ما نه دین داریم نه دل، وز شما هم فارغیم. خاقانی
در جنگلی گسترده در شبی تاریک، سرگردان بودم، و تنها چراغ کم سویی راهنمای من بود، ناگهان غریبهای بر من ظاهر شد و گفت: دوست من، تو باید شمع خود را خاموش کنی تا بتوانی راه را پیدا کنی. آن غریبه، مذهب بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر