذکر شد که معنای «جحود» در زبان پارسی یعنی آنکه منکر راستی و حقیقت است، میباشد و ربطی به یهودیان و مذهب یهود ندارد. اینکه برخی یهودیان را جحود مینامند بدلیل این است که برخی پیروان این فرقه، منکر خدا و راستی هستند و این اعتقاد شامل همه یهودییان نمیگرد.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره بیگانه زدند!
ابتدا خلاصه حکایت رهبر جحودان که مانوییان را میکشت:
جحودان مردم بسیار بیرحمی بودند كه در عصر امپراتوری صفوی مناطقی را در اختیار داشتند. احتمالا در مكانی كه امروز قرتبه نامیده میشود و در آن زمان یك بخش كوچك از اقلیم آندلس(جنوب اروپا و بخشی از آفریقا) را شامل میگشته است. به گفته ای این منطقه قرارگاه جحودان بوده كه مدت زمان كوتاهی، در حدود ٤٠ سال از سال۴۲۲ تا۴۶۱ ه. ق. آنها در این مكان حضور داشتند. و پس از آن بعلت شیوه زندگی ابتدایی و بیماری زایشان، از این منطقه توسط مردم رانده شده و سرگردان و كولی وار میزیستند و در حاشیه شهرها اتراق كرده و ازطریق قتل و غارت و شیادی و دزدی و مکر و حیله نان بر سر سفره میآوردند. نام جحود از آنرو بر آنان گذاشته شده بود كه اینها آئین راستی رامنكر شده و دشمنی عجیبی با زرتشت و آئین انسان ساز او داشتند. دلیل اصلی این دشمنی عجیب كه هنوز هم ادامه دارد، را میتوان اختلاف مذهبی و خدا باوری دانست، چرا كه بقول مولانا پیروان مانی اعتقاد داشتند كه خدا از انسان جدا نیست و ایندو یكی هستند. ولی جحودان احول بوده و یك را دو میدیدند و معتقد بودند و هستند كه خدا پدیده ای است دست نیافتنی و نادیدنی كه در آسمانها نشسته و نامه اعمال آدما را مینویسد. وصاحب بهشت و جهنمی است ووو، مولانا در اینجا، داستان احولی را بیان میكند كه مانند شاه جحودان، یك را دو میبیند، و میفرماید بین آدمی و خدا، جدایی نیست و هر دو درواقع یكی هستند، یكی خادم و حامل دیگریست و چون یكی نباشد آن دیگری هم نیست، و من شرح این داستان را جداگانه پیش از این آورده ام، كه در اینجا هم همان بخش را تكرار خواهم كرد، چون اهمیت بسزایی دارد. بهرحال جحودان مانویان را كافر میدانستند. درحالیكه مانویان اینها را موجوداتی منكر خدای راستین و گبر و گمراه میدانستند، چراكه اینها گوساله را نماینده خدایشان بر روی زمین قرار داده بودند كه بعدها این بخش سانسور شد! دلیل دیگر دشمنی عجیب جحودان بامانویها، حسادت بود، چون این قوم به قوم حسودان معروفند. و اینان از بزرگی و شكوه ایرانیان بشدت در رنج بوده و حسادت میكردند. و همچنین بعلت فقر و ناراستی كه داشتند، از طرف دیگر مردمان مورد تحقیری بودند كه بطول تاریخ به آنها روا داشته میشده، و آنان دولت پارسی را مقصر این امر میدانستند. بهرحال، علت هرچه بود، دشمنی تا حد پدر كشته گی ادامه داشت و هنوز هم دارد. این جحودان مرتبا با دولت صفوی بر سر مال و ثروت در جنگ و گریز بودند. و این درحالی بود كه همیشه در مقابل ارتش مجهز صفوی شكست خورده و تحقیرمیشدند. دولتمردان سامانی و صفوی یك امپراتوری از علم و هنر و راستی و انسانیت پارسی را در سراسر دنیای آن زمان پراكنده بودند و امروزه آثار بجا مانده از آنهمه هنر و علم را در علوم امروزی و همچنین كاخهایی كه اكثرا به كلیسا و مسجد تبدیل شدند و یا هنوز بعنوان كاخ، مورد استفاده میشوند، میتوان دید. كارخانجات اسلحه سازی صفویان كه تولیداتشان تفنگ هایی بود كه با باروت شلیك میكردند، اولین كارخانجات اسلحه سازی در دنیا میباشند كه بعد ها در دوران قاجارها، توسط قبایل وحشی انگل ساکسونها، گولها و جحودان به اروپا و سپس به آمریكا برده شدند.
بهرحال برطبق مثنوی، جحودان تلاش زیادی كردند تا با جنگ و خونریزی بر صفویان چیره گردند ولی این خیال باطل هیچگاه عملی نشد. جحودان كه از این امر بشدت خشمگین بودند، بارها و بارها پارسها و یا زرتشتیهایی كه به آئین مانی، ایمان آورده بودند، را ربوده و آنان را تحت شكنجه وحشیانه قرار میدادند تا از اسرار پیروزی همیشگی ارتش شاهنشاهی صفوی آگاهی یابند. ولی حتی یك پارسی را نتوانستند بشكنند و اسرار دولتی را ازاو به بیرون بكشند و این موجبات خشم بیش از پیش جحودان را در بر داشت. رهبر جحودان اطاق فكری داشت كه رییس این اطاق فكر كه در واقع وزیر و داماد او هم محسوب میشد، در خباثت، دستهای ابلیس را از پشت بسته بود وشاید خود ابلیس بود، بهرحال فرد بسیار زیرك و مكاری بود. او پس از مطالعات زیاد متوجه شد كه سربازان پارسی نه تنها بخاطر قدرت بدنی شگفت انگیزی كه داشتند، بلكه بیشتر بخاطر اعتقادو ایمان خلل ناپذیری كه به آئین راستی و زرتشت و مانی پیامبر مرید زرتشت داشتند، چنین شكست ناپذیر و فتح ناشدنی میباشند. و هنگامی که او به این واقعیت پی برد، دیگر یافتن نقطه ضعف و پاشنه آشیل پارسها پیچیده و سخت نبود. وزیر به رهبرجحود خود گفت كه با جنگ نمیتوان بر مانوییان چیره شد، و میبایست تدبیر دیگری اندیشی. چراکه ایمان وعقیده مانوییان را نمی توان با خشم و زور از میان برداشت بلکه برعکس هر چه زور و خشونت سخت تر باشدعقیده و ایمان آنها استوارتر میگرد.
ادامه حكایت را در شرح مثنوی میخوانیم.
شرح مثنوی:
بود شاهی در جحودان ظلم ساز
دشمن مانی و نصرانی گداز
شاه جحودان از مردم پارسی و زرتشتی و پیروان مانی پیامبر دانشمند و هنرمندایرانیان بشدت بیزار بود و در جنگهایی كه براه میانداخت مردم بیدفاع شهرهای مرزی را گروه گروه میكشت. نصرانی یعنی مانوی های زرتشتی، و برخلاف تلاش مذبوهانه ای كه در جهت مصادره و تحریف این كلمه شده، بهیچوجه معنی پیروان عیسی را نمیدهد.
عهد مانی بود و نوبت، آن او
جان مانی او و مانی، جان او
آن دوران، دوران مانی بود یعنی مردم آئین مانی پیغمبر دانشمند و هنرمند ایرانی كه نشآت گرفته از آئین زرتشت بود را بجامیآوردند. و در حقیقت جان مردم توسط جان مانی با ایزد پیوند خورده بود.
در داستانی كه در زیر میآید، و درواقع داستان در داستان است، مولانا تلاش میكند تا با آوردن یك مثال، شرح واضح تری از این واقعیت بدهد كه آدمی و خدا یكی هستند، و از هم جدا نیستند و اگر یكی نباشد، آن دیگری هم نیست، و فقط باید کژبین و احول نبود و درست دید. و مولانا در این حكایت بوضوح ایراد جحودان را در درك نادرست مفهوم خدا، آشكار میكند. و اینكه برای رهایی از پلیدی و حقد حجحودانه، ابتدا میبایستی احولی كنار گذشت ونادرست دیدن را از میان برداشت. (من این حكایت را پیشتر و بطور جداگانه شرح دادم و در اینجا، مختصرتكرار میكنم)
گفت استاد احولی را کاندر آ
رو برون آر از وثاق آن شیشه را
احول یعنی لوچ و یا كژ چشم، و یا كسیكه یك را دو میبیند. روزی یكی از استادان داروسازی از شاگردش كه اتفاقا کژبین بود، خواست تا رفته و یكی از شیشه های دارویی كه در جلو آنها در قفسه های دارو چیده شده بود،بیاورد. وثاق یعنی حجره، قفسه. استفاده مولانا از طبیب دارو ساز هم در نوع خود اعجاز است. قهرمان اصلی او كسی است كه برای بیماری آدمی، دارو و درمان میسازد. و احول هم كنایه از کسی است كه اشتباه برداشت میكند و كژ میبینند.
گفت کژبین زآن دو شیشه من کدام
پیش تو آرم بکن شرح تمام
شاگرد احول كه بخاطر انحراف چشم یك را دو میدید، گفت: دقیق بگو از ایندو شیشه كدامیك را بیاورم. سمبلیك این ابیات این است كه استاد به شاگرد میگوید، خدا شو، شاگرد كه متوجه نمیشود، به استاد میگوید چگونه خدا شوم درحالیكه من انسانم و او خدا و ما دو هستیم و از استاد میخواهد، بیشتر و دقیق تر توضیح دهد.
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
احولی بگذار و افزونبین مشو
استاد به شاگرد گفت: دو تا شیشه نیست و یكی است. لوچ نباش و یك را دو تا نبین. استاد میگوید، تو از خداجدا نیستی و خدا در درون توست و درك این مطلب منوط به آنست كه چشمهایت را بشویی و كژ بینی را كنارگذاشته و درست ببینی.
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا ز آن دو، یک را درشکن
شاگرد كژ چشم اعتراض كرد كه چرا مرا مسخره میكنی؟ استاد كه دید حرف بگوشش نمیرود، گفت یكی از آن دو را بشكن! شاگرد كه هنوز درك درستی از سخنان استاد ندارد، تصور میكند كه مرشدش او را به سخره گرفته است، و به اینكار اعتراض میكند. پس استاد ترفند آخر را به او میآموزد و این ترفند چیزی نیست بجز آنكه،آدمی باید خود را بشكند. چگونه؟ تمام آنچه را كه از كودكی تو مخش كردند را از ذهن خود پاك ساخته، و رفتار بهایم را كنار گذاشته، و پلیدیهایی مانند، دروغ و خشم و حسادت و تنبلی و شهوت و غرور و ظلم و و و را دور بریزد واز آنها پرهیز كند، و وقتی خود را شكست، تازه بدرست دیدن، توانا خواهد شد، و خدا را در درونش خواهدجست.
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
شاگرد هم زد یكی از شیشه ها را شكست. چون او آن شیشه را كه دو تا میدید، شكست، دیگر شیشه ای وجودنداشت. و این همان مقام فنا است. وقتی خدا را در درونت جستی و او را یافتی، دیگر تو وجود نداری، و هرچه هست اوست. و اگر خدا را انكار كردی و شكستی، دیگر خدایی در میان نیست، و هرچه هست، نویی، تك و تنها. و این حكایت برای مردمی است سرگشته كه میدانند یك چیزی كم است ولی نمیدانند آن چیست. میدانند یك جای كار میلنگد ولی نمیدانند، عیب از كجاست. بینوایان تنهایی كه بدنبال خدایند، درحالیكه آب در میان كوزه و ماتشنه لبان میگردیم.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم
مرد احول گردد از میلان و خشم
نگاه و درنتیجه قضاوت آدمی از انجام پلیدیهای نظیر خشم و نفرت و حسد و شهوت، هم نقصان مییابد و هم منحرف میگردد. میلان یعنی شهوت و شهوت یعنی افراط در هر چیزی. مثل اینكه میگویند: طرف شهوت خوردن، و یا گفتن و یا خوابیدن دارد. آنچه كه آدمی را از دیدن خدا باز میدارد و او را احول میكند، صفات ابلیس، مانند، خشم و حسد وشهوت و نفرت و دروغ و تن پروری و و و میباشد.
خشم و شهوت مرد را احول کند
وز حسادت روح را مبدل کند
خشم یكی از بزرگترین گناهان است و این صفت یكی از بزرگترین، صفت های ابلیس و درواقع پس از غروراصلی ترین صفت اوست. و حسادت و افراط صفت های بزرگ دیگر اویند. و مولانا میفرماید توسط این صفتها است كه خرد آدمی منحرف و گمراه میشود. و اگر ادامه یابد، روح آدمی مثل جزام خورده شده و آدمی را تغییر میدهد و ازحالت انسانی خارج میگرداند. و از یافتن خدا، در درونش، دور میگردد.
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل بسوی دیده شد
و چون غرض كه مجموع همه این صفتهای نادرست است، بر آدمی غالب شود، پس میان دل و دیده او جدایی یافكنده شده و یكی، دو میشود و آدمی گمراه شده و درنتیجه، بدنبال خدا دربدر و در آسمانها جستجو میكند. چرا كه هر كدام از پلیدیهای نامبرده شده، یك دیوار میشود كه بین دل آدمی، یعنی قوه درك آدمی از معرفت، ودید آدمی، و یا قدرت داوری او، كشیده میشود و چون ایندو، از یكدیگر با صدها دیوار جدا گردند، چگونه میتوان به حقیقت رسید و خدا را یافت.
پس آنكس كه بتو میگوید، خدا در آسمان است و نشسته و گناهان ترامینویسد، چیزی نیست بجز غرض و كسی نیست بجز جحود ابلیس منش. و این درافتادن با مذاهب ساخته گی، همچنان در تمامی آثار ارزشمند مولاناجلال دین محمد بلخی، بوضوح دیده میشود.
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار
و از قاضی كه زیر میزی رشوه گرفته، چگونه میتوان انتظار داشت كه حكم درست بین ظالم و مظلوم كند.
شاه از حقد جحودانه چنان
گشت احول كاملاً، یارب امان
جحود بمعنای برهنه و مفلسی است كه عمدا، راستی و خدا را منكر میشود باوجود آنكه میداند، حق وجود دارد. مردم باستان، قبایل بربر و بیابانگرد را تاژی مینامیدند، كه بعدها به تازی معرب شد و جا افتاد، و مردمان حسود را كه بروشی بسیار آلوده میزیستند و از خست و نظر تنگی، برهنه در میان مردم میچرخیدند و منكرراستی بودند را جحود مینامیدند. (١)
جمله کوران را دوا کن جز حسود
کز حسودی بر تو می آرد جحود.مثنوی
و حقد بمعنای كینه و دشمنی است كه از روی حسد بوجود آید. و حقد جحودانه معروف است كه جحودان كینه و دشمنی را كه از روی حسد نسبت بكسی در دل پروراندند، هرگز فراموش نمیكنند حتی اگر ٦٠٠ سال از آن بگذرد. و شاهد آنرامیتوان، بوجود آمدن فتنه ٥٧ در ایران دانست كه ریشه در این حقد جحودانه دارد. مثل معروف،حقد جحودانه، را میتوان با كینه شتری یكی دانست.
دراینجا مولانا میگوید، رهبر جحودان از حقد جحودانه تبدیل به یك احول كامل شده بود و درك درست از خدای واقعی و راستی و حق و حقیقت نداشت، و از خدا میخواهد كه مردم را از این ددمنشی در امان دارد.
صد هزاران مومن مظلوم کشت
که پناهش دین مانی بود و پشت
آن خبیث بیرحم، صدها هزار از پیروان زرتشت را در حمله به روستاها و شهرهای كوچك كشته و یا اسیرمیكرد، و سپس با شكنجه میكشت، تنها به این گناه كه مانوی و مانوی زاده بودند. (همان نسلكشی بی معنی كه با ایرانیان و ارامنه و كردها در صد سال اخیر كرده و میكنند.)
شه وزیری داشت رهزن عشوه دِه
كاو بر آب از مكر بر بستی کره
شاه جهود وزیری داشت خدانشناس که از شدت مکاری و حیله گری و خست به آنجا رسیده بود كه میتوانست بامكر، از آب كره بگیرد. یعنی کارهایی انجام می داد که در نظر دیگران محال مینمود. درست مثل فتنه ٥٧.
با ملک گفت، ای شه اسرار جوی
کم ُکش ایشان را و دست از خون بشوی
كم كش ایشان را كه كشتن سود نیست
دین ندارد بوی، مشك و عود نیست
گفت اینجور كشتن مانوی ها فایده ندارد، و اینها اینگونه تمام نمیشوند.
چرا که آئین آنان قلبی است. ظاهری و مانند عود و مشک نیست که بویی داشته باشد و بتوان از روی آن دینداررا شناخت. و ممکن نیست به ضرب كشتن اعتقاد را از دل این مردم پاك كرد.
گفت، پارسایان پناه جان كنند
دین خود را از ملك پنهان كنند
سر پنهان است اندر صد غلاف
ظاهرش با تو، چو تو، باطن خلاف
دین و اعتقاد امری قلبی است و بنابراین پوشیده داشتن آن ممکن است. و تازه اگر ما با شكنجه پارسایان مانوی را وادار به ترك مانویت كنیم آنها ظاهرشان با تو و باطنشان بر توست.
جود گفتش، پس بگو تدبیر چیست
چاره آن، مکر و آن تزویر چیست
شاه جحودا از آن وردست مکار پرسید، پس بگو بدانم که تدبیر و چاره این امر چیست ؟ و برای آن، چه مکر وتزویری باید بكار برد؟
تا نماند در جهان، مانویی
نی هویدا دین و نی پنهانئی
جحود از وزیر مكار میخواهد تا فتنه ای براه اندازد كه ریشه تمامی زرتشتیها رابخشكاند. بطوری كه حتی یك مانوی در جهان نماند، چه آنکه دینش را آشکار کند و چه آنکه دینش را نهان دارد.
گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی ام بشكاف و لب، از حكم مر
وزیر پلید و مکار به شاه خود گفت، دستور بده مرا بجرم قبول آئین مانی مجازات كرده و مانند آنچه كه بامانویان، پیش از این كردی، قاطعانه، دستور بده تا دست و گوشهایم را ببرند و بینی ام را از وسط بشكاف. حکم مُر یعنی حكمی كه سخت و باتل نشدنی است.
پس از آن در زیر دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعتگر مرا
سپس مرا زیر چوبه دار بیاور بدین قصد که بر دارم زنی اما باید همسرم كه دخت توست، آمده و شفاعت مرا نزد تو کند تا بر بالای دار نروم.
بر منادی گاه کن اینکار تو
بر سر راهی که باشد چارسو
در گذشته در ایران بزرگ منادیگاههای وجود داشته كه هرگاه بانگ كوس و سرنا، از آنها بگوش میرسید، مردم میفهمیدند كه قرار است خبر مهمی از طرف حكومت به مردم داده شود. پس در آن منادیگاه ها جمع شده و به پیامی كه رسیده بود گوش میدادند. این منادیگاهها بعدها در زنگ كلیسا و اذان مساجد كپی شد. و چهارسو هم همان چهار راه امروزی است كه میدانی داشت و مردم زیادی از چهار سو درآن درحال آمد و شد، بودند. این ساختار در بلاد جهودان هم كپی شده بود. وزیر مكار به رهبرش گفت این عمل شنیع را در محلی انجام بده كه عده ای زیاد شاهد آن باشند، تا افراد دولت صفوی كه در بین ما هستند، شاهد این امر باشند و در راستی آن شكی نماند.
وآنگهم از خود بران تا شهر دور
تا در اندازم بر ایشان صد فتور
پس از اجرای این حکم مرا از كشور تبعید كن و دستور بده مرا هرجا در مرزهای جهودان دیدند، بكشند. تا بدینترتیب تنها جائیکه باقی بماند، در درون مرزهای صفویها باشد. و من بدین ترتیب به آنجا رفته و در بین آنان دشمنی و تفرقه انداخته و صدها فتنه و آشوب بر پا دارم.
چون شوند آنقوم از من دین پذیر
کار ایشان، سر بسر شوریده گیر
وقتی رهبر معنوی آنان شدم، دیگر كارشان تمام است و دچار شوریده گی فكری خواهند شد. (وشدیم! به خمینی و قبر و ضریح و امامان تخیلی و مرده چنگ انداخته و یزدان را فراموش كردیم.)
در میانشان فتنه و شور افکنم
کاهنان، خیره شوند اندر فنم
در بینشان آنچنان نفاق و دشمنی اندازم كه همه كس در بهت مانده و حیران شوند.
آنچه خواهم کرد با نصرانیان
آن نمیآید کنون اندر بیان
كاری كه من با زرتشتیها خواهم كرد، آنچنان سهمگین است كه تعریف نشدنی است.
چون شمارندم امین و رازدان
دام دیگرگون نهم در پیششان
وقتی بمن اعتماد كردند و اسرار خود را بمن بازگفتند، دامهای گوناگون برایشان پهن خواهم كرد..
واز حیل بفریبم ایشان را همه
واندر ایشان افکنم، صد دمدمه
با حیله و نیرنگ آنها را بفریبم و در میانشان هزاران كینه و دشمنی بكارم.
دمدمه بمعنای تفرقه افكنی با ایجاد نفرت است، و این درست همانكاری است كه امروزه درحال اجراء است. همچنین بمعنای افسون و جادو و هلاك و نیست نمودن است.
تا بدست خویش، خون خویشتن
بر زمین ریزند، کوته شد سخن
آنچنان كه با دست خودشان خون یكدیگر را بریزند. همانکاری که با تبلیغ قوم گرائی و ایجاد اختلاف در بین ملت ایران درحال اجراء است.
پس بگویم، من پسر ِ نصرانیم
ای خدای، ای راز دان، میدانی ام
پس نزد زرتشتیها رفته و به آنها میگویم كه پدر من پیرو مانی بوده و من هم از ابتدا پیرو مانی بودم ولی اینراپنهان میكردم و خداوند بزرگ شاهد من است كه دروغ نمیگویم.
جود واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
و جحودان از ایمان من به مانی مطلع شده و از روی تعصب و كینه ای كه دارند قصد جانم را كردند.
خواستم تا دین ز او پنهان کنم
آنکه دین اوست، ظاهر آن کنم
من تلاش میكردم كه ایمانم به مانی را از جحودان پنهان كنم و مطابق آئین و مسلك جحودان عمل كنم و بظاهرجحود باشم.
شاه بوئی برد از اسرار من
متهم شد پیش او، گفتار من
ولی جحودان از راز من آگاه شدند و هرچه گفتم، نزد آنان دروغ و بی اعتبار شد.
جود گفت، حرف تو چو در نان سوزن است
از دل من تا دل تو روزن است
جحودان گفتند : سخن تو مانند سوزنی است که در نان فرو رفته باشد و همانطور که زبان و دهان، سوزن را درمیان نان زود احساس می کنند ما نیز به حیله تو واقف شدیم.
من از آن روزن بدیدم حال تو
حال تو دیدم، ننوشم قال تو
جحودان گفتند، از روزنه قلب خود به حقیقت حال تو واقف و از ایمانت آگاهی یافتیم و دیگر به کلامت توجه نمیكنیم و فریب حرفهای ترا نمیخوریم.
گر نبودی جان مانی چاره ام
او جهودانه بکردی پاره ام
و اگر اعتقاد به آئین مانی یاریم نمیکرد و بمن قدرت نمیداد و چاره ساز من نمیشد تا حالا زیر شكنجه جهودوار آنان پاره پاره شده بودم.
بهر مانی جان سپارم، سر دهم
صد هزاران منتش بر خود نهم
من بخاطر مانی جان و سر را فدا خواهم كرد و جان دادن در راه او، برای من شرافت و منت بیشمار است.
جان دریغم نیست از مانی ولیک
واقفم بر دانش دینش نیک نیک
من جانم را از مانی دریغ نخواهم داشت، ولی میدانم كه در دانش و آئین او، جان بسیار عزیز و با ارزش است ومهمترین وظیفه آدمی حفظ جانش است.
حیف میآمد مرا کان دین پاک
در میان جاهلان گردد هلاک
و بخاطر همین ارزشمند بودن جان، ترجیح دادم كه جانم را برداشته و فرار كنم تا جان و ایمان پاكم در میان جاهلان جحود نابود و هلاك نگردد.
شکر ایزد را و مانی را که ما
گشته ایم آن کیش حق را رهنما
خدا را شكر میكنم كه توسط مانی راه راست و حق را یافته و براه پارسائی هدایت شده ایم.
از جحود و از جحودی رسته ام
تا به زناری میان را بسته ام
از وقتی که مانوی شده ام از جحود و آئین جحودی بیزار شده و تبری جسته ام. و زناری و یا كمر بخدمت مانی بسته ا
زنار رشته ای ابریشمی بود كه در انتها به حلقه ای متصل بود و مغان های زرتشتی آنرا بكمر میبستند و بدین ترتیب خود را كمر بسته بخدمت راستی و آئین زرتشت نشان میدادند. رنگ زنار و بزرگی حلقه متصل به آن نشانگر بزرگی پیشوایان زرتشتی بود. به حلقه ای كه در انتهای زنار بود انگیله، انگله، انگول، انگوله هم میگفتند و امروزه این واژه به منگوله و النگو تغییر كرده و نام زیور دست زنان میباشد.
هرآن انگیله ٔ زرین که چرخ از اختران سازد
لباس عمر او را بر گریبان زمان زیبد. اثیر
دور دور مانی است ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او بجان
ای مردم ، اینک دوران مانی است، پس بدانید و آگاه باشید كه هیچ راهی نیست، بجز راه راستی. و این ازاسرار آئین مانی است كه باید با دل و جان گوش دهید.
چون شمارندم امین و مقتدا
سر نهندم، جمله جویند اهتدا (٦)
وقتی من را امین و مورد اعتماد دانستند و به من افتدا كردند، دیگر كار آسان است، چرا كه تقلیدكارشان میشود و عقل و خرد را فراموش خواهند كرد. و سر بر منبر من گذاشته و از من ارشادمیخواهند. اهتدا یعنی ارشاد.
چون وزیر آن مکر را بر شه شمرد
از دلش اندیشه را کلی ببرد
كرد با وی شاه، آن كاری كه گفت
خلق حیران مانده زان راز نهفت
کرد رسوایش میان انجمن
تا که واقف شد ز حالش مرد و زن
رهبر جحودان این مكر را پسندید و ناراحتی از دلش رفت و درست همانگونه كه وزیر مكار خواسته بود، عمل كرد. وزیر را بهمان ترتیبی كه دیگر زرتشتیها را شكنجه میكردند در چهار سو آورده و اول گوشهایش را بریدند و سپس دستهایش را قطع كردند و در آخر دماغش را شكافته و بزیر دار بردند. و مردم حیران گشته و علت را پرسجو كردند، و به دین مانی درآمدن وزیر پی بردند.
راند او را جانب نصرانیان
کرد در دعوت شروع او بعد از آن
جحودان پس از شکنجه وزیر، او را برده و از مرزهای خود بیرون و بدرون مرزهای مانوییان راهی كردند. وزیر هم از همان لحظه اول در گوشه ای متواضعانه نشست و شروع کرد به تبلیغ آئین مانی. ماری وارد بهشت شد وسر فتنه باز كرد.
چون چنین دیدند پارسایانش، زار
میشدند اندر غم او اشکبار
مانوی ها وقتی حال زار او را دیند، از آنجائیکه دلهای مهربان و ریوفی داشتند، برای او دلسوزی كردند و در بین خود او را مورد محبت و پرستاری قرار دادند.
حال آلم این چنین است، ای پسر
از حسد میخیزد اینها سر بسر
مولانا دلیل این فتنه كبیر را از حسد جحودان میداند، و میفرماید: شر از حسد و تنگ نظری برمیخیزد.
صد هزاران مرد پارسی سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او
كار وزیر مكار رونق یافت و كم كم بر تعداد مریدانش افزوده شد و از صدها هزار گذشت.
او بیان میکرد با ایشان براز
سر انگیله و زنار و نماز
وزیر مكار كه اینك كلاس درسش رونق عجیبی یافته بود، برای عوام از كتاب ارژنگ مانی(انگیله) كه پر از تصویر بود،داستانها میگفت و از آنان میخواست كه دستورات ارژنگ را بكار بسته و نماز و نیایش بجا آورند و كمر بخدمت آئین او بستن را سر زنار مینامید و از انگیله و راز آن میگفت.
به حلقه ای كه در انتهای زنار بود انگیله میگفتند.
ارژنگ کتاب مانی پیغمبر نقاش ایرانی است که پر از تصویر بود. و اینك در دستان جحودان است. به كتاب مانی، انگیل هم میگفتند كه همین نام بعدها به انجیل معرب گشته و همانگونه هم ماند.
او بظاهر واعظ احکام بود
لیک در باطن سفیر و دام بود
وزیر جحود در ظاهر از آئین انسان ساز مانی میگفت، ولی در باطن منظورش جمع آوری مرید و اعتماد مردم بود. و در نهان همچو صیادان دام می گسترد و با بانگ سفیر، شكار بر میکشید.
کو چه آمیزد ز اغراض نهان
در عبادتها و در اخلاص جان
وزیر مكار اغراض درونیش را در جان كلام پنهان میكرد، و بدین ترتیب ناخداگاه و درون مومنین را آلوده میساخت. و اهداف پلید نهانی خود را در عبادات و اخلاص قلبی مردم وارد میساخت و صفای جان آنها را تیره و تار میكرد. مثلا از معجزه های مانی میگفت و صفای باتن مانوئیان را با دروغ میآلود. و به مانی كه نزد مانوئیان تنها یك رهبر معنوی بود، چهره ای مقدس و خداگونه میداد و گاها او را پسر خدا مینامید كه با نفس آئین مانی در تضاد بود. ولی مردم بخاطر عشقی كه به مانی داشتند از این تشبیه ها خوششان میآمد و آنرا می پذیرفتند. و یا مدعی میشد كه مانی مرده زنده كرده و از این داستانهای ننگین و كفر آمیز كه موجب گمراهی ذات و اصل بشر است.
فضل طاعت را نجستندی از او
عیب ظاهر را بجستندی که کو
مردم از نیت پلید او غافل بودند، و بیشتر از عیوب ظاهرش میپرسیدند و وقتی میفهمیدند كه بخاطر مانوی شكنجه و معیوب شده، مهرش را بدل میگرفتند و به نیت مغرضانه اش توجه نمیكردند.
مو بمو، ذره بذره، نفس به نفس
می شناسیدند چون گل از کرفس
مکر و نیرنگ وزیر را مو به مو و ذره به ذره می پذیرفتند و بهمین دلیل به فتنه انگیزیهای مرموز و عظیم او واقف نمیشدند. مثل غرباغه ای كه اگر بیكباره درون آب جوش او را بیفكنی از آن بیرون میجهد ولی وقتی او را در آب قرار داده و نرم نرم آب را گرم كنی، زمانی كه آب بجوش آید، غرباغه متوجه هلاكت خود نمیشود.(٧) و همانطور که گل را از کرفس تشخیص نمیدادند، ریاکاریها و حیله گریهای او را از عمل خالصانه بازنمی شناختند. در اینجا گل در اوراق مانوی بمعنای داروی خوشبو و یا ضماد خوشبو است و كرفس پادزهری بدبو. میفرماید، وقتی كسی ذره ذره مسموم شود دیگر بین دارو و زهر تشخیص نمیدهد. در اینجا كرفس، بمعنی دارویی است كه مانند سیاه دانه ( نانخاه، شونیز. زنیان و یا اجواین) بوی آن ناخوش و تیز باشد و از خواص آنیکی این است که کژدم زده اگر بخورد فورا درمان شود.
زهری است به قهر نفس دادن
کژدم زده را کرفس دادن .نظامی.
مساز عیش که نامردمی است طبع جهان
مخور کرفس که پرکژدم است بوم و سرا. خاقانی.
مو شکافان صحابه هم در آن
وعظ ایشان خیره گشتندی بجان
حتی مردم خردمند كه موشكافانه و دقیق به پدیده ها مینگرند و مو را از ماست به بیرون میكشند، با دقت بسخنان مكر آمیز وزیر گوش میدادند و از شنیدن آن حیرت زده میشدند. و از حیله گریهای وزیر آنها هم مبهوت بودند.
كلا دروغ و راست را بهم آمیختن، اكثر مردم را میفریبد. ابتدا به نسبت ٩٠ درصد راست در مفابل ١٠ درصددروغ بخورد مردم میدهند. و وقتی اعتماد مردم جلب شد، سپس این درصدها جابجا شده و روز بروز به درصددروغها اضافه میشود تا هدف بدست آید. آنقدر دروغ و راست را بهم آمیختند تا آخر سر در فتنه ٥٧، یك شاه تحصیل كرده، آزاده و دمكرات، عاشق وطن، عاشق ایران و ایرانی را دیكتاتوری خونآشام جلوه دادند و یک ابله جنایتکار پست فترت مامور بیگانگان را که هیچ احساسی به بود و نبود ایرانیان نداشت، امام و رهبر معنوی ! و مردم هم پذیرفتند.
دل بدو دادند پارسایان تمام
خود چه باشد قوت تقلید عام
مانویان كه به آنها پارسایان هم میگفتند، از روی قضاوت ظاهری و ساده دلی، بدان وزیر حیله گر اعتماد كرده واو را از خود دانسته و پیرو او شدند. و این قدرت تقلید خرمن مردم است كه تا این حد عظیم و مخرب است. و ما اینرا درفتنه ٥٧ در تاریخمان ثبت كردیم. هرچند، چند سال دیگر، همین را هم تغییر داده و تاریخ فتنه ٥٧ را طوری مینویسند كه هیچ روحی از واقعیت رخ داده، مطلع نمیشود.
در درون سینه مهرش کاشتند
نایب مانی اش میپنداشتند
ساده دلان زرتشتی كه همه را مثل خود صاف و صادق میدانستند، مهر او را در سینه پرورش دادند ودوستدارش گشتند تا جائیکه او را نایب مانی میدیدند!(خمینی هم نائیب امام زمان بود!)
ادامه دارد.
پاورقی:
(۱) جحود. دیده و دانسته انکار کردن، كسی كه راستی را انكار میكند، با آگاهی و دانستن این که حق با راستیاست. انکار.منکر شدن. نکیر. مکابره.
ناشناختن. تشبیه کردن این طریقه به گبرگی بجز جحود محض و انکار صرف نباشد. جزای جحود و سزای کفر وکنود او تا ابد بدو میرسانند.
جز سه کس که حق ایشان چیره بود
ساحرش گفتند و کاهن از جحود. مثنوی
گر نبودی سحرشان و آن جحود
کی کشیدیشان به فرعون عَنود.مثنوی
این صور دارد ز بیصورت وجود
چیست پس بر موجد خویشش جحود.مثنوی
کافر شدن، جَحد، کفر
چون که یونس از میانشان رفته بود
از جحود و حقد آن قوم عنود. مثنوی
انکار کردن نعمت و حق منعم ناشناختن. یا اعتراف نکردن بفضل او.
خوی بد در ذات تو اصلی نبود
کز بدی اصلی نیاید جز جحود.مثنوی
جحود فرد خسیس و بخیل. بخیل یافتن کسیرا. بخیل و زفت یافتن کسی را. بخیل و کم خیریافتن کسی را. تکذیب کردن.جَحد.از دست دادن مال
(۴)مغان در اصل منحصراً به مقام روحانیت پیروان زرتشت تعلق داشت . آنگاه که آئین زرتشت بر تمامی سرزمین پارس مستولی شد و حتی مهاجران غیر آریایی كه به این سرزمین پناه آوردند را در بر گرفت. مغان پیشوایان دیانت زرتشت بودند. کتاب اوستا اولین كتاب علمی، فلسفی و آئین زندگی بشری است، كه شامل آموزه های علمی و مادی و معنوی، زرتشت پیامبر انسانیت است.
مغان همچنین نام شهرهایی از سرزمین پارس بوده است، که معروفترین آنها آذرآبادهگان است. نام ولایتی در آذربایجان که اکنون محل نشیمن ایلات شاهسون است. از توابع ولایت اردبیل است كه در کنار رود ارس واقع است. نادرشاه افشار دردشت مغان، رای گیری برای انتخاب پادشاه ایران را برگزار كرد و این رای گیری سه بار تكرا شد و هر بار نمایندهگان مردم به نادر شاه رای دادند، تا نادر شاه كبیر پادشاهی را پذیرفت. بخش حومه ٔ شهرستان کاشمر است . ( در مشهد، شاهرود و اردکان نیز مناطقی به همین نام وجوددارد از فرهنگ جغرافیایی ایران)
(۵)زنّار ریسمان خدمت یزدان است که زرتشت به کمر میبست و مغان زرتشتی به تقلید از زرتشت این ریسمان را كه زنّار نامیده میشود به کمر میبستند و همینکار آنها را از دیگران متمایز میکرد، بطوری که وقتی کسی رامیدیدن زنّار بسته میدانستند مغان زرتشتی است.
( آویختن زنار از گردن، در اصطلاح زنار بستن یعنی عقد خدمت در مذهب زرتشتی است وبه معنی بستن بند خدمت و طاعت اهورامزدا است)
زنار آنچه مانویان بر میان بندند. رشتهای را که روحانیان زرتشتی با خود دارند. رشته مانندی که مغانهای زرتشتی بر میان بندند. در کتابهای پارسی گاه زنار به کستی (کشتی) زرتشتیان اطلاق شدهاست. کمربندی که پیشوای پارسایان بکمر بندند. رشتهای که روحانیون زرتشتی بر میان بندند و موسخ و کستی نیز گویند. زنار کمربند و یا شالی ابریشمی بود که موبدان زرتشی آنرا به کمر میبستند. و چون رسم بود که بدن مغانها را نمیبایست لمس کرد، زمانی که کسی با آنان کاری داشت، این زنار که یک حلقه طلایی هم به آن وصل بود، را میکشیدند. اندازه حلقه طلایی معرف درجه و یا شأن موبد زرتشتی بود و هرچه این حلقه بزرگتر میبود، یعنی آن موبد مقام بالاتری داشت. پیش از آنکه شستت را کشند، یعنی پیش از اینکه مرگ بیاید و زنارت راکشیده و ترا با خود ببرد. پیش از اینکه مرگت فرا برسد. و مولانا کلمه شست را که هم بمعنی تعداد سالهای عمراست و هم بمعنی زنار در یک مصرع دو بار به زیبائی بکار برده است. رشد که بر وزن کشد(کشیدن) خوانده میشود یعنی راه راست یافتن، هدایت شدن.راه راست
بگویش که گفت او به خورشید و ماه
به زنار زرتشت و فر و كلاه. فردوسی
یکی نیک مرد اندر آن روزگار
ز تخم فریدون آموزگار
پرستنده با فرو برز کیان
به زنارکی شاه بسته میان. فردوسی
کمندی که بر جای زنار داشت
که آن در پناه جهاندار داشت. فردوسی
دو دستش به زنار بستم چو سنگ
بدانسان که خونریز گشتش دو چنگ. فردوسی
گر پرده در اندازی در دیر مغان آیی
از حبل متین بینی زنار که من دارم. خاقانی.
چه زنار مغ در میانت چه دلق
که درپوشی از بهر پندار خلق. سعدی بوستان
دوشم به خرابات ز ایمان درست
زنار مغانه بر میان بستم چست
شاگرد خرابات ز بدنامی من
رختم بدر انداخت خرابات بشست.
(۶) اهتداء. راه راست یافتن .راه راست باز یافتن ، راه راست گرفتن، مهتدی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
- اهتداء جستن ؛ راه راست را جستجو کرد
چون شمارندم امیر و مقتدا
سرنهندم جمله جویند اهتدا.مولوی
راه برداری،. ارشاد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
- علم اهتداء علمی است كه امروزه به آن گی پی اس و یا راهنمای راه و یا راه یابی میگویند. و در گذشته پارسها قطب نما را اختراع كرده و توسط آن در صحاری وبیابانها راه را میافتند.
بشوهر فرستادن عروس را. پیشرو شدن و سبقت گرفتن
(۷)غرباغه، آنكه در باغ غر میزند، كه به اشتباه قورباغه مینویسند، بمعنی آنكه در باغ غر میزند و یا آشوب بپا میكند، است و این نام به این خاطر روی او گذاشته شده چون غرباغه در باغ غر میزند و سر و صدا راه می اندازد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر