داستانی که در زیر میخوانید یک داستان واقعی است که شرح آن در سایت کردستان آزاد نوشته شده است، این را برای عبرت اینجا میگذارم، تا آخوند بداند که همهٔ مردم در کارخانه احمق سازی او بیغیرت نشدهاند، و هنوز کسانی هستند که به او اجازه دست درازی به عزیزشان را نمیدهند.
ملا مولوی سید احمد، ۳۲ ساله در منطقه ی «جرِخشک» ولسوالی بغلان مرکزی، به دختر ۱۲ ساله ی از اقوامش چشم می دوزد. دو بار به سراغ این دختر می رود و او را مجبور می کند که با وی خلوت کند، اما «سکس» جدی میانشان صورت نمی گیرد.
ملا سید احمد برای بار سوم تصمیم می گیرد، اینبار با دختر ۱۲ ساله فامیل رابطه عمیق سکسی برقرار کند. دخترک، خانوادهاش را در جریان می گذارد. پس برای آخوند کثیف مولوی سید احمد، مهمانی ترتیب داده و او را دعوت می کند. نصف شب پدر و مادر دختر سروقت او رفته، مادر سر را نگاه میدارد و پدر بر روی سینه او نشست و در جا هر دو گوش و بینی مولوی سید احمد را از بیخ می بُرد.
هزار درود به شرف این دو.... تا هر دو گوش و دماغ آخوندها بریده نشود این وطن وطن نشود.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر