چه نورست این، چه تابست این
چه مهر و ماهتاب است این
مگر آن پیر خلوت جو
ز کوه و نار میآید؟
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من.
در این بخش مولانا از به جاودان پیوستن حضرت زرتشت میگوید. بخش گفتگوی زرتشت با خدا یکی از مهمترین بخشهای مثنوی است که متاسفانه با تحریف های ابلهانه و هدفمند و سانسور بیرحمانه این بخش را از ما گرفتند و ما میبایستی به گوشه کوچکی از حکمت مولانا در این بخش بسنده کنیم.
وچه ناباورانه است که پلیدان خدانشناس با این وجود ارزشمند درافتاده و جنگ سهمگینی را با او براه انداختند! کسی که تمامی عمرش را صرف آموزش انسانها به زندگی بهتر و راحت تر و خوشبخت تر نموده است. کسی که کلام و سخنش تنها سفارش به راستی و حق و حقیقت است. کسی که خوشبختی مردم را خواهان است و آنچنان پاک است که او را ماه میدانند که خورشید و یا خدای نور و گرما و روشنی، او را با نور خود تابان نموده و تنها او را شایسته همنشینی با خود دانسته و برای اولین و آخرین بار با یک انسان شریف چون او همسخن گشته و از دانش خود در سینه او قرار داده است.
ما با چنین موجودات ابله و پلشتی طرفیم که با پاکترین انسان تاریخ بشر دشمنند و از خدا نفرت دارند.
و البته فلسفه این دشمنی هم بسیار ساده است.
براساس دانش انسانشناسی «کمبودها، ناکامیها و ناتوانائیهای آدمی تبدیل به خشم و نفرت در او میشود و امتداد و تداوم خشم و نفرت، پلشتی بنام کینه است که از دل نرود مگر به انتقامی سخت» و هرچه موجود ناتوانتر و ذلیلتر، خشم و نفرتش بیشتر و کینه هایش ژرفتر.
و ناتوانیهای این ناچیزان نادان، تبدیل به کینه از خدا و از پیامآور راستین او و از حق و حقیقت گشته، کینه ای شتری که هنوز درونشان را در جهنمی تاقت فرسا میسوزاند.
بهرحال مقدار کمی از حکمت مولانا از این بخش بما رسیده که بخش چهار آنرا در زیر میخوانیم.
به جاودان پیوستن پیر و یا حضرت زرآتش مقدس و آخرین سفارشهای او زرتشتیان را:
حضرت زرتشت پیامبر راستین و دانشمند بشریت، هزاران سال بر روی زمین زندگی کرد و به تمامی دنیای آنزمان سفر کرده و مردم گوشه و کنار دنیا را از غارنشینی و ذلت و جهالت و نادانی بسوی نور و آدمیت و خوشبختی و زندگانی آسان هدایت فرمود. و بهمین دلیل مراسم و آئین مذهبی تمامی مردم دنیا (بجز جنگلیها یعنی گولها و انگل ساکسونها) و بیابانگردا(عبریها و اعراب و تورگها) تقریبا یکسان و مشابه یکدیگر است. درست مانند ساخت و سازهای شگفت انگیزی که در سراسر دنیا ساخته شده اند و نشان و مهر معماری ایرانی برآنهاست.
حضرت زرتشت مقدس، تمامی دانشی را که اهورامزدا در سینه او قرار داده بود را در کتاب خرد جاودان (لوح محفوظ و یا اوستآ و یا قرآن سپنتا و یا سینه سینا) برای بشریت به ارث گذاشت. سپس بخواست خود و بلطف پروردگار که خواست او را پذیرفت، ترک دنیای مادی کرد و به جاودان پیوست.
گفت پیغمبر هر آن اذهاب را
چون بپایان میرسد اظهار را
هنگامیکه زمان ترک دنیا و به جاودان پیوستن حضرت زرتشت رسید در آخرین سخنان خود به اذهاب (یاران زرتشتی) چنین گفت:
هر کسی را گر بُدی آن چشم و زور
کاو گرفتی ز آفتابِ چرخ، نور
هیچ ماه و اختری حاجت نبود
که بُدی بر آفتاب حق وجود
اگر هر کسی (مانند خود او) توانائی آنرا داشت ( آن چشم و زور را داشت) که خود صاحب معرفت و علم لدن شود(کاو گرفتی ز آفتاب چرخ، نور). و یا اگر تمامی اجرام نظام خورشیدی دارای نوری همانند نور خورشید بودند و مانند او میدرخشیدند، دیگر احتیاجی نبود که از نور خورشید روشنائی بگیرند.
کنایت از اینکه، آدمها اگر همه زرتشت و یا دستکم نیکوکردار بودند، برای سعادت و خرسندی به پیامبر و کتابش محتاج نبودند.
پیر میگوید به ابر و خاک و آب
می ز عالی گاه و عالی مسند و عالی رکاب
چون شما تاریک بودم از نهاد
وحیِ خورشیدم چنین نوری بداد
پیر از جایگاه بلندش به ابر و خاک و آب میگوید: من هم در ابتدا مانند شما بی نور بودم، و آنچه که باعث درخشیدن من شد، لطف خورشید و نور حق و مهر اهورامزدا است.
ظُلمتی دارم به نسبت با شَمَس
نور دارم بهرِ ظُلماتِ نَفَس
و در مقام مقایسه با خورشید(شَمَس یا اهورامزدا و یا خدا ) نور آنچنانی ندارم و تاریک بنظر میآیم، ولی با همین نور کم هم برای آدمها مفید و سودمندم و تاریکی شبهایشان را میزودایم.
ز آن ضعیفم تا تو تابی آوری
که نَه مردِ آفتابِ انوری
از این جهت مانند خورشید(خدا) پر توان نیستم تا مردمی که توانائی تاب نزدیکی به خورشید را ندارند(مردم دلسرد و ناتوان به دریافت نور حق) بتوانند مرا تاب آورده و در پیش نور من نسوزند و توسط نور من خورشید، و یا خدا را بشناسند. مانند ماه که به زمین نزدیک است و قمر وار دور زمین میچرخد و نور خورشید را مهتاب میگردد و تاریکی شبهای آدمیان را میزوداید.
در واقع تمامی این بخش که تحریف شده، سخن از چرائی پیامبری زرتشت است که او مانند ماه، نور خود را از خورشید (وجود خداوند) میگیرد، چراکه هر انسانی توانائی نزدیکی به درگاه پروردگار را ندارد و تنها توسط زرتشت میتوان خدا را یافت و سخنانش را شنید.
باد و خاک و آب و آتش بندهاند
با من و تو مرده، با حق زندهاند
طبیعت جریان و گذران امور خود را داراست و به من و ما نیازی ندارد و تنها به امر خدا زنده و جاری و ساری است.
پیش حق آتش همیشه در قیام
همچو عاشق روز و شب پیچان مدام
آتش که پس از نور دومین آفریده خداست، و ارواح و جانهای جانداران از جنس همین آتش است، در نزد خدا همیشه زنده است.
سنگ بر آهن زنی بیرون جهد
هم به امر حق قدم بیرون نهد
این آتش که نزد خدا همیشگی است ، با زدن سنگ به آهن، به فرمان خدا خودنمائی میکند و جرقه میزند.
آهن و سنگ ستم بر هم مزن
کاین دو میزایند همچون مرد و زن
همانگونه که از زدن سنگ و آهن، آتش مقدس جرقه میزند، از ستمکاری هم آتشی جرقه میزند که مانند زن و مرد تولید به مثل میکند.
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک
تو به بالاتر نگر ای مرد نیک
سنگ و آهن هر دو از سبب های جرقه زدن آتش هستند، ولی آتش بفرمان خدا بوجود آمده و عمل میکند.
کاین سبب را آن سبب آورد پیش
بیسبب کی شد سبب هرگز ز خویش
چراکه اگر خدا نخواهد، از برخورد این دو سبب آتشزا یعنی سنگ و آهن، هیچگاه آتشی افروخته نخواهد شد. در اینجا سبب به دو معنای گوناگون آمده است، «آن سبب آورد» و «بی سبب» کنایت از خواست خداست. و «کاین سبب» و «سبب هرگز» کنایت از آتش است.
و آن سببها ایلیا را رهبر است
آن سببها زین سببها برتر است
و سنگ و آهن بتنهائی میتوانند بکار آدمیان آمده و برای آنها سودمند باشند، ولی پیوستن این دو سبب تولید آتش میشود که برای آدمی نور و گرما و دوری از بیماری و ناپاکی است و آنها را بسوی سعادت و خرسندی رهنما است. پس آن دو سبب خوب و نیکو و برای آدمیان مفید است ولی این پیوندی که خداوند بین ایندو قرار داده، سببی است که از آندو بسیار برتر است.
همچو شهد و سرکه درهم بافته
تا سوی رنج جگر ره یافته
و پیوند سنگ و آتش را از آنجهت سبب آتش قرار داده است که بکار آدمیان آید و بدرد آنان بخورد. درست مانند اینکه از بهم پیوستن انگبین و سرکه (سرکه انگبین) شربتی تولید میشد که رنجهای جگر یا کبد آدمی را درمان است. هم سرکه و هم عسل اگر بتنهائی خورده شوند، خواص و ویژگیهای خود را دارند که برای بدن ادمی سودمند است. اما از پیوند این دو باهم است که جگر و یا کبد آدمی درمان میشود.
یعنی پروردگار همه سبب ها را آفریده و هم آنها را بروش های شگفت انگیز با هم ترکیب و بهم پیوند داده تا موجب پدیده ای گردند که بهتر بکار جانداران آیند.
مثال دیگر، وجود مقدس حضرت زرآتش است که خود نیز پیوند و آمیزه ای از نور خدا و انسان است، که به میان آدمیان راه یافته و برای آنان الگو و سرمشق خدا جویی و حق خواهی و رستگاری است و بدین ترتیب انسانها را به آرامش رسانده و رنجها و ریش ها و ناگواری های جان و روح و روان آدمیان را درمان میکند.
چون ز علّت وارهیدی ای رهین
سرکه را بگذار و میخور انگبین
و پس از اینکه آدمها توسط زرتشت مقدس از غارها و گمراهیها بدرآمدند و خدا را بمعنای واقعی شناختند، دیگر احتیاجی به میانجی و واسطه نیست و انسانها باید به تنهائی و بطور مستقیم با خدای خود در رابطه و ارتباط باشند.
مانند آن بیماری که وقتی از دام بیماری کبدی رهید، میبایست سرکه را رها کرده و فقط عسل بخورد.
تختِ دل معمور شد پاک از هوار
حق بر آن دل خیمه زد بس استوار
چون هنگامیکه دل آدمی از پلیدیها پاک شود، در نتیجه جایگاه مناسبی خواهد بود تا ایزد یکتا بر آن دل خیمه زده و بنشیند و با دل انسان یکی شود.
واژه پارسی هوار یعنی نخاله و ناخالصی. یعنی پوجای خرمن. زیر و رو کردن محصول و خرمن برای بدست آوردن دانه های موجود در آن.
واژه پارسی «استوار » در اینجا بمعنی و چم، برابری، یکسانی، راست و یکسان شدن برابر شدن راست شدن.
حُکم بر دل بعد از این بی واسطه
حق کند، چون یافت دل این رابطه
پس از آنکه دل آدمی از پلیدی و هوی و ناخالصی هوار و پاک شد و توسط «به آئین» آباد و معمور گردید، اهورامزدا بی واسطه با آن دل سخن خواهد گفت.
هر که تریاق خدائی را بخورد
گر خورد زهری مگویش که بمرد
بنابراین هر کسی که با نور خدا زنده باشد، حتی اگر مرگ بسراغش آمد، او نمیمیرد، بلکه زنده است و در میان ما زندگی میکند. چگونه؟ با اثری که از خود بجا گذاشته است. حضرت زرتشت نمرده و نمیمیرد چرا که «آئین به» او، اوستای او هنوز درمیان مردم است. حضرت مانی نمرده و نمیمیرد، مولانا نمرده و نمیمیرد. دانشمندان و بزرگان ایران نمرده و نمیمیرند. و تاآخر.
آنکس که خدا با اوست، زیان نمیبیند. هر که پادزهر از خدا گرفته باشد، حتی اگر زهر هم بخوردش دهند، نخواهد مرد.
خود کند رنجور را رنجور تر
وانکه معمور است از آن معمورتر
مرگ برای ستمکاران، سبب کم شدن نور درونشان میشود(خود کند رنجور را رنجورتر) و برعکس پاکان با مرگ، نور درونشان افزونتر میگردد.(وانکه معمور است از آن معمورتر)
از ویژهگی های آتشی که در درون ماست، یکی هم اینست که، آنکه بدکار است را مجازات میکند( خود کند رنجور را رنجورتر) ولی آنکه «آئین به» را پاسدار است، به مرتبه ای بالاتر از شآن وجودی انسان میرسد.
شرب چشمه بین ز ریزش شد فرون
شرب خم بین که ز خوردن شد نگون
تفاوتی که آب درون چشمه با آب درون خم دارد، این است که آب چشمه از ریزش دم بدم زیاد میشود، (پاکان در هر تناسخ نور درونشان زیاد گشته تا آخر تماما نور شده و به خدا و منبع نور میپیوندند) درحالیکه آب درون خم از ریزش دم بدم کم میگردد. (درحالیکه بدکاران در هر تناسخ کمی از نور درون خود را از دست داده تا آخر سر تبدیل به یک «بیست» و یا جانوری دد منش خواهند گشت.
تفاوتی که آب درون چشمه با آب درون خم دارد، این است که آب چشمه از ریزش دم بدم زیاد میشود، درحالیکه آب درون خم از ریزش دم بدم کم میگردد. کنایت از این مطلب مهم است که مرگ، نیکوکاران و زرتشت را به اصل و منبع نور رسانده و آنها بزرگتر و بزرگتر شده تا جائیکه ابتدا خدا میگردند، و پس از آن آنچه در فهم نیآید، آن شوند. درحالیکه ارواح خسان و ناپاکان در پی تناسخ، کوچکتر و کوچکتر میشوند، تا جائیکه دیگر نور و جان و روحی برای آنها نمانده و میشوند همین پلیدهای امروزی که به ارتکاب به هر زشتی دلیرند و با پیامبر نور و خدای راستین بجنگ و نامردمی برمیخیزند.
این سخن پایان ندارد یار کو
تا دهم پندش که نزدیکی بجو
دراینباره سخن گفتن ادامه دارد، و تا اینجا سفارش این است که آدمی تمامی تلاش خود را کند تا خدا در دلش بنشیند.
از اینجا مولانا از به جاودان پیوستن حضرت زرتشت میگوید.
پیر را اکنون نیابی کاو گریخت
جَست از صف نوال و نل ریخت
اینک دیگر زرتشت مقدس را نخواهی یافت، تا اسرار را برای تو بگوید، چراکه او دیگر در میان ما نیست و به جاودان پیوسته است.
نوال جمع نال که به معانی زیادی است در اینجا بمعنی از میان مردم و دنیای فانی است. صف نوال یعنی صف روزگار و یا جایگاه آدمیان. در اینجا یعنی از بین مردم.
نل یعنی گرفتن و بردن هرچیزی خوب
نل ریختن و یا نل در آتش ریختن یعنی فورا ناپدید گشتن. کنایت از شتابان رفتن.(۱) ماه پیشانی (سیندرلای دیسنی) و جا گذاشتن کفش پس از ضیافت شاه.
تا که باشی پیر خود را می نیافت
همچو خورشیدی که از مه روی تافت
او همچون ماه بود که نور خورشید بر او تابید و او آنرا بازتاب نموده و بمردم میرساند. و هنگامی که به جاودان پیوست، تو گوئی خورشید روی خود را از ماه برگرداند، و ماه را خاموش ساخت. و آدمیان دیگر هرگز او را نیافته و نخواهند دید.
شد حواس و نتق، با پایان او
محوِ نور دانشِ تابان او
حواس شش گانه بیرونی و درونی ما و جان و روان ما (دانش تابان ما)، پس از او، مهو و برخوردار از نور پادشاه دانش و پیر راهنمای ما، و یا سینه سینا(اوستا) شد.
و یا، ما پس از او، با توسل به اوستا، وجود و ویژگیهای انسانی خود را، تحت تاثیر تعلیم و آموزشهای حضرت زرتشت، بسوی نور حق راهنمائی خواهیم کرد.
حسها و عقلها مان در دورن
موج در موج میزند اندر برون
آنچه که آدما در درون پرورش خود میدهند(پندارهای آدمی) در گفتار و کردار آنها نمایان گشته و تجلی مییابد.
حضرت زرتشت از تناسخ میگوید:
چون بیامد شام و وقتِ بار شد
اختر پنهان شده بر کار شد
چون مرگ فرا میرسد، و هنگام سفر به برزخ میرسد، نوبت به آن اختر پنهان شده در درون آدمی(جان انسان) میرسد، تا خود را بنماید.(بر کار شد)
خلق آلم جملگی بیهش شوند
پرده ها بر رو کشند و بغنوند
در هنگام مرگ، تو گوئی آدمیان پرده ها را کشیده و بیهوش شده و بحالت خواب درمیآیند.
چون سحر دم زد علم برداشت خور
هر تنی از خوابگه برداشت سر
هنگامیکه روح کسانیکه میمیرند، جسم را ترک میکند، در برزخ، ارواح از خواب بیدار میشوند. درست مانند سحرگاهان که با تابش خورشید(با دمیدن خور) تن ها سر از بالش برمیدارند.
بیهُشان را وادهد حق هوشها
حلقه حلقه، حلقه ها در گوشها
هنگامیکه آدمی در برزخ بیدار میشود، حلقه و یا زندگانی که گذرانده است، در گوشهایش مانند داستان خوانده میشود.
در آئین زرتشت و در ادبیات ایران، اشاره به پیشانی کنایت از حال حاضر است و اشاره به سینه نشان از گذشته است و اشاره به حلقه نشان از ابدیت. یک حلقه یعنی یک دور و دایره و یک عمر، و حلقه ها یعنی عمرها که توسط تناسخ روی میدهد. حلقه در حلقه یعنی ابدیت و عمر جاودان.
همان حلقه هائی که امروزه به آنها رشته «دی اِن اِ» میگویند.
اشاره به حلقه های رشته دی ان ا هست که مانند آرشیو، هر دوره از زندگی و تناسخ را بایگانی میکند.
و یکی از معانی گل جغه ایران، یعنی حلقه عمر آدمیان و به این معنی است که: آن نوری که در درون آدمی، ابتدا کم است و در آخر و پس از تناسخ های ممتد، بر اثر پرهیزگاری بزرگ شده و یا بر اثر بدکرداری کم میشود.
پای کوبان دست افشان در سماء
ناز نازان در خروش و در ثناء
برخی از ارواح در آنجا خرسند وخوشحال و در سپاس و در حال سماء هستند.
چندین بیت اینجا سانسور شده و سپس میفرماید:
پوستها و استخوانها ریخته
تاز یآن گشته غُبار انگیخته
آنانکه مرده بوده و پوست و استخوانهایش پوسیده شده بود، دوباره مانند تازیان (اسپ ها و سگ های در حال تاز یا تاخت زننده) به گردش و تاخت زدن پرداخته تا جائیکه از تازیدن آنها مانند تازیدن اسپ های تازنده، غباری بپا بر میخیزد.
حمله آرند از عدم سویِ وجود
در تناسخ شاکران و هم کَنود
در روز تناسخ، همگان چه خداشناسان و چه دلسردان، از عدم و یا دیار نیستی و یا برزخ بسوی وجود دوباره میشتابند.
ابیاتی سانسورگشته سپس آمده:
سَر چه میپیچی کنون نادیده ای
در عدم ز اوّل نه سر پیچیده ای
از اینجهت ناباوری و تناسخ را نمیپذیری و سر را بنشان انکار برمیگردانی(سر چه میپیچی) چون هنگامیکه از دیار نیستی بیرون آمدی، همه چیز را فراموش کرده ای.
در عدم افشرده بودی پای خویش
که مرا کاو بَرکنَد از جای خویش
در دیار نیستی آنچنان به تناسخ اعتقاد داشتی که دم بدم و پی در پی میپرسیدی، چه زمانی نوبت برگشت دوباره و تناسخ من میرسد.
می نبینی سنع ربّانیت را
که کشد او ماه پیشانیت را
و اکنون از این هنر و لطف و خوبی خداوند(سنع ربانی) غافل مانده و آنرا انکار میکنی. و نمیدانی که اوست که دوباره ترا برگردانده است و سرنوشتت را روی پیشانیت کشیده و رسم کرده و نوشته است.
«که کشد او ماه پیشانیت را» کنایت از تالع و سرنوشت است. و یا ترسیم کردن و قرار دادن سرنوشت آدمی توسط خدا بر روی پیشانی انسان، که براساس قوانین تناسخ تنظیم شده است. و این بمعنای جبری بودن و به سرنوشت از پیش نوشته شده اعتقاد داشتن نیست، این بدین معنا است که هر چه کردی بخود کردی، قاتل بودی مقتول خواهی شد. متجاوز بکودکان بودی، روی پیشانیت نوشته شده که در کودکی به تو بیش از آنچه کردی تجاوز میشود. و تاآخر.
ماه پیشانی همچنین یکی از داستان هزار و یکشب است که از روی آن داستان سیندرلا را شرکت آمریکائی دیسنی ساخته است.(۳)
و همچنین ماه پیشانی لقب ذال دستان، پدر رستم و پسر سام نریمان است. در آغاز زندگی، ذال با سیمرغ و در بام دنیا یعنی قله قاف است. در میان زندگی، او هزاران سال راهنمای انسانهای خداشناس و پادشاهان و قهرمانان ایران است. و هنوز پایانی برای او نوشته نشده است. در شاهنامه هیچگاه از مرگ او سخنی نرفته است و برعکس هرجا مشگلی برای شاهان و قهرمانان ایران بوجود آمده این ذال است که حاضر گشته و راهنمائی میدهد. که «کشد ماه پیشانی» را کنایت از جاودان بودن ذال است. که علم غیب داشت.
ذال را زال نوشته و آنرا به پیر و فرتوت و مو سپید معنا کردن، اشتباه است.
ذال یعنی «ماه پیشانی» و دلیل نامگذاری او بدین جهت بود که در زمان تولد با پیشانی و دستی نورانی بدنیا آمد و نام «ناروال» به او دادند که تشکیل شده از دو بخش «نار»، به معنای آتش و «وال» به معنای تخت پیشانی است. و بعدها «آتشین پیشانی» تبدیل به «ماه پیشانی» و ذال گشت. ذال که دست از بغل بیرون میکشید، دستش میدرخشید.
تا کشیدت اندرین انواع حال
که نبودت در گُمان و در خیال
در تناسخ از حالی بحال دیگر درآمده و در هر برگشت درآئی تو برنگی. آنچنانکه در وهم و گمانت نیز خطور نمیکرد و نمیکند.
آن عدم او را هماره بندی است
کار کُن دیوآ، شه جم زنده است
قوانین تناسخ ( آن عدم) مانند بند و زنجیری جاودان به آدمی بسته است. و به آن دئو که گمان میکرد شاه جم و یا جمشیدشاه را از میان برداشته، بگو که شاه جم هنوز در میان ماست. چون جمشید ختا کرد پس دچار تناسخ است. و شاید اینک در کوه های زاگرس زندگی میکند.
واژه پارسی هماره در اینجا بمعنی و چم، همیشه و همواره است.
دیو میسازد چپال و کال خواب
زَهره نَی تا دفع گوید یا جواب
دئوها که توانا بساخت شگفتیا و کوه ها و کانالها و سد های بزرگ بودند، جرآت ندارند در رد قوانین تناسخ سخن گفته و آنها را انکار کنند.
چپال یعنی کوه ها، متداول آن جبال است. کال خواب یعنی تونل و کانال و هر جائیکه سرپوشیده و دراز باشد.
خویش را بین چون همی لرزی ز بیم
مر عدم را نیز لرزان بین مُقیم
ولی تو آدم ناتوان که همواره در ترسی و بیم داری و با نگرانی و لرز روزگار میگذرانی، با چه دلاوری در رد تناسخ سخنرانی میکنی. و اینرا بدان که همین ترس و ناتوانی و رد و انکار قوانین خدا، ترا در عدم مقیم کرده و اجازه تناسخ و بازگشت به زندگی بعدی را از تو میگیرد و درآنجا هم با لرز و ترس از اینکه مبدا در عدم از یاد رفته باشی، بسر میکنی.
ور تو دست اندر مناهی میزنی
هم ز ترس است آنکه جانی میکنی
گاهی هم آدم از ترس است که دست به ختا و مناهی و گناه میزند، و باز همین ترس سبب نابودی دنیا و آخرت خود اوست.
واژه پارسی مناهی بمعنی و چم، گناه. چیزهای نهی شده . گناهان و ختا ها، کرداری که بازداشته شده، یعنی کارهائی که در اوستا پرهیز از آنها سفارش شده است. و مناهی جمع نهی که به معنی بازداشته شده باشد.
هر چه جز عشق خدا، برهودن است
گر شِکرخواری است خود جان کندن است
هر چیزی در دنیا و مافیا، فناپذیر و نابود شدنی و بیهوده است، هرچند هم که شیرین و خواستنی باشد بجز عشق به پروردگار و حق و حقیقت.
واژه پارسی برهودن یعنی ناحق و نادرست و بیهوده، برهوده، بیهده و برهوده شود، بیهوده (از: بی + هود) ناحق. باطل. بیهده. ناراست. ناحق و باطل، چه «هد» و «هود »بمعنی حق باشد.
چیست جان کندن، سوی مرگ آمدن
دست در آبِ حیاتی نازَدن
جان کندن واقعی آن است که آدمی بمیرد، در برزخ مقیم گشته و اجازه بازگشت و دست در آب زندگانی زدن را نیابد. و مثل مرغ سر کنده شده، هماره درحال جان کندن است. داستان یافتن آب زندگانی در تاریکی، کنایت از برگشت از برزخ پس از مرگ است که به هر کسی این اجازه داده نمیشود. یعنی برخی حتی شایسته تناسخ هم نیستند و این معنی جان کندن است.
خلق را دو دیده در خاک و ممات
سد گمان دارند در آب حیات
آدمائی که دو دستی به زندگی چسبیده اند، در شرح مرگ و زندگی سدها خیال و گمان نادرست دارند.
جهد کُن تا سد گُمان گردد نَوَد
شب برو، ور تو بخُسبی شب رود
تلاش کن تا زنده ای (شب برو) گمانها و شک و تردیهایت از سد تردید به نود گمان کاهش یابد. یعنی دستکم تناسخ و قوانینش را از لیست شک و تردیدهایت پاک کن. چراکه در غیر اینصورت(ور تو بخسبی) عمرت تمام شده و فرصت از دستت رفته است (شب رود). شب در این بیت کنایت از زندگی زمینی و طول عمر است.
در شبِ تاریک، جُوی آن روز را
پیش کُن آن عقل تیره سوز را
عمر را به شب تاریک تشبیه کرده و میگوید تا زمانی که زنده ای دست از تردید نسبت به قوانین خدا و تناسخ بردار. و آن عقل ختا کار را کنار بزن و نادیده بگیر(پیش کن آن عقل ظلمت سوز را) و در دل تاریکی ها بدنبال چراغ فروزان حقیقت و نور حق باش و بکوش تا بیابی.
پیش کن، یعنی از خود دور کن.
در شب بَد رنگ بس نیکی بُوَد
آب حیوان، جفت تاریکی بُوَد
در همین عمر (شب بد رنگ) هم نیکوکاریهای بسیاری میتوان انجام داد. چراکه بد و خوب وجود ندارد، آنچه که تو بد میپنداری، ممکن است بسیار سودمند باشد. مثلا تاریکی و سیاهی را بد میدانی در حالیکه آب زندگانی جاودان در تاریکی و سیاهی قرار دارد. کنایت از اینکه عمر جاودان را با پاس داشتن سه نیک در طول عمر (شب تاریک) میتوان یافت.
سر ز خُفتن کی توان برداشتن
با چنین خشخاش غَفلت کاشتن
با کاشتن تخم چنین غفلت های بیشمار که مانند تریاک آدمها را بی حس و گنگ و گیج میسازد، کجا میتوان امیدی به نجات انسان داشت.
خواب مرده لقمه مرده پار شد
خاژه خفت و دزد شب درکار شد
مردار میخوریم و با توسل به انواع مخدرها، از قرص های خواب و دیگر محصولات بیغیرتی استفاده کرده تا مانند یک مرده بخوابیم، و تا ما مشغول مردارخواری و مرده خوابیم، و برای داشتن این دو، هزاران پلیدی مرتکب شده و عمرمان تمام و زمان پار میشود. و ناگهان سبک، سنگین، رخت سفر بربسته و باید با آن جانگیر (دزد شب) ملاقات کنیم.
از اینجا حضرت زرآتش از مردمان خدا میگوید:
تو نمیدانی که خَصمانت کیند
ناریان، خصمِ وجودِ آبیند
انسان ها نمیدانند که دژمن های واقعی آنها کیستند. نمیدانند که پدیده ها متضادهائی دارند که دژمن و خصم همدیگر هستند. مثلا آب و آتش که دژمن جان هم هستند.
نار خصم آب و فرزندان اوست
همچنان که آب دژم جانِ اوست
مثلا آتش دژمن آب و بطور کلی خصم هرچه آبکی است. همانطور که آب، خصم جان آتش است و آنرا هلاک میکند.
آب آتش را کُشد زیرا که او
دژم فرزندان آب است و عَدو
آب آتش را خاموش میکند، چراکه آتش دژمن آب و بطور کلی مایعات است.
بعد از آن این نار، نارِ شهوت است
کاندر او اصل ختا و ذلت است
ولی همین آتش و یا نار، دژمن آن آتش پلید افراد، و یا افراطی که در زندگی دارند، میباشد. آتش افراط و زیاده خواهی و آز و خشم و خست ووو که اصل و منبع گمراهی و به ختا رفتن و در نتیجه رنج و ذلت آدمی است.
نارِ بیرونی به آبی بِفسُرد
نارِ شهوت تا به دوزخ می بَرد
آتشی که بیرون از تن آدمی درمیگیرد با آب خامش شده و فرو گذارده میشود. ولی آن آتش و ناری که در درون آدمی است او را تا جهنمی از آتش میکشاند.
نارِ شهوت می نیآرامد به آب
ز آنکه دارد تبع دوزخ در قراب
آتش افراط درون آدمی با آب نمیمیرد، زیرا در طبیعتش دوزخ جای دارد و یک سرش به جهنمی از آتش پیوند خورده است.
واژه پارسی «قراب» در اینجا یعنی یار و همنشین و دوست. واژه «قراب» در زبان پارسی بطور کلی به معنای دوست و «همراه و همنشین است و به روال ویژه در شعر و ادبیات پارسی کاربرد دارد.
چه کشد این نار را، نور خدا
نورِ شمس است ساز اوست آ (اوستا)
چرا که آتش پلیدی تنها با آتش و نور خدا ازبین رفتنی است. و این آتشی که در درون ماست، در پی نور خدا کشیده و جذب میشود. و اینکار فقط توسط آموزش «آئین بِه» و کتاب خرد جاودان و یا اوستای پیر ما انجام پذیر است.
تا ز نارِ نَفسِ در تن رود تو
وارهد این جسمِ همچون عُودِ تو
در زمان مرگ، روح از بدن مانند بخار و دودی بیرون میرود.
در گذشته در ایران برای خوشبو ساختن درون خانه، عنبر و عود (انبر و اود) میسوزاندند، که بدون آتش بود و فقط دود از آن برمیخاست. بیرون رفت روح از بدن را به این دود تشبیه کرده است که جسم (تن رود، چون هفتاد درسد تن آدمی آب است) را ترک میکند.
میفرماید از شر آن آتش و نار درون تن، که بسوی خدا هدایت نشده، جسم در سوز و گداز قرار دارد تا زمانی که روح آنرا ترک میکند.
نار پاکان را ندارد خود زیان
کی ز خاشاکی شود دریا نهان
آتش پاکان را نمیسوزاند. آدمی که وجوش با رستگاری به دریا تبدیل شده از یک خاشاک زیان نمیبیند و خشک و تهی نمیگردد و نمیمیرد.
در تو علت میفروزد همچو نار
هین مکن با نار، هیزم را تو بار
حدیث چون و چرا و مناهی ها و ختاها و نامردمی ها( علت ها) آتش پلیدی را درون آدمی شعله ور تر میکند. چراکه ناتوانی او در پاسخ به چون و چراها، و مقاومت در برابر وسوسه ها، مانند این میماند که هیزم و آتش را با هم بار بزنی. که نتیجه آن بزرگ شدن آتش است.
هیزم در اینجا کنایت از پلیدیها، تردیدها و گمانه زنیها و چون و چرا کردنهای بیهوده است که آدما بویژه آنان که خرده دانش و سر سوزن تفکری دارند به آن دچار میشوند. چراکه خرمن مردم، اکثرا غریزی کار میکنند.
زین دو آتشخانه ات ویران شود
قالب زنده از آن بیجان شود
از ایندو، یعنی نوری که در درون آدمی است و آتش حماقتهای او، و یا دو تضادی که که دژمن همند، نتیجه ای بجز تلخی و تلخکامی و ناکامی و سرخوردگی برای او حاصل نمیگردد. و زندگی او را با خشم و نفرت و بی تفاوتی و ناامیدی آغشته ساخته و جان را به لبش میرسانند. سپس آمده و با حماقت بیشتر ادعا میکنند که، آگاهی موجب رنج است!
در من ار ناریست، هست آن همچو نور
نار سداد در تن افزاید سرور
در تن زرتشت مقدس و پاک، حضرت مانی، خیامها و رازی ها و خوارزمیها و بیرونی ها و مولاناها و عطارها و سنائیها و حافظ ها و سعدی ها و نظامیها و جامیها و انوریها و مگوسیها ووو، و بطور کلی همه پاکان روزگار، اگر آتشی روشن است، آن آتش از جنس نور است. آتش عشق بخدا است که موجب شادی و سرور و سلامتی جان و جسم آنان میگردد.
سداد یعنی راستی و درستی در پندار و گفتار و کردار.(۲)
نار سداد چون فروزد در وجود
بی زیان زو تن برد سد گونه سود
آتش راستی و مهر به حق و حقیقت، اگر بوجود آدمی افتد، نه تنها بی زیان است، بلکه آدمی از آن سدها بهره و سود میبرد.
شهوتِ ناری، به راندن کم نشد
او بماندن کم شود، بی هیچ بُد
درحالیکه بدون هیچ شک و تردیدی(بی هیچ بد) آن شهوت و یا افراطی که آدمی درگیرش است با رسیدن به مقصود (به راندن و پیش بردن) نه تنها کم نمیشود بلکه هرچه بیشتر بدست آورده شود، شهوت بدست آوردن آنها هم بیشتر میگردد. مانند تب پول که امروزه بجان بسیاری از نادانان افتاده و هرچه پولدارتر میشوند تب شان هم تیزتر میشود. و تنها چیزی که این افراط را کم میکند، فرو گذاردن (به ماندن) آن است.
تا که هیزم می نهی بر آتشی
کی بمیرد آتش از هیزم کشی
مانند این است که به آتش مرتبا هیزم بیفزائی، تا زمانی که هیزم به آتش ازاف (اضافه) میگردد، آتش خاموش که نمیشود هیچ، شعله ورتر هم میشود.
چون که هیزم باز گیری، نار مُرد
ز آنکه نیکی آب سویِ نار بُرد
ولی همینکه هیزم بر آتش نگذاری (هیزم باز گیری) آتش خود بخود رو به خاموشی میرود. چون مایه هستی را از او باز میستانی. و در مورد اخلاق انسانی هم همین مطلب صادق است. یعنی با پاسداری از نیکی است که هیزم از نار پلیدی باز گیری و آنرا خاموش میسازی، و نیکی مانند آبی است که بر روی آتش پلیدی ریخته میشود.
کی سیه گردد به آتش خوبروی
کاو نهد شنگرف از پاکی به روی
آتش مظهر پاکی است، بهمین دلیل با ناپاکی و پلیدی در تضاد و ناسو است. پس ناپاکی را با آتش پاک میکنند. در مورد انسانها هم در شاهنامه فردوسی کبیر آمده است که آتش انسانهای پاک را نمیسوزاند چراکه از جنس خودش هستند. و داستان سیاوش و گذشتن او از آتش برای اثبات پاکی و بیگناهیش نمونه ای در اثبات این ادعا است.
در اینجا مولانا ضمن کنایه به این مطلب، میفرماید روی مردم پاک از آتش سیاه نمیشود، یعنی نمیسوزند و تبدیل به ذغال نمیگردند. بلکه بخاطر نیکی و پاک نهادی، آتش روی آنها را برنگ گل سرخ، گلگون و یا شنگرف میکند.
شنگرف رنگ قرمز اشرافی و بسیار ویژه ای است که توسط حضرت مانی اختراع و ساخته شده است.
گر حکیمت گوید ای رنجور زار
از عسل پرهیز کن هین هوشدار
اگر حکیم دانا بتو میگوید که از خوردن عسل بپرهیز که برایت خوب نیست.
گر جوابش گوئی از جهل بسیت
که چرا خود میخوری بی ترس و ریت
اگر در پاسخ به او بگوئی اگر خوردن عسل خوب نیست، چرا خودت بدون ترس و نگرانی میخوری؟
واژه مرکب «جهل بسیت» یعنی جهل و نادانی بیش از حد. بسیت که بسیط مینویسند یعنی گسترده و پهناور.
واژه اوستائی «ریت» در اینجا یعنی بیم و نگرانی. همچنین بمعنی شعله ور شدن آتش(هر آتشی، مثلا آتش خشم) میباشد.
گویدت در دل حکیم نکته دان
کژ قیاسی کرده، ای چون ابلهان
حکیم دانا در دل به نادانی تو خندیده و پیش خود میگوید، ببین این ابله کجا را بکجا پیوند میزند.
و حضرت مولانا درجائی دیگر در وصف حضرت زرتشت و یا پیر دانا میفرماید:
ای که تو ماه آسمان، ماه کجا و تو کجا
در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز هجر تو لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت
چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
آمده دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو، میآ.
پاورقی
(۱) نل یعنی گرفتن و بردن هرچیزی خوب. نل گرفتن یعنی از کار انداختن، اثر چیزی را محو کردن: عدل تو ستم و فتنه را نل گرفت بناچار هر دو چو نال مانده اند، از تو بچار میخ در. نل در آتش نهادن یعنی بیقرار کردن، مضطرب نمودن.
نوال جمع نال که به معانی زیادی است در اینجا بمعنی از میان مردم و دنیای فانی است.
(۲) سداد یعنی راستی و درستی در کردار و گفتار، راستی، محکمی، درستی، استواری. فایده سداد رأی آن است که چون از دوستان دشمنی پیدا آید، درحال اطراف کار خود فراهم گیرد. (گلیگ و دمنگ ). و بر قواعد سداد استمرار یافت. (سندبادنامه ص ۱۰)
آن جوادی که جمادی را بداد
این هنرها وین امانت وین سداد. مولوی
وین عمل وین کسب در راه سداد
کی توان کرد ای پدر بی اوستاد. مولوی
(۳) ماه پیشانی داستان دختر مرد ثروتمندی است که با حیله ندیم و دایه، مادر خود را، زمانی که دولا شده تا از خم شراب هفت ساله تنگی شراب بردارد، هل داده و او را در خمره شراب می اندازد. مادر میمیرد و دایه باز با حیله و نیرنگ میشود نامادری ماه پیشانی. و بعد هم همان ماجرای سیندرلا و البته با تفاوتها و شرح های مفصل تر و جالبتر و دراماتیک تر از سیندرلا و یا داستان کپی شده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر