یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۴

صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود


اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هیچ نشانی بجو نبود

مژگان کشید رشته بسوزن ولی چه سود
دیگر بچاک سینه مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما
صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود

او بود در مقابل چشم ترم ولی
آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود

حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت
با روی زشت زیور گوهر نکو نبود

اشکش نمی‌مکیدم و بیمار عشق را
جز بغض شربت دگری در گلو نبود

آلوده بود دامن پاک و برغم عشق
با اشک نیز دست و دل شستشو نبود

از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود
او بود بی‌وفا و در این گفتگو نبود

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است
عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

آزادگان بعشق خیانت نمی کنند
او را خصال مردم آزاده خو نبود

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار
جز مردنم بماتم عشق آرزو نبود.

شهریار




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر