پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۳

زابتدای سفر مشق انتها می­کرد


کسی از آن سوی ظلمت، مرا صدا میکرد
که بادبادک خورشید را، هوا میکرد
کسی- سبک­تر از اندیشه­ای- که چون می­رفت
بجای گام زدن در هوا، شنا میکرد
بشکل کودکی من کسی که با یک برگ
بقدر یک چمن غرق گل، صفا می­کرد
کسی که دفتر عمر مرا، بهم میریخت
و برگهای نشان خورده را جدا میکرد

دلم بوسوسه­اش رفته بود و تجربه­ام
در آستانه­ تردید پا بپا میکرد
مگر نه کودکی­ام، راهکوب پیری بود
که ز ابتدای سفر، مشق انتها میکرد
کسی نگفت نسیم از تبار توفانست
وگرنه غنچه کجا، مشت بسته، وا میکرد
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد

«که می­گرفت» رها کن صفای صلح کسی
که آهوان گرفتار را رها میکرد
ترا بکینه چه دینی است کاش می­آمد،
کسی که دین جهانرا، بعشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی بمعجزه­ای، مار را، عصا میکرد.

حسین منزوی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر