پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۴

بخشی از دیالوگ فیلم قیصر


احترامت واجبه خان دائی! با توسل به فیلم و موسیقی و کتاب و حنجره چرکین آخوندهای کرواتی، نخست فرهنگ جهالت و تعصب و دروغگوئی و مذهب جعلی قبایل وحشی را تزریق کرده و خاک تو چشم ایرانیان پاچیدند، سپس خاک بر سرشان کردند.




قیصر: «تو چرا این ریختی شدی؟ کی زدتت؟»
میتی: «قصه‌اش درازه.»
قیصر: «کجا؟»
میتی: «هیچی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود.»
قیصر: «کریم؟! کدوم کریم؟»
میتی: «کریم آب منگل، میشناسیش؟ آره؟ از ما نه، ازاونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم، آره نه گاز دنده دم هتل کوهپایهٔ دربند اومدیم پایین، یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسته بودیم داشتیم میخوردیم. اولی رو رفتیم بالا، بسلامتی رفقا، لولِ لول شدیم، دومی رو رفتیم بالا بسلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم، سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا. گفت بسلامتی میتی، تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی ضامن‌دار اومد بیرون رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن، پریدم تو اوتول اومدم دمه کوچه مهران بغل این نُرقه فروشیه اومدم پایین دیدم یه سره هیکل میزونیه، این جوریه، زد بهم افتادم تو جوب، گفتم هته ته! گفت عفت! یکی گذاشت تو گوشم، گفتم نامرداش، دومی رو از اولی قایم‌تر زد، دستمو کردم تو جیبم که برمو بیام چشام باز کردم دیدم مریض‌خونه روسام. حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره،خوبیت نداره. واردی که!»
قیصر: «احترامت واجبه خان‌دایی! اما حرف از مردونگی نزن كه هیچ خوشم نمی‌آد، كی واسه من قد یه نخود مردونگی رو كرد تا من واسش یه خروار رو كنم؟ این دنیا همیشه واسه من كلك بوده و نامردی، به هر كی گفتم نوكرتم خنجر كوبید تو این جیگرم، دیدم فرمون كه میتونست یه محلی رو جابجا كنه، وقتی زجرش میدادن میرفت عرق میخورد و عربده میكشید دیوارا تكون میخوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راه‌آبها قایم میشدن، چی شد؟ رفت زیارت و گذاشت كنار، مثل یه مرد شروع كرد كاسبی كردن و پول حلال خوردن، اما مگه گذاشتن، این نظام روزگاره. یعنی این روزگاره خان‌دایی، نزنی، می زننت. حالا داش فرمون كجاست ؟ اون فاطی كه تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود كجاست؟ همه دل خوشیش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمیش اون رادیو. الهی نور به قبرشون بباره، چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه میافتادیم و میرفتیم، هر چی اون كاسبی كرده بود برای فقیر فقرا، سحری میخرید و پول افطاریشونو میداد، حالا چی شد؟ سه تا بیمعرفت، سه تا از خدا بیخبر، مفت مفت اونو فرستادند زیر خاك. منم اینكار و میكنم. منم میفرستمشون زیر خاك. تازه این اولیش بود، تو نمره، رو پاهام افتاده بود، نمیدونی چه التماسی میكرد، ننه، چشاش داشت از كاسه در میاومد خان‌دایی، میفهمی، چشاش داشت از كاسه در می‌اومد، اونارم وادار به التماس میكنم، حساب یك یك شونو می رسم، بدتون نیاد، شما دیگه برا خودتون عمرتونو كردید، منم دو تا گیر كوچیك دارم، یكی این‌كه به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت، یكیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون، فقط همین و همین، خیال میكنی چی میشه خان‌دایی، كسی از مردن ما ناراحت می‌شه؟ نه ننه، سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه یادشون میره كه ما چی بودیم و واسه چی مردیم، همینطور كه ما یادمون رفته، دیگه تو این دوره زمونه كسی حوصله داستان گوش كردنو نداره.»
قیصر: «من به دشمن خودم هم کلک نمیزنم چه برسه به تو!»
قیصر: «اَه خان‌دایی، تو آدمو مایوس میکنی. اگه قرار روزگاره که آدم پیر بشه دلش کوچیک بشه، ای خدا منو هیچوقت پیر نکن چون حوصلشو ندارم.»
خان‌دایی: «تو چی میدونی! آدم هر چی پیرتر میشه به خدا نزدیک‌تر میشه. تو هنوز جوونی، داغی. از اون خون کیف میکنی. اما من نه! تو، تو یه بچه‌ای.»
قیصر: «من بچه‌ام، آره. من خیلی‌ام بچه‌ام. واسه اینه که هر کی تو گوشم بزنه میزنم تو گوشش. اما تو چی؟ تو دلت میخواد تو گوشت که بزنن بگی من پهلوونم. پهلوون هم باید افتاده باشه. تو گوشش که میزنن سرشو بندازه پایین از دیفار رد شه.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر