یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۲

به جا ماند خاکستری از درخت


......
بده داد ما را که خون خورده ایم
ستم های آن سرنگون برده ایم


بدر برده از دست بیدادگر
دلی در بدر ، غرق خون جگر


دلی ، مانده صد زخم خنجر در او
دلی ، کین خون برادر در او


دلی ، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد


گرفتند و بردند و آویختند
چه خون ها که هر صبحدم ریختند


ندادند رخصت که بیوه زنی
بر آرد ز سوز جگر شیونی


نه آن سوگواری که نگذاشتند
که ازگریه هم باز می داشتند
.......


کجا بودی ای کاروان امید
که عمری دلم انتظارت کشید


چه آوردی از راه دور و دراز
بگو آنچه بود از نشیب و فراز


بهارا بر این دشت گلگون گذر
که گیری ز خون شهیدان خبر


بپرس از شقایق که چون می دمد
که جای گل از خاک خون می دمد


تو رفتی و روی چمن زرد شد
دل باغبان تو پر درد شد


گل ارغوان تو بر خاک ریخت
پرستو ازین بام ویران گریخت


تو رفتی و آمد زمستان سخت
به سوگ تو گردون سیه کرد رخت


فروخفت خورشید و یخ بست آب
سر بخت بستان گران شد ز خواب


مگر گردبادی در آمد ز راه
که شد روز روشن چو شام سیاه


تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
درو کرد این کشته را داس مرگ


فرود آمد آن برق با بانگ سخت
به جا ماند خاکستری از درخت


تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
سر سرو آزادگی خم گرفت


اجاق شب افتادگان سرد شد
سر مرد پامال نامرد شد
.....

هوشنگ ابتهاج


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر