این روزها بهشت بی مشتری است.
در این بخش، مولانا طالب دانستن بیشتر از آنچه که بین خدا با پیر و یا زرآتش گذشته است، میباشد. پس در اینحال از زرآتش پرسشهای بیشتری میپرسد. مرثیه زیر در رثای پیر از میان رفته، حضرت زرتشت مقدس است که بصورت پرسشهای مولانا از پیری که دیگر در میان ما نیست، میآید.
ای نبو که جمله جان و دیدهای
شمّهای واگو از آنچ دیدهای
ای حضرت زرتشت تو که سراسر عقل و بینشی، جلوه ای از مشاهدات و مکاشفات خود را در آنجا که خدا را ملاقات کردی و با او بگفتگو نشستی، برای ما بیان کن.
واژه پارسی شَمّه بمعنی برخی، مقداری است.
تیغِ هلمت جان ما را چاک کرد
آبِ علمت خاکِ ما را پاک کرد
دعوت براستی و حق و حقیقت و فراخوان تو (تیغ هلمت)جان ما را از هم شکافت و ما را از تباهی رهانید و آگاهی که از تو بدست آوردیم، مانند آبی سبب پاکی وجود خاکی ما گشت. و دانش اهورائی تو مانند آب زندگانی وجود ما را از پلیدی های کفر و نادانی پاک گرداند.
واژه پارسی «هلم» بمعنی و چم، فراخواندن، امر به آمدن کردن. بیا. کلمه ای است به معنی خواندن به چیزی. در پارسی هلم را فراخوان و یا دعوت معنوی میدانند.
بازگو دانم که این اسرارِ هوست
ز آنکه بی شمشیر کشتن کارِ اوست
من آگاهم که «آئین به» که تو بما عرضه داشتی، از جانب هو و یا یزدان پاک است، زیرا که مهر و پاکی مطلق تنها از او برمیآید و حتی کشتنش هم با سلاح عشق است و بس.
سد هزاران می چشاند روح را
که خبر نبود دهان و نوش را
جان و روان آدمی با آئین او آنچنان مست و مدهوش حق میشوند، تو گوئی بی آنکه دهان خبر داشته باشد، و بانگ نوشانوش درمیان باشد، سدها جام می و شراب نوشیده اند.
سد هزاران روح بخشد هوش را
که خبر نَبوَد دو چشم و گوش را
«آئین به» او سد هزار درک و فهم و آگاهی در رگهای آدمی سرازیر میسازد، آنچنانکه هر دانشی که از طریق خواندن و شنیدن بدست میآید، در برابرش هیچ است.
چشم تو ادراک حق آموخته
چشمهای حاضران بردوخته
چشمهای حق بین تو، اسرار و دانش کردگار را دیده و آموخته است. و آن دید و آموخته های تو، آنچنان چشمهای تمامی مردمان دنیا را مات و مبهوت ساخته که توان بازگرفتن دید از ترا ندارند. تو گوئی چشمان آنها را بر روی تو دوخته اند.
آن یکی ماهی همی بیند عیان
و آن یکی تاریک می بیند جهان
مردمانی که با آئین آموخته های تو به آگاهی رسیده اند، توانا به دیدن آشکار آن بخش هستی (و یا ماهی) هستند، درحالیکه آنانکه ترا نمیشناسند و یا انکار میکنند، توان دیدن جهان را هم ندارند و تنها سیاهی و ظلمت میبینند.
و آن یکی سه ماه میبیند بهم
این سه کس بنشسته اندر یک اهم
برطبق شاهنامه فردوسی کبیر، در آئین کهن ایران و آریائیها، کل جهان هستی از سه بخش «تن و جان و خرد» تشکیل شده است. در استوره های ایران و یونان و لاتین ها (که از پیکر ایران جدا شدند) این سه بخش را با نام سه خدا نمایان کرده اند. و همه جا و در تمامی استوره ها سخن از سه خدا است. در ایران، این سه با نامهای، اهورامزدا و میترا و زرتشت، نمایان شده اند که اهورامزدا کنایت از جان، میترا خرد و تن هم کنایت از آدمی و یا زرآتش مقدس است. در استوره های غیر آریائی، مردمان این سه را سه خدای جدا از هم میدانند، درحالیکه ایرانیان و در اندیشه های نیک (اَهم) این سه با هم در یکجا قرار دارند. و در این بیت مولانا میفرماید، برعکس ناآگاهان، کسانی که با «آئین به» پرورش یافته اند، این سه را باهم در یکجا و یکی میدانند.
واژه «آهَم» در زبان اوستا و سپس پهلوی یعنی اندیشه نیک، با اهمیت، مهمترین، برجسته، بودن ووو.
چشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز
در تو آویزان و از من در گریز
این سه بخش در وجود آدمی بسیار فعالند ولی بشرط اینکه مانند وجود مقدس زرآتش بهم پیوسته و آویخته میباشند، و در چنین حالتی کشف اسرار و آگاهیها به زرتشت آویخته درحالیکه در آدمیانی که این سه در هارمونی و هماهنگی نیستند، از هم جدا گشته و هر بخش نوای خود را میزنند و در نتیجه ادراک و معرفتی هم وجود ندارد.
آلم ار هژده هزار است و فزون
هر نظر را نیست این هژده زبون
اگر تعدا افلاک و یا کهکشانها را هژده هزار و یا بیشتر بدانیم، تنها کسانی میتوانند زبان این هژده هزار اسرار را بفهمند که بنور حق دست یافته اند، یعنی دستیابی بهمان اهورائی که در درونشان به امانت قرار داده شده است. و هر کسی توانا به اینکار نیست حتی اگر به بسیاری از تکنیکهای پیشرفته بسیر و بسیچ گشته باشد. و یا بقول نظامی: ترازوی گردون گردش بسیچ، نماند و نماند نسنجیده هیچ.
باز گو ای بازِ ارش خوش شکار
تا چه دیدی این زمان از کردگار
ای که پرنده بلند پرواز درگاه خدائی(باز ارش) که خوش صید دلم کردی، برایمان بازگو که در درگاه کردگار چه دیدی.
واژه «ارش» واژه وام گرفته از زبان اوستا بمعنی و چم «واری آسمان و یا بالاتر از فراز» است و در زبان پارسی به شیوهای ویژه و اکثرا برای بارگاه خدا کاربرد دارد. این واژه را به اشتباه و بعمد «عرش» نوشته و با همین معنا استفاده میکنند.
تو چه دیدی کان چنین جلوت نشست
تا چنان برقی نمود و باز جَست؟
در بارگاه ایزد یکتا، چه دیدی که اینچنین با شکوه و جلال و درخشان گشتی، آنچنان که برق و جرقه ای از آن، ما را گرفت و بیهوش ساخت.
واژه پارسی جلوت که جلوه نوشته میشود به معنی و چم، شکوه و بزرگی معنوی و عظمت، جاه و جلال، جاه، دبدبه، بزرگی، حرمت، احترام، قدر و منزلت و اعتبار است.
آن چه دیدی که مرا ز آن «عکس دید»
در دل و جان شعله ای آمد پدید؟
«عکس دید» که درست آن «اَکس دید»است بمعنی بازتاب آنچه تو دیدی، است.
بگو دربارگاه او چه دیدی که بازتاب دیدنت در دل و جان من نشسته و آنرا با نار و آتش او آباد ساخته است.
آن چه دیدی برتر از کان و مکان
که بِه از جان بود و بخشیدیم جان
در بارگاه اهورائی او چه دیدی که آنچنان فراتر از جهان هستی و زمان و مکان و جان بود، که ما بیدرنگ در برابر آن جان باختیم.
یا تو واگو آنچه جانت یافته است
یا بگویم آنچه بر من تافته است
یا تو از دیدار حق و آنچه پس از این دیدار، جانت به آن شرفیاب گشته بگو ، یا من شرح دوری و هجران یار را بگوئیم که چگونه جان مرا ریش کرده است.
از تو بر من تافت چون داری نهان
میفشانی نور چون مه بی زبان
آنچه که من از هجران و دوری و فراق یار میکشم، بخاطر گفته های تو است که درباره او گفته ای و مرا عاشق و شیفته او ساخته ای. درست مانند ماه که نور خورشید را بازتاب میدهد و شبهای تاریک مردم را با نور او آشنا و روشن میسازد.
لیک اگر در گفت آید قُرصِ ماه
شبروان را زودتر آرد براه
ولی با اینحال شنیدن کی بود مانند دیدن. چگونه آنچه که ما از تو شنیده ایم، با آنچه که تو خود دیده ای، یکسان میباشد. مگر اینکه تو بسخن درآئی و بیشتر از دیدار با او بگوئی و شب زدهگان گمراه را بدین ترتیب زودتر براه آورده و به او برسانی.
از غلط ایمن شوند و در ذُهول
بانگِ مَه غالب شود بر بانگ گول
راهیان شب (آدمیان) به سبب پرتو افشانی ماهتاب (آئین به) و راهنمائی ماه (زرتشت مقدس) در شبهای تیره (ذهول) براه راست رفته و بحق میرسند، و از اشتباه بیرون میآیند (از غلط ایمن شوند) و گول راهزنان را نمیخورند، و دچار غفلت و گمراهی نمیشوند.
در گذشته ایرانیان، به قبایل وحشی و بیرحم و در اینحال ابله، گول میگفتند. کار این گول ها دزدی و تجاوز و براه انداختن جنگ بود. راهزنانی بودند که بر سر راه کاروانها کمین کرده و بشیوه های گوناگون آنها را گمراه و چپاول میکردند. یکی از روشها هم این بود که با ایجاد سر و صدا قافله را بگمان اینکه در نزدیکی آبادی است بطرف خود میکشیدند. و گول خوردن و یا گول زدن و یا گول خورد، از اینجا سرچشمه میگیرد. گول بمعنی ابله ای بسیار خشن و بیرحم است. در غرب به نیاکان اروپای شمالی و فرانسویها و انگول ساکسون ها، گول میگفتند. چراکه بیدلیل و بیجا مرتبا با هم و دیگران جنگ و خونریزی براه می انداختند. و امپراتوران پارسی قبایل ژرمن را که مردمانی قوی و فهمیده بودند راهی این نقاط از سرزمینی که اینک اروپای غربی و شمالی نامیده میشود، کردند تا جلوی این ابله های وحشی را بگیرند. و امروزه که دنیا به تسخیر گولها درآمده و آنها اکثر مردم دنیا را مانند خود درنده خو و وحشی ساخته اند، کمتر کسی شایستگی دریافت پیامهای حق و «آئین به» و پیامبری زرتشت مقدس و روش انسانیت را یافته است. بهمین دلیل تمامی آثار تمدن و انسانیت یکی پس از دیگری توسط گولها ویران شده و از بین میروند. و آنچه از اینراه از دانش و خرد گذشتگان و نیاکان ایرانیان مییابند، سبب نابودیشان خواهد گشت.
واژه پارسی «ذهل» بمعنی و چم، پاس و پاره ای از زمان و ساعت در شب است مثلا، ذهلی از شب رفته، یا پاسی از شب بشده یا پاره یا ساعتی و هدئی از شب گذشته. ذهول جمع ذهل در اینجا بمعنی در شبهای تاریک و ذلمانی است.
ماه بی گفتن چو باشد رهنما
چون بگوید، میشود نور و نوا
هنگامیکه ماه بدون سخن گفتن، چنین راهنمای بزرگی است، پس زمانی که بسخن درآید، کلام افزون بر روشنی و نور گشته و دیگر حتی کورها هم به کژی نرفته و همه مردم براه حق راهنمائی میگردند.
چون تو بابی شهر سنع و علم را
چون شعاعی آفتابِ هلم را
چون تو ای زرتشت مقدس که همسخن خدائی، و دروازه های شهر دانش شدی و علم و معرفت را بر روی مردم باز کرده ای، و تنها تویی که پیامبر نور و رحمتی، و فراخوان تو بحق و براستی، مانند پرتو آفتاب شعاع و چمبری را بنا ساخته که تمامی مردمان را دربر و زیر تاثیر خود میگیرد.
واژه پارسی «هلم» بمعنی و چم، فراخواندن، امر به آمدن کردن. بیا. کلمه ای است به معنی خواندن به چیزی. در پارسی هلم را فراخوان و یا دعوت معنوی میدانند.
باز باش ای باب بر جویایِ باب
تا رسد از تو لبان بر لُب آب
ای دروازۀ دانش و معرفت و هنر، هماره بروی کسانی که ترا میجویند و میخواهند، گشوده بمان، تا از اثر وجود مقدس تو، لبهای تشنه آدمیان به منبع آب زندگانی برسند.
لبان در اینجا لب ها.
واژه پارسی «لُب» در اینجا بمعنای اصل و مرکز و منبع است.
«لُب آب» همچنین نام رودخانه ای بکوه کیلویه و بویر احمد در استان فارس است. ره شناسی می بباید با لُب آب، هر رهی را خاصه اندر راه آب.مولانا
باز باش ای بابِ رحمت تا ابد
بارگاه ذات پاک هیربد
ای هیربد، ای دروازۀ رحمتِ خدا تا ابد گشوده بمان . ای کسی که برایش هیچکس، همتا و نظیر نیست.
واژه «هیربد» واژه وام گرفته از اوستا و از القاب حضرت زرتشت مقدس و از کهن ترین واژهگان پارسی است و به معنی و چم استاد و آموزگار میباشد.(۱)
هر هوا و ذره ای خود مَنظَری است
ناگشاده که گُوَد آنجا دری است
هر ذره نشان از حق و خدا است، ولی آدمها از کجا باید به این حقیقت میرسیدند، اگر تو به آنها نگفته بودی؟ اگر درب حقایق را بمردم نشان نداده بودی، چه کسی میدانست که اصلا دری وجود دارد؟
تا بِنَگشاید دری را دیده بان
در درون هرگز نجُنبد این گُمان
آدما تا زمانیکه از وجود پدیده ای خبر نداشته باشند، هیچگاه گمان اینکه آن پدیده هم هستی دارد، را ندارند.
تا چشمهای آدمیان بروی حقیقت گشوده نشود، آنها خداجو نخواهند شد. دیده بان کنایت از حضرت زرتشت مقدس است.
چون گشاده شد دری حیران شود
مرغ امید طمع، پران شود
اما هنگامیکه آدمی با پدیده ای آشنا گشت، پس از حیرت اولیه ناشی از این شناخت، میتواند پرنده تفکراتش را به پرواز درآورده و بدنبال حقایق دیگر و مربوط به آن بگردد.
غافلی ناگه به ویران گنج یافت
سویِ هر ویرانه زآن پس میشتافت
مانند آن فردی که کاملا اتفاقی در ویرانه ای گنجی میابد، و از آن پس به امید یافتن گنج بیشتر، مرتبا در ویرانه ها پرسه میزند.
تا ز درویشی نیابی تو گُهر
کی گُهر جویی ز درویشی، دگر
هنگامیکه درویشی برایت سود و بهره نداشته باشد، دیگر بدنبال درویش شدن و درویش بودن نمیروی. کنایت از اینکه هنگامی که به آدمی سواد خواندن و نوشتن یاد دهی دیگر او را بیسواد نتوانی کرد. کسی که طعم آزادی را بچشد، دیگر اسیری را نخواهد پذیرفت. و تا اخر.
سالها گر ذن دَوَد با پای خویش
نگذرد ز اشکافِ بینی هایِ خویش
آدما اگر سالها هم در راه پدیده ای که از وجودش آگاهی ندارند، بدوند، بیشتر از نوک بینی خود را نمیتوانند دید.
کنایت از اینکه اگر حضرت زرتشت نبود، آدما هنوز در غارها زندگی میکردند.
تا به بینی نایدت از پنهان رهو
غیرِ بینی هیچ می بینی بگو
مثال دیگر اینکه، تا از کوه (رهو) بوئی نبرده باشی، آیا بجز بینی چیز دیگری میتوان دید؟ اگر حضرت زرتشت نبود، که آئین انسانساز و انسانیت را بمردم بگوید، آدما تا بیشتر از سر بینی شان نمیتوانستند ببینند.
رهو نام کوهی است در سراندیب که حضرت زرتشت با اهورامزدا سخن گفته است. در شاهنامه جایگاه کیومرث شاه و یا اولین انسان است، در اسلام، رهو نام کوهی است که حضرت آدم چون از بهشت بیرون آمد به آن کوه افتاد. به کوه رهو برگرفتند راه، چه کوهی بلندیش بر چرخ و ماه. اسدی
هیچ بی انکار این را درپذیر
تا درآید در گلو چون شهد و شیر
میفرماید پذیرفتن آئین انسانیت حضرت زرتشت مقدس بدون شک و تردید، و انکار نکردن حق و حقیقت مانند نوشیدن شهد و شیر، که آرامش به دهان و گلو میبخشد، است.
ز آنکه انکار است وا داده عطا
چون که بیند آن حقیقت را ختا
زیرا که تردید در قوانین خداوند و انکار حق و حقیقت مانند ناسپاسی کرم و بخشش اوست. آنکه انکار میکند، از دریافت لطف حق ناامید است.
آن ختا دیدن ز ضعفِ عقلِ اوست
عقلِ کُل مغز است و عقلِ جزء پوست
تنها ناقص عقلها یعنی کسانیکه گیرنده های شش گانه آنها درست کار نمیکند، توانائی دیدن حق و حقیقت را نداشته و آنرا ختا دانسته و انکار میکنند.
خویش را انکار کن، نی پیر را
مغز را بدگوی، نی مغ ریز را
ای کسی که حقایق را بر مبنای وهم و خیال و هوای خود انکار کرده و رد میکنی، خود را انکار کن، نه پیر را که حرفش تماما معنا و مغ ریزان است.
واژه پارسی مغ در اینجا بمعنا و چم کفانیدن شکوفه خرما است تا نخل را گشن و باور سازند. شکاف دادن خوشه خرمابن را تا نخل را بارور کنند. و کنایت از دعوت مردمان به راستی و حق و حقیقت توسط حضرت زرتشت است که مانند پاچیدن شکوفه و گلریزان انسانیت بروی آدمها برای باورمند ساختن آنها است.
از نبی آموز اخلاص عمل
پیر حق را دان منزه از دغل(۲)
پاسداری سه نیک را از نبو آموز و بجوی که مظهر پاکی و انسانیت است و از هر گونه پلیدی مبرا و منزه و پاکیزه است.
در اینجا ابیاتی بسیار مهم حذف شده که شرح اخترشناسی در چگونگی جان گرفتن جنین را بیان میکند. یک بخش بزرگ که چگونگی این مطلب مهم را مولانا شرح داده است، و وحشیها آنرا از ما گرفتند!
بازگو ای پیر بهنام و امین
تا بجُنبد جان به تن در چون ژنین
ای زرآتش مقدس بازگو تا جان در تن من بجنبش آید، همانگونه که جنین(ژنین) در ذهدان (پوگان، ذَهَن، رحم) مادران میجنبد.
این ابیات که میتوانست آگاهی های اساسی به ما آموزش دهد بکلی پاک و آنچه باقی گذاشتند تحریف شده است. به بخش کوچکی از آن بسنده میکنیم.
هفت افلاک هر ژنین را مدتی
میکنند ای جان به نوبت خدمتی
هفت افلاک کنایت از کل آلم هستی است که خرمن مردم آنرا بنام «هفت طبقه آسمان و یا هفت آسمان» میشناسند. (۳)چگونه؟ برطبق اختر شناسی شگفت انگیز آریائیها که براساس اوستا و یا سینه سینا است، تمامی کائنات (تمامی آنچه که در خارج از کره زمین وجود دارد) شکلی شبیه یک فنر دارد که در هر دایره از این فنر یک کهکشان(افلاک ) قرار دارد. که گردش همه اینها را چرخ فلک میگویند. این فنر با تمامی محتویات درونش بسرعت درحال حرکت دورانی و رو بجلو است. و سرعتی آنچنان زیاد که از نظر ما انسانهای ناچیز ثابت مینماید. کهکشان و یا افلاک راه شیری که سامانه خورشیدی(منظومه شمسی) ما در آن قرار دارد، بر روی یکی از دایره های این فنر واقع شده است و توسط هفت کهکشان از بالا و هفت کهکشان از پائین که بر روی این فنر قرار دارند، تحت تاثیر است. یعنی این مطلب آنچنان بزرگ و شگفت انگیز است که در خیال و وهم آدمی هم بسختی جای میگیرد. (آنچه در وهم ناید، آن شود). البته براساس دانش کیهان شناسی ایرانیان، دو فلک دیگر هم وجود دارد، فلک هشتم که بارگاه خادمان خداست و فلک اطلس یا فلک افلاک که فلک نهم است و جایگاه یزدان است و بس. مولانا با اطلاع از این دانش میفرمائد، هر جنین(ژنین) که در ذهدان و یا پوگان مادر قرار میگیرد، تحت تاثیر این افلاک است که بر روی او اثر میگذارند.
در اینجا مولانا براساس اوستا، شرح میدهد که نام و تاثیر این افلاک چیست و چگونه است که متاسفانه بیابانگردا آنرا حذف کرده اند، و سپس آمده است:
چون ژنین را نوبتِ تدبیر رُوی
از ستاره سویِ خورشید آید اوی
پس از اینکه تاثیرات این افلاک بر روی جنین رخ داده و بپایان میرسد، او از این به بعد تحت تاثیر فلکی است که در آن قرار دارد، یعنی کهکشان راه شیری.
چونکه وقت آید که جان گیرد ژنین
آفتابش آن زمان گردد معین
و سپس تحت تاثیر خورشید و سامانه خورشیدی قرار میگیرد. و اینجاست که جان در بدن جنین تابیده میشود.
این ژنین در جنبش آید ز آفتاب
کآفتابش جان همی بخشد شتاب
و هنگامیکه جان به بدن جنین دمیده میشود، رشد و تکاملش شتاب میگیرد.
از دِگر افلاک بجز نقشی نیافت
این ژنین تا آفتابش برنتافت
نتیجه اینکه، آنچه به جنین روح میدهد، خورشید است و افلاک دیگر تاثیرات دیگری بر روی بدن جنین دارند که با روان و جان مربوط نیست.
از کدامین ره تعلّق یافت اوی
در ذَهَن با آفتاب خوب رُوی؟
و پرسش اینجاست که چگونه و چه زمان این کار انجام میگیرد؟ آیا دمیدن جان به تن در ذهدان مادر است و یا اینکار بهنگام زائیدن جنین انجام میگیرد؟
در بخش پیشین مولانا از زبان حضرت زرتشت مقدس آورده است که خداوند هم اسباب را آفریده و هم از بهم آمیختن سبب ها موجب بوجود آمدن اسباب دیگری شده است. یعنی هم فیزیک را آفریده و هم سیمی و یا شیمی را. و مثال آنهم، از برخورد سنگ و آهن که موجب بوجود آمدند نار و یا آتش میشود، و یا از آمیختن سرکه و عسل که داروی رنجهای کبد است. و در اینجا شرح میدهد که اجزای تن آدمی و یا فیزیک او تحت تاثیر افلاک ساخته شده( مانند سنگ و آهن) و جان و روان او هم از برخورد و بهم آمیختن این اجزا بلطف و قدرت خورشید (خدا) ساخته میشود.
از رهِ پنهان که دور از حس ماست
آفتابِ چرخ را بس راههاست
پاسخ پرسش بیت پیشین بر طبق این بیت، این است که راههای زیاد و پنهانی وجود دارد.
آن رهی که زَر بیابد قوت ازو
و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو
مانند چگونگی دگردیسی سنگ به زر و یا طلا، و تبدیل شدن سنگ به یاقوت، و تبدیل سنک کربن به الماس ووو. میماند.
و آن رهی که سرخ سازد لل را
و آن رهی که برق بخشد نل را
همان راهی که موجب سرخ شدن رنگ خون است. همان راهی که ابرها به برق و الکتریسیته باردار میشوند.
واژه پارسی «لل» دارای مترادف ها و معانی زیادی است، و در اینجا یعنی خون.
واژه پارسی «نل» هم دارای چم و خم های زیادی است و در اینجا یعنی ابر.
و آن رهی که پخته سازد میوه را
و آن رهی که دل دهد کالیوه را
همانگونه که میوه ها رسیده میشوند. و همانگونه که آدم معمولی(سرگشته و پریشان و کم دانش) تبدیل به یک نابغه میگردد. کالیو بمعنی سرگشته و گیج است. و بخاری از وی سر دماغ شود که مردم را کالیو کند تا اندیشه بژولیده شود.(کیمیای سعادت).
بازگو ای بازِ پَر افروخته
با شه و با ساعدش آموخته
بازگو ای پیر خردمند و خدائی، ای که توسط خداوند بال، تو هم توانا به پرواز گشتی و بالهایت را باز کرده ای ( ای بازِ پَرّ افروخته) و مانند آن پرنده که بر ساعد شاه مینشیند، تو هم بازی هستی که بر ساعد خدا نشسته ای.
بازگو ای بازِ عنقا گیرِ شاه
ای سپاه اشکن بخود، نی با سپاه
ای که مانند آن عقابی که بفرمان شاه پرندگان را شکار میکند، تو هم غارنشینان را بفرمان خداوند شکار کرده و از آنها انسان ساختی. و یک تنه برابر یک لشگر غارنشین ایستاده و آنها را شکست داده و بفرمان خدا درآوردی.
ای که در ظاهر یکی و سد هزار
بازگو ای بنده بازت را شکار
بازگو ای که بظاهر یک و یکتائی ولی در اصل بیش از سد هزار ارزشمندی و توانائی، بازگو ای کسی که کمترین شکار و بندی تو سیمرغ بلند پرواز است. رازها را برایمان بازگو، بگو آنچه را خدا در سینه تو پنهان ساخته است.
و بقول خاقانی در وصف پیر:
زان بتو دادست یزدان این سرای و آن سرای
تا هم اینجا محترم باشی هم آنجا محتشم
و یا
تا نسیم روی و مویت پرده از رخ برنداشت
نه ذلم از نور پیدا بود نه نور از ذلم. ذَلم یعنی ظلمت.
و یا
هر کجا مهر تو آمد، بهره برگیرد مراد
هر کجا داد تو آمد، رخت بر بندد ستم.
ادامه دارد.
پاورقی
(۱) هیربد از القاب حضرت زرتشت مقدس و پس از او به پیشوایان عالی رتبه آئین زرتشت داده شده است. در اوستا به معنی آموزگار یا استاد یا آموزنده آمده و در زبان پهلوی و در پارسی هیربد، بهمین معنا گفته میشود. در نوشتههای پهلوی از واژهٔ هیربد غیر از مفهوم آموزگار، پیشوای دینی نیز اراده میشود. هیربد در جایگاه آموزگار دین زرتشت است و در رتبهٔ بالاتری نسبت به موبد (پیشوا) جای دارد. پس از هیربد، موبد موبدان است که در جایگاه پیشوای پیشوایان دینی قرار دارد و تنها یک نفر میتواند چنین جایگاهی داشته باشد.
هیربَد در شاهنامه
شاهنامه از هیربَد یاد میکند و او را موبدی خردمند که مشاور کیکاووس است، معرفی مینماید.
هنگامیکه سیاوش در اوج جوانی و زیبائی و پس از دوران نسبتاً طولانی از ذابل به نزد پدر بازگشت همه درباریان شیفته و عاشق سیما و هیکل سیاوش شدند، در این میان سودابه مادر ناتنی سیاوش خواستار او گشت و او را به کاخش دعوت نمود. (داستان یوسف و زلیخا از اینجا گرفته شده است)
سیاوش به خواست او پی برد و از او دوری کرد و به شبستان پدر شتافت. هنگامیکه که سیاوش برای بار نخست به شبستان پدر میآمد، از هیربَد خردمند نام برده میشود:
یکی مرد بُد نام او هیربَد
زدوده دل و مغز و رایش ز بد. فردوسی
تَنسر پیشوای معروف دورۀ ساسانی که از او در تاریخ ادب «پارسی نامۀ تنسر» در دست است، یکی از هیربدان هیربد است. یعنی هیربدی که ریاست گروهی از هیربدان را دارد.
دگر هر کجا رسم آتشکدست
که بی هیربد جای ویران شدست «فردوسی»
واژه پارسی هیربَد از اصطلاحات بسیار کهن با پسوند بَد است، مانند معبد، موبد، که از کهنترین واژگان تاریخ ایران باشند.
(۲)حضرت زرتشت را ادیان ابراهیمی مانند یهود و مسیحیت و اسلام، یعنی عبری عربی ها در کتب ادیان ساختگیشان در جائی ابراهیم و در جای دیگر نوح مینامند. و در مثنوی با هر نام دیگری نام این بزرگ را جایگزین کرده اند.
(۳) برخی از به اصطلاح مفسران، افلاك را همان سامانه خورشیدی دانسته و هفت اختر را ۶ سیاره و یک قمر منظومه شمسی را با هم طبقه بندی کرده و گفته اند که منظور از هفت افلاک: ماه، تیر، ناهید، خورشید ( مهر) بهرام، اورمزد و کیوان میباشند و بدین ترتیب طبقه بندی کرده اند:
۱-فلكِ ماه (قمر)
۲-فلكِ تیر (عطارد) كه آنرا دبیرِ فلك نیز می نامیدند
۳-فلكِ ناهید، آناهیتا (زهره) درخشانترین « ستارگان » رونده « سیاره » و آن را ستاره با شكون و سعد دانستند.
۴-فلك آفتاب خورشیدِ گیهان فروز، « شمس »
۵-فلك بهرام « مریخ »
۶-اورمزد و یا مشتری
۷-كیوان (زحل) كه آن را ستاره شوم دانستند.
۸- بالای این آسمان و فلک ثوابت که فلک هشتم است.
فلك ستارگان ایستاده قرار دارد كه آنها را ستارهگان پابرجا مینامند.
۹- اطلس و یا فلاک افلاک.
در رابطه با این تقسیم بندی اشتباه، دو نکته را باید دانست: یک همه نامهائی که در بالا آورده شد، پارسی و مترادف هم هستند و چیزی بنام نام عربی و عبری و لهچه های دیگر در نجوم وجود ندارد، همانگونه که هویت اینها تا زمان جنگ جهانی اول وجود خارجی نداشت و تنها به بیابانگردان بسنده میشد. نجوم و کیهان شناسی تنها در دست ایرانیان بوده و بس. و هرچه دروغ و تباهی است، ظرف این ۴۶ سال اخیر که همه چیز ایران دردست کثیفترین و پلیدترین پارازیت ها افتاده، بوجود آمده و تاریخ و فرهنگ و هویت جعلی و دروغین و نامهای من درآوردی که وقتی تلفظ میشوند، حالت تهوع به فیزیک گلو میدهند را تحمیل کرده است. نکته دوم این که هنگامیکه میدانیم دانش آریائیها آنچنان گسترده و بزرگ بوده که توانسته اند تمامی کائنات را نه تنها شناخته و نامگذاری کرده و اشکال آنها را رسم کرده بلکه بزرگی و جرم و جایگاه آنها را هم مشخص و اندازه گیری کنند، و دانشمندان و کیهان شناسان بی بدیل ایران مانند خیام و خوارزمی و انوری و جرجانی و بیرونی ووو، هیچگاه سه جرم متفاوت آسمانی یعنی ستاره و سیاره و قمر را مانند، خورشید یا اختر، ناهید و دیگران که سیاره اند، و ماه که قمر زمین است را در یک گروه طبقه بندی و نامگذاری نکرده و همگی را فلک نمینامند. تنها غرض و مرض و ناآگاهی و فرهنگ بیابانی است که اینچنین ادعائی را به ایرانیان میبندد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر