شنبه، آذر ۱۰، ۱۴۰۳

انوشیروان عادل۴

انوشیروان عادل۴



مولانا در این بخش از داستان علل تیره روزی و شوم بختی آدمیان را بمیان کشیده و دلایل آنرا به ترتیب شرح میدهد. در بخش پیشین مولای ما از اخلاق آدمی و از سهمی که اخلاق در تأیین سرنوشت آدمی دارند نوشته و در این بخش، از دم الهی و تاثیرات آن «روح رابط» در شور و شیرین بختی آدمی سخن میگوید. در بخش پیشین مولانا یکی از این خلقیات و یکی از علتهای تیره روزی آدمی را جبری بودن نامیده، و آنرا تربیت مذهبی و بجا مانده از نیاکان دانسته و میگوید، هرچند آدمی جبری باشد و به سرنوشت از پیش تأیین شده عقیده داشته باشد، و خدا را مسئول همه اعمال و کردارش بداند و خود را در تأیین سرنوشت و آینده خود بی اختیار ببیند، ولی با اینحال اگر آب ببیند، به یکباره تبدیل به شناگر ماهر گشته و مارگیر و یارگیر شده و برای رسیدن به اهداف مادی خود به صغیر و کبیر هم رحم نمیکند، مولانا برای رهایی از این گمراهی به اختیار و یا «آقای روزگار خود بودن» را سفارش کرده و اختیار را یکی از راه های بیرون رفت از این گمراهی مینامد. اما او به این مقدار هم راضی نبوده و علت دیگری را دراین بخش نام میبرد و شرح میدهد که نامش «تناسخ آن دم الهی» است. و میگوید هرچند آدمی اختیار کامل داشته باشد و تمام تلاش خود را هم انجام داده و بهترین خود را بروز میدهد، با اینحال آن که میخواهد نمیشود. چرا؟ چون درواقع این دم الهی اوست که در سعادت و تیره روزی آدمی نقش اصلی را می آفریند. و از آن مهمتر اینکه آن روح مقدس در اشکال گوناگون آدمی دوباره خلق میشود.

این بخش را با نام «در بیان آنک زن و مرد هر دو مسخر طبیعت ‌اند. چنانک زهر و پازهر، ظلمات و نور، گرما وسرما ووو » در مثنوی که در دست ماست، میخوانیم. و درستی این تیتر را فقط خدا میداند. پس پناه میبریم به حق.

مطلب دیگر که باید برای بار هزارم متذکر شد این است که، این بخش را نادانسته به داستان موسی و فرعون تغییر دادند که بسیار خنده دار است. چراکه مغایر با تمام آنچه که پیش از این درباره این دو دشمن نوشته اند، میباشد. بویژه آنجا که فرعون از روی ماه موسی میگوید و آنرا دلیل گمراهی خود میداند، از هر جکی خنده دار تر است و از آن خنده دار تر تفسیر مفسران دو زاری مثنوی است. چرا دوزاری؟ چون یا از روی عمد و یا از روی نادانی چنان آشفته بازار مضحکی ساختند که در هر دو صورتش، دوزار نمیارزد.
مناجات کردن مرد بخلوت:
چون زن و شویش بمعنی را رهی
ظاهر آن ره دارد و این بی‌رهی
مرد و زن هر دو خدا شناس بودند، ولی در ظاهر زن به راه بود ومرد در بیراهی گام برمیداشت.
روز زن پیش خدا نالان شدی
نیمشب شویش بسر گریان بدی
ولی باوجودی که هردو بظاهر خداشناس بودند، ولی تیره روزی از سر و رویشان میبارید. و این خلاف وعده خداست که میفرماید، «با من باش تا لذت ببری» زن و مرد ظاهرا هر دو رهرو و خداشناس بودند، ولی چرا هر دو روزگاری ناخوش داشتند؟ زن در روز و آشکارا ناخوش وغمگین بود. و مرد در پنهانی و تاریکی بدرگاه خدا مینالید.
بسر گریان شدن یعنی دست به گریبان افکار ناخوشایند و منفی بودن.


کاین چه غُلّ است ای خدا بر گردنم ؟
ورنه غُل باشد، که گوید من منم ؟
شبهنگام مرد بدرگاه خدا مینالید که ای خدا این چه غل و زنجیری است که بر گردن من سنگینی میکند؟ و اگر این غل و زنجیر نیست، پس چرا اوست که اختیار را در دست داد و تصمیم گیر است و منم میزند. برای مردم کوچه وبازار، غل اینجا کنایه از زن است. درحالیکه منظور مولانا از غل، همان دم الهی است که میتواند هم به خادمش آرامش و خوشی ببخشد، و هم روزگار او را تیره و تار کند، که مردم اینرا بعنوان بدشانس بودن و یا بدشانسی میشناسند. ولی درواقع این اوست که منم میزند.
ز آنکه زن را چون منوّر کرده ای
مر مرا ز آن هم مکدّر کرده ای
تو با آن دم الهی مرا منور و نورانی کردی، ولی توسط هم او، مرا مکدر و ناخوش روحی گردانیدی.
معنای ظاهری: ای خدا تو زن را نور و گرما و روشنایی زندگانی من قرار دادی، ولی او موجب غم و اندوه من هم هست.
ز آنکه زن را تو مهین خو کرده ای
ماهِ جانم را سیه رُو کرده ای
آن دم الهی بذات پاک و نور مطلق است، ولی هنگامی که خادم او، یعنی آدمی بطرف پلیدی میشتابد، دمار ازروزگار خادم در می آورد. در این حالت آدمی خود را بدشانس مینامد. و میگوید اگر دو تا تیر از آسمان ببارد، یکی مستقیما بمن میخورد، و آن دیگری در نوبت میخوابد.
معنای ظاهری: از آن جهت که تو زن را مانند ماه، روشن رخسار کرده ای و از همان جهت ماه جانِ مرا تیره وسیاه ساختی.
بهتر از ماه ار نبود اَستاره ام
چون خُسوف آمد، چه باشد چاره ام
آن دم الهی بهترین و با ارزشترین گهری است که هر آدمی داراست، ولی وقتی آدمی نمیداند که چگونه از آن بهره بگیرد، و درنتیجه روزگارش تاریک میشود، چه چاره ای میتوان برایش اندیشید.
معنای ظاهری: اگر بجز ماه که آسمان زندگی من را روشن میکند در آسمان حتی یک ستاره ندارم، ولی چه فایده که وقتی خسوف میشود، آسمان زندگی من بکلی تاریک میشود.
کنایه از اینکه زن خوبی دارم ولی زورم به او نمیرسد.
خُسوف = در کیهان شناسی ایران، به گرفتن ماه میگویند. و در اینحالت زمین بین ماه و خورشید در یک مدار قرار میگیرد و مانع از بازتاب نور خورشید در ماه میگردد. و ماه تاریک میشود.
نوبتم گر رب و سلطان می زنند
مه گرفت و خلق، پَنگان می زنند(۱)
گرچه آن دم الهی در مجلس زندهگی آدمی مانند نوای بزمی است. ولی چرا در مجلس روزگارم من مارش رزمی و عزا میزند. چرا روزگارم مانند خسوف و ماه گرفتگی سیاه است. شب خودش تاریک است و تنها چراغ ماه است که آنرا از ظلمات مطلق بیرون میآورد، و حالا اگر همین روشنایی هم خاموش گردد، ظلمات دهشت آور است.
«نوبت زنی» عبارت است از یک مجموعه آهنگ دارای تعدادی( از ۲ تا ۵)قطعه که به توالی و پشت سر هم بافواصل اجرایی کوتاه در سه شکل بزمی و رزمی و سیاسی(حکومتی) بنا به سفارش پادشاهان، شهریاران،بزرگان ملت، توسط موسیقی دانان ایرانی ساخته و اجرا میشد. در مجالس بزمی، آنرا با ادوات موسیقی زهی،زخمه ای، کمانی مانند تار و ویلون که ساز های اصلی نوا بودند، مینواختند و مردم از شنیدن آنها غرق شادی ونشاط و لذت میشدند. و به آن نوبت زنی رب و سلطان میگفتند، که رب برای مجالس معمولی بود و سلطان برای مجالس عروسی و نوروز و جشنهای ملی، که در میادین و بازارها و چهار سوها ساعتها مینواختند و بزرگ و کوچک با آن میرقصیدند. و در اجرای رزمی آنرا با ادوات و ساز های کوبی و ضربی مانند تاس و تبل و سنج میزدند که مردم را مهیج کرده و آنان را به رزم و پیکار دعوت نموده و روحیه جنگی به آنها میدادند. و یابهنگام تهدید خارجی و یا وقوع خورشید گرفتگی(کسوف) و ماه گرفتگی (خسوف)، زلزله، طوفان، اپیدمی، اعلام خبری ناگوار مانند مردن شاه و ملکه ووو بعنوان مارش عزا و یا یک نوع آژیر خطر برای مردم زده میشد که به آن پنگان میگفتند. در نوبت زنی حکومتی که با عنوان ادوار سلطانی هم مشهور بودند از ادوات نفخی و دمیدنی، بادی، سازهای زبانه‌دار و سازهای بیزبانه، ساز های کوبه ای مانند دهل سازهای دمیدنی مانند سرناپیل و شیپور استفاده میشد.(۲) که در این نوبت زنی فرمان حکومتی، اعلام تحویل سال، تولد ولیعهد و یا یکی از بزرگان و شخص مهمی و یا اطلاعیه ای را به آگاهی مردم میرساندند. در اینجا میگوید، درسته که نوبت زنی من مجلسی و بزمی است، ولی در روزگارم آنقدر ظلمات است که گویی برای اعلام خسوف، پنگان میزنند. واژه پنگان همچنین نام ساعت آبی بسیار دقیق و باستانی ایران است.
می زنند آن تاس و غوغا میکنند
ماه را زآن زَخمه رسوا میکنند
تاس یک ساز کوبه ای مانند تبل است که با دو رشته چرمی به آن زخمه میزنند و یا آنرا میکوبند. میگوید، در نوبت زنی روزگارم آنچنان بر تاس و تبل و سنج زخمه زده و میکوبند که ماه از شنیدن غوغای آن از گرفتگی اش شرمنده و از کرده پشیمان میشود.
من که واماندم ز نخوت وای من
زخم تاس آن ربی اعلای من
من که افتاده حالم روزگارم این است که بهترین ربی مجلس بزم مرا با تاس و تبل میزنند.
خواجه تاشانیم، اما تیشه ات
می شکافد شاخِ تر در بیشه ات
ما مخلوق تو هستیم و تو ما را مرتبا به هم پیوند میزنی. و خلق میکنی. کنایه از تناسخ است.
شاخ تر در بیشه و باغ شکافتن، به معنی پیوند زدن درختان به منظور زیاد ساختن آنان است. و یا درختان نوآوردن. بدین ترتیب که یک شاخه را از ساق قریب به زمین با اره از پهنا شکافته و دو شاخ می کنند و شاخی تازه از همان درخت و یا درخت دیگر را در میان آن شکاف گذاشته و شکاف را گِل میگیرند و آن شاخ وارداتی در آن شکاف، خود سبز شده و درختی نو میگردد. سپس شاخه ریشه دار گشته را از درخت مادر جدا کرده و جداگانه میکارند. مولانا جریان تناسخ را مانند پیوند زدن یک شاخ به شاخ دیگر تشبیه کرده است.
چندین سال پیش یک باغدار زبردست ایرانی به درخت آلوی معمولی سه شاخه از درختان میوه دیگر ازجمله هلو و زردالو و شلیل پیوند زد و از یک درخت چهار میوه گوناگون برداشت کرد. طبق معمول اشغالگران ریختند و صنعت او را دزدیده و بنام یک دانشمند آمریکایی ثبت کردند. و باز طبق معمول خود او و اختراعش درایران ناپدید گشتند.
دراینجا میفرماید خدایا ما بندهگان تو هستیم و تو مرتبا ما را خلق میکنی و از جسمی به جسم دیگر پیوند زده و منتقل میکنی.
خواجه تاشان یعنی خادمانی که یک آغا و خداوند دارند.
باز شاخی را مُوَصّل میکند
شاخِ دیگر را معطّل میکند
و باز یک تناسخ جدید از یک مرگ جدید رخ میدهد. از این پیوند زدن(موصل) مرتبا شاخه های تازه بوجود آمده و شاخه های دیگر معطل و تعطیل شده و یا میمیرند. از تناسخ آدمیان جدید خلق میشوند.
شاخ را بر تیشه دستی هست؟ نَی
هیچ شاخ از دستِ تیشه جَست؟ نَی
آیا این شاخه است که خود را با تیشه میشکافد؟ مسلما خیر. آیا وقتی تیشه برای شکافتن او بسراغش میآید، شاخه میتواند از این عمل جلوگیری کرده و از دست تیشه فرار کند؟ مسلما خیر.
پس تناسخ آدمیان امری اجتناب ناپذیر و از قوانین آفرینش است.
حقِ آن قدرت که تیشۀ تو راست
از کَرم کُن این کژی ها را تو راست
پس پروردگارا همانگونه که توسط تیشه ات، آدمیان را دوباره خلق میکنی، آنها را هم براه راست هدایت کن و کژی و ناراستی ها را از آنان بزدا.
مرد اعتقاد دارد که آدمیان در کف شیر نر خونخواره ای هستند و غیر تسلیم و رضا چاره ای ندارند. و این حکم قضا و قدر خدا است که مانند یک باغبان برای اصلاح و رشد و باروری درختان ، تیشه را بر میگیرد و شاخه های زائد و خشک و پیر را قطع می کند، درختی را با درخت دیگر پیوند می زند و در این میان شاخه ها جز تسلیم ضربات تیشه و رضایت باغبان چاره دیگری ندارند. پس از خدا میخواهد که خودش هم نادرستی آدمها را درست کند.
باز با خود گفته مرد،‌ ای آل اجب
من که با یاد تو هستم جُمله شب
در نهان خاکی و موزون میشوم
چون به ستی میرسم، آن میشوم
آن دم الهی همواره با آدمی است و با خدا در ارتباط است، و آدمی بذات تمایل به خدا دارد، ولی چرا آدمی در گذران زندگی و در روزمره خود و در رویارویی با مادیات و نیازمندیهایش، از یاد خدا غافل میگردد؟
معنای ظاهری، مرد با خود میگفت، شگفتا که من شبانه روز در حال گفتگو با خدا هستم، ولی وقتی به زنم(ستی که کنایه از زن قوی است)میرسم، جور دیگر شده و از یاد خدا غافل میگردم. و چرا؟ ستی بمعنی زن قوی است که اینجا کنایه از نیازمندیهای آدمی است.
رنگِ زَرّ قلب، دَه تُو میشود
پیشِ آتش، چون سیه رُو میشود
میفرماید، چون آدمی با پلیدیهایی که انجام میدهد، موجب سیه رو شدن آن دم الهی نزد خدا میشود، در نتیجه روح مقدس هم با انداختن سنگ در جلو راه، انتقامش را از خادمش میگیرد.
معنای ظاهری، اگر فلزی را ده بار هم زراندود کنند، همینکه درون آتش نهاده شود، روی سیاه خود را آشکار میکند. اگر آدمی همه عمر هم خدا خدا کند ولی همواره کرداری پلید داشته باشد، آن خدا خدا کردن و نیایش تقلبی راهی بجایی نخواهد برد و در نزد خدا، آدمی سیه رو میشود. خوش بود گر محک تجربه آید بمیان، تا سیه روی شود، هر که در او غش باشد.
نی، که قلب و قالبم در حکمِ اوست
لحظه ای مغزم کند، یک لحظه پوست
وقتی قلب و قالب و یا جسم و جان ما در اختیار آن دم الهی اوست، پس هم او میتواند آدمی را تبدیل به یک آواتار کند، و یا او را مبدل به یک پیزوری و پیزی گشاد. میتواند از آدمی یک دوست و یا یک دشمن برای خودش بسازد. مغز یکی از القاب خداوند است.
سبز گردم چونکه گوید کشت باش
زرد گردم چونکه گوید زشت باش
هم میتواند سبز و خرم و شادم کند، هم غمگین و زار و خراب.
یکدمی ماهم کند، یک دَم سیه
خود چه باشد غیرِ این کارِ اله ؟
هم مانند ماه تابانم میگرداند هم خسوف، و اصولا بجز تاثیرات اینچنینی آن دم الهی کار دیگری ندارد.
پیشِ چوگانهایِ حکم کان فکان
می دویم اندر مکان و نامکان
آدمها در پیش حکم تناسخ و یا بودن یا نبودن، مانند گوی در میدان بازی زندگی، با چوگانهای کردارشان از اینسو به آنسو در حرکتند. گاهی بر روی زمین و گاهی هم در نامکان و یا عدم به انتظار تناسخ.
حکم کان فکان یعنی بنابر حکم تناسخ.
کان و فکان یعنی بودن یا نبودن. کارگاه کان و فکان یعنی برزخ که در آنجا و در بین برزخیان درحال انتظار، این پرسش مطرح است که آیا هستند و یا نیستند. آیا برمیگردند یا نه. بودن یا نبودن، پرسش این است. خیام کبیر میفرماید، در کارگه کان و فکان رفتم دوش، دیدم دو هزار باده گویا و خموش.
چونکه بی رنگی اسیرِ رنگ شد
موسئی با موسئی در جنگ شد
وقتی پاکی به پلیدی تبدیل شد، یک دم الهی با دم الهی دیگر وارد جنگ میشود.
موسئی یعنی روح مقدس. بی رنگی کنایه از پاکی و خالص بودن است. مانند تابه سپید که در بخش پیشین راستگو ترین بود و نور خورشید را همانگونه که هست نشان میدهد. و این پرسش بزرگی است که چگونه دو دم الهی، دو آدمی که هر دو در وجودشان از نور خدا نشان است و میبایستی حرمت آنرا نگاهدارند، آنچنان اسیر رنگها شده که در جنگ آمده و بریختن خون هم راضی میشوند.
چون به بیرنگی رسی کآن داشتی
کافر و زاهد دارند آشتی
اگر همه دارای روح پاک بودند و کسی به ناپاکی و پلیدی آلوده نشده بود، در نتیجه اینهمه خصومت و دشمنی و جنگ و ستیز هم در بین آدمیان رخ نمیداد. و کافر و زاهد در آرامش و صلح کنار هم زندگی میکردند.
گر تو را آید بدین نکته سؤال
رنگ، کی خالی بُوَد از قیل و قال
سپس پرسش اینجاست که چگونه مردم گوناگون میتوانند به آن درجه از شعور و معرفت انسانی برسند که اختلافات ظاهری خود را فراموش کرده و از قیل و قال خالی شده و درکنار هم با صلح و صفا زندگی کنند. درست مانند ایرانیها که صرف نظر از تمام اختلافات ظاهری، هزاران سال است برادروار کنار هم زندگی میکنند. هرچند ۴۶ساله درحال نفرت پراکنی در بین ایرانیانند و تا جنگ داخلی راه نیاندازند، آرام نمیگیرند. که البته محدود‌‌ به ایران نخواهد بود و نوبت به خودشان هم خواهد زسید.
این عجب، کین رنگ از بیرنگ خاست
رنگ با بیرنگ چون در جنگ خاست؟
میفرماید که جای شگفتی نیست که بگوییم این همه رنگ از بی رنگی صادر میشود. چون این حقیقت است که همه رنگها از نور بی رنگ خورشید بوجود میآیند، پس چگونه است که رنگ ها با هم درجنگند وقتی در اصل از یک منبع ساتع میگردند. چگونه آدمیان از هم متنفر و بیزار میشوند وقتی همه از یک گهرند و از یک خدایند.
چونکه روغن را ز آب اِسرشته اند
آب با روغن، چرا ضد گشته اند؟
آب در اینجا به معنی رستنی و یا گیاهان است. و میگوید روغن از گیاهانی بوجود میآید، که با آب پرورش یافته اند، پس چگونه است که روغن و آب ضد هم هستند و به هیچوجه، باهم قاطی و یکنواخت نمیشوند و از هم گریزانند.
چون گُل از خار است و خار از گُل چرا
هر دو در جنگند و اندر ماجرا ؟
و یا مثلا گل و خار هردو دارای یک مادر و پدر هستند. هر دو یک ریشه و تنه و ساقه و برگ دارند، هر دو از یک جا تغذیه میشوند، پس چگونه است که یکی آنچنان لطیف و زیبا و خوش است و آن دیگری زخیم و ناخراشیده و ناخوشایند، تا جاییکه ایندو را برضد هم مینشانند.
یا نه جنگ است این برای حکمت است
همچو جنگ خرفروشان، صنعت است
میفرماید، یا نه همه اینها درواقع از روی مصلحت است. و جنگی دربین نیست. و همه آنچه که تو تضاد و ضد هم میدانی درواقع یک نمایش کمدی مانند جنگ خر فروشان و یا جنگ زرگری است. تو خیال میکنی اضداد وجود دارند و با هم در جنگند.
پاکی و ناپاکی ساخته ذهن آدمی است. اینکه گل خوب و قشنگ است و خار زشت است را آدما درست کرده اند. اینکه سیاهی بد است و سپیدی خوب است، گریه بد است و خنده خوب است، اینکه بی رنگی دلیل پاکی است و رنگارنگی دلیل ناخالصی، همه مربوط به آدمی است، اینها و بسیاری دیگر، همه و همه دست ساز آدمی است. و در واقعیت چنین مطالبی وجود خارجی ندارد.
یا نه این است و نه آن، حیرانی است
گنج باید جُست این ویرانی است
ویا نه، هم جنگ است و هم جنگ نیست، نه اینها درست است و نه آنهایی که بعد از اینها میگویی درست خواهد بود. و اینها همه برای ایجاد حیرانی و آشفتگی است. باید پرسید، آیا حیوانات مذهب و تاریخ و مرز و کشور و جغرافیا و شیطان و خدا دارند؟ نی ندارند. چه چیزی ترا از حیوانات جلوتر و یا بهتر و برتر میکند؟ توهم و غرور و خودخواهی آدمی. چراکه حیوانات و حتی گیاهان صدها برابر باهوشتر و قویتر از آدمی هستند.و به کثافتکاری هایشان هم افتخار نمیکنند.
آنچه تو گنجش توهّم می کنی
ز آن توهم، گنج را گُم می کنی
و تصورات و توهم ها و افکار ابلهانه آدمی است که آنها را گنج دانسته و خود را تافته جدا بافته میداند، و درست بهمین خاطر است که راه را گم کرده و اسیر است.
چون عمارت دان تو وهم و رایها
گنج نَبوَد در عِمارت جایها
بدان که تصورات و توهم های تو مانند عمارت ها و کاخهای پوچالی است که تو برای خود ساخته ای. و در این عمارت های پوچالی ساخته و پرداخته ذهن تو گنجی یافت نمیشود.
در عِمارت، هستی و جنگی بُوَد
نیست را از هست ها ننگی بُوَد
و این تصورات اشتباه تو است که موجب جنگ و تیره روزی میشود. چراکه در واقع و آنچه که واقعا موجود است و جریان دارد، از این تصورات و ساخته های ذهنی آدمی بیزار است و آنها را ننگ میداند.
نَی که هست از نیستی فریاد کرد
بلکه نیست آن هست را واداد کرد
و اینگونه نیست که تو فریاد برمیآوری و از زمین و زمان، بخاطر بدشانسی و ناکامیهایت گله و شکایت میکنی، بلکه درواقع آن حقیقت جاری است که از وجود چنین تعصب ها و تصورات اشتباه تو بتنگ آمده و ترا از خود میراند.
تو مگو که من گریزانم ز نیست
بلکه او از تو گریزان است، بیست
پس نیا و باد به دماغت نیانداز و نگو که خدا و عدالت و معنویاتی وجود ندارد و من بیخدایم و همه اینها ساختگی است. ای بیست، این درواقع خدا و عدالت و معنویات اند که از تو بیزار و گریزانند.
بیست به معنی پلید صد در صد است. و درگذشته در ایران، بدترین توهینی بود که میشد به آدمی کرد. واژه بیست(Beast )به زبانهای دیگر بویژه زبان آمریکایی رفته و با همین تلفظ و معنا مورد استفاده است.
ظاهراََ میخواندت او سوی خود
وز درون میراندت با چوب رد
و تو به تصور غلط و اشتباهت می اندیشی که خدا صد و بیست و چهار هزار پیغمبر برایت فرستاده که تو او را دریابی و بطرف او بروی، و دیگر نمیدانی که این اوست که با سرعتی که سرعت نور در برابرش لاک پشتی است، از تو گریزان است. چوب رد همان ترکه مخصوص کتک زدن است.
قومی اندر آتش سوزان چو ورَد
قومی اندر گل ستان با رنج و درد
قومی از رنج و درد در آتشند و مانند ذغال گل انداخته اند و قومی دیگر در گلستان نشسته و درد میکشند. یعنی فرقی ندارد که از نظر مادی در چه جایگاهی باشی، اگر قرار به رنج کشیدن باشد، زنج میکشی.
ورد یعنی ذغال گل انداخته.
نعل های باژگون است ای سلیم
سرکشیِ خود، چنین دان از کلیم
دوست عزیز! دیدن، شنیدن و حس کردن دنیا و مافیا آنچیزی نیست که بطور اکتسابی از خانواده و جامعه ات دریافتی. سرکشی و عصیان تو از آنجا ناشی میشود که خدا را آنگونه که هست نمیشناسی. پس بشوی اوراق اگر همدرس زندهگانی. فهمیدن خدا کار هر کسی نیست. به حیوانات و گیاهان دقیق شوید.

پاورقی
۱- پِنگان نام ساعت آبی است که در گذشته در ایران مورد استفاده بوده است. ساخت ساعت، چه ساعت های شمعی (که مردم کوچه و بازار ایران به آن پی‌سوز میگفتند. و کارش بدین ترتیب بود که بدنه یک شمع را مدرج کرده و با سوختن شمع و کوتاه شدن آن، زمان را محاسبه می‌کردند.) چه ساعت های شنی (که از دو حباب شیشه‌ای بهم چسبیده تشکیل شده بود که میان آنها، سوراخ باریکی برای رد شدن شن یا ماسه تعبیه گردیده تاشن‌ها به تدریج از حباب بالا به حباب پایین منتقل شود. سپس ظرف را وارونه می‌کردند و همان عمل تکرارمی‌شد. با معلوم شدن تعداد دفعات جابجا شده شن‌ها در حباب‌ها، حدود تقریبی زمان مشخص می‌گردید) چه ساعت آبی (که به آن پنگال میگفتند و آن یک کاسه‌ مسین بسیار نازکی که مُدَرَج و نشانه‌گذاری شده بود که درکف و مرکز قاعده آن یک روزنه تعبیه شده و این پنگال را در ظرفی بزرگ‌تر و پر از آب قرار می‌دادند تا از آنجابه تدریج آب داخل می‌شد و پس از پر شدن ظرف کوچک (یک بار یا چند بار) که به آهستگی و طبق محاسبه صورت میگرفت و هنگامی که فنجان فرومی‌رفت و پیمانه پر میشد یعنی به میزان لازم رسیده است و از نو همین حرکت را تجدید می‌کردند تا زمان مقرر شده بدست آید.) چه ساعتهای آفتابی که شگفت انگیز میساختند وبراساس گردش زمین بدور محور خود و تابش خورشید بود، چه ساعتهای مهره و فنری امروزی که اختراع شیخ بهایی در زمان امپراتوری صفوی و شاه عباس بزرگ است، و ساعت او را که در اصفهان در مرکز شهر قرار داده بودند انگلیسیها دزدیده و با خود بردند، همه و همه اختراع ایرانیان است.
یعنی بطور کلی زمان و اندازه گیری آن اختراع ایران است. بر اساس بررسی‌های اولیه پنگال و یا ساعتی آبی در ایران دست کم ثبت مکتوب و کاربرد ۴۴۰۰ ساله دارد



فنجان معرب پنگان است و در یزد آن را سبو گویند.
چیست این گنبد که گوئی پرگهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگانی از میناستی.ناصرخسرو.
که آراید چه میگوئی تو هر شب سبز گنبد را
بدین نورسته نرگسها و زراندود پنگانها. ناصرخسرو
بر سر آید ز تهی مغزی خصمت چه عجب
زاب چون گشت تهی آید پنگان بر سر.کمال الدین اسماعیل
گر بانگ بی معاینه مان باید
انگشت برزنیم به پنگانی. ناصرخسرو.
چو مست خفت ببالینش بر تو ای هشیار
مزن گزافه به انگشت خویش پنگان را. ناصرخسرو.
گر باورم نداری ازین شرح نکته ای
پنگان هفت دایره دارند باورم. عطار
۲- سازهای ایرانی از لحاظ نوع و شکل تولید صوت به سه گروه تقسیم می‌شوند:
-سازهای زهی مانند:
زخمه‌ای:دیوان، تار، دوتار، سه تار، گیتار، سی تار، عود (بربت)، تنبور، چگور، رباب، قانون، چنگ
کششی: کمانچه، قیچک سرود، ویولن
زهی و کوبشی: سنتور
-سازهای بادی: نرمه‌نای، فلوت، نی، قره نی، نی انبان، سرنا، بالابان، دوزله، سرناپیل، نفیر، دونیه، شمشال ،قوشمه
-سازهای کوبه ای: دایره، دهل، تنبک، نقاره، سنج، تاس، دف
صدای حاصل از یک ساز به جنس و شکل ساختمان آن و طبعاً به ساخت صحیح و دقیق آن.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر