دوشنبه، دی ۰۸، ۱۴۰۴

گفتگوی مهر و ماه و یا خدا و زرتشت بخش هشت


نظر چگونه بدوزم که بهر دیدن دوست، ز خاک من همه نرگس دمد بجای گیا. دفتر اول مثنوی مولانا محمد بلخی.



تلخ تر از دوری تو هیچ نیست
بی پناهت، غیر پیچا پیچ نیست
خداوندا، در دنیا چیزی تلختر از دوری تو نیست و اگر مرا در پناه خود نگیری، زندگی برایم سخت پیچیده و دشوار خواهد بود.
رخت ما، هم رخت ما را راهزن
جسم ما، مر جان ما را جامه کن
بدون تو ما حتی بخودمان هم رحم نکرده و دژمن خویشیم. و رخت راهزنی پوشیده و خود را غارت میکنیم. و کالبد و جسم ما مانند راهزنانی که بر سر راهند و جامه از تن رهگذران میکنند، جان ما را لخت و ناچیز مینماید. واژه «رخت» نخست یعنی جامه و پلاس، و رخت دوم در اینجا یعنی اموال. یعنی هرچه میکنیم درجهت تباهی خودمان است، چراکه به منبع راهنما وصل نیستیم.
دست ما چون پای ما را میبرد
بی امان تو کسی چون جان برد
کردار ما(دست ما) پایمان را بهمان راهی میبرد که به تباهی ما می انجامد، و این با ریاضیات هم قابل اثبات است. چراکه ما بدون پناه تو، جان سالم از این مهلکه ای که در آن گیر افتاده ایم، در نخواهیم برد.
ور برد جان زین خطرهای عظیم
بُرده باشد مایۀ ادبار و بیم
و تازه اگر بدون پیروی از سفارشات و آئین و راههای نجاتی که تو توسط زرتشت مقدس بما رساندی، زندگی کرده و زنده بمانیم، آنچه که از ایندست زندگانی نصیبمان میگردد چیزی بجز فلاکت، بدبختی و رنج و ترس و نگرانی و عذاب الیم نیست.
ز آنکه جان چون واصل جانان نبود
تا ابد با خویش کُور است و کبود
و دلیلش هم کاملا قابل فهم و روشن است. چون هرچیزی بویژه جان، اگر با منبع اصلی پیوند نداشته باشد، تا همیشه دچار نادانی و جهالت(کوری) و پریشانی و سرگشته گی(کبودی) است.
چون تو ندهی راه جان، خود برده گیر
جان که بی تو زنده باشد، مُرده گیر
پس اگر جان ما با تو پیوند نداشته باشد همان بهتر که اصلا نباشد. چون جانی که به منبع خود وصل نباشد، مرده و بی خاصیت است. مانند اکثر مردم دنیا.
گر تو سَرکَسم میزنی بر مردمان
مر ترا آن میرسد ای کامران
واژه پارسی «سَرکَسم» که از واژگان اوستائی ( سَر + کَس + موس، sarkasmos) به معنی زخم زدن، دندان سائیدن، و تلخ‌زبانی کردن گرفته شده‌است، تقریبا هم معنای واژه «تأن زدن (طعنه زدن)» است با این تفاوت که بار منفی کمتری از تأن(طعنه) زدن دربر دارد. در تأن زدن، فردی، دیگری یا دیگران را به شکلی ظالمانه و نامحترمانه و جدی دست انداخته و ریشخند میکند تا به مقاصد ویرانگر خود برسد. درحالیکه «سرکسم» ممکن است بشکل غیر مستقیم و بشکل هزل کنایی و شوخی انجام پذیرد. مثلا «مرسی برای کمکی که نکردی». بیشتر بمعنی متلک انداختن است. این واژه اوستائی به زبان آمریکائی رفته و با همین بیان و معنا مورد استفاده است. (سارکزم، sarcasm)
دراین بیت میفرماید، اگر تو آدمیان را نیش بزنی مانند نوش و کام رانی است.
ور تو ماه و مهر را گوئی جفا
ور تو قدِ سرو را گوئی دوتا
فرقی هم ندارد، چه از مهر و ماه ایراد بگیری، چه سرو را ریشخند کنی و قامتش را دو تا بگی.
ور تو چرخ و عرش را گوئی حقیر
ور تو کان و بَحر را گوئی فقیر
یا عرش و فرش را ناچیز بدانی و یا همه ثروتهای دنیا را فقر بنامی.
آن به نسبت با پرآفکتت رواست
ملک و اقبال و غناها مر تو راست
چراکه خوب و بد و مرگ و زندگی ووو، واژگان ساختگی مغز انسانهای ناچیز و ناتوان است. هرآنچه تو آفریدی و خلق کردی، منطق مطلق و راستی و نیکوئی و کمال و پرافکت توست.
واژه اوستائی پرآفکت (پرآ + فکت) بمعنی کمال مطلق است. واژه «پرآ» وام گرفته از اوستا، بچم و خم های زیادی است و در واژه ترکیبی پرافکت یعنی درست، نه کم نه زیاد، کامل، تمام، کاملا، دقیقا (praa) و واژه اوستائی «فکت» (fact) به معنای واقعیت یا حقیقت است و به اطلاعاتی اشاره دارد که بر اساس شواهد و مستندات قابل اثبات‌ میباشند و میتوانند بعنوان مبنای استدلال یا تحلیل قرار گیرند. این واژه مرکب اوستائی با بیان کمی متفاوت و بهمین معنا به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است.(Perfect)




که تو پاکی از خطر و ز نیستی
نیستان را موجِد و مغنیستی
چون همانطوری که گفته شد، چیزی بنام و معنی «نیستی» در قاموس تو اصلا وجود ندارد، هرچه که ما آنرا هست و یا نیست مینامیم، درواقع بفرمان و لطف تو، در حرکت بسوی تعالی و کمال و پرآفکت است.
آنکه رویانید تواند سوختن
ز آنکه بدریده است، داند دوختن
و از این واقعیت تمامی موجودات زنده دنیا آگاه و باخبر و شکر گزارند بجز آدمی که نه توانائی درک آنرا دارد و نه تحمل هضم آنرا.
مثلا گیاهان میدانند که پائیز و زمستان و سوختن اصل و بنای چرخِ زندگی و راهی بسوی تکامل است. چراکه هر چه درخت کهنسالتر میگرددقویتر و محکمتر میشود. پس صبورانه و سپاسگزار هر پائیز و زمستان را استقبال میکنند و با اینها زندگی را سر میکنند و با رسیدن بهار، خستگی را در میکنند. و یا اگر زلزله خشکیهای زمین را از هم میدرد، پس از مدتی آنچه دریده شده با آب پر گشته و دوباره خشکیها توسط آب بهم دوخته میشوند. و این قوانین خداوند خلل ناپذیر و همیشگی و استوارند.
می بسوزد هر خزان مر باغ را
باز رویاند گُلِ سباغ را
براساس قوانین طبیعت، در هر خزان تمامی گیاهان ابتد زرد و پژمرده میگردند و سپس میمیرند. و در بهار دوباره زنده شده و دور وچرخ تازه ای را آغاز میکنند. این اتفاق برای دیگر موجودات و آدمیان هم درست بهمین صورت رخ میدهد. آدمیان بطور طبیعی (اگر با تیشه و اره بجانشان افتاده نشود) ابتدا پیر و زرد و پژمرده میگردند، و سپس میمیرند و در برزخ دوباره جان یافته و زنده میگردند. و این راه تکامل جسم و جان آدمی است.
باز رویاند گل سباغ را، یعنی دوباره گیاه بظاهر مرده( بخواب رفته) را زنده میکند. واژه پارسی «سباغ» دراینجا بمعنای تغییر شکل و ماهیت داده است.
کای بسوزیده برون آ، تازه شو
بار دیگر خوب و خوب آوازه شو
در فرصت دوباره، بانگ و سروش ندا درمیدهد، که ای بظاهر مرده و بخواب رفته (بسوزیده) بیدار شو و زندگی تازه را آغازگر باش و بار دیگر و از نو و کاملتر، شروع کن.
چشمِ نرگس کور شد بازش بساخت
حلق نی بُبرید و بازش خود نواخت
قشنگترین توصیفی که در باره تناسخ میتوان داد را در این بیت میخوانیم و چه خوشبخت است آنکه پارسی زبان است. چراکه با هیچ زبان دیگری به عمق زیبائی این بیت نمیتوان چنگ زد مگر پارسی.
چشم نرگس یعنی دریائی از احساسات زندگی که سه در شش تای آنها را میشناسیم. از حواس ششگانه کالبد، از حواس ششگانه جان تا حواس ششگانه نور در چشم نرگس خفته و نهفته است. و این چشم نرگس کنایت از آن شوخ طبع آفرینش یعنی یک کپی از خداوند و یا انسان است که با مرگ، تنها چشمانش برای مدتی بسته و کور میشوند، و دوباره بخواست او، باز و بینا میگردند. چون گل نرگس گل زمستانی است، و در پائیز و زمستان مدیترانه ای (زمستان ملایم) بگل مینشیند. هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد، گلرخانش دیده نرگستان کنند. (۱)
در مصرع دوم میگوید، حلقش بریده میشود، ولی دوباره آن حنجره ناقص تبدیل به نی خوش نوا میگردد.
ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم
جز زبون و جز که قانع نیستیم
ما آفریده و خلق شده ایم و در هر تناسخ و یا خلق مجدد، خداوند به کپی پیشین قناعت نکرده و آنرا تکمیل مینماید.



ما همه نَفسی و نَفسی میزنیم
گر بخوانی، ما همه آهَرمنیم
ما دوباره و دوباره بدنیا میآئیم( نفسی و نفسی میزنیم) و از حالی بحال نیکوتر درمیآئیم.
واژه اوستائی «آهر» یعنی حال و یا مردم نیکو. و آهرام سه گانه، یعنی مقبره سه آهرمن که از فراون های( ناقص و معرب: فرعون) پارسی حاکم بر روزگار کهن بودند و بجاودان پیوستند. متاسفانه پیکر پاک این مردان خدا که هزاران سال مقدس و دور از پلیدیها نگاهداری میشد، امروزه در چنگ جنایتکاران و ابلیس های آدم رو است. بنابر فرید دین عطار حکیم و دانشمند بزرگ ایران، این سه انسان خدائی شده و یا سه پادشاه پارسی سه هدیه به حضرت مانی دادند: علم و هنر، پاکی پندار و گفتار و کردار، و شجاعت، که هر کدام را مانی مقدس با سه رنگ سبز، سپید و قرمز یعنی همان سه رنگ پرچم ایران نمادین ساخت. امروزه آثار فرید دین عطار از نوابغ روزگار، هم مانند آثار دیگر بزرگان ایران به فرهنگ و لهچه ناقص و بدوی و پلید بیابانگردان آنچنان آلوده گشته که دل هر ایرانی را بدرد آورده و آه از نهاد هر انسان شریفی برمیآورد.
و واژه اوستائی «من» یعنی آدمی. و آهِرمَن یعنی انسان کامل و نیکو و خدائی.
واژه اهریمن را که بجای آهِرمَن در میان مردم رواج داده، و آنرا مقابل «اهورا» قرار دادند، و معنای آنرا به ابلیس برگرداندند، یکی از ناروا ترین ستم هائی است که به زبان پارسی و ایرانیان شده است، و متاسفانه معنای غلط این واژه آنچنان در اذهان ایرانیان جا افتاده که تبدیل به سنگ نوشته شده و بسختی پاک شدنی است. درحالیکه در اصل، آدمی با آن دم الهی «اهورامن و یا خدا،انسان» نامیده شده و پس از تکامل تبدیل به «آهِرمَن» میگردد. یعنی آن یک دم الهی(و یا اهورا) پس از بارها تناسخ و پاک زیستن هر باره، در آخر تبدیل به آهِرمَن گشته و بخدا میپیوندد.



ز آن به آهِرمَن رسیدستیم ما
که خریدی جان ما را از تنا
ما به سبب تناسخ است که آهِرمَن میشویم. یعنی از اینجهت حال ما از بدویت نجات پیدا کرده که در هر تناسخ یک گام به اصل خود نزدیکتر گشته ایم، و جسم و جان ما در هر تناسخ کاملتر گشته و بخدا پیوسته است.
واژه اوستائی «تنا» بمعنی و چم، پرورش دادن، تنیدن، شرافت، قدمها، تذکیه، مخفف تناسخ. و نام یکی از دانشمندان پارسی دوران امپراتوری سامانی است که متولد و ساکن اهواز بود.
تو عصا کش هر که را کاو زندگی است
بی عصا و بی عصا کش کور چیست
تو با تناسخ به کسانیکه واقعا زندگی میکنند کمک میکنی، بدون زندگی و بدون کمک تو، و بطور کلی آدمیان بدون تناسخ چی هستند؟
کور کنایت از دلسردان و آدمیان خدانشناس است.
غیر تو هر چه خوش است و ناخوش است
آدمی سوز است و این جز آتش است
هر پدیده ای بدون تو سپری گردد، چه خوش و چه ناخوش، تباه و بیهوده است. مثلا آدم خدانشناس، بسبب دوری از خدا ( چه خوب زندگی کرده باشد و چه بد) یکبار تناسخ خود را بیهوده تلف کرده و عمرش تنها «آدم سوز» و «آدم تباه کن» بوده است. و این سوختن از آتش نیست، بلکه سوختنی بیهوده و نارواست.
هر که را آتش پناه و پشت شد
هم اهورا گشت و هم زرتشت شد
درحالیکه هر که پشت و پناهش آتش باشد، یعنی هرکه خدای واقعی را شناخته و سه پاس را نگاهبان بوده، و پیروی از «آئین به» کند، در هر تناسخ اهورای درونش بزرگ و بزرگتر گشته تا جائیکه بمقام زرتشت میرسد و با خدا یکی میگردد.
پاورقی



۱- در داستان های باستان ایران، نارگیس نام شاهزاده جوان و زیباروی پارسی بود که به عشق دلباختگان خود توجّهی نمیکرد و حتّی به الهه‌هائی که عاشق او بودند بی‌اعتنایی میکرد. او عادت داشت به کنار چشمه‌ای برود و ساعتها چهر خود را در آب نگاه کند. روزی یکی از عشاق سینه چاک که از عشق او بخود نامید گشته بود، او را که در کنار برکه آب خم شده و خود را مینگریست به داخل آب هول داده و اجازه نمیدهد تا او خود را نجات دهد و بدین ترتیب او را غرق میکند. میگویند او بخاطر این ناکامی، در تناسخی که مییابد، به گل نرگس (نارگیس) تبدیل میشود تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند. نرگس و نارگیس هم‌ریشه اند.



بعدها در علم انسانشناسی پارسی، نارگیسیسم (نارسیسیسم) به معنی عشق به خود و خودشیفتگی، نماد پیدا میکند.
در فصل بهار، نرگس‌های سفید و زرد در کناره جویبارها می‌رویند و چشم‌های خود و مردم را خیره میکنند. چرا که نرگسها مایل به سطح آب میگردند، شاعران و بزرگان ما به او لقب نارگیس(که بعدها بخاطر تداول به نرگس تبدیل شد) داده اند. یعنی آنکه چشمش به جمال خود در آب افتاده و شیفته زیبائی خود گشته و بر روی سطح آب مایل است. و این گل را همچنین گل شاعران میگویند، چرا که بیشتر از هر گلی در ادبیات پارسی از او سخن گفته شده است. مثلا حافظ دوست داشتتی میفرماید:
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد، چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان، نیمه شب، دوش ببالین من آمد، بنشست.
همچنین داستان‌ عشق نرگس و به خسرو شاهنشاه جهان در ادبیات پارسی مشهور است و همواره الهام‌بخش شاعران بوده است.



«دیوارنگاره نارگیس در کاخی در ایران ابتدا یافته، سپس ربوده و درآخر به اروپا برده شد.»
گل های نرگس سه گلبرگ و معمولا سفید یا زرد هستند و دارای پایه باریک و لوله ای سه شاه پرانته (بلوط) و تاج (فنجان یا مرکب) است.
گل های نرگس بصورت انفرادی یا چندتایی در انتهای ساقه گل دهنده قرار دارند.
در ابتدا گل نرگس در داخل اسپاتی قرار گرفته و بعداً خارج میشود.
کشت گل نرگس در باغ از این نظر جالب است که در پاییز با خزان سایر بوته ها و گیاهان، گل نرگس رشد خود را آغاز کرده وطراوت باغ را حفظ می کند و در زمستان و اوایل بهار زیبایی خاصی به باغ میدهد.





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر