روم به شهر خود و شهریار خود باشم
من همیشه اعتقاد داشتم، زبان شعر را، زبان دل میفهمد ، یعنی باید ضمیر معرفت داشته باشی تا بفهمی منظور مولانا از گفتن: این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی، راه بودی تا نشدی، این همه گفتار مرا، چیست و یا وقتی حافظ میفرماید: عنقا شکار کس نشود دام باز چین، کانجا همیشه باد به دست است دام را.
شهریار، یکی از شعرای ایرانی است، که من به جرات میتوانم ادعا کنم، کسی او را نشناخت، و ناشناخته خودش را از ما پس گرفت و ما را با افسوسی جاودان تنها گذشت. پارسی زبانان اشعار او به زبان آذری یعنی زبانی که به گفته خودش زبان دلش بود، درک نکردند و آذری زبانان اشعار پارسی زبان او را در نیافتند، ولی او دریا بود و اشعارش، مانند امواج دریای طوفانی، جان و تنهای مستعد و ضمیر معرفت آنان را به درون اعماق این دریا میکشاند.
شهریار نابغهٔ شعر معاصر ایران، شاعری بود که اگر شعر او را بخوانی و دلت به درد محبت آغشته نشود، نه میتوانی ادعا کنی که انسانی و نه از شعر چیزی میدانی.
شاید دلیلش مادر بزرگ پدرم باشد که از تبریز بود و زنی زنده دل بود و به خوش مشربی معروف، و با اینکه او را در کودکی و خیلی کم دیدم ولی شاید به دلیل همین پیوند است، که خواندن اشعار شهریار، جان مرا شیفته میکند، ولی بیشک زبان شهریار زبان دل است و لاجرم بر دل مینشیند و فرقی نمیکند که با چه زبان، خط و یا ادبیاتی بیان شود، و اثبات این ادعا هم همان که نمیشود اهل ادب باشی و دفتر شعرش را با احترامی عجیب توام با تحسینی بینظیر، باز نکنی و لذت نبری و در آخر با این افسوس دفتر را نبندی که دیگر نیست تا بگوید و تو را بیش از پیش مغروق دریای احساسی که بر میانگیخت سازد. نامش جاودان و یادش عزیز باد.
دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!
سالها شمع دل افروخته و سوخته ام
تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام
زندگی شهریار سخن از قول دختر ایشان
«پدرم، سیدمحمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در تبریز متولد شده است. پدرش از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتا متمول بوده که گرسنگان بیشماری از خوان کرم او سیر میشدهاند و فکر میکنم، همین بلندی طبع و بخشندگی پدرم صفاتی بود که از پدرش به ارث برده بود. پدرم ایام کودکی را در قراء خشکناب و قیش قورشان گذرانیده و هیچوقت خاطرات خوشی را که در دهکدههای مزبور داشته، فراموش نکرد. اولین شعرش را در چهارسالگی سروده،آن موقعی بوده که مستخدمشان به نام رویه برای ناهارش آبگوشت تهیه کرده بود و بابا که برنج دوست میداشته، خطاب به رویه (رقیه) گفته است:
رویه باجی؛ باشیمین تاجی، آتی آت آتیه، منه وئرکته (خواهر رویه (رقیه) تاج سر من هستی، گوشت را بده به سگ، به من کته برنج بده)
پدر دربارهی خاطرات ایام کودکیاش میگوید: «روزی با بچههای محل مشغول بازی بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگی که در وسط حیاط خانه بود، خیره شده و شروع به خواندن شعر کردم. سخنان موزونی که نمیدانستم چگونه به مغز و زبان من میآمدند، که ناگهان! پدرم مرا صدا کرد. به صدای بلند پدرم برگشتم. با حالتی تعجبآمیز پرسید: این اشعار را کجا یاد گرفتی؟ گفتم کسی یادم نداده، خودم میگویم. اول باور نکرد؛ ولی بعد از اینکه مطمئن شد، در حالی که صدایش از شوق میلرزید، به صدای بلند مادرم را صدا کرده و گفت: بیا ببین چه پسری داریم!»
یکبار دیگر در هفتسالگی شعر گفته است و آن هنگامی بوده که مانند بیشتر بچهها از حرف مادر خود سرپیچی کرده و به حرف او گوش نداده بود؛ ولی بعدا پیش خود احساس گناه کرده و گفته است:
من گنهکار شدم وای به من، مردمآزار شدم وای به من
در کودکی از محضر پدر دانشمند خود استفاده کرد و تحصیلات مقدماتی را با قرائت «گلستان» پیش او فراگرفت و در همان اوان با دیوان خواجه الفتی سخت یافت. بعد از اینکه تحصیلات متوسطه را در مدرسهی فیوضات و متحده به پایان رسانید، در سال ۱۳۰۳ وارد مدرسهی طب شد و مدت پنج سال در این دانشکده به تحصیل مشغول بود؛ ولی عشق و روحیهی مخصوصش که اصلا با پزشکی، مخصوصا با جراحی سازگار نبود، او را از تحصیل پزشکی بازمیدارد؛ چنانکه خودش میگوید: «بعد از هر عمل جراحی که انجام میدادم، احساس ضعف میکردم و حالم بههم میخورد.»
بعد از ترک تحصیل به خراسان رفته و به دیدار کمالالملک نقاش نابغه ایرانی نائل آمد،(نقاشی های کمال الملک تماما دزدیده شده و اینک در دست اجانب است و احتمالا ۵۰ سال دیگر بنام دیگری معرووف و حراجهای میلیونی میخورد.) و شعری نیز با عنوان «زیارت کمالالملک» به همین مناسبت دارد. تا سال ۱۳۱۴ در خراسان بود و بعد از بازگشت از خراسان به کمک دوستانش وارد خدمت بانک کشاورزی شد. در سال ۱۳۱۶ حادثهی بسیار ناگواری در زندگیاش روی داده و آن مرگ پدرش بوده که خاطرهی مرگ او را هرگز فراموش نکرد. همزمان با مرگ پدر، مادرش به تهران رفت و پرستاری پسرش را به عهده گرفت و بابا در کنار مادرش، خاطرهی مرگ پدر را کمکم فراموش میکرده؛ ولی چون سرنوشت اساسا بازیهای عجیبی دارد و به قول بابا «علیالاصول نوابع همیشه ناکاماند»، مدتها بعد برادرش را نیز از دست داده و سرپرستی چهار فرزند او را به عهده گرفته است که کوچکترین آنها چند ماه بیشتر نداشته و مانند یک پدر دلسوز از آنها مواظبت کرده است. آنها نیز محبتهای عمو را هیچوقت فراموش نمیکنند و پدرم در اصل فرقی بین ما و آنها قائل نبود.
در همان ایام بچگی کتابچهی شعر بابا را ورق میزدم و او بدون اینکه مانع شود، فقط مواظب بود که کتابچه را پاره نکنم و با نگاهی محبتآمیز مرا مینگریست. در سنین پایین و مواقعی که به مدرسه نمیرفتم، «حیدربابا» و شعرهایی ترکی را که برایم قابل فهم بود، به من یاد میداد. کمی که بزرگ شدم و سواد خواندن پیدا کردم، خودم کتابچهی شعر او را میخواندم و اشعاری را که زیاد دوست داشتم، حفظ میکردم.
بعد از بزرگ شدن بچههای عمویم و موقعی که به اصطلاح دست هر کدام به کاری بند شده و بعد از اینکه پدرم، مادرش را از دست داده، تنها خیاطیای را که در تهران داشته، با وسایلش به بچههای برادرش بخشیده و تنها با یک جامهدان لباسهایش به تبریز آمده و با مادرم که نوهی عمهاش محسوب میشده، ازدواج کرده و علت ازدواج نکردنش تا سن ۴۸ سالگی، مسؤولیتی بود که در مقابل بچههای برادرش داشته؛ چنانکه میگوید: «یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم».
بعد از ازدواج با مادرم در تبریز با شراکت خواهرش، خانهای خریده که در این خانه من بهدنیا آمدم و سپس بعد از گذشت زمانی، خانهای برای خود خریده است. من (شهرزاد بهجت تبریزی ) فرزند ارشد او هستم. تا آنجا که یاد داریم، در تمامی گردشها و یا شب شعرهایی که میرفت، حتا رسمیترین آنها، مرا همراه خویش میبرد. هنگامی که بدو ورودش به هر مجلسی صدای کف زدنها فضا را میشکافت و یا به هر جایی که قدم میگذاشت، مردم دورش را احاطه میکردند، حس کنجکاوی کودکانهام تحریک میشد که او کیست؟ از همان موقع شخصیت او در چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال احساس کردم با اشخاص عادی فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همین جهت روزها خانه نبود و برای آقا که کارمند بانک کشاورزی بود، اجازه داده بودند که دیگر کار نکند و با خیال راحت بتواند به سرودن اشعارش ادامه دهد. میتوانم به صراحت بگویم که بیشتر از مادرم با او مأنوس بودم و وقتی با او بودم، هیچوقت سراغ مامان را نمیگرفتم.
در همان ایام بچگی کتابچهی شعر بابا را ورق میزدم و او بدون اینکه مانع شود، فقط مواظب بود که کتابچه را پاره نکنم و با نگاهی محبتآمیز مرا مینگریست. در سنین پایین و مواقعی که به مدرسه نمیرفتم، «حیدربابا» و شعرهایی ترکی را که برایم قابل فهم بود، به من یاد میداد. کمی که بزرگ شدم و سواد خواندن پیدا کردم، خودم کتابچهی شعر او را میخواندم و اشعاری را که زیاد دوست داشتم، حفظ میکردم. پدرم معمولا تا پاسی از شب گذشته به عبادت و خواندن قرآن میپرداخت و بعد از فراغت با خواندن کتابهای شعر و بیشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمیخوابید؛ مگر مواقعی که واقعا خسته بود.
چندی بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال، خواهرم (مریم) و دو سال بعد، برادرم (هادی) بهدنیا آمد. مواقعی که دورش جمع میشدیم و بچهها از سر و گوشش بالا میرفتند، ضمن اظهار محبت به ما، برای هر کدام شعرهایی میگفت.
در زندگانی خصوصی، آدمی بسیار بخشنده بود. غیر از کمکهای مالی، وسایل شخصیاش را نیز میبخشید. قلبی رئوف و مهربان داشت. بسیار احساساتی و حساس بود و خیلی زود تحت تأثیر قرار میگرفت. از مرگ دوستانش خیلی متأثر میشد؛ چنانچه وقتی مرگ صبا دوست نزدیکش را به وی اطلاع دادند، اشک در چشمانش جمع شد. معمولا بعد از اتمام هر شعر، دوست داشت که اعضای خانواده دورش جمع شوند تا شعرش را بخواند. او هیچ کینهتوز نبود. مادیات برایش هیچ ارزشی نداشت. معمولا غرق در افکار خود بود و با عالم خارج چندان کاری نداشت. در تهران و در موقعی که تنها بود، دوستی به نام آقای زاهدی داشت که بهترین مونس او بود و همین آقای زاهدی تعریف میکند «روزی سرزده وارد اتاق شهریار شدم و او را دیدم که با حالتی پریشان چشمانش را بسته و به حضرت علی متوسل شده است. تکانش دادم و پرسیدم این چه حال است که داری؟ و او بعد از چند نفس عمیق کشیدن با اظهار قدردانی گفت: تو مرا از غرق شدن نجات دادی. گفتم: انسان که توی اتاق خشک و بیآب غرق نمیشود. شهریار کاغذی به من داد که دیدم اشعاری سروده که جزو افسانهی شب به نام سمفونی دریاست». بعدا خود بابا توضیح داد آنچنان دریا را در خیالم مجسم کرده بودم که احساس میکردم غرق میشوم. آری او موقع گفتن شعر، اینچنین تحت تأثیر خیالش واقع میشد. به موسیقی آشنایی داشت و زمانی نیز سهتار مینواخت؛ ولی از وقتی به تبریز آمده بود، این کار را کنار گذاشته بود. دلخوشیاش بیشتر یاد یاران قدیم و لحظاتی بود که با آنها داشته؛ چنانکه خودش میگوید:
به پیری آنچه مرا مانده است، لذت یاد است، دلم به دولت یاد است، اگر دمی شاد است
پدرم بسیار پاکدل و ساده بود و اگر کسی به کمک نیاز داشت، تا آنجا که برایش مقدور بود، از کمک به او دریغ نداشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر