التماس كردن همراه ایسا از او برای زنده كردن استخوانهای گور! بخش نخست از دفتر دوم مثنوی مانوی

چرا گفتار مولانا در بخشهای آغازین دفتر دوم بکلی حذف شده و تنها به چاپ داستانهای تحریف شده پرداخته اند؟ چه مطلب مهمی بر ضد بیابانگردان بوده که نتوانستند آنها را مانند دیگر بخشها، بنفع خود تغییر داده و ترجیح دادند که آنها را بکلی حذف کنند؟
و پرسش مهمتر اینکه، مولانا تلاش در رساندن کدامین واقعیت مهم به مردم بوده و با بیان این داستان کودکانه تخیلی چه حقیقتی را افشا کرده است؟
در این داستان که گفته اند برگرفته از آثار فرید عطار دانشمند ایران است، سعی کردند که این مطلب را جا انداخته و از داستان نتیجه گیری کنند که: همه چیز را نباید بهمه کس گفت، چون خیلی از اسرار!! در آلم کائنات وجود دارد که فقط برگزیدهگان باید بدانند و نه خرمن مردم!
و مثالش هم همین زنده شدن شیر مرده و کشته شدن فضول نامربوط و نادان داستان!
اما به اعتقاد من این مقدار، همه و یا اصل ماجرا نیست. و آنچه که حذف شده، از واقعیتی پرده برمیداشته که دانستنش ایرانیان را از بسیاری ناملایم و گمراهی برحذر میداشته است، و بدین سبب آنرا حذف کرده اند. و متاسفانه من و شاید بسیاری از ایرانیان مانند من، دارای نسخه اصلی مثنوی نیستیم و در نتیجه اینجا هم بناچار میبایستی که دوباره دست بدامن خود شویم.
اما پیش از این ابتدا به آنچه که در اختیارمان است میپردازیم. در این داستان میگوید که روزی ایسا با رفیقی نادان براهی میرفتند. (حالا چرا ایسا که همواره به دیگران سفارش دارد که از نادان باید گریخت، خود در اینجا با نادان همراه گشته، بماند).
ایندو با هم به چاله ای میرسند که در آن مقداری استخوان قرار دارد. رفیق نادان با سماجت از ایسا میخواهد که یا او را توانا به زنده ساختن استخوانها بنماید و یا خود استخوانها را زنده کند تا بدانند که استخوانها متعلق به کیست.
پس از مدتی ایسا بناچار استخوانها را زنده میسازد و از آنها شیری پدیدار میگردد.
شیر تازه جان یافته بلافاصله پریده و رفیق نادان را ازهم میدرد. و باز پرسش پیش میآید که چرا شیر، ایسا را که ظاهرا دم دست بوده، رها ساخته و بدنبال از هم دریدن رفیق نادان میرود!
بهرحال داستان با گفتاری از جانب پروردگار خاتمه میابد که ادبارگر، ادبار جو است.
واژه ادبار یک واژه پارسی و اصطلاحی در دانش اخترشناسی و نجوم شگفت انگیز پارسی است. ولی دراینجا بمعنی و چم، تیره روز و بدبخت است. و میگوید آنکه دچار تیره روزی و بدبختی است بطرف تیره روزی و بدبختی جذب میشود. و تا چه حد این سخن اعتبار دارد و درست است، بحث جداگانه و پیچیده خود را دارا است که دراینجا زمان و مکان آن نیست.
گشت با عیسی یكی ابله رفیق
استخوانها دید در گور عمیق
گفت ای روح خدا، نام سنا
كه بدان تو مرده زنده میکنا
مر مرا آموز تا احسان كنم
استخوانها را بدان با جان كنم
نادانی با ایسا میگشت. بگوری رسیدند که توسط حیوانات گشوده شده و در آن استخوانهای صاحب گور دیده میشد. شخص نادان با علم به اینکه ایسا مرده زنده میکند با اصرار تمام از او خواست که نام سنا (نام مهین و یا اسم اعظم) را که با خواندن آن استخوانهای مرده زنده میشوند را بدو یاد دهد تا او نیز استخوانهای مرده را زنده کند و بدین ترتیب احسان کرده باشد.
واژه «سنا» یک واژه پارسی است و بمعنی بلند و رفیع و عالی مرتبه است. و بمعنی نامِ مهین و یا همان اسم اعظم نیز میباشد. میگویند مردم گمراه اعتقاد داشتند که نام سنا، یکی از کد های الهیست که هرکس آنرا بیابد، حفظ کند و بخاطر سپارد و در زمان احتیاج بر زبان آورد، صاحب معجزه شده و خواست هایش برآورده شده و حتی دارای کرامت میشود. و به اشتباه ادعا میکنند که ایرانیان باستان اعتقاد داشتند که بر انگشت جمشید شاه (کوروش کبیر) انگشتری بود که بروی نگین و یا خاتم آن اسم اعظم حک شده و بدین سبب او قادر به انجام شگفتی میبود. در اینباره حکیم عالیقدر ایرانزمین حافظ شیرازی میفرماید: خاتم جم را بشارت ده بحسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن!
گفت خامش كن، كه اینكار تونیست
لایق انفاس و گفتار تو نیست
كان نفس خواهد ز باران پاكتر
وز فرشته در روش چالاكتر
عمرها بایست کآدم پاك شد
تا امین مخزن افلاك شد
خود گرفتی این عصا در دست راست
دست را دستان راستان از كجاست
گفت اگر من نیستم اسرار خوان
هم تو برخوان نام را بر استخوان
ایسا به او میگوید که تنها دانستن اسم اعظم و خواندن آن بر مرده کارگشا نیست، بلکه گوینده میبایستی شایسته به اینکار باشد و از طرف خدا مهر تائید خورده باشد و کار هر بز نیست خرمن کفتن! و در اینباره خموشی گزین و سخن مگو و اصرار به طلب مکن که اینکار از تو برنمیآید.
شخص نادان گفت: حال که چنین است، پس تو آن نام را بر این مرده بخوان تا زنده شود! میفرماید: بیان یک کلمه و بخاطر سپردن چند اسم نمیتواند تأثیری در گذران روزگار داشته باشد. این امر تنها با پرورش بخش نورانی آدمی و سفر درراه پاسداری سه نیک و راه راست امکان پذیر است و بس. چراکه هیچ راهی نیست بجز راه راستی. چنانچه شخصی به بایزید بسطامی گفت: اسم اعظم کدام است؟ جواب داد: تو اسم اصغر بمن بنمای تا من اسم اعظم بتو بنمایم.
میبدی گوید:اسم اعظم در غایت خفاست و اطلاع برآن بر صفاست.
گفت عیسی، یارب این اسرار چیست
میل این ابله در این گفتار چیست
چون غم خود نیست این بیمار را
چون غم جان است این مُردار را
این بیمار نادان از خود غافل شده و غم جاندار شدن این مردار را میخورد.
مرده خود را رها كردست او
مرده بیگانه را جوید رفو
وقتی ایسا سماجت او را دید گفت: خداوندا، این دیگر چه رازی است. این نادان غمِ ناآگاهی و نادانی خود را نمیخورد و درباره بیماری باطنی خود اندیشه نمیکند، ولی اصرار دارد که مردگان را زنده کنم!
گفت حق، ادبارگر، ادبار جوست
خار روئیده جزای كشت اوست
آنكه تخم خار كارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد بكف خاری شود
ور سوی یاری رود ماری شود
كیمیای زهر مار است آن شقی
برخلاف كیمیای متقی
هین مکن بر قول و فعلش اعتمید
کو ندارد میوه ای مانند بید.
پروردگار زیبا در پاسخ میفرماید: آدمِ حقیر که بر اثر تربیت غلط اعتماد بنفس ندارد و آدمیت نیآموخته است، با واقعیتهای زندگی بیگانه است و بدین سبب همواره بدنبال حماقت رفته و حماقت میپسندد و حماقت میجوید و با حماقت شاد میشود و هیچوقت کاری نمیکند که او را بسرمنزلِ سعادت برساند، بلکه همواره در صدد است که هرچه بیشتر بسوی بدبختی و دوری خود از حقیقت پیش برود. یعنی همیشه درپی جدائی بیشتر از حق است. نتیجه تربیت اشتباه، تولید آدم حقیر و بی ثبات و بی شخصیت است و نتیجه حقارت، انجام کارهای اشتباه و درنتیجه رسیدن به ذلت و تباهی است و البته هر کسی نتیجه اعمال خود را میبیند. و هر کسی هر بذری بکارد همان را درو خواهد کرد، بذر خار، خار ببار آورد نه گل.
سرانجام ایسا به امر حق دعایی میخواند، استخوانها جان میگیرند. ناگهان شیری ژیان و خشمگین از آن میان به بیرون میجهد و آن نادان را ازهم میدرد.
در این حکایت از دفتر دوم مثنوی و در معنای ظاهری میتوان به چندین نکته اشاره داشت:
۱- از ابله انتظار حرف و عمل پسندیده و سنجیده نمیبایست داشت.
۲- همه کس توانایی دانستن را ندارد.
۳- گندم از گندم بروید جو ز جو، و یا هر کسی هر بذری کاشت همان را برمیچیند.
۴- روزگار هرکس براساس لیاقت و شایستگی او برنامه ریزی میشود و روزی او بر اساس ظرفیتش.
اما آنچه که ما با توجه به فراگیریهائی که از خواندن دفتر اول مثنوی به آنها دست یافتیم، دراینجا میتوان به استناد به آنها، همین حکایت تخیلی را تجزیه و تحلیل کرد و تا حدی به آنچه که مولانا در تلاش برای گفتنشان بوده، پی برد و بشرح آنها که در زیر میآید پرداخت.
پیش از این یادآوری هزارباره این نکته خالی از لطف نیست که، هرآنچه در این دفتر نوشته میشود، افکار و نظر و بینش من است و نه اصراری در خواندن و پذیرفتن آنهاست و نه ادعای درست بودنشان از طرف من مطرح است.
میفرماید، کسی که فاقد نور و یا دم الهی است و یا نور درونش مرده است، اگر بهر ترتیبی مثلا با یک معجز، دم الهی و یا نور درونش، زنده شود، او را به کشتن میدهد و یا موجب مرگ او میشود. چگونه؟
مولانا در دفتر نخست مثنوی اشاره ای دارد که بسیاری از دوپاها دارای بخش نورانی و یا دم الهی نیستند و این بخش در نزد آنها یا از ابتدا نبوده و یا بمرور مرده و به استخوانهای پوسیده در یک گور تبدیل گشته است. اینها هیچگاه از انسانیت بوئی نبرده اند و همواره با بخش حیوانی خود سر کرده اند. یعنی از سه بخش جان و تن و خرد، تنها دارای یک بخش میباشند. دو پاهائی که تنها دارای یک بخش و درنهایت دو بخش از سه بخش آدمیند.

و اینها کسانی هستند که مانند ددان براحتی جنایت میکنند و از ارتکاب به کردار وقیح و وحشی هیچ باک و ترسی ندارند. درست مانند یک دد گرسنه. حتی از کشتن نوزادان و خوردن خون و گوشت آنها و از خوردن آدما لذت میبرند. این دو پاها دشمنان واقعی بشریتند و از هر درنده خوئی برای جامعه بشری خطرناکترند. چون دارای ویژهگیهای انسانی هستند ولی انسان نیستند.
و آگاهی در میان اینان (زنده شدن شیر درون و یا دم الهی شان) منجر به مرگشان میشود، چراکه دانستن غلظت و عظمت غفلت و پلیدی برای کسی که دارای نور است، غیرقابل تحمل میباشد. و آنها اگر به ماهیت واقعی خود پی ببرند، توان تحمل خود را ندارند. بهمین جهت خود و نسلهایشان را در لانه های غیر قابل نفوذ از دیگران جدا ساخته و اجازه نمیدهند که حتی یکنفر از قبیله شان با دیگران تماس گیرد. مبادا دچار آگاهی از کمبودی که دارد، گشته و از ناراحتی خودکشی کند.
و برای ترساندن کنجکاوان قبایل خود، دو پدیده ساختند و آنرا به خدا نسبت دادند: ۱- شیطان ۲- کشتن غیر خودی با بهانه اینکه هرکه مانند ما نیست، انسان نیست.
و بدین ترتیب دست جلو را گرفتند تا دستشان رو نشود و خودی و بیگانه نفهمند که آنها با وجود ظاهر انسانی، انسان نیستند و تنها خطر واقعی انقراض نسل بشرند. چراکه اگر جهانیان به این واقعیت پی ببرند، احتمالا کاری درجهت رفع آن انجام خواهند داد.

بر طبق مولانا سه صدا در درون آدمی سخن میگوید. صدای حیوانی و یا گرگ تن او، صدای خرد و یا روباه او، و صدای نورانی و یا شیر او.
صدای حیوانی همانست که مرتبا غر میزند و ایراد میگیرد و مسخره میکند و همیشه ناراضی است و جز خودش هیچ احدی را قبول ندارد. ترسو است و درمقابل قوی تر از خود زبون و حقیر.
صدای خرد همان صدائی است که آدمی را مرتبا به صبر و بردباری و تحمل و عاقبت اندیشی تشویق کرده و به او نهیب میزند که بخود زمان بده، راهکار بجوی، درست و دروغ را دریاب ووو.
صدای نور همان است که مرتبا از زیبائیها بوجد آمده و به به میگوید، خدا را شکرگزار است و از غم و اندوه دوری میجوید و از مردم آزاری پرهیز میدهد و با گفتن خدا را خوش نمیآید، آدمی را از ختا دور میسازد
و دوپاهای فاقد روح و جان، تنها دارای صدای حیوانی هستند که غالب بر صدای خردشان است و درنتیجه صدای خرد آنها ریا و حیله و خدعه و تزویر و نفرت و کینه و نامردمی است.
برطبق دفتر اول مثنوی و فردوسی کبیر، آدمی از سه بخش تشکیل شده است.
هر بخش دارای شش حواس (و یا بیشتر) و یا گیرنده و فرستنده است.
شیش حسی از برون میسور او
شیس حسی از درون مأمور او
شش گهر دادیم در ادراگ سر
شش حس دیگر بود هم مستتر
۱- شش حواس حیوان و یا گرگ آدمی( چشم، گوش، دماغ، دهان، پوست و مو و احتمالا آلت تناسلی او) است.
۲- شش حواس خرد و یا روباه آدمی و یا شش سنسور او( ۱-چشم بصیرت و یا چشم سوم، ۲-گوش هوش و یا جنبه، ۳-برات و یا الهام، ۴-وجدان و یا تلنگر خدا، ۵-هوش که به آن دماغ هم میگویند. ۶-شعور، گیرنده ای که زمان و مکان و سخن و موقعیت شناس است، و به آن شعور میگویند.)
۳- شش حواس کبریائی و یا شیر آدمی( ۱-توانائی ارتباط با خدا. ۲-فر ایزدی و یا فرهمندی و یا «توانائی تاثیر گذاری بر افکار مردم دنیا، و قبولاندن آنچه که خود او به آنها باورمند است، به مردم دنیا، بدون اینکه حتی انگشت کوچک خود را بجنباند»، ۳- رابطه آدمی بازمان و غلبه بر زمان. زمان برای عزیزان خدا در جایگاه دیگری قرار دارد. روزهای آنها بلند و کشدار و پایان نیافتنی و با برکت است و آنها سدها سال عمر میکنند. ۴-شگفت آفرینی. ۵- شناخت درون آدمها. ۶- کنترل کامل بر کالبد انسانی خود و بخدمت درآوردن دو بخش دیگر و بی نیازی کالبد آدمی بخورد و خواب.)
هر انسانی که صاحب هر شش حواس این سه بخش باشد، انسان اهورائی است که احتمالا عدد ۶۶۶ که طبق معمول بیابانگردان آنرا به شیطان منسوب کرده اند، نشان او است.
سه بخش با شش حواس میشود نه. یعنی هر آدم معمولی یک نه است. آدم خردمند دارای دوازده حواس است و یا دو ضرب در شش. یعنی دو تا نه و یا ۹۹
آدم اهورائی دارای هیجده حواس است و یا سه ضرب در شش. یعنی سه تا نه و یا ۹۹۹. عدد ۹ آخرین رقم یکان است. عدد ۹۹ آخرین رقم ده گان و عدد ۹۹۹ آخرین عدد صدگان. یعنی آدمی در آخرین حد خود همیشه یک پله پائین تر از خدا است.
پاورقی
میگویند این حکایت از الهی نامه عطار اقتباس شده است . که در آنجا آمده است:
ز عیسی، ابلهی درخواست یکروز
مرا نام مهینِ حق درآموز
مسیحش گفت تو اینرا نشایی
چه خواهی آنچه با آن برنیایی
بسی آن مرد سوگندش همی داد
که میباید از این نامم خبر داد
چو نام مهترش آخر درآموخت
دلش چون شمع از آن شادی برافروخت
مگر آن مرد روزی در بیابان
گذر میکرد چون بادی شتابان
میانِ ره گویِ پُر استخوان دید
تفکر کرد، آنجا روی آن دید
که از نامِ مهین جوید نشانی
کند از کهترین وجه امتحانی
بدان نام او خدای خویش درخواست
که تا زنده کند آن استخوان راست
چو گفت آن نام حال آن استخوان زود
بهم پیوست و پیدا کرد جان زود
پدید آمد یکی شیر از میانه
که آتش می زد از خشمش زبانه
بزد یک پنجه و آن مرد را کشت
شکست از پنجۀ او مرد را پشت
چو مُرد آنگه بزاری استخوانش
میان ره رها کرد آنزمانش
همین گو کاستخوان شیر نر بود
شد اکنون ز استخوان مرد پُر زور
چو بشنید این سخن عیسی برآشفت
زبان بگشاد با یاران چنین گفت
که آنچ آن شخص را نبود سزاوار
ز حق خواهد، نباشد چون روادار
ز حق نتوان همه چیز نکو خواست
که چون بر قدر خود نتوان از او خواست.
فرید عطار نیشابوری نابغه ایران
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر