جمعه، فروردین ۰۱، ۱۴۰۴

انوشیروان عادل بخش سیزده


انوشیروان عادل ۱۳



در این بخش مولانا از شناخت خدای واقعی سخن میگوید.
بانگ میآمد که ای طالب بیا
جُود محتاج دراویش، نی گدا(۱)
معنای واژه درویش در نزد مولانا و دیگر بزرگان ایران، در زمان گذشته با چم و معنائی که امروزه از آن میشناسیم، فرق دارد. واژه مرکب درویش(در+ویش) بمعنای خواهنده از درها است. و درها در اینجا همان جود و لطف خداست. واژه پارسی «ویش» بمعنی و چم آرزو با همین تلفظ و معنا به زبان آمریکائی رفته و مورد استفاده است.(۲)
اما در گذشته و در عرفان امروزی، درویش در اصل یعنی فردی که خداشناس است و بهمین دلیل کسی است که خواهان محبت و یا «جود» خدا است و او را میطلبد. و گدا یعنی آدمی که برای مادیات و یا هرچه بجز جود خدا است، خود را حقیر و کوچک مینماید. و درنتیجه شایسته مقام انسانی و بارگاه الهی نیست و بهمین جهت همان معنای کافر را میدهد. پس دراینجا وقتی سخن از درویش و گدا میشود، منظور آدمی است که شایسته مقام انسانی است در برابر موجودی که این شایستگی را ندارد.
و مولانا میگوید که دو نوع درویش وجود دارد، درویش واقعی و درویشی که بظاهر درویش است و در اصل بنوعی همان گدا است که تظاهر به درویشی و یا خداشناسی میکند.
«جود» یعنی توجه، لطف و کرم خدا به موجودات. و این توجه بهر شکل و صورتی (مادی و معنوی) میتواند باشد. و شامل تمامی موجودات زنده میشود. از جلبک و گیاه گرفته تا اهالی دنیای مینوی. و درمورد آدمی، این جود شامل تمامی آدما میشود. و گاهی جود خدا بگونه ای است که خود آدمی اصلا متوجه آن نمیشود. مثلا در راهِ رفتن به یک میهمانی براثر یک حادثه ای(تلخ یا شیرین) از رفتن باز میماند. دراینحالت ممکن است شخص برآشفته و ناراحت گردد که چرا به هدف و یا میهمانی مورد علاقه خود نرسیده است، و دیگر خبر ندارد که این جود خدا بوده که او را از رفتن باز داشته است. چه بودن در آن مجلس میهمانی، خسرانی جبران ناپذیر برای او دربر داشته است، و جود خدا و یا محبت خدا به او، مانع از رسیدن آن خسران و غم عظیم برای او شده است.
در اینجا میگوئید، که از بارگاه الهی ندا رسید(از بارگاه خسرو انوشیروان دادگستر به پیزی گشاد ندا آمد) که ای کسی که خواهان محبت و توجه خدا بخود هستی، زلال و صاف مانند دارویش واقعی شو (نزدیک تر شو) چراکه جود بزرگ خدا شامل حال دراویش واقعی میشود و نه گدایان. و این بحث بسیار بزرگی است. چرا؟ چون آدمی خود میداند که خداشناس است ولی خبر ندارد که نیت او برای خداشناسی مانند نیت دراویش واقعی نیست. چون دراویش واقعی فقط بدنبال جود خدا یعنی توجه خدا بخود هستند، درحالیکه خداشناسان گدا، از روی ترس، و یا برای استفاده بردن از خدا و یا از روی ارث و عادت و یا دلایلی بجز دوست داشتن خدا، خدا را میطلبند.
جود میجوید دراویش اپوس
همچو خوبان، ز آئینه جویند جوس(۳)
«دراویش اوپوس» یعنی دراویش واقعی. چون براساس استوره شناسی ایرانی، واژه «اپوس» نام فرشته ای است که بخاطر عشق بخدا، از عشق زمینی گذشت و به آن پشت کرد.(اپوس را به ازازیل برگردانده اند). واژه جوس بمعنی و چم، ذات چیزی را جستن و یا نیک جستن چیزی است. این واژه پارسی با همین نام و معنا به زبان آمریکائی رفته و درباره آب(ذات) میوه ها بکار میرود.
در اینجا میگوید، همانگونه که زیبا رویان انتظار دارند که در آئینه جز زیبائی چیز دیگری نبینند. «جود» خدا هم انتظار دارد که در آدمیان بجز عشق بخدا دلیل دیگری برای خدا پرستی نبیند. و درنتیجه، جود و یا توجه و محبت بزرگ خدا هم تنها شامل حال کسانی میشود که واقعا خدا را دوست دارند. و مانند اپوس عشق عظیم زمینی خود را بخاطر عشق بخدا، رها میسازند.
رویِ خوبان، ز آئینه زیبا شود
رویِ درویش، از سخا پیدا شود
آئینه از نگاه زیبارویان در آن زیبا میشود. و ذات آدمیان و دراویش از نیتی که نشان میدهند، پیدا و آشکار میگردد. همانگونه که آئینه روی زیبا را مینماید، درخواست و طلبی که درویش از خدا دارد هم درجه اخلاص و نیت درویش را میرساند. که آیا خدا را برای وجود مقدس الهی دوست دارد و پرستش میکند و یا نه، منظور او رسیدن به اهداف و منافع خود است. یعنی منافق است. سخا در این جا یعنی نیت. و منافق یعنی کسی که به ظاهر و برای منافع خود، خدا خدا میکند.
چون دراویش آئینه جود است، هان
دم بود بر روی آئینه زیان
همانگونه که روی آئینه با یکدم و یا «ها» مکدر میگردد، نیت دراویش هم در بذل و بخشش و یا جود خدا خط می اندازد و موثر است. تو خداشناسی و میدانی خدا شناسی ولی نه از برای خدا، برای خودت. و این موجب مکدر شدن توجه خدا بتو میگردد.
یعنی جود به دراویش هم قواعد خود را داراست. اندازه جود، چگونگی جود، زمان و مکان جود همگی در نیت و یا سخای دراویش نهفته است.
آن یکی جودش گدا آرد پدید
وین دگر بخشد گدایان را مَزید
و آن منافق و یا بظاهر درویش تا آخر عمر مانند گدایان پیوسته دست بسوی آسمان و خدا دارد و طلب بذل و بخشش میکند. درحالیکه دراویش واقعی از مرحله انسانی و طالب بودن به جایگاه بالاتری مزید یافته و شرافت مییابند.
پس دراویش آئینه جود حقند
و آنکه با حقند، جود مُطلقند
پس نتیجه میگیریم که دراویش نمایانگر چگونگی توجه خدا به آدمیانند. و اینکه دو نوع درویش و درنتیجه دو نوع «جود» وجود دارد. جودی که بهرحال شامل خداشناس میشود، صرفنظر از نیت نادرست و خودخواهانه او. و جودی که شامل حال دراویش واقعی میگردد، که به آن جود مطلق میگویند. یعنی همان عزیز خدا گشتن، و یا در دریای لطف و کرم او غرق بودن و یا مقام فانی یافتن.




ز آنکه جز این دوست، او خود مرده است
او بر این در نیست، نقش پرده است
چونکه در غیر این صورت، یعنی خداشناس واقعی نبودن و خداشناس خودخواه و منافق، بودند مانند نقشی است که بر پرده درگاه زده اند. او بدرگاه خدا آویزان است اما به آنجا راه ندارد و مانند دیگر مردمان جانداران دو پائی است که مدتی را با رفتار بهائم سر کرده و بعد هم بدیار نیستی میشتابد و در این دایره سرگردان میماند.
لیک درویشی که آن تشنه خداست
هست دائم از خدایش کار راست
لیک درویشی که تشنه غیر شد
اوحقیر و ابله و بی خیر شد
و این دو بیت تاکیدی است بر آنچه که در بالا گفته شد. یعنی درویشی که عشق به خدا انگیزه خداشناسی اوست، همواره در دستان خدا و لای پنبه روزگار میگذراند. سرمست و شاد و مسرور و خوش و آوازخوان و درحال سماء، مهربان و بی اعتنا و بی رنگ و ریا است. و آن درویشی که مانند گدایان بدنبال بدست آوردن هدفی است و به اینجهت خدا شناسی را پیشه کرده، میشود همین آدمای معمولی که در جهنم زمینی بدنبال خوشبختی میگردند. حقیر و ناچیز و بدون شکوه و عزت و رضایت از خود و دیگران و روزگار.
نقش درویش است او نی اهل جان
نقش سگ را تو میانداز استخوان
آن خداشناس خودخواه یک درویش تقلبی است. و نه اهل جان و خدا. درنتیجه جود هم برای او، مثل این میماند که برای نقش سگی که بر سنگ کندند، استخوان پرت کنی. یعنی لطف خدا شامل حال او میشود ولی چه سود که او نمیفهمد و درنتیجه بهره ای هم نمیبرد.
فقر لقمه دارد او نی فقر حق
پیش نقش مُرده ای کم نِه طبق
درویش تقلبی و یا آن کسانیکه عشق بخدا را نمیدانند ولی خود را خداشناس میدانند، همیشه احساس میکنند چیزی کم دارند. آنها کمبود مادی و معنوی دارد(فقر لقمه دارند) که خود هم نمیدانند، آن کمبود چیست. چرا که از حق و حقیقت هیچ نمیدانند. درنتیجه دلایل را نمیشناسند. بطور مثال، اگر در جلو چشمشان حقی در حال پایمال شدن باشد، نه تنها فریاد نمیزنند و مانند شیر جلو نرفته و مانع از ضایع گشتن حق و حقیقت نمیشود، بلکه روی هم برگردانده و یک «بما چه» بزرگ و حق بجانب هم میگویند. چنین دارویش و انسانهائی مانند نقش آدمی هستند‌که بر روی سنگ هگ شده اند. و حتی یک انسان کم خرد هم طبق خوراک و خوانچه در پیش نقش مرده دیوار نمیگذارد، چه برسد بخدا.
میفرمایند، خواجه انصاری در بیان این درویش مآبان فارغ از حق و حقیقت گوید: « اکنون جمعی درویشان پیدا شده اند که ایشان را رنگی و بنگی بیش نیست. خانه و مانی، دانه و دامی، شمعی و قندیلی، زرقی و زنبیلی، و ترنم بم و زیری، توقی و چوگانی، سرایی و دکانی، سفره و سماعی، حجره و اجتماعی، صومعه و خانقاهی، ایوان و بارگاهی و و و بعضی صوف پوشیده، گروهی موی تراشیده و دل هزار کس خراشیده، آستین کوتاه چون اهل راز کرده و دست بمناهی دراز کرده، روز تا شب کرامات گفته و شب تا روز خفته، تو پنداری صوفیانند. نی نی عنید و لافیانند. بصورت، شمع عشّاقند و بسیرت، جمع قسّاقند. اندیشه ایشان انباشتن شکم و پیشه ایشان بگذاشتن حِکَم.
ماهی خاکی بود درویش نان
شکل ماهی، لیک از دریا رمان
در جنوب ایران در دشتهای کنار خلیج پارس ماهیانی وجود دارند که در خاک های خیس زندگی میکنند. اصطلاحا به آنها ماهی خشکی میگویند. مولانا میفرماید، فرق بین دراویش خودخواه و دراویش واقعی، مانند ماهیانی است که در خاکهای خیس زندگی میکنند با ماهیانی که در دریاها میزیند. ماهیانی که در خاکهای خیس میزیند به نم و رطوبتی از خاک قناعت کرده و از دریا گریزان و رمانند. درحالیکه ماهی دریا، آبهای کره زمین را سیر میکند.
نقش ماهی کی بود درویش آب؟
آن ز بی آبی نمیگردد خراب
برای نقش ماهی که بر دیوار کنده شده است، آب اهمیتی ندارد. به جود آب احتیاجی ندارد. درویش و طالب آب نیست. چون وجودش به آب بسته نیست. و بود و نبود آب برایش یکی است. و اصلا آنرا نمیفهمد. و این درست تعریف دراویش و خداشناسان تقلبی است. که چون مهر در حق ندارند، بود و نبود حق را هم نمیفهمند. جود خدا را نمیبینند. پس دلیر به انجام هر تباهی و پلیدیند. و برای ایشان، سیرت و شرم و شرافت نام شهرهای پشت کوه قافند.
مرغ خانه است او نه سیمرغ هوا
لوت نوشد او، ننوشد از خدا
درویش تقلبی مانند مرغ خانگی است، درمقابل درویش واقعی که سیمرغ منش است. لوت به خوراکی گفته میشود که دراویش در خانگاه میخورند. اگر لوت را درویش واقعی بخورد و یا بنوشد، از لذیذ ترین خوراکهاست، و برعکس اگر درویش تقلبی لوت بخورد،‌ خوراکی بسیار ناگوار و ریاضت مابانه است. واژه مرکب«لوت خوار» بمعنای فردی است که بغارت و تاراج اموال دیگران مشغول است. و لوت نوش کنایه از آدمی است که متوجه لطف و جود خدا بخود نیست. مثلا تنی سالم و سرحال دارد و اینرا جود خدا نمیداند، از خود میداند.
عاشق حق است او بهر نوال
نیست جانش عاشق حسن و جمال
چنین دراویش دروغین تنها بخاطر دست یافتن به اهداف دنیوی، یا حق میگویند. وگرنه خدا را حس نمیکنند. در طریقت ایرانی گدایی و پرسیدن ممنوع و ننگ و عار است. براساس آئین ایرانی همانطوری که آدمها برای ادامه زندگی باید از راه کسب و کار مایحتاج خود را فراهم سازند، برای دانستن هم میبایستی به تفکر، مطالعه، تحقیق و سفر بپردازند. و هریک از آدمیان این طریقت را نورزد به پولسی نیرزد. نوال همان اهداف مادی و غیر خدائی است.
گر توهّم میکند از عشق ذات
ذات نبود وهم اسما و صفات
دراویش ظاهری، یک خدائی را میشناسند که از خدای واقعی فرسنگها دور است. مثلا میگویند من برای خدا نماز میخوانم، و یا برای خدا حجاب دارم و یا برای خدا بتو رحم میکنم و یا برای خدا به محتاجان کمک میکنم و مطالبی از این دست. اینگونه پندارها و گفتارها نشان دهنده گمراهی فرد است. نشان دهنده این واقعیت است که فرد از خدا تنها اسم و رسمی میداند( وهم اسما و صفات دارد) و خدا شناس و درویش واقعی نیست. چراکه خدا بطور کلی با چرائی و چگونگی و یا کمیت و کیفیت گذران زندگی آدمی کاری ندارد و برایش مهم نیست که آدمی پرهیزگار باشد و یا ابلیس صفت. پندار و گفتار و کردار نیک داشته باشد و یا نداشته باشد. و اگر آواتارهائی مانند زرتشت و دیگر بزرگان و دانشمندان و پرهیزگاران ایرانی، به پندار و گفتار و کردار نیک سفارش و پافشاری میکنند برای خدا نیست، برای خود آدمی است. راه نجات آدمی از سرگردانی و پریشانی است. طریق رسیدن به آرامش و خوشبختی خود آدمی است. و خدا از آدمی که ویژهگیهای انسانیش او را جایز بخطا میکند، و درضمن دچار قوانین تناسخ هم هست، و در این راه گاهی مامور است و معذور، نه تنها انتظاری ندارد، بلکه گاهی هم از روی بزرگی، «جود» خود را شامل حال آن خطاکاران بزرگ میکند.
وهم مخلوق است و مولود آمده است
حق نه آنست و نه این، کاو زاده است
این خدا که مولانا آنرا وهم مینامد، از آدمی مولود شده و تولد یافته است. این آدمی است که خدایش را بر اساس استاندارد های خود میسازد، و به او اوصاف انسانی داده و او را معین و محدود میداند. تا آنجا که خدا را پیرمرد فضولی میداند که شبانه روز چشمش به کردار آدمی است، و نشسته گناهان آدمی را مینویسد. وگرنه خدای واقعی، آن چیزی نیست که آدما در اذهان ناچیز خود شکل داده و میزایند.
عاشق تصویر و وهم خویشتن
کی بود از عاشقان، او ذو جنن
بت پرستانی که یک خدائی را در ذهن خود ساخته و عاشق تصویر و وهم ساخته ذهن خود شده اند، کجا میتوانند خدای واقعی را بیابند و درنتیجه از پرستندهگان واقعی او گردند؟ این مردهگان درست مانند کسانی هستند که بتی را از سنگ و چوب ساخته و آنرا را میپرستند. تفاوتش فقط در این است که بت های سنگی و مادی را میتوان دید و بت های ذهنی دیدنی نیستند. و معنای واقعی بت پرستی هم یعنی همین. جنن یعنی مرده. و یک مرده عاشق نمیتواند باشد.
عاشق آن وهم، اگر صادق بودی
کی مجازش تا حقیقت می شدی
آن بت پرست (عاشق آن وهم) اگر میفهمید، هیچگاه حقیقت را فدای مجاز و دروغ نمیساخت.
درنتیجه آنچه که باعث میشد آدمی از گمراهی درآمده و درویش واقعی گشته و خدا را همانگونه که هست بفهمد و بیابد، و خدای مجازی اش تبدیل به حق و حقیقت گردد، تنها از مجرای صداقت و یا پندار و گفتار و کردار نیک حاصل شدنی است و بس.
شرح می خواهد بیان این سخن
لیک درماند ز افکار محن
فهمیدن این مطلب احتیاج به شرح ندارد مگر برای افکاری که بطور کلی تباه و فاسد گشته اند. محن یعنی بلا تا حد فساد.
دیده های کهنه کوته نظر
صد خیال ناروا آرند بسر
نگاه و افکار از پیش ساخته شده و به ارث رسیده و یا افکار کسانیکه به اصطلاح کوتاه نظرند، و از خود اندیشه و درک مستقل ندارند، و از خانواده و اجتماع مطالبی را کسب کرده و هم آنها را ملکه ذهنشان ساخته اند، در برخورد با هر پدیده ای(خوب یا بد) صدها تصاویر نادرست و برداشت های ناروا در کاسه سرهایشان مینشانند که با واقعیت، زاویه صد و هشتاد درجه دارند.
بر سماء راست، هر کس چیر نیست
لقمۀ هر مرغکی انجیر نیست
هر انسانی بر معنای سماء آگاه و چیره نیست. و نمیداند که سماء یادگرفتنی و یاددادنی نیست. نمیداند که سماء رقصیدن با خداست. و از درون آدمی که از عشق بخدا مست و مسرور است سرچشمه میگیرد. تصور میکند رقصی است ضربی مانند دیگر رقص ها. درنتیجه وقتی به قصد سماء برمیخیزد، سماء او راست و درست نیست. کنایه از اینکه هر آدمی توانا به عشق ورزیدن، آنهم عشق به معشوق همه عشاق راستین، نیست. هرکسی لیاقت دوست داشتن خدا را ندارد. همانطوری که هر مرغی انجیرخوار نیست. و میتواند مردار خوار و لجنخوار و ماهیخوار و دانه خوار باشد.
خاصه مرغ مردۀ پوسیده ای
پر خیالی کاهلی بی دیده ای
بویژه آن مرغی که هم مرده است هم پوسیده است، هم دچار خیال و وهم است، هم پر و بال مصنوعی دارد هم تنبل است و هم کور.
نقش ماهی را چه دریا و چه خاک
رنگ هندو را چه صابون و چه زاک
برای آن نقش و تصویر ماهی که بر دیوار کشیده اند، چه فرقی دارد که در دریا باشد و یا در خشکی؟ کنایه از بت پرستی که خدای سنگی دارد و برای او چه فرقی دارد که خدایش چه شکلی باشد، چراکه خدا در زندگی او نقشی ندارد.
و میگوید برای آن رنگی که در هندوستان تولید میشود، چه فرقی دارد که در ساخت صابون ازش استفاده بشود و یا در ساخت واکس؟ چه برای صابون استفاده کنند که تن شوی است و رنگ میبرد و تمیز میکند چه برای واکس که رنگ می اندارد و کثیف میکند.(۴)
زاک ماده ای است معدنی که از آن برای تولیدات صنعتی و شیمیائی در نساجی، داروسازی، و رنگرزی مثلا واکس کفش استفاده میکنند. و در ایران معادن بزرگی از زاک وجود دارد که همه را ریگان بغرب میبرند. رایج این واژه، زاج است.
نقش اگر غمگین نگاری بر ورق
او ندارد از غم و شادی سبق
صورتش غمگین و او فارغ از آن
صورتش خندان و او ز آن بی نشان
و برای آن نقش( آن خدای ساختگی) و یا برای آن بتی که بعنوان خدا در ذهنت ساختی، وجود تو اصلا مهم نیست. حالا او را مهربان و توانا ساخته باشی یا بیرحم و انتقامجو. برای آن خدا تو اصلا وجود نداری، چون او خود وجود ندارد و فقط نقشی است که تو در ذهن خود کشیده ای.
وین غم و شادی که اندر دل خطی است
پیش آن شادی و غم، جز نقش نیست
آن غم و شادی که تو از آن بت و یا خدای ساختگی میگیری، و از آن متاثر میشوی، مانند همان نقش دیوار است. و اصالت و حقیقتی درآن نیست. یعنی تو خدایی ساختی‌ که برایش بود و نبود آدمی فرقی ندارد و برای همین هرچه صدایش میزنی جوابی نمیگیری.
صورت خندان نقش از بهر توست
تا از آن صورت شود معنی درست
تو به آن صورت نقش خندان میزنی، او را خدای بخشنده و مهربان مینامی، تا خودت را راضی و خوشحال کنی.
صورت غمگین نقش از بهر ماست
تا که ما را یاد آید راه راست
و اگر بخدای خودت صورت غمگین میدهی و او را انتقامجو و خشمگین مینامی، برای این است که از ترس او راه راست بروی.
نقش هایی کاندرین گرمابهاست(۴)
از برون جامه کن چون جامه هاست
تا برونی، جامه ها بینی و بس
جامه بیرون کن، درآ ای هم نفس
خدایان (نقش های) که در اذهان ما (در این گرمابه ها) ساخته میشوند، در ظاهر و از روی نادانی(از برون رختکن) خدا مینمایند. در حالیکه این خدایان تا زمانی دوام دارند که آدمی درگیر نادانی است، بمحض اینکه دچار حدیث چون و چرا شود، مثلا در جائی درباره خدا برایش پرسشی پیش آید که پاسخش را نداند و نتواند بیابد، دچار شک و تردید گشته و بتدریج بطور کلی خدانشناس خواهد شد. پس خدای دروغین را از ذهنت بیرون کن( جامه را از تن درآر و یا بیرون کن) و با همنفسی که در درونت همواره با توست یکی شو.
در گذشته در حمامهای سنتی ایران که در دنیا بینظیر بودند، گرمآبه ها به چند بخش تقسیم میشدند. که جامه کن و یا رختکن و یا سربینه حمام یکی از این بخشها بود. در رختکن که با کاشیهای مغرق تزئین شده بود، تصاویری از طبیعت، انسانها، و جامه های زیبا را بنمایش میگذاشتند. و این نقشها آنچنان با استادی کشیده میشدند که اگر از بیرون رختکن به آنها نگاه میشد، زنده مینمودند.
تا در بیرون رختکنی آنها را جامه میبینی، و حقیقتشان برایت ناشناس است. کنایه از این که تا خدا را بیرون از خودت میبینی خدائی هم برایت موجودیت واقعی ندارد. ولی وقتی بدرون آمده و به همنفس خودت که در درونت خفته است دست بیابی، خدایت را یافتی. پس جامه تن را بکن( از خدای دروغین دست بکش) تا خدا راببینی.
ز آنکه با جامه در آنسو، راه نیست
تن ز جان، جامه ز تن آگاه نیست
یعنی آدمی تا هنگامیکه از نوری که در درون خود دارد، بیخبر است و آنرا نمیجوئید، به خدای واقعی هم نخواهد رسید، چراکه در حالت ناآگاهی و بیخبری، مانند جامه ای است که از تن خبر ندارد و نمیداند تن چیست. جامه در اینجا کنایه از وهم و تصوری است که آدمی از خدا دارد و با این جامه و یا وهم به بارگاه خدای واقعی(در آنسو) راه نیست.
پس نه آن نور و یا جان و یا خدا به آدمی راه دارد، و نه تن آدمی از جانش خبر دارد یعنی از خداشناسی چیزی نمیداند و مشگل هم از همینجا آغاز میگردد.

پاورقی
(۱)جود در حالت عادی وقتی درباره آدمها بکار رود یعنی بذل و بخشش، سخاوت، بسیار و نیک باریدن باران، مردن و یا نزدیک به مردن، تشنه گردیدن. بخشیدن بدون منّت. ولی جود در مورد خدا یعنی توجه او به مخلوقات.
پورسینا، جود را غیر از سخاوت دانسته و در تفاوت آن دو با یکدیگر گفته اند، «جود بخشیدن پیش از پرسیدن است، ولی سخاوت، بخشش کردن پس از پرسیدن میباشد.» برخی دیگر گفته اند: جود، صفتی ذاتی و سخاوت صفتی اکتسابی است. از این رو، به خداوند جواد گفته می شود، لیکن سخی اطلاق نمی گردد. زیرا خداوند نعمتهایش را پیش از آنکه بندگان سؤال کنند به آنان عطا می کند. صفت جود از صفات بسیار با فضیلت است؛ زیرا در پرتو آن نیاز خداشناس رفع میشود.
(۲) ویش بمعنی و چم، آرزو، خواسته، جستن، جستجو میباشد. و اصل واژه درویش را برخی گفته اند دریوز بود در میان یاء و واو قلب مکانی کردند درویز شد. بعد «ز» را به شین بدل کردند، و یوز صیغه ٔ امر است از یوزیدن که به معنی جستجو کردن است. و درویز در اصل درآویز بوده به معنی آویزنده از در، یعنی درها را می گیرد.
و برخی از ادیبان ایرانی معتقدند که واژه مرکب درویش در اصل دُروش(دُر+وش) است. و از در که به معنی مروارید است و ویش که در اصل واش بود مزیدعلیه «وش» که بمعنی مانند است و بعنوان کلمه ٔ تشبیه بکار میرود. وسبب آن در این باشد که در قدیم درویشان برخلاف زمان ما که موی سر و ریش دراز دارند، (همه چیز در زمان ما برعکس شده) سر و ریش و موی کاملا می سترده اند و چنان سر و صورت میشستند که مانند مروارید برق میزده است و به آنان دُر وش و یا مانند مروارید، میگفتند. چنانچه سعدی گوید «ظاهر درویشی(ظاهر خداشناس)جامه ٔ تمیز است و موی سترده و حقیقت دل زنده است و نفس خمش». امروزه واژه درویش را برای تنگ دستان و گدایان و بی همه چیزان بکار میبرند که کاملا اشتباه است.
معنی «ویش دبیری» نام یکی از خطهای ایران باستان است . در تاریخ ایران باستان آمده است که «ویش دبیری» یکی از خطوط هفتگانه ٔ ایران باستان است و آن ۳۵۶ حرف داشته است و با آنها تا زمزمه ٔ آب و طنین آواز و اشارات آشکار و ایماء و غمز و اشباه، را به نوشتار و کتابت می آوردند.
«هشت ویش» نام روز پنجم از پنج روزی که بر ماه دوازدهم از سال شمسی می افزایند. ایام کبیسه (خمسه ٔ مسترقه) که روز آخر سال پارسی است. هشت وگیش.
(۳)زیبارویان دوست دارند در جوس و یا ذات آئینه زیبائی خود را ببینند و آئینه به زیبائی آنان اعتراف کند. آئینه جان راست بگو هرچه دلت خواست بگو، بگو من زیباترین هستم.
(۴) زاک را زاج جا انداخته اند و آن جسمی است معدنی، بلوری‌شکل، و به‌رنگ‌های سفید، سبز، سیاه، و کبود با خاصیت قبض شدید که در آب حل می‌شود و در طب و صنعت به کار می‌رود.
(۴) ایرانیان اولین تمدنی هستند که گرمابه را اختراع کردند. در نوروز نامه خیام کبیر آمده است که اولین گرمابه را جمشید شاه و یا کوروش کبیر و یا اسکندر و یا الکساندر کبیر ساخته است. اسکندر و یا الکساندرا و یا سکندر از القاب کوروش کبیر هستند. و سد سکندر همان دیوار چین است که کوروش در شرق آسیا ساخت.
گرمابه محلی است برای شستشوی تن و سر و صورت. کاشی‌های معرق، هفت رنگ و کاشی‌های خشتی، با تصاویری از طبیعت، انسانها، جامه های زیبا از ویژگی‌های ظاهری و زیبای گرمابه ‌های سنتی ایرانیان بوده است. گرمابه ها در هر محل و همچنین در کنار بازار و یا محل کار مردم ساخته می‌شدند، تا دسترسی به آنها راحت و آسان باشد.
گرمابه ‌های همگانی بلحاظ معماری غالبا دارای در ورودی پیچ داری بودند که به رختکن منتهی می‌شد. در گوشه‌ای از رختکن محل استقرار گرمابه چی و یا حمامی و یا صندوق‌دار حمام بود. این رختکن به اتاقی راه می‌یافت که آن را اتاق سرد و یا خانه اول می‌نامیدند و دارای حوض‌های آب و هوای گرمی بود که از طریق لوله‌های سفالی کار گذاشته شده در دیوار سالن (اتاق دوم) از گرمخانه می‌آمد.
این اتاق به اتاق دیگری به نام گرم خانه و یا حجره داغ وصل می‌شد. این اتاق دارای حوضی پر از آب گرم بود که به آن خزینه هم میگفتند و دمای آن حداکثر میزانی بود که بدن انسان توان تحمل آن را می‌توانست داشته باشد. کف این اتاق‌ها تماما از سنگ مرمر پوشیده می‌شد تا نظافت آن به آسانی صورت پذیرد.
سقف اتاق‌های حمام گنبدی شکل و دارای نور گیر‌هایی بود که توسط دریچه‌هایی شیشه‌ای بسته می‌شدند تا بدین ترتیب فقط نور آفتاب بداخل حمام بتابد و از ورود هوای سرد جلوگیری و حمام بصورت طبیعی روشن شود.
معمولا در ساخت گرمابه‌ها از آجر، سنگ و مرمر استفاده می‌کردند، زیرا این مواد بخوبی در مقابل آب مقاومت می‌کنند. در پشت حمام گرمخانه‌ای وجود داشت که آب را در دیگ‌های بزرگ مسی بجوش می‌آورد.
آب جوش و بخار از گرمخانه و از طریق شبکه‌ای از لوله‌های سفالی به قسمت‌های مختلف حمام توزیع می‌شد. این گرمخانه معمولا دارای یک در پشتی بود که از طریق آن سوخت مورد نیاز گرمخانه به آن می‌رسید.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر