
در این بخش مولانا بحث «جبر و اختیار» را یکبار دیگر توسط جدلی که در میان مرد و زن فقیر رخ میدهد، بمیان میکشد. مرد به جبر و سرنوشت از پیش نوشته شده اعتقاد دارد و کاهلی و تنبلی خود را بخواست خدا تعبیر میکند. و زن از اختیار و انسان محوری سخن میگوید. و این درواقع یک جدال نمادین و یا همان چون و چرائی است که آدمی با درون خود و در تمامی طول عمر، با آن دست بگریبان است. چرا که عقل آدمی او را بسوی اختیار میکشاند درحالیکه نادانی او تمایل دارد که همه چیز را در رابطه با خدا ببیند. و این خرد آدمی است که راه سوم یعنی خداشناسی واقعی را به او می آموزد. و به آدمی میگوید، آنچه او بعنوان جبر و یا سرنوشت از پیش نوشته شده میشناسد، درواقع نتیجه و پسآمد آن اختیاری است که او در طول عمر در پندار، گفتار و کردار خود داشته است.
شوی گفتش چند جویی دخل و کَش
خود چه ماند از عمر افزون تر گَزَش
شوی به زن گفت، تا به کی دنبال دخل و خرجی؟ مگر از عمرت بیشتر میخواهی؟ و یا برای پس از مرگت میخواهی؟ در پارسی طول عمر را هم مانند پارچه گز میکنند. و «افزونتر گزش» یعنی بیشتر از آنچه گز کرده شده و یا اندازه زده شده میباشد که در اینجا کنایه از عمر است. واژه کَش در حالت فعل بمعنی خرج کردن و در اسم، بمعنی پول نقد است.
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زانک هر دو همچو سیلی بگذرد
آدم عاقل به کم و زیاد و یا عرض زندگی توجه نمیکند، چراکه عمر طولانی نیست و تا چشم روی هم بگذاری، مانند جریان سیل با سرعت میگذرد و تمام میشود و باید بروی.
خواه صاف و خواه سیل تیره روی
چون نمیپاید دمی از وی مگوی
آب سیلاب چه زلال چه گل آلود، هرچه باشد، بسرعت در گذر است و پایدارنیست. وچون پایدار نیست، حتی یک لحظه فکر کردن و یا سخن گفتن از آن هم بیهوده است.
اندرین عالم هزاران جانور
میزیند خوشعیش بی زیر و زبر
در این دنیا هزاران جاندار، در آسایش و بدون نگرانی از فردا و اینکه دارند یا ندارند، به عیش و عشرت و زندگانی مشغولند.
شکر میگوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
پرنده شب و یا فاخته بخاطر درخت و برگهایش که تازه برایش بشکل لانه هم ساخته نشده اند، همواره خدا را شکر میگوید.
حمد میگوید خدا را عندلیب
کاعتماد رزق بر تست ای اجیب
بلبل با هزار نوا، روزها را به سپاسگزاری و ثناگویی بر جمیل و خوبی پروردگار میگذراند چون اعتقاد دارد آنچه او را زنده نگاه میدارد، روزیی است که پروردگار به او میرساند.
اجیب که آنرا عجیب نوشته اند، یعنی امری خوشایند و فراتر از شگفتی که از نظم معمول کارها و چیزها بیرون است و درک آن دشوار و یا درک نشدنی است و از القاب خداوند است.
باز دست شاه را کرده نوید
از همه مردار ببریده امید
باز تیز پرواز، بودن بر دست و بازوی شاه و خوردن چند لقمه از دست شاه را به اینکه روی یک جسد مردار بنشیند و تمام آنرا بخورد ترجیح میدهد.
همچنین از پشهگیری تا به پیل
شد عیان حق و لطف بی بدیل
همه ما چه فقیر(پشه گیر) چه پیل سوار(ثروتمند) همگی درنظر خداییم و لطف بینظیر او شامل حال همگان است.
این همه غمها که اندر سینههاست
از بخار و گردباد بود ماست
اینهمه غم نان و نداری و مال دنیا را داشتند، از زیاده خواهی و خودخواهی و نادانی ماست، وگرنه روزی ما بجاست.
این غمان بیخکن چون داس ماست
این چنین شد و آنچنان، وسواس ماست
این غم و اندوه و نگرانیهای بیجایی که ما بخاطر مادیات بخودمان تحمیل میکنیم، مانند داسی است که با آن ریشه و بیخ خودمان را میزنیم. و این درگیری که با داشتن، یا نداشتن داریم، علاقه وافر و بیش از حدی است که ما به عمر کوتاهمان بسته ایم. و از عقده های روحی مان سرچشمه میگیرد.
دان که هر رنجی ز مردن پارهایست
جزء مرگ از خود بران، گر چاره ایست
بدان که هر رنج، یک پاره از مرگ است. و این پاره پاره ها و یا این جزء جزء ها، کم کم و قطره قطره جمع گردد و به کل مرگ ختم میشود. یعنی هر بار و با هر غصه آدمی یکگام به مرگ نزدیکتر میشود. پس برای اجتناب از مرگ زودرس، این ذره ذره غم خوردن را کنار بگذار و آنرا از خود، بران.
چون ز جزء مرگ نتوانی گریخت
دان که کل اش بر سرت خواهند ریخت
و اگر از این غصه خوردنهای کوچک دست برنداری، یکباره سکته کرده و میمیری و کل مرگ بسراغت خواهد آمد.
جزء مرگ ار گشت شیرین مر ترا
دان که شیرین میکند کل را خدا
اگر روزگارت را شیرین سازی و از غم و اندوه خالی کنی و سخت نگیری، مطمئن باش که مرگت هم آسان و شیرین خواهد داد.
دردها از مرگ میآید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول
و درواقع دردها پیش قراولان و رسولان مرگند. از این رسولان پرهیز کردن اجتناب ناپذیر است. ای دچار و درگیر خود.
جان کندن و دست از زندگی شستند یکی از سخت ترین لحظات عمر آدمی است. میگویند در این لحظه، آدمی برای فرار از مرگ قدرت شگرف میابد. به همین دلیل خفه کردن کسی با دستهای برهنه، برخلاف آنچه هالیود نشان مردم داده است، بسیار سخت است. اما در طول زمان و با پیر شدن تدریجی آدمی، آنچنان حجم بزرگی از درد و رنج و مشکلات و بیماریها و غم های رنگانگ و کوچک و بزرگ بر او تحمیل میشوند، که پس از گذشت سالیان، لحظه جان کندن نه تنها دیگر سخت نیست، بلکه در برخی از موارد آرزوی آدمی است. برخی تصور میکنند فراموشی یک بیماری هولناک است، درحالیکه برای برخی از آدمها، فراموشی یک موهبت است، چراکه گاهی تحمل رنج خاطرات خوب و بد، عذاب وجدان، ناکامیها و مطالب دیگر آنچنان کشنده و دردناک است که فراموشی تنها راه رهایی آدمی است که مغز پیش روی او میگذارد.(مغز همچنین یکی از نامهای خداوند است)
هر که شیرین میزید او تلخ مرد
هر که او تن را پرستد جان نبرد
هرکه بیخیال باشد فقط یکبار مرگ را تجربه میکند و فقط در زمان مرگ تلخی آنرا حس میکند، درحالیکه هر که دنبال مادیات برود و زیاده خواه باشد، هرلحظه تلخکامی و مرگ را تجربه میکند.
گوسپندان را ز صحرا میکَشند
آنک فربه تر مر آنرا میکُشند
مثل اینکه همه گله گوسپندا را باهم به صحرا میبرند ولی وقتی میخواهند گوسپندی را بکشند، میگردند و آن چاقتر از همه را انتخاب میکنند.
شب گذشت و صبح آمد ای قمر(ای ثمر)
تا به کی گیری فسون زر به سر
سحر شد و تو هنوز داری از پول و مال و زر سخن میگویی. تا به کی میخواهی دچار افسون و جادوی زر باشی. میگویند زر اندوزی و پس انداز و جمع آوری بیش از حد پول و مال، پس از مدتی آدمی را دچار حرص و آز بیش از حد و غیر قابل کنترل میکند، تا جاییکه او دیگر بهیچ چیز، بجز جمع آوری ثروت فکر نکرده و عمل دیگری انجام نمیدهد. اینرا فسون و یا افسون زر مینامند.
در مصرع اول به اعتقاد من، مولانا بجای واژه قمر، میبایستی از واژه ثمر استفاده کرده باشد، چرا که ثمر لقب کسی است که به ثمر و میوه و مال و جمع آوری آنها علاقه دارد.
تو جوان بودی و قانعتر بدی
زر طلب گشتی خود اول زر بدی
تو جوانتر که بودی زن قانع و سازگاری بودی، و خودت زر بودی پیش از اینکه زر طلب و مال دوست شوی.
رز بدی پر میوه چون کاسد شدی
وقت میوه پختنت فاسد شدی
تو در جوانی درخت انگور پر از خوشه های انگور بودی، چطور شد حالا که مسن شدی بجای اینکه انگورهات شراب شوند، فاسد شدند.
میوهات باید که شیرینتر شود
چون رسن تابان نه واپستر رود
بطور معمول انگور هرچه بیشتر بر روی درخت بماند، و آفتاب بخورد، شیرین تر میشود، و درآخر هم کشمش میشود که اوج شیرینی انگور است، نه اینکه پس رفته و ترشرو مانند غوره شود.
جفت مایی جفت باید همصفت
تا برآید کارها با مصلحت
ما همسر و جفت هم هستیم و برای اینکه روزگارمان با آرامش و با درستی بگذرد، باید مانند هم فکر و عمل کنیم.
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت کفش و موزه درنگر
همسر و جفت آدمی مانند یک جفت کفش و یک جفت دستکش باید مکمل هم باشند. موزه یعنی دستکش.
گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا
هر دو جفتش کار ناید مر ترا
مثلا اگر یکی از لنگه های کفش تنگ باشد و پا را بزند، و بدرد نخورد، آن یکی لنگه هم بدرد نخور است و آنرا هم دور می اندازند.
جفت درب، یک خٌرد، وان دیگر بزرگ
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ
تا بحال دیدی، درب که دارای دو لنگه و تخنه است، یکی از لنگه های آن از دیگری بزرگتر باشد. یا تا بحال دیدی شیر با گرگ جفت شود.
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یکی خالی و این پر مال مال
یا مثلا وقتی جوال بر پشت شتر میاندازند، میباید هر دو کیسه جوال یا پر باشند، و یا هردو خالی. نمیشود یکی پر باشد و آن دیگری خالی، چه در اینصورت راست بر پشت شتر ننشسته و حتما از پشت شتر پایین میافتد و یا شتر آنرا می اندازد.
من روم سوی قناعت دلقوی
تو چرا سوی شناعت میروی
من با اطمینان و مصمم بطرف سازگاری و قناعت و رضایت به خواست خدا میروم، تو چرا بدنبال پست فطرتی میروی؟ شناعت یعنی پستی، زشتی و بدی. مانند: با آل، روم سوی او نیست هیچ باک، برگیرم از منافق ناکس شناعتش، ناصرخسرو
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نسق میگفت با زن تا به روز
خلاصه پیزی گشاد از سر دلسوزی و از صمیم قلب، تا خود صبح با همسرش از این دست برهانها آورده و سخن گفت و او را به رضا و قناعت دعوت کرد.
پس از گفتار یک جبری، مولانا پاسخ او را از زبان یک معتقد به اختیار میدهد.
عتاب کردن زن شوی را و به سخره گرفتن او:
زن برو زد بانگ کای ناموسکیش
من فسون تو نخواهم خورد بیش
زن بر سر شوی خود فریاد زد، ای متظاهر، من دیگر فریب حرفهای ترا نمیخورم. ناموس کیش، یعنی کسی که به ظاهر حفظ صورت و آبرو میکند. و آبرودار واقعی نیست.
نخوت و دعوی و کبر و ترهات
دور کن از دل که تا یابی نجات
سخنان مهمل مگو و دعوی و دعوت باطل مکن. و با خودخواهی و غرور بیجا، منبر مرو. تا بلکه رستگار شوی.
واژه پارسی تُرهات، به معنی و چم، سخنان بیهوده و خرافات و باطل است. بمعنی سخنان هرزه و مهملات.
چند حرف طمطراق و کار بار
کار و حال خود ببین و شرمدار
یک نگاه به حال و روزت بکن و شرم کن و لاف کر و فر و شأن و بزرگی مزن. طمطراق یعنی پر زرق و برق.
کبر زشت و از گدایان زشتتر
روز سرد و برف وانگه جامه تر
کبر و غرور بیجا بد و زشت است خاصه در نزد گدایان که زشتی آن چندین برابر میشود، و مانند این میماند که یک روز زمستانی و برفی که هوا بس ناجوانمردانه سرد است، با جامه خیس بیرون بروی و خیس بودن پلاست(لباس)را نشان فهم و قناعت و بزرگی خود دانی.
چند آخر دعوی باد و بروت
ای ترا خانه چو بیت عنکبوت
در خانه عنکبوت نشستی و باد به غبغب انداختی و ادعای تو خالی و پوچ، کاخ نشینی داری.
از قناعت کی تو جان افروختی
از قناعتها تو نام آموختی
تو چه زمانی صاحب مال بودی که قناعت پیشه کرده باشی، یک چیزی شنیدی و دیگر نمیدانی که آنچه تو از قناعت میدانی فقط نام آن است.
گفت پیغامبر قناعت چیست گنج
گنج را تو وا نمیدانی ز رنج
به گفته پیامبر، صاحب گنج، معنای قناعت را میداند، نه تو که هیچ نداری و از نداری صاحب رنجی. ظاهرا معنای رنج را با گنج اشتباه گرفتی.
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان
این قناعت نیست که تو میشناسی. قناعت مال کسی است که روح و روانی سالم دارد و با وجود داشتن گنج، خود را گم نکرده و قناعت پیشه کرده و از افراط بدور است. اما این مطلبی که تو میگویی از رنجور بودن روانت هست، چون وقتی کسی چیزی نداشته باشد، قناعت بی معنی است، مگر اینکه توهم زده باشد و روانش رنجور و مریض باشد.
گنج روان و یا پویا، در اقتصاد کنایه از سرمایه زنده است که در بازار میچرخد و مرتبا به آن افزوده میشود.
تو مخوانم جفت و کمتر زن، بغل
جفت انصافم نیم جفت دغل
من جفت تو نیستم و مرا بدینگونه مسخره مکن، و یا خودت را مسخره مکن(کمتر زن، بغل) ما فقط کنار هم هستیم. چراکه جفت بودن انصاف و راستی و تلاش و همفکری میطلبد و نه فقط کنار هم بودن. بغل زدن، کنایه از مسخره کردن است. به بدبختی دیگری شادی کردن. شماتت کردن. کناره کردن. مسخره شدن.کنایه از خوشی کردن است از روی استهزا بر کسی.
از چه دم از شاه و از بگ میزنی
در هوا چون پشه را رگ میزنی
اگر ادعا داری که با شاهان و شهریاران هم تراز و هم ردیفی، پس چرا رگ پشه را در هوا میزنی و خونش را میخوری.
با سگان بر استخوان در چالشی
چون نی اشکم تهی در نالشی
با گله سگان بر سر بردن یک استخوان در جنگی، و آنرا از دهان آنان می ربایی. و روده در شکمت از زور گرسنگی، همیشه در سر و صدا و ناله کردن است. و شکمت مانند نی که شکمش خالی است، همواره از گرسنگی در حال نالیدن است.
سوی من منگر بخواری سست سست
تا نگویم آنچ در رگهای تست
با تحقیر با من سخن نگو و مرا انگور فاسد نبین، تا من هم ایل و تبار و نژاد و خونت را افشاء نکنم.
عقل خود را از من افزون دیدهای
مرمرا کمعقل چون خود دیدهای
خودت را از من عاقلتر میدانی ولی درواقع عیب خود یعنی کم عقلی ات را در من دیده ای. اگر عقل داشتی، مرا کم عقل نمیدانستی. یعنی اکثر مردم عیوب خود را به دیگران نسبت میدهند. و یا بعبارتی، کافر همه را به کیش خود، پندارد.
همچو گرگ غافل اندر ما مجه
ای ز ننگ عقل تو بیعقل به
مانند آن گرگ نادان که دام چوپانها را ندیده است، و احمقانه به گوسپند ساختگی حمله میکند، به من حمله ور مشو،(مجه)اگر این عقلست که تو داری، بی عقلها ننگ دارند از چنین عقلی.
چونکه عقل تو آشیل مردمست
آن نه عقلست، که مار و کژدمست
نقطه ضعف عقل تو، نظر مردم است و عقل تو به چشم و نظر دیگران بسته شده است. تو از خودت صاحب درک و فهم نیستی، و نگاه میکنی که مردم چه میگویند و چه را میپسندند. و این که تو داری نه عقل بلکه مانند مار و عقرب کشنده و تباه کننده است. آشیل در اینجا کنایه از پاشنه هرکول و یا آشیل یکی از آواتارها و یا دیو های ایران باستان است که نقطه ضعف او بود.
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی
تو مانند آن کلاغ زشت سیاهی هستی که از زشتی خود بیخبر افتاده، و سرش را زیر برف کرده و خود را نمیبیند. چراکه اگر میدانست تا چه اندازه زشت است، از خجالت و درد و غم مانند برف آفتاب دیده، آب میشد.
مرد افسونگر بخواند بر عدو
او فسون بر مار و مار افسون برو
مرد افسونگر که برای دشمن خود افسونگری کرد، شخصی بود که در بارگاه فرعون، برای تحت تاثیر قرار دادن او، ادعا کرد که پیغمبر خدا است و توانا به معجزه است تا جاییکه مارها تحت اختیار او میباشند. و برای اثبات این امر، ماری را از کیسه درآورد و با شعبده بازی تبدیل به عصا کرد. فرعون که خود خدای شعبده بازی بود، پوزخندی زد و مرد را آفرین گفت و از او خواست همین برنامه را در حضور مهمانان او شب در مجلس بزم شاهانه اجراء کند. و از آنطرف دستور داد مار کبرایی که از چشمهایش آتش میبارید آورده و بر روی سن تاتر پنهان کنند. هنگامی که مرد شیاد، برای بار دوم شعبده «تبدیل مار به عصا» را اجرا کرد، بفرمان فرعون، مار کبرا را به زیر پاهای مرد آزاد کردند. و مرد با دیدن آن افعی آتشین، درجا سکته کرد. و حیله گری که ادعای افسونگری میکرد، خود تبدیل به قربانی افسون و حیله گری شد.
گر نبودی دام او افسون مار
کی فسون مار را گشتی شکار
اگر مرد شیاد از مار برای افسونگری استفاده نمیکرد، کی قربانی مار میگشت.
مرد افسونگر ز حرص کسب و کار
در نیابد آن زمان افسون مار
مرد شیاد به طمع رسیدن به جاه و مقام و ثروت در بارگاه فرعون، به شعور فرعون توهین کرد و قصد فریب او را داشت، و فرعون را درنیافته بود و غافل از این بود که اگر فرعون مرد معمولی و ساده و خامی بود، فرعون نمیشد.
مار گوید ای فسونگر هین و هین
آن خود دیدی فسون من ببین
مار کبری هین هین کنان بطرف مرد رفته و با زبان بی زبانی به او میگفت، با مار افسونگری کردی، حالا افسونگری ما را ببین.
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا کنی رسوای شور و شر مرا
حکایت تو هم حکایت همان شیاد مارگیر است که با مار شعبده بازی کرده و در پشت نام خدا پنهان شده تا مردم را بفریبد. تو هم بنام خدا و خداشناسی، قصد فریب مرا داری و میخواهی مرا با شلوغ بازی و شعبده، رام و مطیع و افسون خود کنی.
نام حقم بست نی آن رای تو
نام حق را دام کردی وای تو
من خداشناسم و بخاطر رضایت او و با نام او زندگی و تلاش میکنم و نه مثل تو که تنها با سوءاستفاده از نام او، و بدون کمترین تلاشی، بدنبال نان درآوردن هستی. تو با استفاده از نام خدا برای من دام پهن کردی و تلاش در پیشبرد اهداف خود داری، و با آبروی خدا بازی میکنی، وای بر احوال تو.
نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن
همان خدایی که با نامش قصد فریب مرا داری، داد مرا از تو خواهد گرفت. منی که بخاطر رضایت او، در زندگی با تو از جان و تن خود مایه گذاشتم.
یا به زخم من رگ جانت برد
یا که همچون من به زندانت برد
همان خدا، بخاطر زخمی که به من زدی، رگ جانت را خواهد زد، و یا اینکه مانند من که اسیرم، ترا به اسارت در خواهد آورد.
زن ازین گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی خود او طومارها
زن پیزی گشاد، شوی را زیر شلاق زبان و گفتاری خشن، له و با زمین یکی کرد. درواقع مولانا خشم و نفرت خود از جبریون را از زبان زن پیزی گشاد بیرون ریخت.
مرد چون این طعنه ها از زن شنفت
مستعمع شو بعد از آن بین تا چه گفت
مرد پس از شنیدن سخنان درشت زن، در پاسخ گفت:












هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر