سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۴۰۴

زنده شدن استخوانهای مرده بخش دوم از دفتر دوم مثنوی


زنده شدن استخوانها بخش دوم



در بخش پیشین خواندیم که دوپاهای فاقد جان و خرد که تنها با بعد حیوانی خود روزگار میگذرانند، اگر بهر دلیلی به ماهیت واقعی خود پی ببرند، تاب نیاورده و از بین میروند. مولانا در این بخش به این مطلب نقب زده و آنرا شرح میدهد.
چونکه عیسی دید کان ابله رفیق
جز که استیزه نمیداند طریق
می نگیرد پند او از ابلهی
بخل میپندارد او از گمرهی
خواند عیسی نام حق بر استخوان
از برای التماس آن جوان
هنگامیکه حضرت مسیح(مسیح بمعنای پرهیزگار راهنما) سماجت نادان را تا حد ستیزه و جدل دید و شنید که آن گمراه، اور را بخاطر زنده نساختن استخوانها، خسیس مینامد، پس با اصرار بیش از حد او، با خواندن نام حق استخوانها را زنده کرد.
حکمِ یزدان از پیِ آن خام مَرد
صورتِ آن استخوان را زنده کرد
بفرمان یزدان، استخوانهای پوسیده دوباره در کالبد قرار گرفته و زنده شدند.
از میان بَرجَست یک شیرِ ژیان
پنجه ای زد، کرد نقش او نهان
آن استخوانهای زنده شده، شیری ژیان گشته و بناگهان از آن میان جَسته و پنجه زده و کالبد آن جوان نادان را هلاک کرد.(نقش او نهان شد)
کلّه اش برکند و مغزش ریخت زود
مغز جوزی کاندر او مغزی نبود
و درست مانند شکسته شدن گردوئی که مغزش خشک و پوک شده باشد، کله مرد خشک مغز هم، ازهم پاچید. کنایت از تاب نیاوردن مغزی که بناگاه بیدار میشود.
گر وَرا مغزی بُدی زاشکستنش
خود نبودی نقص، جز آن بر تَنش
اگر بفرض مغزی هم در کاسه سرش بود، آنقدر معیوب بود که بعنوان نقص و عیب او بشمار میآمد و نه امتیازش. و درنتیجه شکسته شدن چنین مغزی بنفع باقی کالبد و تن است. یعنی تنها ایرادی که از شکسته شدن مغز آن نادان رخ داد، ناقص شدن تن او بود که بی سر شد.
گفت ایسا چون شتابش کوفتی
گفت ز آنرو که ورا آشوفتی
مسیح از شیر پرسید، چرا نقش نادان را چنین شتابان کوفتی و ازمیان برداشتی؟ گفت او تاب دیدن مرا نداشت و از وحشت آن آگاهی که تو داده بودی، برآشفته شده و قالب تهی کرده بود و من تنها راحتش کردم.
گفت ایسا چون نخوردی خون او
گفت در قسمت نبودم رزقِ او
مسیح از شیر پرسید، چرا در درونش جای نگرفتی؟ گفت برای اینکه ماموریت و فرمانم این نبود.
در معنای ظاهری: هنگامیکه شیر شکار خود را بچنگ میآورد، شکم او را دریده و تنها جگرش را میخورد. به اصطلاح خون میخورد. و تنها شیر باغ وحش و شیری که بر اثر پیری نتواند شکار کند، گوشت میخورد. و در اینجا مسیح میپرسد، چرا جگرش را نخوردی؟ کنایت از اینکه چرا در درونش ننشستی. گفت برای اینکه در قسمتم نبود که در درون او بنشینم.
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان
صید خود ناخورده رفته از جهان
چه بسیارند آدمیانی که بدون روح ( بدون شیر وجودشان) و یا با روح گرسنه (شیر گرسنه) و مرده از این دنیا میروند.
قسمتش کاهی نَه و حرصش چو کوه
جسته بی وجهی وجود از هر گروه
آنکه با همه بی وجودی و بی همه چیزی، ادعایش بیش از همه است.
و یا این گروه از دو پاها که فاقد روحند، نسل اندر نسل پول و مال جمع میکنند، و خروارها ثروت دارند، ولی نه میخورند، نه میپوشند و نه لذت زندگی را میبرند. یعنی هیچ روزی ندارند. و تنها عشقشان ثروت اندوزی است. ثروتی که بدردشان نمیخورد، مگر در راه رسیدن به اهداف ابلیس منشانه خود. و در میان مردم از هر دسته و گروه، مردمی بی وجه و آبرو و اعتبارند.
به اصطلاح میگویند که ایندست آدمیان گنجشک روزیند و یا روزیشان به اندازه یک کاه است. و درعوض حرص و آز و پست فطرتی شان به اندازه کوه عظیم است و بدین جهت در میان مردم نفرت انگیزند.
جمع کرده مال و رفته سوی گور
دشمنان در ماتم او کرده سور
دوپاهائی که فاقد شیر درون و یا نور ایزدی هستند، تمامی عمر خود را صرف ثروت اندوزی کرده، بدون اینکه خود کوچکترین بهره ای از آن ببرند. ولی درعوض مالشان پس از مرگ آنها، شام و شیرینی میشود که غریبه ها و دشمنانشان میخورند.
ای مُیَسّر کرده ما را در جهان
سُخره و پیکار از ما وارهان
خداوندا تو که ما را در میان جهان مادی قرار دادی، عشق به جهان مادی را در میان ما قرار نده، تا به تسخیر آن درآمده و برایش دست به هر کردار ناروا زده و بجنگ و پیکار بپردازیم.



طعمه بنموده بما، وآن بوده شَست
آنچنان بنما بما، آنرا که هست
دنیا ما را با جلوه گری و فریب بخود فرا میخواند و ما غافلیم که هرچه هست فریبی و دامی است که ما را بطرف کشته شدن نور درونمان میکشاند. خداوندا، ذات پدیده ها را آنگونه که هستند بما نشان بده و نه آنچه بنظر میرسند.
واژه پارسی شست در اینجا یعنی قلاب ماهیگیری، دام، کمند.
گفت آن شیر ای مسیحا این شکار
بود خالص از برای اعتبار
شیر ژیان به مسیح گفت که ای پارسا، او را تنها برای این کشتم که اعتبار قوانین خدا برقرار بماند. چون او کالبد خود را بدون روح، و روان ساخته بود. و قانون نیست که یک دوپا، دو بار صاحب روح و دم الهی شود.
گر مرا روزی بُدی اندر جهان
خود چه کارستی مرا با مُردگان
چراکه اگر او روح خود را به مال دنیا نفروخته بود و درعوض مرا بزرگ میساخت ( گر مرا روزی بدی اندر جهان) هرگز نمیمردم و در دنیای مردگان جای نمیگرفتم.
این سزای آنکه یابد آب صاف
همچو خر در جو بمیزد از گزاف
و سزا و مجازات آنکه روحش را میکشد محرومیت از زندگی و شادی در دنیا و جاودان گشتن و پیوستن بخدا است. درست مثل خری که در جوی آب ایستاده و تنها نگاه میکند.
هنگامیکه یک خر به جوی آب روان میرسد، بدون اینکه از آب صاف جوی بنوشد، تنها به ایستادن در جوی آب قناعت میکند. دلیل آن مشخص نیست، شاید سرعت جریان آب باشد که خر را سردرگم و مات میکند.
در این بیت این عمل و‌ کردار خر را به آدمی تشبیه کرده که گنجی را از زیر خاک بیرون میکشد و بجای استفاده آنرا دوباره در خاک پنهان میکند.
خر در جوی آب می ایستد بدون اینکه از آب آن بنوشد. چراکه تصور میکند چیزی یافته و پس از روی گزاف آنرا مال خود میداند و بدون اینکه از آن استفاده کند، فقط بدنبال نگاه داشتن و ذخیره آن است.
دوپاهای نادان هم بجای استفاده و بهروری از گنجی که یافته اند (گنجی بنام دم الهی و یا جان و یا شیر درونشان) آنرا پنهان و بدون استفاده رها میسازند تا کم کم از میان رفته و میمیرد. اصطلاحا میگویند، روح فرد کشته شده است.
واژه پارسی «میز» دارای چم و خم های زیادی است. ایرانیان از باستان تاکنون عادت دارند، برای مهمان میز میچینند و به صاحب خانه ای که برای مهمانانش میز چیده، میزپان و یا میزبان میگویند.(پس از جنگ جهانی اول و کشتار بیست میلیون ایرانی اصیل، و آلوده شدن فرهنگ ایرانی به بربرها و بیابانگردان، میزبانی به سفره داری دگردیسی یافت). در ایران و در خانه افراد دارا و ثروتمند، به پیشخدمت هائی که در کنار میزهای چیده شده بخدمت می ایستادند( بدون اینکه به خوراکیهای روی میز دست بزنند) «بمیز» و به عملشان «بمیزد» میگفتند. و مولانا در اینجا به خری که در جوی آب ایستاده، میگوید خر در جوی بمیزد کرده است، یعنی ایستاده و فقط نگاه میکند.
گر بداند قیمتِ آن جُوی خر
او بجای پا، نهد در جُوی سَر
اگر خر توانا به شناخت ارزش آن آب روان و صاف بود، بجای پا نهادن در جوی، سر در آن مینهاد. و این حکایت دوپاهائی است که ارزش روح خود را نمیدانند و آنرا بدون استفاده رها ساخته و در بدترین حالت به قیمتی نازل میفروشند.
او بیابد آنچنان پیغمبری
میرِ آبی زندگانی پروری
او جوی آب زندگی پرور را مییابد، اما چه سود که قدر آنرا نمیداند.
آدمی از طرف ایزد مهربان به دم الهی که پیامبر و راهنمای او بسوی حق و موجب زندگانی جاودان است دست یافته، ولی نمیداند که خدا چه گنج با ارزشی را به او داده است. نمیداند که آن پیامبری که در درونش نشسته و راهنمای او بسوی خدا است، چه گهر درخشان و یکتائی است. نمیداند که چقدر سعادتمند است که دم الهی و یا آن امیر آب زندگانی را یافته است. و چون نمیداند، درنتیجه نمیتواند او را مانند گهری ارزشمند پاسداری کند و از او بخواهد که راهنمای او بدرگاه منبع اصلی باشد و او را بخدا رساند، و از آن امیر آب، طلب آب زندگانی جاودان کند. و از سرِ نادانی و بلاهت آنرا ندید گرفته و خود را از خدا محروم میسازد.
چون نمیرد پیش او، کاز امر کن
ای امیرِ آب، ما را زنده کن
اگر میدانست تمامی زندگی و عمر خود را برای او( به پیش دم الهی) صرف و فدا میکرد، چون ماموریت آن پیامبر و دم الهی، اینست که بفرمان خدا، آدمی را به عمر جاودان برساند.
سنگ نقش خویش را زنده مخواه
کاو عدوِی جانِ توست از دیرگاه
سنگ نقش و یا نقش دیوار واژه مرکبی است که مولانا برای کالبد و جسم بی روح آدمی بکار میبرد. میفرماید، به کالبد و جسم خود آنچنان اهمیت نده و نپرداز که جان خود را فراموش کنی. چراکه جسم پروار بی خاصیت از دیرباز دشمن پروار شدن و پرورش روح و جان است.
خاک بر سَر استخوانی را که آن
مانعِ این سنگ بُوَد از صیدِ جان
همان بهتر که استخوانهائی(دم الهی مرده یا ناتوان) که مانع رسیدن نقش سنگ(آدمی)بخدا هستند، زیر خاک بمانند.
سگ نِی ای، بر استخوان چُون فائقی
دیوچه وار ار چه بر خون عاشقی
اگر استخوان بدندان بگیری به تو سگ نمیگویند، و حتی اگر مانند زالو پر از خون باشی به تو جاندار نمیگویند. یعنی دوپا بودن و ظاهر انسانی داشتن، نشان انسانیت و انسان بودن تو نیست.
دیوچه یعنی خونخوار و زالو، دیوچه وار یعنی مانند زالو.
و یا
سنگ نی ای بر استخوان چون فائقی
دیوچه وار از چه بر خون عاشقی
یعنی نقش دیوار یا سنگ نقش نیستی اگر دارای روحی(بر استخوان چون فائقی)، پس زندگی زالو وار برای چیست؟
آن چه چشم است آنکه بینائیش نیست
ز امتحانها جز که رسوائیش نیست
آدمی (آن چشم) به چه دردی میخورد هنگامیکه بصیرت و معرفت و کارآئی و بطور کلی روح ندارد و هربار که در میدان آزمایش زندگی قرار میگیرد، شکست خورده و بیچاره و درمانده و رسوا بجا میماند؟
سهو باشد ذن ها را گاه گاه
این چه ذن است اینکه کور آمد براه
آدمی جایز بختا و اشتباه و سهو است، و گاهگاهی بسادگی اشتباه میکند، و گمانه زنی هایش (ذن ها) اشتباه از آب درمیآید. ولی اینکه هربار ختا کند، سخن دیگری است. و نشان از این دارد که یکجای کار آدمی میلنگد و دارای ایراد است.
ذن در اینجا کنایت از گمانه زنی و بطور کلی کارآئی توان درونی آدمی است. مثل اینکه تیرانداز گاهگاهی بختا میزند، ولی اگر همیشه کارش بختا زدن باشد، یا تیرانداز نیست و یا کوری است که قادر بدیدن هدف نیست.
ذن مخفف اِذَن بمعنی اکنون، کنون. در اینجا یعنی گمانه زنی.
دیده آ بر دیگران نوحه گری
مدتی بنشین و بر خود میگری
ای چشمی که برای دیگران اشک میریزی، مدتی هم بنشین و بحال خودت گریه کن که کوری. (دیده + آ یعنی چشم + آدم)
دیگران را میبینی ولی در مورد خودت کوری. دیگران را مورد سرزنش و انتقاد و تمسخر قرار میدهی، ولی عیوب خود را نمیبینی. برای دیگران سینه میزنی و دلسوزی میکنی، ولی از لجنزاری که درآن غرقی، غافلی. بجای گریستن برای دیگران، بر حال خودت دل بسوزان و گریه کن.
بجای پرداختن به دیگران، بدنبال پرداختن جسم و جان خود باش.
ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود
نور شمع از گریه روشنتر شود
از آب باران درختان سرسبز و تر و تازه میشوند، و اشک شمع موجب پرواز آتش است. و یا بقول حافظ دوست داشتنی: آتشِ دل کی به آبِ دیده بنشانم چو شمع. یعنی هنگامیکه موم اطراف فتیله شمع آب شده و میریزد، اکسیژن بیشتری به فتیله شمع رسیده و آنرا نورانی تر میکند.
هر کجا نوحه کنند، آنجا مشین
ز آنکه تو اولیتری اندر هنین
در هر کجا که گریه و زاری سر میدهند، فورا آنجا را ترک کن، چراکه جایگاه آدمی در شادی و هنین است و والاتر از آن است که در غم و نوهه بنشیند.
واژه پارسی «هنین» یعنی ساز و نوا و خوش آواز و نغمه شاد، در مقابل واژه پارسی «نوهه» که نوای درد و نغمه غم است.
(گفت ای طوطی خوبِ خوش هنین
هین چه بودت این چرا گشتی چنین. مولانا)
ز آنکه ایشان در فراقِ فانیند
غافل از کان و بقای کانیند
چون فقط خدا نشناسان و آنان که از منیع و اصل و کان بقا و زندگی بیخبر و غافلند، در غم از دست دادن یک چیز فانی و ناپایدار و تباه و پوسیده شدنی، گریه و شیون کرده و نوهه میکشند و در حال زار و نزار بسر میبرند. درحالیکه یک انسان خردمند و خدا شناس، که برای رسیدن به کان و یا معدن زندگانی جاودان در تلاش است، برای از میان رفتن یک چیز فانی ناسپاسی نکرده و غم و اندوه بدل راه نمیدهد.
ممکن است که گفته شود، این پند و گفتار نیک و ارزشمند مولانا، برای روزگار امروز ما سخنی بیرحمانه است. چون چگونه میتوان به آدمی که عزیز خود را از دست داده گفت، شیون نکند، به صرف اینکه آن عزیز فانی بوده است؟ و پاسخ این است که اگر از کودکی این مطلب را یاد داده و مانند سنگ نبشته در مغز ما جا میانداختند که زندگی و مرگ در هر دو حالت مادی و معنوی آن، چرخه ای بی پایان است که همیشه در آخر به اول میرسد، درست مانند دایره که ۳۶۰ درجه آن با صفرش برابر است. و مرگ آغاز زندگی دوباره بشکل دیگری است. و ای که خواهان زندگی دوباره ای، ابتدا بمیر. و ماده از بین نمیرود بلکه از شکلی بشکل دیگر درمیآید، و ما هم جماد اولیم و هم جماد آخر، ووو. این سفارش مولانا بسیار راحتر پذیرفته میشد.
ز آنکه بر دل، نقش تقلید است بند
رو به آب چشم بَندش را برند
ولی همانگونه که در بالا اشاره شد، چون از کودکی یاد گرفتیم که برای هر چیز فانی، بیش از وجود خودمان ارزش قائل شده و در غم از دست رفتنش مویه کنیم، این است که امروزه بسیار سخت است، به آنکه عزیز از دست داده، بگوئی غم مخور.
آنچه که از کودکی به تقلید از دیگران یاد گرفتیم مانند سدی است که در مقابل حقیقت ایستاده و بر دل های ما بند و زنجیر گشته است. و در نتیجه تصور میکنیم که با گریه میتوان غم از دل شست و انرا از بند آلام رها ساخت.
ز آنکه تقلید آفتِ هر نیکوئیست
کَه بُوَد تقلید اگر کوهِ قوی است
چراکه تقلید، دلیل و آفت و آسیب هر امرِ نیک است. و کوه بزرگ و سترگ و قوی هم بر اثر تقلید به کاهی ناچیز تبدیل میگردد.



گر زریری لَمتُرست و تیز خشم
گوشتپاره دان چو او را نیست چشم
اگر حتی پهلوانی سترگ و قوی و بی حریف و بسیار خشنی مانند «زریر» باشد، ولی دارای بصیرت و معرفت و نور نیست، او را مانند پاره گوشتی بدان و نه چیزی بیشتر.
لمتر یعنی بسیار قوی هیکل.
زریر نام برادر گشتاسپ شاه، و پهلوانی بی رقیب بود. زریر پسر کیوان لهراسپ و برادر کیوان گشتاسپ از پادشاهان کیانی ایران زمین بود. او پهلوانی بزرگ و سپهبد ایران و پیرو و عاشق زرتشت بود. وی در شاهنامه در زمان جنگهای ایرانیان با تورانیان بدست «ویدرپش» فریفته و کشته شد. چراکه کسی از تورانیان حریف او در میدان نمیشد. از اینرو مولانا نام او را در اینجا مثال میزند، چرا که این پهلوان بی رقیب، در میدان و با زور بازو از میان رفتنی نبود، بلکه با فریب و حقه کشته شد، و گول خورد چون از بصیرت خود استفاده نکرد و حیله و فریب را درنیافت. بهمین دلیل واژه «زریر» را قوی و دلاور و زورمند و پهلوان و کسی که تیز خاطر و با ابهت است و یا تیز خاطر و سبک روح، است، معنا کرده اند. (یکی نام گشتاسپ و دیگر زریر، که زیر آوریدی سر نره شیر. شاهنامه اثر بی همتای فردوسی کبیر)



گر سخن گوید ز مو باریک تر
آن سِرش را ز آن سخن نَبوَد خبر
آدم مقلدی که بی روح و معرفت و بصیرت، است و هرچه میداند از روی تقلید و تهی از تفکر است، حتی اگر دانشمند دنیا هم بشود و سخنانی بس حکیمانه و دقیق و باریکتر از مو هم بیان کند، بازهم کلاس اول است، و سخنش بی خاصیت و بی معنا و مفهوم.
مستیی دارد ز گفتِ خود ولیک
از بَرِ وَی تا به مَی راهیست نیک
مقلد بی بصیرت و بی روح و نور معرفت، از دانش و سخنان خود سخت مغرور و تا حد مستی خرسند است، ولی مستی که او از این بابت دارد کجا و مستی که از راه خرد بدست میآید کجا. مستی او حتی از مستی که با می و شراب بدست میآید هم فاصله دوری دارد.
همچو جُوی است او، نی آبی خورد
آب از او بر آب خواران بگذرد
عالم بی عمل است، جوی آبی است که شبانه روز در آن آب درجریان است(فردی که دارای روح است) ولی دریغ از نوشیدن حتی یک جرعه آب. دارای روح است ولی آنچنان روحش را ندید میگیرد و از آن بهره نمی جوید، تو گوئی اصلا آنرا ندارد. درنتیجه روحش تباه و کشته شده و یا به طریقی به دیگران فروخته میشود.
آب در جُو زآن نمیگیرد قرار
ز آنکه آن جُو نیست تشنه آبخوار
و دلیل اینکه آب همواره در جوی در حال گذار و جریان است، بدون اینکه توسط جوی مورد استفاده قرار گیرد، این است که، جوی خواهان آب نیست و خود را از آن بی نیاز میبیند. نه تشنه است و نه خورنده آب.
همچو نائی نالۀ زاری کند
لیک پیکارِ خریداری کُند
نوهه گر باشد مُقلّد در حدیث
جز طمع نَبوَد مرادِ آن خَبیث
مانند ساز نی که مینالد، نه برای آنکه درد دارد، بلکه برای اینکه شنونده جمع کند، آدم بی روح و جان هم یاد گرفته که یک نقاب انسانی بر چهر خود گذاشته، پلاس زیبا به بر کرده، لبخند بزند، مبادی آداب باشد، روان و آرام سخن بگوید، با ادب و فرهنگ جلوه گری کند، ولی در پشت این نقاب ظاهر فریب، یک بیست و بلیس و ابلیسی آدمخوار و خونخواری را پنهان سازد که بوقتش ماشین تولید کودک ساخته و کودکان را پرورش داده تا بعدها بتواند آنها را در جنگل رها سازد و خود مانند شکارچی حرفه ای بدنبال آنها کرده و آنها را شکار نموده و ابتدا خونشان را گرم گرم نوشیده و سپس کباب کودک بر سر میز شام برای خود و هم نوع خود سرو کند!
نوحه گر گوید حدیثِ سوزناک
لیک کو سوزِ دل و دامانِ چاک
آن آدمخوار خونخوار بی روح خبیث بیست، برای مردم دنیا دلسوزی کرده و خواهان آزادی و دمکراسی برای آنها است و انواع سازمانهای بین مللی حمایت از کودکان و حمایت از حیوانات و حمایت از پناهندگان و حمایت از زنان و حمایت از این و آن میسازد، نه از روی انسانیت، بلکه تا بدین ترتیب ناتوان ترین و آسیب پذیر ترین مخلوقات خدا را بدور خود جمع کرده و آنها را براحتی مورد نیات خبیث خود قرار دهد.
از مُحَقق تا مُقلّد فرقهاست
کاین چو داود است و آن دیگر صَداست
تفاوت میان انسان تا انسان نماها از زمین تا آسمان است. انسانماها خطرناکترین دشمنان مخلوقات خدا، زندگی بر روی کره خاکی و حتی خود کره زمینند.
منبعِ گفتار این سوزی بُوَد
و آن مُقَلّد کهنه آموزی بُوَد
موتور گرداننده انسان ها اهورا و نور خدا است، در حالیکه خو و خصلت ددان و درنده گان، انسانماها را راهنما است.
هین مشو غِرّه بدان گفتِ مهین
بار بر گاوست و بر گردون سنین
ای انسان نمای بی روح و نور و اهورا، ای ابلیس، به مقام و مال و موقعیت و جایگاهی که امروزه با خباثت بدست آوردی مغرور و از خود راضی مباش، چراکه چرخ گردن هنوز بر عهده نور خداست.
همانگونه که زمین بر روی شاخهای گاو است، ولی گردش آن همچنان تحت قوانین خدا است. پس اگر امروز بچه خواری میکنی، فردا و در زندگی بعدی، در جنگلی که ساختی، خود شکار و خورده خواهی شد.
هم مقلّد نیست محروم از ثواب
نوحه گر را مُزد باشد در حساب
چراکه قوانین تناسخ برای همه جاری و ساری است و تغییرپذیر هم نیست.
کافر و مومن خدا گویند ولیک
در میان هر دو فرقی است نیک
انسا و انسانما در نزد خداوند یکسان داوری شده و عدل واقعی یعنی همین.
آن گِدا گوید خدا از بهرِ نان
متّقی گوید خدا از عینِ جان
خدای انسانماها ظواهر این دنیاست و خدای انسانها نور و اهورایشان.
گر بدانستی گدا از گفتِ خویش
پیشِ چشمِ او نه کم ماندی نه بیش
اگر انسانماها از ماهیت هولناک خود آگاه میشدند، زنده نمیماندند (پیش چشم او نه کم ماند نه بیش)
سالها گوید خدا آن نان خواه
همچو خر بار میکشَد از بهرِ کاه
مانند خری که برای خوردن کاه و جو، شبانه روز بار را بر پشت خود حمل میکند، انسانماها هم روزگار و عمر خود را در جهت ظواهر دنیا صرف میکنند، غافل از اینکه در اصل کارشان با عمل آن خر یکی است.
گر به دل در تافتی گفتِ لبش
ذره ذره گشته بودی قالَبَش
و اگر انسانما را کم کم با نور خدا آشنا کنی، ذره ذره قالبش تهی خواهد گشت.
نامِ بیستی ره بَرَد در ساحری
تو به نامِ حق پشیزی میبَری
در یکی از داستانهای هزار و یک شب از باستان ایران، بنام چراغ جادو، ماهیگیری چراغ کهنه ای صید میکند و بخانه میبرد. هنگامیکه با دستمالی مشغول تمیز کردن چراغ میشود، بناگهان دودی از چراغ برخاسته و مانند بیستی هولناک از آن بیرون آمده و قصد جان ماهیگیر را میکند. ماهیگیر با تعجب از او میخواهد پیش از کشتنش دلیل کارش را بگوید. بیست میگوید، مرا هزاران سال پیش عده ای دئو بدستور جمشید شاه (کوروش کبیر) در این چراغ جادو حبس کرده و سپس به دریای خزر انداختند. در هزار سال اول، با خود گفتم هرکه مرا نجات دهد هرچه بخواهد به او میدهم، هنگامیکه هزار سال گذشت و کسی مرا را آزاد نکرد، با خود شرط کردم هرکه مرا نجات دهد سه آرزوی او را برآورده کنم، ولی باز هزار سال گذشت و من همچنان در کف دریا بودم، سپس قسم خوردم که هرکه مرا نجات دهد او را درجا بکشم و امروز تو مرا از دریا بیرون کشیدی و با مالش چراغ و گرم کردن آن، مرا نجات دادی، پس برای مرگ حاضر باش. ماهیگیر گفت حق با تو است و من خود را برای مرگ آماده میکنم ولی پس از مرگ از این ناآگاهی در عذاب خواهم بود که چگونه بیست به این عظمت در چراغ به این کوچکی جای گرفته است! بیست خندید و گفت، چون تو ظرف و محتویاتش را همجنس میدانی و این دلیل حماقت توست درحالیکه جنس من با ظرف فرق دارد. ماهیگیر گفت، با اینحال جاگرفتن بزرگی مانند تو در این ظرف کوچک امکانپذیر نیست و تو داستانی دروغین میگوئی. بیست که اینبار بشدت از تهمت دروغگوئی بخشم آمده بود، نعره کشید و گفت، الان بهت نشان میدهم. سپس بشکل دود درآمده و در درون چراغ فرو رفت. ماهیگیر هم بلافاصله چراغ را در سطل آبی که کنار دستش بود، انداخت. بیست که دوباره در آب گرفتار آمده و نمیتوانست از آن بیرون آید نعره کشید، چه میکنی؟ مرا آزاد کن! ماهیگیر گفت، آزادت کنم که مرا بکشی؟ نه تنها اینکار را نمیکنم بلکه ترا برده و دوباره در دریا می اندازم! بیست به التماس افتاده و خلاصه قول میدهد که اگر ماهیگیر دوباره آزادش کند، او نامش را به او بگوید و مانند یک غلام در خدمتش باشد و هرکاری را برایش انجام دهد. از آن پس ماهیگیر هرگاه نام بیست را میآورد، او ظاهر شده و خواست های ماهیگیر را برآورده میساخت.(نامِ بیستی ره بَرَد در ساحری) ‌و این درست کاری است که انسانماها میکنند. بیست وجودشان را صدا زده و به هر کاری بخواهند دست میزنند. غافل از اینکه تمامی دنیا و خواست هایشان در مقابل نام خدا ( اهورا، نور و یا آن دم الهی که درون انسانها به امانت قرار داده شده است) پشیزی است که میبرند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر