یکبار در دوران کودکی با خانواده رفتیم کلاردشت .... من مسیر را اشتباهی رفتم و گم شدم...
هر چه گشتم خانواده را پیدا نکردم .... هر چه که بیشتر میگشتم و بیشتر پیدا نمیشدند فکرهای بدِ در سر ام بیشتر میشدند .... آخر خواهرِ من کوچکتر که بودیم وقتهای دعوا به من میگفت "تو سرِ راهی" هستی .... و یا یکوقتهایی میگفت:"مامان و بابا میخواهند تو را سرِ راه بگذارند" .... نمیدانم این سرِ راهی را از کجا یاد گرفته بود .... هر چه که بود چیزِ رو اعصابی بود...
فکرم به آنجا رفت که نکند خواهر راست میگفت؟ .... نکند من را واقعاً گذاشتهاند سرِ راه؟ .... ولی مگر من چه کردهام که این کار را کردند؟ کجای کارم اشتباه بود؟ .... بعد شروع کردم با خودم عهد بستن که اگر درصدی پیدا شدم دیگر کدام کارهایم را تکرار نکنم .... مثلاً پستهها را تمام نکنم .... شکلاتها را نخورم .... اسباببازیها را نشکنم و ...
بعد رفتم و در اتاقِ نگهبانی نشستم .... به نگهبان موضوع را گفتم .... گفت بشین اینجا بالاخره میآیند .... صورتم از گریه خیس شده بود .... ناگهان از بیرونِ اتاق صدای مادر را شنیدم .... سراسیمه به بیرون دویدم و پریدم بغلشان ...
گُمشدن بدترین حسِ دنیاست گاهی اوقات از مرگ هم بد تر است و طبیعتاً پیدا شدن بهترین...
الزاماً لازم نیست آدم مثلِ داستانِ بالا گم بشود .... آدم گاه ممکن است در اتاقاش نشسته باشد و احساس گم شدن بکند و همانقدر که در بالا گفتم فکرهای عجیب و غریب بکند .... فکرهایی قبیلِ اینکه چه شد من گم شدم؟ .... نکند من را گم کردهاند و گم نشدهام؟ .... چگونه قرار است پیدا شوم؟ .... نکند کارِ بدی کردهام که گم شدهام و مرا گذاشتهاند و رفتهاند؟
آدمها گاه درونِ خودشان گم میشوند .... آنقدر به درونِ خودشان سر نمیزنند که وقتی گذری مسیرشان به داخلِ خودشان میافتد گم و گور ترین میشوند .... شدیدتر از یک بچهی چهار ساله گم و گور میشوند....
آدمها گاه داخلِ یکدیگر گم میشوند .... به اشتباه داخلِ یکنفر دیگر میروند و مسیری میبینند که کوچکترین آشناییای از آن ندارند و گم میشوند....
حتی مورد داشتهایم که داخلِ خودش گم شد و داخلِ یکنفر دیگر خودش را پیدا کرد....
چند روز پیش به جنگل و دریا رفته بودم .... خبر رسید که یک جوانِ انگلیسی چهار روز است در جنگل گم شدهاست .... احیاناً اگر دیدیماش خبر بدهیم که گُم شدهای.
در آن سفر یک دوستِ دیگر پیدا کرده بودم که او هم انگلیسی بود .... شکستِ عشقیِ شدیدی خورده بود .... خبر را که شنید رفت و نشست لبِ دریا .... شب بود .... تاریک بود .... ستارهها معلوم بودند .... من هم رفتم نشستم کنارش.
کمی سکوت بود و سپس گفت:"دلم میخواست جای پسر انگلیسی بودم و در جنگل گُم میشدم".
کمی سکوت کردم و ناغافل به فارسی گفتم:"تو خودت گمشدهای و خبر نداری".
گفت:"چی گفتی؟"
گفتم:"هیچی...سیگار داری؟".
دست کرد در جیباش و یک سیگار تعارف کرد .... گفتم من سیگاری نیستم .... برای خودت گفتم.
کسی که این حرف را میزند معلوم است که خودش خیلی گمشدهاست .... یا در خودش .... یا در دیگری .... خبر ندارد که خودش گمشدهاست .... حتی بدتر از پسربچهای که دستِ مادرش را ول کرده و گمشدهاست و حتی بدتر از کسی که در جنگل گمشدهاست.
کیومرث مرزبان
iranwire-com/blogs/6301/5936/

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر