جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۱

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

گر شما دین ودلی دارید و از ما فارغید
ما نه دین داریم نه دل، وز شما هم فارغیم. خاقانی

در جنگلی‌ گسترده در شبی تاریک، سرگردان بودم، و تنها چراغ کم سویی راهنمای من بود، ناگهان غریبه‌ای بر من ظاهر شد و گفت: دوست من، تو باید شمع خود را خاموش کنی‌ تا بتوانی‌ راه را پیدا کنی‌. آن غریبه، مذهب بود.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر