یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۴۰۴

سوفی و خادم بخش نخست از دفتر دوم مثنوی


سوفی و خادم بخش یک از دفتر دوم مثنوی



در بخش زنده شدن استخوانها، مولانا بشرح انسانماها میپردازد. دوپاهائیکه از نور و اهورا و دم الهی درونشان نه تنها بهره نمیگیرند بلکه آنرا یا فراموش کرده و ناچیز میسازند و یا روح و اهورای درونشان را فروخته و یاکشته اند. و در این بخش به شرح سوفیان و یا کسانیکه با جسمشان بدنبال سر کردن با روح و دم الهی و اهورایشان هستند و تنها با این هدف بسر میبرند و بگذران روزگار مادی خود توجه چندانی ندارند و معتقدند که بی همگان بسر شود و بی تو بسر نمیشود، میپردازد. شرح کسانیکه از آن سر بام می افتند.
در نسخه تحریف شده مثنوی توسط وحشیها، این بخش با نام «اندرز کردنِ سوفی خادم را در تیمارِ بَهیمۀ او» از دفتر دوم مثنوی آمده است.
سوفئی میگشت در دورِ جهان
تا شبی در خانگاهی شد سکان(۱)
فیلسوفی سوار بر مرکب خود دنیا را میگشت، تا شبی رسید به یک خانگاه و مهمانخانه.
واژه پارسی سوفی بمعنی عاقل و متفکر است و از نام پیلاسوف، متفکر و دانشمند زمان امپراتوری ساسانی گرفته شده است و امروزه به متفکران و پدیدآورنده گان تفکرات نو، فیلسوف میگویند.
واژه پارسی سکان دراینجا بمعنی و چم اسکان، سکون، ساکن، باشندگان، جاگیر شدن است.
یک بهیمه داشت در آخور ببست
صدر صفحه، دور از مردم نشست
سوفی اسپ خود (بهیمه) را در آخور خانگاه بست و بداخل سالن خانگاه وارد شد و در گوشه ای دور از مردم نشست.
صفحه، کناره هر چیزی، پهلوی مردم.
او مدیشن گشت با آن یار خویش
دفتری باشد حضورِ یار بیش
سوفی در گوشه ای از سالن مهمانخانه ساکت و بیصدا نشسته و به مدیشن (مراقبه) با خدا مشغول شد. چراکه با دم الهی سیر کردن و یاد خدا بودن و بحضور او راه یافتن از هر چیزی برای سوفیان خوشتر است و برای خود عالمی دارد.
مدیشن و یا مراقبه یعنی بسر بردن با آن ناظری که در درون آدمی نشسته و همواره در حال مشاهده آدمی است، و مراقب چگونگی پاسداری آدمی از سه نیک است. و مدیشن درواقع ارتباط برقرار کردن و یا پیوند با اهورای درون خود است که هزاران سال در ایران قدمت دارد.
در دنیای سوفیان، مدیشن (مراقبه) حضور دل است با خدا و غیبت از ماسوا.
مدیسن و یا مدیشن که آنرا مدیتیشن میگویند از دو واژه اوستائی «مدی + سن و یا شن» «جدا شدن + جا» تشکیل شده و بمعنی دوری و فاصله گرفتن و جدا شدن از جا(مکان و حال حاضر) است.(۲)
«دفتری باشد» در اینجا یعنی «عالمی باشد»
دفترِ سوفی سواد و حرف نیست
جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست
عالم و دنیای سوفی ها زود جوشی و با هرکسی همسخن شدن نیست. و آنها دل پاکانی هستند که بیشتر در درون خود سیر میکنند.
زادِ دانشمند، آثارِ قلم
زادِ سوفی چیست، اَنوارِ قَدم
اثری که دانشمندان از خود در جامعه و در بین مردم بجا میگذارند، گسترش دانش مادی و آثار مکتوب است، درحالیکه سوفیان فضای انسانی پخش میکنند و مانویت را بیاد مردم میآورند.




همچو سیادی سویِ اِشکار شد
گامِ آهو دید و بر آثار شد
سوفی داستان ما هم مانند یک شکارچی که بدنبال شکار میگردد، در خود فرو رفت و بدنبال مدیشن رفته و بمراقبه پرداخت و در عالم مانوی خود غرق شد.
به توالی طبیعی هشت نُت موسیقی که به طور طبیعی پشت سر هم قرار بگیرند، «گام» گفته میشود و گام آهو چگونگی خرامیدن آهو و از اصطلاحات مدیشن است که در ابتدای کار، در مدیشن بکار برده میشود و بمعنی این است که آدمی کم کم و مانند خرامیدن آهو، از آنچه که در اطرافش میگذرد، فاصله گرفته و جدا شده و نمیشنود و نمیبیند. «گام آهو» را به مجموعه تأملات شخص در آلم معنوی هم تعریف کرده اند.
چند گاهش گامِ آهو در‌خور است
بعد از آن خود نافِ آهو رهبر است
پس از اینکه سوفی از شر حواس حیوانی خود (دیدن، شنیدن، بوئیدن، تاچ کردن، چشیدن و امواج) رهائی مییابد، و از آنها جدا میگردد، به اصطلاح تن او بیحس میشود، در اینحال از رنج بدر رفته و بحالت نیمه خواب و یا خلسه وارد میگردد که بسیار دلپذیر است. و در اینجا بقول سوفیان، بوی مشک از ناف آهو برمیخیزد و راهنمای سوفی به بارگاه خدا میشود.
چونکه ‌سکر گام کرد و ره بُرید
ناچرم ز‌آن گام در کامی رسید
پس از اینکه به خلسه رفت و از خود بیخود شد (سکر گام) پس مهو حضور یار گشته و مستی یافت و کامیاب شد. در اینجا هم از اصطلاحات سوفیان استفاده شده است.
رفتنِ یک منزلی بر بوی ناف
بهتر از سد منزل توف و تواف(۳)
در نزد سوفیان یک بار به خلسه فرو رفتن و مستی پس از آن، بهتر از سد عبادت و سد جوش و خروش(توف و تواف) است که ذاهدان بجا میآورند.
سیْرِ زاهد هر مَهی تا پیشگاه
سیْرِ عارف هر دمی تا تختِ شاه
ذاهدان تنها تا پیشگاه تخت خدا سیر میکنند، درحالیکه سوفیان تا کنار تخت خدا میروند.
ذاهدان از ریشه ذه و از القاب حضرت زرتشت مقدس است. واژه اوستائی «ذه» یعنی تیزی خاطر. زیرکی. نیک دانائی است که لقب زرتشتیان باستان بود. و ذاهد یعنی پیرو دانائی و زرتشت.
ذاهدان را با ز نوشتند و به مومنان معنی کردند. و شهر ذاهدان بمعنی شهر زرتشتیان امروزه زاهدان نوشته و نامیده میشود.
آن دلی کاو مَطلعِ مهتاب‌هاست
بهر عارف فاتح دروازه هاست
آن دلی که او مطلع مهتاب هاست، کنایت از اهورا و دم الهی درون آدمی است و میگوید آن دم الهی که در سینه آدمی جا دارد و مانند ماه، نور خورشید(نور خدا) را بازتاب میکند(مطلع مهتاب) اینچنین نوری روشنگر و آگاهی دهنده دل سوفیان است.
با تو دیوار است و با ایشان در است
با تو سنگ و با عزیزان گهر است
اهورای آدمی برای سوفیان راهگشا است و مانند دربی است که بداخل درگاه خدا باز میشود، درحالیکه برای دلسردان و کسانیکه از این نعمت غافلند و انرا بی استفاده رها کرده اند، مانند دیوار(مشگل ساز) است.
اهورای آدمی در نزد خداشناسان مانند گهری درخشان، روشن کننده راه است، درحالیکه اهورای دلسردان مانند سنگ سخت و تاریک است.
آنچه در آئینه میبیند جوان
پیر اندر خشت بیند پیش از آن
بهمین جهت آدمای غافل تنها چیزهائی را میبینند که بسیار آشکار و واضح و جلو چشم است. درحالیکه دم الهی و یا ضمیرناخوداگاه در نزد عزیزان خدا و یا خداشناسان، بیننده آنچه هست و نیست میباشد.
پیر ایشانند کاین عالَم نبود
جان ایشان بود در دریای جود
اهورا و دم الهی آن پیری است که حتی آنزمان که اصلا دنیائی وجود خارجی نداشت، او هستی داشت و در دریای وجود خداوند قرار گرفته بود.
پیش از این تن، عمرها بُگذاشتند
پیشتر از کِشت، بر برداشتند
اهورا پیش از اینکه به تن کنونی آدمی بنشیند، در کالبد های دیگری میزیسته و از زندگیهای گذشته هزاران تجربه دارد. و پیش از اینکه اصلا چیزی کشت و درو شود، اهورا دروگر بوده است.
پیشتر از نقش، جان پَذرفته‌اند
پیشتر از بحر دُرها سُفته‌اند
پیش از اینکه اهورا در دل و یا در جسم آدمیان(نقش) بنشیند، و جان گردد، وجود داشته و نوری بوده متصل به منبع اصلی و یا خداوند، و پیش از اینکه دریاها زنده شده و مروارید بسازند، اهورای آدمی دُر و گهر میساخته است. چه میخواهد بگوید؟ میخواهد اینرا برای بار هزارم و به شیوه ای متفاوت به غافلان بگوید که دم الهی همان خدا است و یا ذره ای از خدا است و دارای توانمندیهای خدائی است.
مشورت میرفت در ایجادِ خلق
جانِشان در بَحرِ قدرت تا به حَلق
پس از اینکه اهورامزدا دو پاها را خلق کرد، آنها را بامزه تر از دیگر آفریدهگان یافت. پس تصمیم به خلق اولین آدم گرفت و از روح خود در کالبد حضرت زرتشت مقدس دمید.
چون ملائک مانعِ آن میشدند
بر ملائک خُفیه خُنبَک می‌زدند
نوریان بارگاه او با حیرت مینگریستند درحالیکه آن ذره مقدس که از خدا جدا شده و در پیکر زرتشت جای میگرفت، از شادی کف میزد.
خنبک، یعنی دست و یا کف زدن. همچنین به دف و دایر کوچکی که چنبر آن از برنج یا روی باشد، خنبگ میگویند.
مطّلِع بر نقشِ، کاو را هست شد
پیش از آن کاین نقش، کُل پابست شد
مطلع در اینجا همان اهورا و یا دم الهی است. میفرماید پیش از اینکه دم الهی بر کالبد (نقش) بنشیند و حضرت زرتشت مقدس بعنوان اولین انسان خلق شود(هست شد) پیش از او، اهورا در کالبد کل هستی بود و آنرا تشکیل میداد.
پیشتر زَ افلاک کیوان دیده‌اند
پیشتر از دانه‌ها نان دیده‌اند
این جان پیش ازاینکه در افلاک، ستاره کیوان بوجود آید، آنرا دیده است، و پیش از اینکه دانه گندم، نان شود، او نان خورده است. یعنی دیگه چجوری بگه که دم الهی همان خداست که پیش از هر پدیده ای وجود داشته است.
بی‌دِماغ و دلْ پُر از فکرت بُدَند
بی‌سپاه و جنگ بر نُصرَت زدند
اهوراها بدون دل و دماغ و بطور کلی ویژهگیهای انسانی، از تفکر و استعداد پر و غنی هستند. و بدون سپاه بر همه پیروز میشوند.
آن عیان نسبت به ایشان فکرت است
ور نه خود نسبت به پیران رؤیت است
آنچه که عیان است، برای آدمی مانند شک و تردید میماند، درحالیکه برای اهورای او کاملا آشکار و دیدنی است.
فکرت از ماضیّ و مستقبل بوَد
چون از این دو رَست، مشکلْ حلّ شود
شک و تردید آدمی، نتیجه غفلت ها و ندانم کاریهائی که او در گذشته و همچنین از نگرانیهائی که برای آینده دارد، برمیخیزد. درحالیکه اهورای آدمی از هر دو اینها گذشته و رها و رسته است.
دیده چون بی‌کیف، هر با کیف را
دیده پیش از کان، صحیح و ز‌یف را
بدون داشتن حالت، احوال درونی همگان را دیده و پیش از معدن سره و ناسره را از هم تمییز داده اند.
و یا بدون ابزار سنجش و وسیله و ظرف قیاس، کیفیت ها را تشخیص میدهد. خوب را از بد، سره را از ناسره جدا میکند.
واژه اوستائی «زَیف» یعنی ناتوان، همان که به اشتباه ضعیف مینویسند، درهم و ناخالص و ناسره.
ای همه هستی ز تو پیدا شده، خاک زیف از تو توانا شده. نظامی. خوار و زیف یعنی بی اعتبار و ناتوان.
واژه پارسی «کیف» در اینجا یعنی چگونگی حالت معنوی موجودات، در مقابل «کَم» که نشان دهنده چگونگی حالت مادی موجودات است. همان کمیت و کیفیت متداول است. مثلا چگونگی احوال آدمی، چگونگی مزه ها، رنگها، بوها، صداها همگی کیف و کیفیت اند. درحالیکه اندازه و حجم و اشغال فضا و وزن موجودات، مقیاسها و اندازه هائی هستند که کم و یا کمیت نامیده میشوند.
واژهگان «کم و کیف» در فرهنگ و دانش علما و دانشمندان و فیلسوفان ایرانی جایگاه و کاربرد گسترده ای دارند و نیاکان دانشمند ایرانیان، درباره آن سدها کتاب نوشته اند. واژه کیف دارای تعاریف و معانی بسیاری است. (۴)
پیش‌تر از خلقتِ انگورها
خورده مِی‌ها و نموده شورها
اهورا پیش از خلقت انگور، شراب انگور خورده و مست شده و شورها بپا کرده است. چه کسی خاصیت شراب شدن را در انگور نهاده است؟ آیا بجز خدا کسی میتوانست اینکار را انجام دهد؟
در تَموزِ گرم می‌بینند دی
در شعاعِ شَمس می‌بینند پی
اهورا عدد پی را در شعاع خورشید یافته، و در دل تابستان گرم، دی ماه را تجربه کرده.
در دلِ انگور مِی را دیده‌اند
در فَنای محض شی را دیده‌اند
اهوراها و یا روح خدا، می را در دانه انگور چشیده و از هیچ، اشیا و دنیا را ساخته است.
آسمان در دورِ ایشان جرعه‌نوش
آفتاب از جودِشان زَر‌بَفت‌پوش
آسمان در کنارشان مست و میخواره است و خورشید بخاطر اینها زرین پوش شده است.
چون از ایشان مجتمِع بینی دو یار
هم یکی باشند و هم سیصد هزار
اگر دو اهورا را کنار هم بگذاری شبیه همند و یکی مینمایند و هم هر کدام با سدها هزار دیگر یکی اند.
بر مثالِ موجها اعدادشان
در عدد آورده باشد بادِشان
اهوراها مانند موجهای دریا مرتبا در حال آمدن و رفتن هستند. با باد (تن ها) میآیند خودی نشان میدهند و دوباره به دریا برمیگردند.
مُفتَرِق شد آفتابِ جانها
در درونِ روزنِ اَبد‌انها
آفتاب جانها کنایت از ارواح و یا اهورا ها هستند که به خواست حق در روزنی در بدن آدمیان جای گرفته اند.
چون نظر بر قرص داری خور یکی‌ است
آنکه شد مَحجوبِ ابدان در شَکی ا‌ست
اهورای آدمیان شبیه خورشید است و همگی از خدا جدا شده اند و همگی یکی هستند مانند ذرات خورشید که در مجموع یک قرص را تشکیل میدهند. آنچه که متفاوت است، بدنهای آدمیان است.
تفرقه در روحِ حیوانی بوَد
نفسِ واحد روحِ انسانی بوَد
روح حیوانی آدمی کنایت از ویژهگیهای انسانی اوست که مانند اثر سر انگشتان برای هر آدمی منحصر بفرد است. و بدین سبب آدمها با هم فرق دارند و انواع و اقسام آدمیان موجود است (تفرقه در روح حیوانی بود) یعنی اشکال جسمانی و ظاهری آدما با هم تفاوت دارد، اما دم الهی آدمیان یکسان و مثل هم و از یکجا( دریای جود ایزد) نشأت گرفته است.
چونکه حق رش زد بنور، دلهایشان
مفترق هرگز نگردد نورشان
واژه اوستائی رش، دارای چم و خم های بسیاری است، مانند ریختن، باریدن ووو. در اینجا یعنی خلعت گرانبها. رش شاه، خلعت شاه. به رخش اسپ پهلوان ایرانزمین رستم(هرکول) رش میگفتند.
چون خدا دلهایشان را در خلعت نور خود پیچیده است، در نتیجه نور دلهای آنان هرگز پراکنده نخواهد گشت،
همانگونه که خورشید از نور خود بر همه یکسان میتابد، خداوند هم از نور خود به همه مردم به یک اندازه داده ولی این نور نور متفرق و از هم پاچیده نیست، چرا که نور او در خلعتی پیچیده شده و متفرق نمیگردد، بلکه تمامی این ذرات به منبع خود باز میگردند. (باز جوید روزگار وصل خویش)
روحِ انسانی چو نفس واحد است
روحِ حیوانی سُفالِ جامد است
جان و یا اهورای آدمیان یکی است. درحالیکه خود آدمیان و ویژهگی های آنها انواع گوناگون دارند. چرا که پیکر و جسمشان از خاک قرمز، خاک آتش(سفال جامد) ساخته شده است.
عقلِ جزو از رمزِ این آگاه نیست
واقفِ این سرّ بجز درگاه نیست
عقل آدمی (و یا هماهنگی بین حواس شش گانه آدمی) ناتوان از فهم این مطلب است. و تنها از پیوستن به اهورای درون خود(اهورا و یا دم الهی) میتواند به راز این مهم پی ببرد.
عقل را خود با چنین سودا چه‌کار
کرّ مادر‌زاد با سُرنا چه‌کار
عفل آدمی برخاسته از گیرنده هایش، محدود و ختا کار است، درست مانند اینکه بغل گوش کر مادر زادی، سرنا پیل نواخته شود. همانقدر ناتوان.
از اینجا مولانا از زیبائی خداوند میگوید.
یک زمان بُگذار ای همرَه مَلال
تا بگویم وصفِ خالی ز‌آن جمال
اینک اجازه بده دمی از جمال ماه خدا برایت بگویم.
در بیان ناید جمالِ حالِ او
هر دو عالم چیست، عکسِ خالِ او
جمال او را نمیشود توصیف کرد، یعنی در حد انسان نیست، فقط همین را بدان که این عظمتی که در کائنات میبینی، یک عکس از خال جمال اوست. یعنی اگر انسان را خدا فرض کنیم، تمامی کائنات و هرچه هست و نیست، تازه به اندازه یک خال صورت اوست.
چون‌که ‌من از خالِ خوبش دم زنم
نُطق میخواهد که بِشکافد تنم
و تازه اگر من بخواهم شرح همین خال او را بدهم، آنچنان بزرگ و گسترده و سترگ و عظیم است که شروع نکرده، حنجره و گلو و دهان و زبان میخواهند تنم را از هم بشکافند.
چون کنم لب را گشادن، نیست راه
فکرتی کن تا نماید اوی راه
آدمی هیچ گونه توانائی شرح گوشه کوچکی از عظمت خداوند را دارا نیست، مگر اینکه باز خودش راهی را نشان دهد.
همچو موری اندر این خرمن خوشم
تا فزون از خویش باری می‌کِشم
پس مانند مورچه ای که در میان خرمنی عظیم قرار گرفته است و برایش حتی فکر کردن به عظمت خرمن هم امکان پذیر نیست، از حدیث چون و چرا خود را رها ساخته، و از اینکه خدا چیست و خدا کیست و کجاست و چرا مرا و دیگر مخلوقات را آفریده ووو، میگذرم، و فقط و فقط بخودم و روزگار خودم مشغول میشوم.
یعنی مخ ما گنجایش آنرا ندارد. بنابرین همان بهتر که سر را زیر انداخته و به خودمان بپردازیم تا مبادا بلغزیم.
کی گذارد آنکه رَشکِ روشنی ا‌ست
تا بگویم آنچه فرض و گفتنی‌ است
یک فرد پارسا (آنکه از پارسائی و درخشندگی نور درونش، همه چراغ ها و روشنیها به او حسادت میکنند) را نشان بده که او جنبه شنیدن یک گوشه از عظمت او را داشته باشد تا من(مولانا) هم آنچه که گفتنی است(فرضیات و تئوریها، چون کسی خدا را ندیده است، پس هر چه گفته میشود گمانه زنی است) بگویم.
و خردمند را اشارتی بس است، یعنی همین یک بیت برای خردمند کافی است تا راه سعادت را بیابد.
بَحر کف پیش آرَد و سَدی کند
جَر کند وز بعدِ جَر مَدّی کند
مولانا خود را مانند دریائی میداند که بر اثر جزر و مد(پر گوئی) دهانش کف کرده و و این پرگوئی سدی گشته تا او را از بیان داستان سوفی باز دارد.
این زمان بشنو چه مانع شد مگر
مُستَمِع را رفت دل جای دگر
و بر اثر این پر گوئی، شنوندگان بی حوصله گشته و دیگر حرفهای او را نمیشنوند. یعنی مولانا پدر روانشناسی انسان است که حتی بدون دیدن آنها، حالات روحیشان را درک میکند و میفهمد.
لازم آمد باز رفتن زین مقال
سوی آن افسانه بهرِ وصفِ حال
درنتیجه بهتر است که از این مطلب گذشته و بسوی داستان بازگردیم.
سوفی صورت مپندار ای عزیز
همچو کودک شاد از جوز و مویز
اما اینرا هم بدان که، سوفی صورت (دانستن راه) خوب است ولی همه ماجرا نیست. سوفیان دل پاکانی هستند که فقط به خدا مشغولند. مدیشن میکنند، به خلسه میروند و توانا به بازی با مغز خود میباشند. و اکثر مردم را بخود جذب میکنند. ولی این اعمال همه ماجرای خداشناسی نیست. و سوفی مانند آن کودکی که با دیدن کشمش و گردو شاد میشود، او هم تصور میکند با مدیشن و خلسه به خدا پیوسته و کارش کاملا درست است.
جسم ما جوز و مویز است ای پسر
گر تو مردی، زین دو چیز اندر گذر
کارهای جسمانی، مانند خلسه رفتن و مدیشن ووو حکم همان گردو کشمشی را داراست که مورد علاقه کودکان است، برای معمولیها هم جالب میباشد، درحالیکه حق شناس واقعی تنها به این مقدار راضی نیست.
ور تو اندر بگذری اِکرامِ حق
بگذراند مر ترا از نُه طبق
اگر تو واقعا بدنبال رسیدن به حقی، میبایستی به آنچه او را خرسند میکند بپردازی، چرا که آنچه او را از تو راضی میگرداند، همانهائی هستند که ترا از نه طبقه و یا نه خان رستم (یا نه خان هرکول) گذرانده و به مقصد و محبوب میرساند. و اکرام حق و یا مایه خرسندی حق کدامند؟ پاسداری از سه نیک، درحالیکه همزمان از زندگی مادی هم لذت میبری.
پاورقی
۱- مانِستان اصطلاحی در دین مانوی است که به مرکز عبادت و نیایشگاههای آنان گفته میشده است.
واژهٔ مانستان از ترکیب «مان» (ریشهٔ ماندن) و «ستان» (محل و جا) تشکیل شده و روی‌هم‌رفته معنی «اقامت‌گاه» می‌دهد، چراکه برگزیدگان مانوی در آ‌نجا بسر میبردند. در دوره سامانی و صفويه مانستان‌های زیادی در بابل، آذرآبادهگان،خوزستان، خراسان و شرق آسیا بویژه تبت و کره و چین و ژاپن وجود داشت. یکی از کهنترین مانستان کشف شدهٔ جهان در چین می‌باشد و به سال‌های متاخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم میلادی بازمی‌گردد. در هر مانستان غالبا خانه‌گاهی (خانقاه) برای پذیرائی از گرسنگان، بیماران و مسافران بطور رایگان وجود داشته. پس از جنگهای خونبار چليپی(جنگهای صليبی)و از بين رفتن مانوييان در دنيا، امروزه تمام مانستانها به كليسا تغيير نام داده اند. و در ایران که آلوده به توحش و ناقص بودن بیابانگردان شد، واژه خانگاه به خانقاه تبدیل گشت.
۲- مدیسن و یا مدیشن، واژگان پارسی هستند که قدمتی کهن دارند. مدی یعنی فاصله گرفتن، سن و یا شن یعنی جای، شن کش یعنی جا کش، شن زار یعنی جای خشک. شن بردار یعنی جابجا کن، حمال. شن مالی، تمیز کردن جا، نظافت.
مدی یعنی پایان چیزی. نهایت چیزی پایان کار. غایت. منتهی. انتها. بصورت یا بمعنی غایت و نهایت. فاصله گرفتن، جدا شدن. این واژه امروزه در دنیا مدیتیشن نامیده و مورد استفاده است، و همچنین مدیسن(با بیانی کمی متفاوت) به نام داروی بیماریها (دور ساختتن آدمی از بیماری) مورد استفاده است.
۳-توف یعنی سوت. صدای کوه را گویند و شور و غوغا و غلغله را نیز گفته اند که در کثرت مردم وجانوران درافتد و در این معنی به جای حرف اول «نون » هم آمده است. فریاد و صدا و غوغا و جنبش وانقلاب و برهم خوردگی و توفیدن مصدر آن است و آن را هزاهز نیزگویند. با توفان هم خانواده است. توف نام خاکستر آتشفشانی است که در هنگام انفجار آتش فشانی از زمین خارج میشود.
واژه اوستائی تواف، ترف، بمعنی خادمی که بنرمی و عنایت دور بگردد و خدمت کند. گرد برآمدن. گرد بر چیزی برآمدن. دور زدن. گردگردی. گشت. گرد درآمدن. شوت. گرد چیزی گشتن و گردیدن. کسیکه چیزی را برای فروش در کوچه و بازار می‌گرداند. کاسب دوره‌گرد. چرخیدن، سرکشی.
۴-کیف چگونگی حالت معنوی است در مقابل کَم که نشان دهنده چگونگی حالت مادی است. کیف ابزار مقیاس و سنجش احوالات درونی موجودات است. مانند، مزه ها و بوها و تاچ ها(ملموسات) مثل سرما و گرما وخشکی و تری و اخلاق و عوارض نفس مثل ترس و شرم و مانند آن. و کم ابزار مقیاس و اندازه گیری احوالات برونی موجودات است. مانند تول و پهنا و حجم و وزن و ارتفاع.
در دانش پارسی کیف یکی از مقولات نه گان عرض و منطق است.
هیولای اول بیان کن که چیست
سئوالم زکم و ز کیف و چراست. ناصرخسرو.
ز ما و کیف بگوی و برسم برهان گوی
گر آمده ست برون این سخنت از استار. ناصرخسرو.
رجوع به کیفیت شود. حالت ایجاب و سلب در قضایا، بنابر قول منطقیان در دو قضیه متناقضه اختلاف کیف شرط است ، و در اینجا مراد از کیف سلب و ایجاب است.
کیف، یکی از اصطلاحات بکار رفته در علم منطق پارسی است و به معنای عَرَض فاقد قابلیت قسمت و نسبت، به حسب ذات است.
کیف یکی از مقولات دهگانه و از اجناس عالی است و اجناس عالی، چون جنس و فصل ندارند، پس با حد تام و رسم تام قابل تعریف نبوده و تنها با رسم ناقص و امور سلبی و ثبوتی تعریف میشوند. بر این اساس، تعریف های مختلفی برای کیف آورده اند. برای کیف در تقسیم اولیه چهار قسم ذکر کرده اند: ۱-کیفیات دیدنی۲-کیفیات درونی۳-کیفیات ویژه به کمیات۴-کیفیات استعدادی.
کیف بر چهار گونه است: ۱. کیف محسوس، کیفی که با یکی از حواس شش گانه درک شود، این کیفیات بسته به میزان تأثیر در نفس، «کیفیات فعلی» و بسته بسرعت زوال تأثیر آن، «کیفیات انفعالی» خوانده میشود، ۲. کیف نفسانی، اوصاف و چگونگی نفس است، مانند عدالت، ترسِ و محبت. این اوصاف را اگر در نفس راسخ باشد «ملکه» مینامند و اگر راسخ نباشد «حال» میخوانند، مثلاً عدالت در فرد عادل ملکه است و ترس موقت در فردی که ترسو نیست حال است، ۳. کیف استعدادی، نیروی پذیرا یا غیرپذیرا در جسم که در مقابل اثر فاعلی قرار می گیرد، ۴. کیف مختص به کمیات، اوصاف و حالاتی است که بر مقدار جسم عارض میگردد، مانند استقامت و انحناء در خط یا زوجیت و فردیت در عدد. بوعلی سینا دانشمند ایرانی اصل جهان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر