اقیانوس زبان پارسی پایان ندارد. فقط یک نمونه کوچک آن واژه «چشم» را در اینجا مثال میزنم.
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی گمان. فردوسی
بچشمت اندر بال ار ننگری توبروز
بشب بچشم کسان اندرون ببینی کاه. رودکی
دل زنده از کشته بریان شود
ز دیدار او چشم گریان شود. فردوسی
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری. فردوسی
دو چشمش کژ وسبز و دندان بزرگ
براه اندرون کژ رود همچو گرگ. فردوسی
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت او
دو دیده همچو بچرخشت دانه ٔ انگور. فرخی
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری
که بچشم تو چنان آید چون درنگری. منوچهری
چنان گوشم بدر چشمم براهست
تو گویی خانه ام زندان و چاهست. فخرالدین اسعد (ویس و رامین )
بچشمی چشم این غمگین گشاییم
بابروییش از ابرو چین گشاییم. نظامی
ای بخلق از جهانیان ممتاز
چشم خلقی بروی خوب تو باز. سعدی
دوست دارم اگرم لطف کنی ور نکنی
بدو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست. سعدی
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد بچنگال چشم پلنگ. سعدی
چشم خفاش اگر پرتو خورشید ندید
جرم بر دیده ٔ خفاش نه بر خورشید است. یمین
چشم زخم، نظر بد که نام دیگرش چشم زخم است. (فرهنگ نظام ).
چشزخ،چشمزخ، نظر.
چشم بد:
یارم سپند اگرچه برآتش همی فکند
از بهر چشم تا نرسد مر ورا گزند
او را سپند و آتش ناید همی بکار
باروی همچو آتش و با خال چون سپند. حنظله ٔ بادغیسی
خوش سپند افکن در آتش و رویش بنگر
که بترسم که مر او را رسد از چشم زیان. فرخی
تا جهان باشد خسرو بسلامت مناد
ایزد از ملکت او چشم کسان دور کناد. منوچهری
گل کبود که برتافت آفتاب بر او
ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب. خفاف
شکسته دیگ سیاهی نهند در بستان
ز بهر چشم چو شد بوستان خوش و دلخواه. سوزنی
ازبیم چشم چون گل رعنا درین چمن
بر روی نوبهار نقاب خزان کشم. صائب (ازآنندراج ).
چشزخ و چشم بد و چشمزخ و چشم زخم
امید، چنانکه گویند: چشم آن دارم. یعنی: امید آن دارم. (انجمن آرا). بمعنی امید. (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). امید و توقع. (غیاث )