دل تو خبر ندارد

چه شب است یارب امشب که زپی سحر ندارد
من و اینهمه دعاها که یکی اثر ندارد
همه زهر داده پیکان خورم و رتب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به ازین اثر ندارد
تو بکش بکش بخنجر بنگر بجان عاشق
که بغیر عشقبازی گنه دگر ندارد
غلط آنکه گویند بدل ره است دل را
دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد
دم آخر است عرفی برخش نظاره ای کن
که امید بازگشتن کس ازین سفر ندارد.
عرفی شیرازی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر