حکایت خالکوبی کردن مرد کروبی، نقش صورتِ شیر ژیان در پشت خود، و به سبب رنج سوزن، از کار خود پشیمان گشتن.
در بخش پیشین مولانا داستان خزر و شاگرد نافرمانش را بیان کرد که بدون اینکه از اهداف واقعی کارهای خزر سر دراورد، غر میزد، ایراد میگرفت، قهر میکرد و او را سرزنش و نکوهش میکرد. و همین فضولیهای بیجا باعث شد که در آخر سر، خزر او را از خود براند. در این حکایت که پس از حکایت خزر میآید، مولانا بطریق دیگر به مردم میگوید و میفهماند که در کار آفرینش فضولی نکنید و صبور باشید و سر در کار خود داشته باشید، چرا که کمترین نتیجه فضولی در کار خدا و آفرینش، اینست که آدمی را دچار درد و ناراحتی و رنجی میسازد که از طاقت او بیرون است. و بدترین نتیجه آن این است که خداوند او را مانند ابلیس برای همیشه از درگاه خود رانده و ابلیس از معشوق خود برای همیشه دور افتاده و رنج و عذاب هجر را تا ابد با خود خواهد داشت.
خلاصه داستان:
در حکایت واژم و کروبی، واژه کروب به معنی «اندوه نفس گیر» است. و در گذشته جمعیتی وجود داشت از افرادی که پوچ گرا بودند و به اصولی از قبیل رنج بردن اعتقاد داشته، و ادعا میکردند بدون رنج و ریاضت و تحمل سختی، آدمی به جایگاه معنوی و انسانی نمیرسد. این جمعیت را کروب میگفتند. و با اینکه واژه «کروب» خود جمع لغت «کرب»بمعنی و چم، اندوه طاقت فرسا، است ولی بعدها برای نامیدن این جمعیت از واژه «کروبیان» استفاده شد و بمرور و کثرت استفاده، جا افتاد. از رسوم این «جمعیت پریشانحال و افتان و خیزان» خالکوبی اعضای بدن بود. و رسم داشتند که قسمت هایی از بدن خود را خالکوبی کنند. چراکه خالکوبی تحمل درد و رنج بسیار و مدت دار است. واژم بمعنای خالکوب میباشد. در این حکایت مولانا داستان مرد بظاهر کروبی را تعریف میکند که نزد خالکوبی رفته تا برسم کروبیان نقشی بر بدن بکوبد. استاد خالکوب از او میپُرسد: چه نقشی بزنم؟ کروبی میگوید که نقش شیر ژیان را خالکوبی کند! هنگامیکه خالکوب، نوک سوزن را بر پوست او فرو میکند، درد و سوز شدیدی بر آن کروب متظاهر و بیتاب غالب شده و فریادی از درد بر آورده و از خالکوب میپرسید: کدامیک از اعضای شیر را نقش میزنی؟ گفت: دُم او را. کروب گفت: دُم را رها کن و از جای دیگرش آغاز کن! خالکوب شروع بکار کرده و همینکه نیش سوزن را دوباره بر پوست کروب نشاند، اینبار نیز فریاد کروب، بلند شد و گفت: این دیگر کدام عضو شیر است؟ خالکوب گفت: از یال او شروع کرده ام. کروب تقلبی که طاقتِ نیش سوزن و رنج را نداشت گفت: یال او را نیز رها کن و کار را فیصله بده. دوباره مرد کار خالکوبی را شروع کرد و باز آن کروب، نالید و پرسید: حالا دیگر کدام عضو شیر را نقش میزنی؟ گفت: نقشِ شکم شیر را. کروب گفت: شکم شیر را هم رها کن که درد و سوزِ آن هم بسیار است. سرانجام خالکوب متوجه شد که با یک شیاد و متظاهر طرف است و مرد بواقع جز کروبیان نیست. پس از سر خشم، سوزن خالکوبی رابر زمین کوفت و گفت، شیر بدون یال و دم و شکم را کسی ندیده، چون چنین شیری را خدا نیافریده است!
مولانا با بیان این حکایت میفرماید، تا تاقت تحمل درد نیش سوزان با تو نیست، دنبال شیر ژیان نباش. چراکه، سر از اسرار خدا درآوردن، یعنی بدنبال شیر ژیان رفتن. و آدمی که تحمل یک حادثه کوچک را هم ندارد، چگونه میخواهد درد به چلیپ کشیدن را تاب آورد. ( گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند، جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد.)
«سر سوزن در مقابل شیر ژیان» عجب ترازو و مقایسه ای! آفرین بر این طبع بلند و زیبا.
این حکایت بشنو از ملک بیان
در طریق و عادتِ کروبیان (۱)
این حکایت که درباره شیوه و عادت کروبیان است را، از ملک بیان و یا اقیانوس ادبیات پارسی برایت میگویم.
بر تن و دست و کَتَف ها بیدرنگ
میزدند صورت زن و شیر و پلنگ
برچنان صورت پیاپی بی گزند
از سر سوزن وژم ها میزدند
کروبیان رسم داشتند که بر روی بدن خود خالکوبی(وژم) میزدند، بدون اینکه خم به ابرو آورند (بی گزند). چراکه دچار رنج روحی بزرگی بودند که نیش سوزان در مقابل آن هیچ مینمود.
خالکوبی، بدین طریق است که ابتدا نقش مورد نظر را بر روی پوست میکشند و سپس با سوزنی که نوک آنرا در جوهر غرق ساخته اند، نقش کشیده شده روی پوست را سوزنکاری میکنند. و یا با سر سوزن، پوست را می خراشند و در محلّ خراش، سُرمه یا نیل و یا مرکّب می افشانند. خالکوب، نقش های مختلفی از قبیل حیوانات و گیاهان، چهره آدمی ووو، را بر روی نقاط مختلف بدن نقش ابدی می اندازد. این نقشها بمرور کمرنگ گشته ولی هیچگاه پاک نمیشدند.
شد به پیش واژمی کروبه ای
که کبودم زن، بکن پالوده ای
مردی کروبی نزد واژم(خالکوب) رفت و به او گفت: که یک طرح زیبا را روی بدن من صاف و تر و تمیز، خالکوبی کن. کبودی زدن یعنی خالکوبی کردن. پالوده در اینجا یعنی تر و تمیز و صاف.
لغت واژم، فاعل از فعل «وژم کردن » است و وژم به معنی و چم، سوزاندن اندام و آژدن و نیله پاشیدن برآن، میباشد. همان که امروزه خال کوبی و یا تتو میگویند. خال کوبنده.
گفت آن صورت چه باشد ای جوان؟
گفت آن صورتِ بزن شیرِ ژیان
خالکوب گفت: ای جوان، چه نقشی بر بدنت بنگارم؟ کروبی گفت: نقش یک شیرژیان را بزن.
شیر ژیان: یک نژاد از شیر است که بومی ایران بزرگ بود. این نوع نژاد شیر، هم از نظر جثه و هم قدرت و شجاعت در بین شیرهای دیگر بالاتر و از نظر ژنی برتر بود و آخرین زوج آنها توسط انگل استانیها در سال ۱۹۱۸ با تیر کشته و نسلشان از میان رفت. پیکر خشک شده این آخرین زوج شیر ژیان، اینک در موزه انگل استان است.
طالعم شیر است نقش شیر زن
جَهد کن رنگ کبودی سیر زن
زیرا طالعم شیر است، بنابراین بکوش تا یک شیر ژیان را پر رنگ بر بدنم نقش زنی. طالعم شیر است کنایه از دلاور بودن است.
گفت چه موضعت زنم من نقش را؟
گفت بر پشتم بزن آن رخش را
خالکوب گفت: بر کدام قسمت از بدنت این نقش را بکوبم؟پاسخ داد: بر پشتم.
تا شود پشتم قوی در رزم و بزم
با چنین شیر ژیان در عزم جزم
تا پشتم بهنگام کشتی گرفتن(رزم) و بهنگام رقصیدن(بزم) موجب تحسین ببنندهگان قرار بگیرد. و نقش شیر ژیان نشان از اراده آهنین من داشته باشد. از اینجا تا بیت بعدی تعدادی بیت سانسور شده که مربوط به شرح و تحسین دلاورمردان ایران از زبان مرد کروبی است که ضمن تعریف از شجاعتهای آنان، الگوی انتخاب خود را شرح میدهد. این بخش بخاطر ایرانی بودنش حذف شده است.
چونکه او سوزن فرو بردن گرفت
دردِ آن در پشت او، مَسکن گرفت
همینکه واژم، سر سوزن خالکوبی را بر پوست کروبی فرود بُرد، مرد از خلیدن سر سوزن بر پوست پشتش احساس درد و سوزش کرد.
آن جوان در ناله آمد کِای سَنی
مَرمَرا کُشتی، چه صورت می زنی؟
آن کروبی نالید و گفت: ای بزرگوار، تو که مرا کُشتی، چه کار میکنی؟ چه نقشی میزنی؟
سنی بمعنی و چم، رفیع. بلند. مرد رفیع. مرد بزرگ، گرانقدر. دراینجا بلند پایه، بزرگوار.
گفت آخِر شیر فرمودی مرا
گفت از چه عضو کردی ابتدا؟
خالکوب گفت: شما فرمودید که نقش شیر بزنم. کروبی گفت: از کدامیک از اعضای بدن شیر، آغاز به خالکوبی کرده ای؟
گفت: از دُمگاه، آغازیده ام
گفت دُم بگذار ای دو دیده ام
خالکوب گفت: از دُمِ شیر شروع کرده ام. کروبی دروغین گفت: ای عزیز من، دُم را رها کن، لازم نیست دُمش را نقش بزنی.
از دُم و دُمگاهِ شیرم دَم گرفت
دُمگهِ او دَمگهم، مُحکم گرفت
زیرا از دُم و دُمگاهِ شیر، نَفَسم بند آمد و جانم به لب رسید. دُمگاه شیر، مجرای تنفس (دمگاه) مرا بند آورد و محکم گرفت.
دَم گرفتن: تنگ آمدن نَفَس.
شیرِ بی دُم باش، گو ای شیر ساز
که دلم سُستی گرفت از زخمِ گاز
ای که نقش شیر را بر بدنم می سازی، بگو شیر بی دُم باشد، زیرا دلم از زخم گاز و خلیدن سوزن از حال رفت و دچار ضعف شدم.
جانبِ دیگر گرفت واژم به زخم
بی مُحابا بی مُواسائی و رحم
خالکوب که از بیتابی آن جوان آشفته شده بود، با بیرحمی (بی محابا) و بی آنکه مهر و مدارا نشان دهد (بی مواسا) سوزن را از جای دیگر شیر بر تن جوان کوبید.
بانگ کرد او کاین چه اندام است از او؟
گفت این یال است ای پنگال خو
باز آن کروبی فریاد بلند کرد که: این دیگر کدام عضو شیر است؟ خالکوب با تعنه پاسخ داد: ای دلاور این، یال شیر است! پنگال خو یعنی نرم خو، ظریف طبع، زنانه.
گفت تا یالش نباشد ای حمیم
یال را بگذار و کوته کن گلیم(۱)
پهلوان گفت، میخوام یال نداشته باشد، آنرا نیز رها کن رفیق(حمیم). یال را نقش نزن و کار را مختصر کن.
کوته کردن گلیم: دراینجا مختصر کردن است.
جانبِ دیگر خَلِش آغاز کرد
باز کروبی فغانش ساز کرد
خالکوب باز از بخش دیگر شیر، سوزن را فرو کرد باز کروبی ناله و فغان سر داد.
خلش، خراشیدن، فرو بردن نوکِ تیز بر چیزی.
کین سیُم جانب چه اندام است نیز؟
گفت این است اِشکمِ شیر، ای عزیز
کروبی گفت:این سوّمین جا دیگر کدام عضو است؟ خالکوب گفت، عزیزم، این شکم شیر است.
گفت گو اِشکم نباشد شیر را
خود چه اشکم باید این تهتیر را
کروبی گفت، از این قسمت نیز صرف نظر کن و برای این شیر(شوم و بد شگون) شکم نقش نکن.
درد افزون گشت کم زن زخمها
اشکم شیر را بنه بهر خدا
کروبی گفت، درد هر لحظه بیشتر میشود، شیر شکم میخواهد برای چه؟ برای خدا از شکم هم بگذر.
خیره شد واژم بسی حَیران بماند
تا به دیر انگشت در دندان بماند
خالکوب(واژم) از این سخن کروبی شگفت زده شد و از شدّتِ حیرت تا دیر زمانی انگشت به دندان گزید. یعنی سخت شگفت زده شد که چرا این مرد که مدّعی کروبی است از نیش سوزنی عاجز و درمانده شده است!
بر زمین زد سوزن آن دَم اوستاد
گفت در آلم کسی را این فتاد؟
استاد خالکوب از سر ناخشنودی، سوزن را بر زمین گذاشت و گفت: آیا در جهان تاکنون کسی چنین چیزی را دیده است؟
شیرِ بی یال و دم و اِشکم که دید؟
این چنین شیری خدا کی آفرید؟
واژم گفت، شیر بدون یال و دم و شکم را که دیده است؟! اصولا این گونه شیر را خدا کی آفریده است.
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان هم دم مزن
اگر طاقت تحمل نیش سوزن را نداری، از شجاعت و تحمل و کروبی بودن هم دم نزن.
از اینجا مولانا میگوید که به چه منظوری از این حکایت بهره جسته است.
ای برادر، صبر کُن بر دردِ نیش
تا رهی از نیشِ نفسِ کبر خویش
واژه مرکب «نفس کَبر» یعنی «نفس خودپسند و خودپرست» و نفسی که خود را مهم و بالا و دانا میداند. پس بخود حق ایرادگیری در کارها و فضولی در اموری که از حق و حد او بیرون است، میدهد. در این بیت میگوید، در کار آفرینش دخالت و فضولی نکن. چون در حد درک و قدرت فهم تو نیست و دخالت در آفرینش موجب درد و رنج فضول است. اهتما کن اهتما کن اهتما، یعنی بیخیال عزیزم. یعنی اگر دچار مکافاتی شدی، صبور باش، یعنی گوشهات را تیز کن و توجه داشته باش، که غر زدن، ایراد گرفتن، چون و چرا کردن و فضولی موجب رنج کشیدن است. و حافظ عزیز ما هم گفته: مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند، که اعتراض بر اسرار علم غیب کند. یعنی وقتی از اسرار آفرینش بیخبری، اسیر خودپسندی و نفس کبر خود مشو و فضولی هم نکن. «تا رهی از نیش نفس کبر خویش» یعنی از نتایج دردآور فضولی بیجا و حدیث چون و چرا، و کبر نفس رها شوی.
کآن گروهی که رهیدند از وجود
چرخ وِ مِهر و ماهِشان، آرد سجود
و آن گروهی که از خودپرستی و توهم دانستن و دانائی رها گشتند و با دخالت بیجا، موجبات تلخی و شور بختی و بدبختی خویش نشدند، خواهند دید که ماه و خورشید و فلک در جهت راحتی آنان بکار مشغولند.
هر که مُرد اندر تنِ او نفسِ کَبر
مٓر وِ را فرمان بَرَد خورشید و ابر
هر آن کس که نفسِ سرکش خودپسندی و خود بزرگ و مهم بینی، و حق بجانب همیشگی، در او بمیرد، خورشید و گذران ابر و کائنات، و درواقع گذران زندگی برایش راحت و بیدردسر و بدون رنج خواهد بود و خدا هم از او راضی است و او را از خود نمیراند. و این درواقع داستان ابلیس و بیرون رانده شدن او، از درگاه الهی است. چون ابلیس در کار آفرینش و خدا فضولی کرد، و درنتیجه هم از نزد خدا و درگاه معشوق رانده شد و هم دچار رنج و درد و غم و هجر ابدی گشت. و در لغتنامه پارسی معنای «ابلیس» یعنی کسی که در کارها و در اموری که از حق و حد او بیرون است، فضولی و مخالفت خوانی میکند. پس هرگاه فریاد زدی چرا من؟ خدایا چرا اینچنین شد؟ بدان که ابلیس شده ای.
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن
چون کسی که راضی به رضای خدا باشد و بداند که نمیداند، درنتیجه ترس و نگرانی و سوختن هم درکارش نیست، حتی اگر مصیبتها بر سرش آید، حتی اگر در جلو خورشید کباب شود.
هر تَخَم کو میدرآید در رَحَم
نجم او بر چرخ گردد منسجم
چرا که هر انسانی از همان ابتدای بوجود آمدنش در رحم مادر، دارای سرآغاز و سرانجامی است. و ستاره او در چرخ و بر فلک در مسیر مشخصی قرار میگیرد.
خفتگانی کاز خدا بُد کارشان
میل کردی آفتاب از غارشان
باز کنایه از یاران غار است که وقتی با خوردن گل خیری به کما رفتند(یعنی دیگر بدنبال چون و چرا نبودند) خورشید از شکاف کوه بر بدنهای آنها از چپ و راست میتابید تا بدن آنها را گرم نگاهدارد بدون اینکه دچار آفتاب سوخته گی گردند و بدین ترتیب زنده بمانند. در قرآن، سوره شکاف کوه و یا سورت کهف، آیه ۱۷، در حقّ اینان فرمود: « و خورشید را بینی که چون بر آید از غارشان بسمت راست گراید و چون فرو رود.به سمت چپشان گردد و آنها در غار فراخ زنده میمانند.» اکثر مفسّران گفته اند که شکافی که یاران غار در آن بخواب رفتند، دو درگاه شمالی جنوبی داشته است و آفتاب بدین گونه میتافته تا هم آنان را در درون غار گرم کند و هم اجساد یاران غار را نسوزاند. یعنی وقتی رضایت کامل از زندگی خود داشته باشی و با کم و زیاد آن تغییر اخلاق ندهی، زندگی برایت راحت و آسان میگذرد. به اصطلاح خرمن مردم، دو دره ای! چرا که ترس و نگرانی و تشویش و پریشانحالی ساخته ذهن و مغر آدمی است و در واقع وجود خارجی ندارد. و آدمی یا از اعصاب ضعیف و یا از ایمان ضعیف دچار این زیبارویان میشود. و بینوا کسانیکه که دچار هردو این ناهنجاریها هستند.
خار، جمله لطف، چون گُل میشود
پیشِ جزوی کاو بر کُلّ میشود
خار هر چند جزء ای از گل است و نازیبا و خشن است. ولی چون با کُلّ (شاخه گل) یکی میشود، دیگر سختی و نازیبائی و ناپسندیش بچم و چشم نیآمده و جز خوبی محسوب میگردد و مانند گُل، سراسر لطف و زیبائی میشود. انسان هم که جزی از آفرینش است، اگر با کل آفرینش همراه باشد و خود را تافته جدا بافته نداند، به سعادت و دل خوشی میرسد.
چیست تعظیم خدا، افراشتن
خویشتن را خوار و خاکی داشتن
حرفشنوی از خدا چگونه است؟ یعنی از گلیم خود پا را درازتر نکردند، فضولی نکردن.
چیست توحیدِ خدا، آموختن
خویشتن را پیشِ واحد سوختن
توحید چیست؟ همان جمله معروفی که از کودکی در شیرین ترین لحظات زندگی، یعنی زمانی که کسی برایمان داستان میحواند، میشنیدیم.
جمله جاودانی «یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود»
یکی هست، که کسی نیست، و بجز خدا دیگری نیست.
من هستم، ولی حسابش را که بکنی، منی وجود ندارد، هر چه هست خداست.
خویشتن و یا تن خویش را بدست آن یکتای واحد، آن دم قدسی که در سینه هر آدمی نشانده اند، سپردن، و این میشود توحید.
گر همی خواهی که بفروزی چو روز
هستیِ همچون شبِ خود را بسوز
پس اگر طالب و خواهان آرامش و سعادتی، اهتما کن، اهتما کن، اهتما. یعنی سرت بکار و تلاش و گذران زندگی خودت باشد و در اینراه نه آذار برسان، نه غر بزن، نه ناشکری کن، نه دچار خود پسندی و غرور و توهم دانائی شو. و آنگاه خواهی دید که مانند روز نورانی شده و تیرهگی و تلخی از تو دور خواهد شد.
هستیت در هستِ آن هستی نواز
همچو مِس در کیمیا اَندر گُداز
بودن تو در بودن او تعریف میشود، و اگر به این حقیقت، قلبا ایمان داشته باشی، خواهی دید که مس وجودت با سیمیگری(کیمیاگری، علم معجزه شیمی) تبدیل به طلا خواهد شد.
گداختن مس در کیمیا، بدین ترتیب بود که در گذشته کیمیاگران دانشمند ایران مانند ذکریا رازی مِس، را میگُداختند و با کیمیا(روشی که فقط خود آنها میدانستند و بس) به زرِ ناب مبدَل میکردند.
در من و ما، سخت کرده استی دو دست
هست این جمله خرابی از «دو هست»
تو به «من و ما» سخت و دو دستی چسبیده ای. یعنی خود را جدا از خدا میدانی، و همه فلاکت روزگارت هم از همین گمراهی و دوگانگی نشأت میگیرد و بس. و این بیت آخر همه اخلاق بشری است.
پاورقی
(۱) کروب، کروبیان نام اجتماع طرفداران رنج و ریاضت که در روزگاران جنگهای چلیپی و پس از آن در ایران قدیم بوجود آمد. (فرقه ای مانند مرتاض ها) و اساسنامه و شعارشان « رنج و ریاضت و احزان و کروب و تفرق اهواء قلوب» میبود. و فلسفه اش هم این است که مغز برخی از آدمیانی که دچار رنج روحی طاقتفرسائی هستند، به آنها دستور میدهد تا پوست خود را بخراشند تا بدین ترتیب با سوزش و رنج جسمانی، دمی را از عذاب روحی که دچارش هستند، ( مثلا نگرانی و تشویش و ترس بیش از حد، و یا غمی بزرگ که سینه شان را میشکافد) رها گردند. در غرب، اکثرا نوجوانان و جوانان هستند که با چاقو روی پوست خود خط می اندازند و بدین ترتیب خود را دمی آسوده میسازند. در گذشته و با رخداد جنگهای چلیپی، مردم بخاطر رنجهائی که جنگ و اثرات هولناک آن، برایشان پدید آورده بود و دچار رنجهای طاقت فرسائی از جمله از دست دادن عزیزان، شده بودند، به خالکوبی و تشکیل انجمنهائی نظیر کروبیان و مرتاضان ووو روی آورده بودند.
کرب یعنی اندوه نفس گیر، غم دم گیر. جمعش میشود کُروب. اندوه که نفس بازگیرد.اندوهی که خبه کند. اندوه خفه کننده. اضطراب و اندوه باشد. به احساسی که شامل اضطراب و وحشت و اندوه غم، باهم در آدمی میشود کرب، میگویند. انده . گُرم . تاسه، تلواسه (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی) و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد (شراب انگوری)منش گشتن و کرب آرد و تاسه و تلواسه گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
قسم تو بادا ز جهان خرمی
قسم بداندیش تو کرب و حزن. فرخی
هرکه بر او سایه فکند آن درخت
رست ز تیمار و ز کرب و حزن. فرخی
من چو آدم بودم اول حبس و کرب
پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب. مولوی
(۲) گلیم گوش . در داستانهای کهن ایران آمده است که، مردمی بوده اند مانند آدم لیکن گوشهای آنها به مرتبه ای بزرگ بوده که یکی را بستر و دیگری را لحاف میکرده اند و آنها را گوش بستر هم میگویند. در اجائب مخلوقات هند آمده، گروهی بود که ایشان را منسک خوانند. و ایشان در جهت مشرق هند بر شکل آدمی بودند و مر ایشان را گوشهایی بود مانند گوش فیل. هر گوش مانند چادر باشد چون خواب کنند یکی از آن دو گوش بگسترانند و گوش دیگر چادر کنند. جمعی از نسل آدمیان که در مشرق آسیا سکونت دارند و گوش ایشان بمثابه ای بزرگ است که یکی را بستر و دیگری را لحاف سازند چنانکه از تواریخ معلوم میشود:
در باغ کنون حریرپوشان بینی
بر کوه ، صف گهرفروشان بینی
بر روی هوا گلیم گوشان بینی
دلها ز نوای مرغ ، جوشان بینی. منوچهری
از بنا گوش برگ گل پیداست
غنچه خسپان گلیم گوشانند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر