اینبار هم نشد که ببرم کمند را
وز پای عشق بگسلم این قید و بند را
اینبار هم نشد که به آتش درافکنم
با شعله ای زچشم تو هر چون و چند را
اینبار هم نشد که کنم خاک راه عشق
در مفدم تو منطق اندیشمند را
اینبار هم نشد که زکنج دهان تو
یغما کنم به بوسه ای آن نوشخند را
تاکی زنم دوباره بگرداب دیگری
در چشمهای تو دل مشکل پسند را
پروایم از گزند تعلق مده که من
همواره دوست داشته ام این گزند را
من با تو از بلندی و پستی گذشته ام
کوتاه گیر قصه پست و بلند را.
حسین منزوی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر