آنکه «منم حق» میزد.
اسرار «منم حق » چه داند آن غافل
که جذب نشد به جذبههای سبحانی
درون پردهٔ گل غنچه بین که میسازد
ز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی.حافظ
ز کف چنین شرابی ز دم چنین ختابی
عجب است اگر بماند بجهان دلی مدب
ز نوای حق برسته ز نیاز خود برسته
به مشاغل «منم حق» شده فانی ملهب
بکش آب را از این گل که تو جان آفتابی
که نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب. مولوی-دیوان شمس
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
از شراب نایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان «منم حق» میزدیم
پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصوری بود
پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد
در خرابات حقایق عیش ما معمور بود. مولوی-دیوان شمس
کیست آنکس کو چنین مردی کند اندر جهان
شمس تبریزی که ماه بدر را شق میزند
هرکه نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد
روح او مقبول حضرت شد منم حق میزند. مولوی-دیوان شمس
پیرهن یوسف و بو میرسد
در پی این هر دو خود او میرسد
بوی می لعل بشارت دهد
کز پی من جام و کدو میرسد
نفس منم حق تو منصور گشت
نور حقش توی بتوی میرسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب را
سنگ بلاها بسبو میرسد. مولوی-دیوان شمس
خاک بفرمان تو دارد سکون
قبه خسرو تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند
جز تو که یارد که منم حق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو. نظامی
اسرار «منم حق » چه داند آن غافل
که جذب نشد به جذبههای سبحانی
درون پردهٔ گل غنچه بین که میسازد
ز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی.حافظ
ز کف چنین شرابی ز دم چنین ختابی
عجب است اگر بماند بجهان دلی مدب
ز نوای حق برسته ز نیاز خود برسته
به مشاغل «منم حق» شده فانی ملهب
بکش آب را از این گل که تو جان آفتابی
که نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب. مولوی-دیوان شمس
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
از شراب نایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان «منم حق» میزدیم
پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصوری بود
پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد
در خرابات حقایق عیش ما معمور بود. مولوی-دیوان شمس
کیست آنکس کو چنین مردی کند اندر جهان
شمس تبریزی که ماه بدر را شق میزند
هرکه نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد
روح او مقبول حضرت شد منم حق میزند. مولوی-دیوان شمس
پیرهن یوسف و بو میرسد
در پی این هر دو خود او میرسد
بوی می لعل بشارت دهد
کز پی من جام و کدو میرسد
نفس منم حق تو منصور گشت
نور حقش توی بتوی میرسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب را
سنگ بلاها بسبو میرسد. مولوی-دیوان شمس
خاک بفرمان تو دارد سکون
قبه خسرو تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند
جز تو که یارد که منم حق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو. نظامی



