جمعه، آبان ۲۵، ۱۴۰۳

داستان انوشیروان عادل ۱


خسرو انوشیروان امپراتور دادگستر ساسانی بخش نخست



یکی از مهمترین بخش های مثنوی از دفتر اول آن، این بخش است که در زیر میآید.‌ باید توجه داشت که این داستان هم مانند دیگر حکایات مثنوی، از طرف بربر های تازه بدوران رسیده، بشدت مختوش گشته و آنها چون مطلب را درنیافتند و چون فقط به قصد تحمیل خود به مثنوی و به فرهنگ و تاریخ ایران، مثنوی را خوانده اند، در نتیجه هر مطلب بیربطی را به آن اضافه کرده و زیبایی گفتار مولانا را، تحت تاثیر خود قرار داده اند. و تازه تفسیر هم برایش نوشته اند! هرچند معنا و مقصود مولانا دست نخورده است. چون مولانا که خود یک آواتار و بدل خداوند بود، احتمالا اینرا پیش بینی کرده است. و درنتیجه اسرار خود را آنچنان در لابلای جملات پنهان ساخته که حتی وقتی مثنوی را بیرحمانه سلاخی کرده اند، جمله ها و کلمه ها و نامها را تغییر داده و جابجا کرده، ابیاتی که در باره تاریخ ایران بوده بکلی حذف کرده و یا با جملات بیربط عربی جایگزین کرده اند، و پلیدیهایی از ایندست، ولی هنوز همچنان میتوان حرفهای اصلی مولانا را فهمید.
در این بخش مولانا با بیان یک داستان سه گانه، از سه پایه هستی میگوید. از خدا، آدم و دم الهی و یا «واسطه بین خدا و آدم» که آنرا روح مقدس هم مینامند و جایگاهش در درون آدمی است.
مولانا با این داستان سه گانه، مفسرانِ کوچه و بازاری و تفاسیر گوگلی آنان را سرگرم میکند، تا به تکرار از «انسان کامل» بگویند و اینگونه به مردم تفهیم کنند که این گفتار ارزشمند تنها برای خواص و بزرگان دین است و نه مردم معمولی! و برای اینکه مردم کوچه و بازار راه را نیابند و از گفتار بزرگانشان محروم مانده و آن گهرهای واقعی، بیهوده بماند و مورد استفاده قرار نگیرند، و همه چیز براساس مادیات و پول و ترحم و گداپروری باشد، از روی عمد و یا از روی نادانی، گفته بزرگان ایران را از میان مردم معمولی جمع کرده و آنها را برده و در تاقچه خواص گذاشته اند. تو گویی بزرگان ایران برای امثال خودشان پند و اندرز دادهاند.‌
بهرحال مولانا با این داستان سه گانه همچنین به مخاطبان واقعی خود پرداخته، و واقعیت ها را بر ایشان فاش میکند.
در اولین داستان، مولانا شرح عدالت و سخاوتمندی انوشیروان عادل که مظهر داد و بخشش و کرم است، را میدهد و او را دادگستری حیات بخش معرفی میکند که موجب سعادت تمامی مردم روی زمین است. ولی درواقع منظور او کنایه به خدا و دادگستری اوست. در دومین داستان مولانا حکایت خانواده ای بسیار بینوا و فقیر را بازگو میکند که سخت در تنگنا قرار دارند. ولی در اصل منظور او شرح حال آدمیان است. در این داستان زن و مرد(دو گونه انسان، یعنی از نظر معنوی، فرقی بین ایندو نیست)نمایانگر انسان همیشه نیازمند و آرزومندند. انسانیکه بخاطر نیازمندی هایش، دست بهرکاری میزند و همزمان با درون خود مرتبا در جدال است. سومین داستان، شرح کوتاهی ار دم الهی در نزد آدمیان است. و مولانا طبق معمول و روش خود، در جایجای این داستان، سخنان خود را به مردم میگوید.

در بخش دوم این داستان سه گانه، مولانا با شرح جدال بین مرد و زن داستان، درواقع نمایشی از جدال آدمی با آنچه که وجدان مینامد، با اگاهی هایی که جسته و گریخته، از اینجا و آنجا یافته است، با تعلیمات مذهب گمراه و قوانین نانوشته جامعه ووو، را به تماشاخانه میبرد. در انتها خانواده فقیر (آدم) مجبور میشوند به درگاه انوشیروان(خدا) رفته و سپس مولانا نتیجه ای که از تمامی داستان باید گرفته شود را مینویسد.

مولانا در مقدمه میفرماید:
امر حق را باز جُو از واصلی
امر حق را در نیابد هر دلی
حقیقت هستی را تنها آواتارها میدانند و بس. و هرکس دیگری، آمده و مدعی دانستن شود، یک شیاد است.
معنای ظاهری: از خدا شناس واقعی خداشناسی را یاد بگیر، نه هر آخوند و خاخام وکشیشی که ادعای خدا شناسی دارد، چرا که هر مدعی و مبلغی، خدا شناس نیست. اینرا به تمامی زمینه ها هم میشود بسط داد. مثلا از کسی درخواست کمک مادی کن که او به دست و دل بازی معروف است. از کسی طلب یاری و زور بازو کن که او قوی و نیرومند است. از کسی مشورت بطلب که او خردمندی مقبول است. با کسی همرزم شو که دلاور و جسور و آزاده و مرد جنگ است. و تا آخر.
چون غلام یاغیی کاو عدل کرد
مال شه بر یاغیانش بذل کرد
اگر یک روز مردی با یک کیسه پول وارد بازار شود و شروع به بذل و بخشش کند، اکثر مردم او را فردی خیر و سخاوتمند میدانند، و دیگر به این فکر نمیکنند که شاید این پولها پول خون و یا پول دزدی و لقمه حرام است.
معنای ظاهری: و یک مدعی مانند آن خدمتکار نافرمان و نادانی است که مال ارباب خود را به دیگران میدهد، با آب حمام، دوست پیدا میکند، و تصور میکند، که خیرخواهی و دست و دل بازی از اوست و کار خیر کرده است. قوانین الهی را بدون اینکه کمترین درک و فهمی از آنها داشته باشد در بین مردم ترویج میکند و اگر کسی تعریفی از آنها خواست، با ذکر اراجیف، موجب گمراهی میشود.
ترفه تر، کآن او همی پنداشت عدل
کز سخاوت کرده ام ایثار و بذل
و جالب اینجاست که او خود را سخاوتمند و خیر هم میداند. درست مانند خدا نشناس مدعی که خود را مرشد و راهنمای مردم دانسته و با نادانی و یا حقد و حرص دنیوی، مردم را به گمراهی میکشاند و یک تصویر و درک غلط از خدا شناسی را در اذهان مردم جا می اندازد و تصور میکند که کار خداپسندانه و نیک انجام داده و خود را مرد خدا جا میزند. ترفه به معنی و چم، «جالب اینجاست» میباشد. و ترفه تر یعنی «جالبتر اینکه».
عدل این یاغی و دادش نزد شاه
چه فزاید دوری و روی سیاه
نتیجه خیرات آن پلیدی که پول خون در بین مردم پخش میکند، اسارت و خونخوار پروری است.
اینچنین خدمتگزار نادان، و یا خدا نشناس گمراه، با اعمال و کردار و گفتار اشتباه، فقط موجب روی سیاهی در نزد خدا و دور افتادن مردم از راه راست زندگی و از راه خدا میشود.
آن دِرَم دادن صخی را لایق است
جان سپردن خود سخای عاشق است
آن پول دزدی و پول خون و چرکینی که پلیدی پخش میکند، لیاقت خودش را دارد. درحالیکه راهنمایی آدمیان به راه خداوند و راه راست، سعاوتمندی واقعی است.
نان دهی از بهرِ حق نانت دهند
جان دهی از بهرِ حق جانت دهند
در اجتماع انسانی، هرچه بکاری، همان را بر خواهی چیند. اکثر مردم فراموشکارند، و مثلا اگر آدمی راه افتاده و نان بین آنها پخش کند، او را تا زمانی که هست، بیاد دارند. درحالیکه مردان بزرگی را که بجای گداپروری به آنها چیزی یاد میدهند که همه عمر بدردشان خورده، و احتمالا نان سر سفره شان میآورد را هیچگاه فراموش نخواهند کرد. در اینحالت همیشه زنده ای و خلق جان و نامت را زنده نگاه میدارند. مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.
گر بریزد برگهای این چنار
برگِ بی برگیش بخشد کردگار
و نیکوکار واقعی هیچگاه در نمیماند، و مانند درختی است که حتی اگر تمامی برگ هایش بریزد، دوباره در بهار صاحب هزاران برگ خواهد شد.
گر نماند از داد در دست تو مال
کی کند فضلِ خدایت پایمال
مطمئنا در راه راست به هیچکس آسیبی نخواهد رسید.
هر که کارد گردد انبارش تُهی
لیک اندر مزرعه باشد بهی
مانند آن برزگری که تمامی ذخایر گندم خود را از انبار آورده و بر روی زمین میریزد و انبارش تهی میشود، ولی مطمئنا، یک بصد، صد به هزار به او برمیگیرد.
وآنکه در انبار ماند و صرفه کرد
اِشپش و موش و حوادث هاش خَورد
و عکس این مطلب هم صادق است. میروند و حق صغیر و کبیر را با توحش، با قتل و غارت بدست آورده و در انبار میکنند. سپس با همه زندگی خود آنرا پاسداری میکنند و در اینراه هزاران پلیدی بخرج میدهند، تا آخر سر بگذارند و بروند. سپس در همانجایی که ویران کرده و برای بردن مالش به آتش کشیده اند، دوباره بدنیا میآیند و تمام رنجی که به دیگران تحمیل کرده اند را با بهره اش پس میگیرند. یکی از دلایلی که ایرانیان در همه جای دنیا آبادانی میکردند، برای این بود که نمیدانستند، در زندگی بعدی در کجا بدنیا میآیند.
این جهان فانی است در اثبات جوی
صورتت صفر است در معنا جوی
این جهان در مقابل واقعیت هستی، هیچ است و آدمها از این هیچ، هیچ نمیدانند.
معنای ظاهری: همه چیز این دنیا گذرا است. و اگر حتی گذرا هم نباشد حکم مرداب را دارد، که ماندنش، موجب گندیدهگی و بوی تعفن است. کافی است آدمی یک مدت زمانی در یک قصر زندگی کند، پس از مدت کوتاهی، آنچنان از کاخ نشینی سیر و بیزار میگردد که دلش میخواهد فقط یک اتاق محقر داشته باشد. و یا آدمی که مرتبا در سفر است، پس از مدتی فقط دلش میخواهد کنج خانه یک‌گوشه نشسته و ماستش را بخورد. یا اگر آدمی هر روز بهترین خوراکیها را بخورد، پس از مدتی هیچ خوراکی برایش خوشمزه نیست. و رستورانهای پنج ستاره با علم بدین مطلب، خوراکیها خود را به اندازه یک انگشتانه و با طراحی افراطی و بزک درست میکنند، چراکه میدانند مشتری های پولدار آنها، نه اشتهای خوردن دارند و نه از خوردن لذت میبرند. همان بشقاب گرانبها را اگر جلوی یک فرد معمولی بگذارید، اشکش درمیآید و گرسنه رستوران را ترک میکند و به ساندپیچ فروشی سر محله هجوم میبرد.
همه چیز این دنیا همین حکم را دارد، بهشت را به آدمی بدهند، یکجور دلش را میزند که آنرا با یک عدد سیب سر میزند. پس برای این «بی ثباتی» که یک مدتی آدمی را سرگرم و راضی نگه میدارد، حماقت مطلق است که آدمی تنها گهر با ارزشی را که داراست، یعنی روح خود را بفروشد. چراکه صورت قضایا صفر و بی ارزش است و تنها خدا است که هدف واقعی است.
جان شور و تلخ و پیش تیغ بر
جان چون دریای شیرین را بخر
آن جانی که باعث شوری و تلخی زندگی تو میشود و آخر سر هم ترا زیر تیغ میبرد را کنار گذاشته و صاحب جانی شو که ترا به سعادت، آرامش و خوشی میرساند.
وَر نمی توانی شدن زین آسمان
باری از من گوش دار این داستان
اگر هنوز درست موضوع را درک نکردی، بگذار برایت حکایتی بگویم.
حکایت انوشیروان عادل امپراتور ساسانی:
یک ملوک پارس ز ایّام کهن
کرده حاتم را غلام خویشتن
در اینجا مولانا از انوشیروان عادل، امپراتور دوران ساسانی، مینویسد که در مقابل سخاوت و بخشش او، حاتم تایی غلامی بیش نبود. حاتم تایی یکی از شهریاران هنرمند و دلاور و مردم دوست و عادل ایرانی از دوران شاه عباس امپراتور صفوی است که به دست و دل بازی معروف است.(۱)
پرچم اکرام و داد افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته
انوشیروان عادل پرچم داد و انصاف را در تمامی ملک جم برافراشته بود، بطوری که در دنیا هیج ستمدیده، نیازمند و فقیری وجود نداشت.
بحر و کان بخشش اش صاف آمده
داد او از قیف تا قاف آمده(۲)
داد او از قیف تا قاف آمده یعنی به اندازه فاصله بین آسمان(قیف) تا زمین(قاف)از عدالت و داد او در جهان گسترده شده بود. مصرع نخست یعنی بدون چشمداشت و صاف و بی ریا به مردم میرسید.
برطبق شاهنامه، کوه قاف، رشته کوهی است که هوشنگ شاه گِرد گیتی کشیده و هفت دریا را در اطراف آن قرار داده است. و برطبق نجوم پارسی، کیهان و یا مجموع کهکشانها، به شکل قیفی هستند که با سرعت در حال حرکتند.
در جهان خاک، ابر و آب بود
مظهر بخشایش و آداب بود
انوشروان بر روی کره زمین و یا جهان خاک، مانند خورشید و باران همه مردم را مورد لطف و داد و کرم خود قرار میداد. و آن امپراتور بزرگ همچنین مظهر بخشندگی و ادب و هنر بود.
از عطائش بحر و کان در زلزله
سویِ دادش، قافله بر قافله
دریا و معادن مملو از ثروت است و انوشیروان عادل جوری بذل و بخشش میکرد که معدن و دریاهای پر از گهر در برابرش کم میآوردند و وحشتزده و لرزان و خجالت زده میشدند. همچنین مردم گروه گروه و کاروان به کاروان بسوی مرکز ایران و کاخ او روان بودند، چراکه با اطمینان میدانستند، که رسیدن به ایران، یعنی رسیدن به آزادی، ثروت و رهایی از بیداد. و این داستان و رخداد و تاریخ واقعی را، رندان با تبلیغات و سناریو دروغین در مورد آمریکا، بخورد مردم دنیا دادند، بطوری که مردم کشور هایی که توسط سربازان و سیاستهای آمریکا همه چیزشان به تاراج رفته است، تصور میکنند همه آمریکاییها در ثروت غوطه خورده و آنها هم وقتی پایشان به استانهای همپیمان برسد از شر فقر خلاص شده و پول پارو خواهند کرد. همین سیاست استعماری در زمان شاه فقید با ساخت فیلمهایی مانند ممل آمریکایی بخورد مردم داده میشد.
در مصرع نخست،که میگوید از عطایش بحر و کان در زلزله بودند، کان و بحر های پر گهر میتواند کنایه از ثروتمندان باشد و لرزیدن آنها کنایه از مالیاتی باشد که انوشیروان بر ثروتمندان میبست تا فاصله طبقاتی مادی در بین مردم نباشد و همگان از رفاه و آرامش مادی برخوردار شوند. سیستم مالیات انوشیروان بعدها در بین دیگر ملل کپی و مورد استفاده قرار گرفته و میگیرد.
قبلۀ حاجت دَر و دَروازه اش
رفته در عالَم به داد آوازه اش
در و دروازه انوشیروان، یعنی تمامی سیستم و درگاه و دولت و شهریاران او،‌ قبله ستمدیدهگان و حاجتِ نیازمندان بودند و شهرتِ بخشندگی و دادگستری او به همه جای گیتی رسیده بود.
آب حیوان بود و دریایی ز فام
روی باز با رایت و کام تمام (۳)
انوشیروان، مانند آب زندگانی که در ظلمات و تاریکی قرار دارد، برای مردم بود و از نظر اخلاق هم دریایی از اخلاق و گفتار و کردار نیک بود. و در سخن گفتن دلیر و با اراده و بینظیر بود. فام یعنی گفتار و کردار نیک. آب حیوان، آب زندگی جاودان است که کوروش کبیر بهمراه آواتاری بنام خزر به دنیای تاریکیها رفت و آب زندگانی را در آنجا جستجو کرد،.خزر چشمه آب حیات را یافت و از آن نوشید و آنرا از کوروش پنهان ساخت و پس از اینکه خیانتش افشا شد، سپاهیان خشمگین سنگهای سنگین به گردن او بسته و او را در دریای مازندران انداخته و محکوم به زندگی جاودانی در دریای مازندران و یا خزر کردند.
اندر ایام چنین سلطان داد
بشنو اکنون قصه پیزی گشاد
در اینجا مولانا قصه انوشیروان عادل که سلطان بی بدیل سخاوت و عدل بود، را کنار گذاشته و به داستان مرد کاهل و بیکاری میپردازد که خانواده اش از فقر و نیاز بی اخلاق و دد صفت گشته اند.
پیزی گشاد یعنی کسی که کار و درآمد ثابتی ندارد. آدم بی ثبات.



قصه‌ پیزی گشاد و ماجرای زن با او، بسبب ناداری و قلت و درویشی او‌:‌
شب زن پیزی گشاد مر شوی را
گفت و از حد برد گفتگوی را
کاین همه فقر و جفا ما می‌‌کشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم‌
شبی زن یک مرد کاهل و بیکاره ای به او گفت، از این همه فقر و نداری بجان رسیده ایم، چه همه دنیا در خوشی و رضایت هستند بجز ماکه در ناخوشی دست و پا میزنیم.‌
نان‌‌مان نی، نان خورشمان درد و رشک
کوزه‌‌مان نی، آبمان از دیده اشک‌‌
جامه‌‌ی ما روز تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب‌‌
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته‌‌
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
نه نان داریم نه آب، نه جامه نه بستری که بتوانیم بخوابیم. از گرسنگی قرص ماه را بجای قرص نان میگیریم، یعنی در خواب همواره خواب نان میبینیم، و مرتبا دستمان بسوی آسمان دراز است و گدایی نان میکنیم. تا جاییکه حتی برای درویشان هم ننگ شده ایم و آنها هم ما را در بین خود راه نمیدهند.
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری و مردمان‌
آشنا و بیگانه از ما روی برگردانده و رمان و گریزانند. و هرجا میرویم ما را مانند سامری با سنگ و چوب از خود میرانند. سامری کنایه از جحودان است که بعلت فقر و خست بسیار همواره روزگار را با پلشتی میگذراندند و ناقل بیماریهای واگیر دار بودند و بدین جهت هرجا گروهی از آنان پیدایشان میشد، مردم آنان را با سنگ و چوب از خود میراندند. انتقام آنروزها را مردم دنیای امروز پس میدهند. ‌
گر بخواهم از کسی یک مشت خسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک‌
اگر از مردم یک مشت کاه(خسک) بخواهیم، میگویند دور شو ای بلا و مریضی و مرگ. جسک‌ به معنی و چم ناخوشی، بیماری، بلا و آفت.
شب بخفتم روز باشد هیچ نه
در درون جز سوز و پیچاپیچ نه
چه شب و چه روز، چه در خواب وچه بیداری، از فقر و نداری درونمان میسوزد و در تلاتم است.
چه غزا ما بی‌‌غزا خود کشته‌‌ایم
ما به تیغ فقر بی‌‌سر گشته‌‌ایم‌
چه خطا ما بی خطا در آتشیم
چه نوا ما درد و غم را مفرشیم‌
چه عطا ما بر گدایی می‌‌تنیم
مر مگس را در هوا رگ می‌‌زنیم‌‌
گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسبد دلقش از تن برکنم
برای ما نه جنگ مهم است نه بیماری، چرا که بدون این دو هم در حال مرگ و نیستی هستیم، و از فقر تا جایی بی اخلاق شدهایم که اگر مهمانی شب را پیش ما بخوابد، شبانه غارتش میکنیم. در فرهنگ ایرانیان مهمان، غریب و پناهنده تا حد تقدس حرمت داشتند. و اوج گناه و بی اخلاقی آسیب به مهمان بود.‌
زین نمط زین ماجرا و گفتگوی
برد از حد عبارت پیش شوی
کز عنا و فقر ما گشتیم خار
سوختیم از اضطراب و اضطرار
تا به کی ما اینچنین خاری کشیم
غرقه اندر بحر ژرف آتشیم
ناگه از روزی درآید میهمان
شرمساریها بریم از وی بجان
لیک مهمان گر درآید بی ثبوت
دان که کفش میهمان سازیم قوت
خلاصه زن آنچنان از نداری و نیازمندی خود و خانواده اش پیش همسر خود شکایت کرده و غر زد که از گوش های شوی بیعار، خون سرازیر شد.
بهر این گفتند دانایان به فن
میهمان محسنان باید شد
سپس مولانا این داستان را با این بیت برای مدتی بکنار میگذارد که میگوید، همانگونه که دانایان پیش از ما از روی خرد و دانایی بما سفارش کردند، آدمی باید با کسانی همنشین و همدم وهمدل شود که نیکوکار باشند و سه نیک را پاس بدارند. محسنان یعنی کسانی که شایستگی دارند.
از اینجا مولانا داستان سوم که مربوط به مریدان و شاگردانی است که مرشدانی شیاد دارند، را مینویسد که کمال همنشین مرشد در آنها اثر کرده و آنها را هم شبیه خود میکند.
آیا روح مقدس هم در اثر همنشینی با یک پلید، به پلیدی روی میآورد؟
این بخش با عنوان زیر آمده است:
تبدیل شدن مریدان محتاج، به مدعیان مزور، و خود را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن. آنان که نقل را از نقد فرق نادانستن،‌( شایعات را از واقغیتها تمیز ندادن) و بربسته(جماد) را از بررسته‌(گیاه).(۴)‌
تو مرید و میهمان آن کسی
کاو ستاند حاصلت را از خسی‌‌
میروی و میهمان و یا مرید نااهل و مدعی و فرد حقیری میشوی،بدون اینکه به نتایجش فکر کنی. پس در یک لحظه غفلت هم مالت را میبرند هم معنویاتت را(همان کاری که خمینی با مریدانش کرد). هنگامی که مرید یک مرشد جعلی شوی گمراهت کرده و حاصل زندگانیت را از روی نادانی و حقارت و خس بودن از تو گرفته و به تباهی و گمراه دچارت خواهد کرد.
نیست چیره، چون ترا چیره کند؟
نور ندهد مر ترا تیره کند
مرشد نادان خودش دچار است و راه بجایی نبرده است، پس چگونه میتوان انتظار داشت دیگری را مرشد و راهنما باشد. اینگونه افراد نه تنها موجب رستگاری و پیوستن آدمی بخدا و منبع نور نمیشوند، بلکه آن ذره نوری هم که در درون آدمی است خاموش ساخته و آدمی را بطور کلی از خدا دور و موجب کفر میشوند. نمونه اش دوران سیاه حکومت ۴۶ ساله بیگانگان و شیادانی است که در ظاهر، در لباس شیوخ و بنام خدا و براه بردن ایرانیان، و در خفا برای تاراج ثروتهای مادی و معنوی آنها، و این روز ها هم برای نابودی کامل ایران و ایرانی(مانند مایاها) و بجا گذاشتن زمین سوخته، تلاش میکنند.
چون و را نوری نبود اندر قران
نور کی یابند از وی دیگران‌
قران یک اصطلاح نجوم پارسی است و بمعنی بهم رسیدن و یا مقرن شدن دو ستاره در یک برج فلکی است که موجب دوبرابر نورانی شدن دو ستاره میگردد. و اگر در یکی از اینها خاموش باشد درنتیجه موجب بازتاب نور در دیگری نشده و قران به اصطلاح نحس است. میفرماید وقتی این مدعی از خود نوری ندارد، چگونه میتوان انتظار داشت که دیگری را روشن و نورانی سازد. چگونه میتوان از کسی که روح ندارد، انتظار انسان بودن داشت. و اینجا این پرسش پیش میآید که آیا هر آدمی دارای آن دم الهی است؟‌ و مولانا با این بیت به اینکه همگان داری آن دم نوربخش الهی نیستند، کنایه و اشاره دارد؟
همچو اعمش کا‌و کند داروی چشم
چه کشد در چشمها الا که یشم‌
چگونه یک نابینا میتواند عصا کش نابینای دیگر باشد؟ و یا کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. یعنی کسی که خودش از بیماری چشم رنج میبرد چگونه میتواند برای سلامتی چشم دیگری نسخه بپیجد؟ او نه تنها نمیتواند چشم دیگری را مداوا کند بلکه با دادن داروی نامناسب مثلا برگ خشک شده درخت یشم، و کشیدن آن به چشم دیگری، موجب کور شدن او میگردد. اعمش یکنوع بیماری چشم است که به آن خوچیده چشم میگویند و یعنی آنکه بد بیند و از چشمش آب همی ریزد. احتمالا آب مروارید باشد.‌
حال ما این است در فقر و عنا
هیچ مهمانی مباد مغرور ما
حال اکثر مردم دنیا اینچنین است. برخی غنی به روحند و برخی در فقر و کمبود و ناداری روحند.
معنای ظاهری: همه خود را صاحب فن شمرده و قصد ارشاد دیگران را دارند. یک فردی سه بار طلاق گرفته و اینک درکمال بیشرمی مشاور زوج های جوان و خانواده است. در دین و معنا هم همین است. افرادی که به دریای حق واصل نشده اند، حکم همان بیمار چشمی و یا آن کچلی را دارند که برای درمان چشم و یا رفع کچلی دیگری نسخه میپیچد. و خدا مردم را از شر چنین مدعیانی درامان بدارد. و کار کسی را به اینها نیاندازد و هیچکس مهمان پیزی گشاد و همسرش نگردد و هیچ محتاج خدایی، اسیر آخوند و مدعیان خداشناسی نشود.
قحط ده سال ار ندیدی در صور
چشم بگشا و اندرون ما نگر
باور نداری که فقط برخی از مردم صاحب روحند و همه کس یه این افتخار نائل نیست؟ نیک بنگر و درون آدما را ببین.
معنای ظاهری: حال و روز مردم را ببین که دستکم چند بار گول شیادان را خورده اند. و از آن بدتر فقط دو میلیارد مسلم که توسط شیادان گمراه شده اند، در جهان موجود است. فحطی و قحطی زده ندیدی؟ در احوال آدما دقت کن و آنجا قحطی را ببین.
ظاهر ما چون درون مدعی
در دلش ظلمت زبانش شأشای(شعشعی)‌
حال و روز و روزگار ما مانند درون تاریک و گمراه آن مدعی خدانشناسی است که با زبان نور افشانی و مجلس آرائی میکند، درحالیکه در درونش فاقد آن دم الهی است. شآشا یعنی پرتو افکن، درخشان.
از خدا نه بو او را نی اثر
دعویش افزون ز شیث و بو البشر
میفرماید، مدعی از خدا نه بویی برده و نه حتی کوچکترین اثری در وی دیده میشود،(دم الهی را ندارد) ولی ادعا میکند که از هوشنگ و کیومرث خداشناس تر است. شیث نام یهودی، هوشنگ شاه و یا کی بهمن، است. و هوشنگ شاه نوه کیومرث اولین انسان روی زمین و یا آدم، پدر آدمیان(بو آلبشر)است که هر دو اینها از جنس خدا بودند. و اولین پیامبران و آواتارها و مرشدان انسانیت بر روی کره زمین. کتاب خرد جاودان هوشنگ شاه تنها کتاب آسمانی است که او از ملاقات ها و الهام هایی که از خدا داشته نوشته است.
حرف شاهان را بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زآن فسون
حرف شاهان باستان ایرانیان را دزدیده و بنام خود زده، تا خردمندان را اینگونه بفریبد و آنها گمان کنند او هم کسی است و او را صاحب فن و دانش دانند.
دیو ننموده و را هم نقش خویش
او همی‌‌گوید ز ابدالیم و بیش‌‌
مدعی خدانشناس از دیو(دئو) بودن هیچ اثر و نقشی ندارد ولی ادعا میکند که ابدال خدا و یا آواتار است. و از دیو ها دو پله بالاتر ایستاده است. در اینجا مولانا دیو ها را ابدال خدا معرفی میکند‌. <
حرف دیوان را بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی‌
حرف آواتارهای باستان ایرانیان را دزدیده و بنام خود زده، تا دیگران را اینگونه بفریبد و مردم گمان کنند او هم کسی است.
خرده گیرد در سخن بر بایزید
ننگ دارد از درون او یزید
بایزید که تا جنگهای چلیپی از طرف امپراتوری صفوی بعنوان شهریار منطقه پرنگ(فرنگ، فرانسه امروزی) منتخب بود، از ابدال خدا و شهریاری بینطیر بود. صاحب کمالات و هنر و دانشی عظیم و در سخنوری زبانی آتشین داشت. میفرماید مدعی خدانشناس که یزید از درونش ننگ دارد، از بایزد ایراد سخن میگیرد.
بی‌‌نوا از نان و خوان آسمان
پیش او ننداخت حق یک استخوان‌‌
خداوند که با همه آفریدهگانش با مهر و کرم و رحم برخورد میکند، از چنین مدعیان شر و گمراه کنندهگان مردم و موجودات انگل، چنان بیزار است که از انداختن حتی یک تکه استخوان برایشان دریغ دارد.
او ندا کرده که خوان بنهاده‌‌ام
نایب حقم شهنشه زاده‌‌ام‌‌
ولی این مدعیان، در سرناپیل میدمند که ای مردم بیاید و ببینید که حق تعالی برای این شازده چه سفره ای گسترده است.
آل سلا ساده دلان پیچ پیچ
تا خورید از خوان جودم هیچ هیچ‌‌
آی بندهگان ساده دل و خام خدا که سرگردان و آشفته و بیخبرید(پیچ پیچ هستید) بیاید و از سفره ای که برایتان پهن کرده ام یک دل سیر، هیچ بخورید.
آل سلا مرکب از آل (خداوند ) و سلا بمعنی آواز دادن برای خورانیدن خوراک و طعام. و یا چیزی دادن بکسی . دعوت برای خوان . ندا کردن برای طعام. آلسلا یعنی برای خدا بیا. سخنی برای دعوت معنوی.
پیچ پیچ، هزارچم، ویا «چم و خم» همان است که امروزه هزارتو و یا لابیرنت مینامند. و وام گرفته از اوستا است. گویند که هزارچم کنایه از تمامی مطالب مربوط به ایرانیان و پارس هاست. چرا که تنها هوش آنهاست که رد پایش در معماری، در علوم طبیعی مانند ریاضیات، فیزیک، کیمی(شیمی) و یا کیمیاگری، پزشکی، زیست شناسی، در هنر و موسیقی، در شعر و ادبیات، در ساخت بازیهایی مانند شترنج، تخته نرد، لیگو، بیست سئوالی، چم و خم و و و آشکارا پیداست. به هزارچم، ماز، شکنج، تا و نا، کلچ و حلزونی هم میگویند.
سالها بر وعده‌‌ی فردا کسان
گرد آن در گشته فردا نارسان‌
و سالها با وعده اینکه فردا بشما کمک خواهم کرد، مردم را در انتظاری کشنده قرار میدهد، فردایی که هیچگاه از راه نمیرسد. دقیقا شرح حال ملت ایران با اشغالگران است که ۴۶سال است با روش ها و متد های گوناگون وعده رفتن اشغالگران را به آنها میدهند و تاکنون آن فردای روز آزادی از راه نرسیده است.
‌دیر پاید تا که سرّ آدمی
آشکارا گردد از بیش و کمی‌
زمان طولانی و درازی لازم است(دیر پاید) نا بتوان آدمها را شناخت و از درون واقعی و نیات خوب و بدشان آگاه شد.
‌زیر دیوار تنش گنجست یا
خانه‌‌ی مار است و مور و اژدها
طول میکشد تا بتوان درون آدما را نگاه کرد که آیا در آنجا نور الهی است یا مار و مور و اژدها خوابیده است. تن آدمی شش دیوار دارد، جلو و پشت و دو پهلو و سقف سر و کف پا.
چون که پیدا گشت کاو چیزی نبود
عمر طالب رفته،‌آگاهی چه سود
و اینکه دریابی چه کسی صاحب دم الهی است و چه کسی فاقد آنست، تا آخر عمر طول میکشد که در آن زمان هم آن آگاهی دیگر سودی ندارد.
معنای ظاهری: و برای یک عده، شناخت آدما مثلا جفتشان، تا آخر عمر طول میکشد. و دراین هنگام برای آن طالب شناخت حقیقت دیگر دیر شده و عمرش بسر آمده آن آگاهی دیگر سودی ندارد.
این بخش را با نام‌و عنوان زیر آورده اند:
در بیان آن که نادر افتد که مریدی در مدعی مزور اعتقاد به صدق ببندد، که او کسی است. و بدین اعتقاد بمقامی برسد. که شیخش در خواب ندیده باشد. و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن به نادر نادر.
لیک نادر طالب آید کز فروغ
در حق او نافع آید آن دروغ‌
گاهی اتفاق می افتد که طالب خدا توسط همان شیاد مدعی به راه آمده و به عزیز خدا بدل گشته و دروغ مدعی سبب خیر میشود اگر خدا خواهد. ولی این بسیار نادر و کم اتفاق می افتد. گاهی مانند یکی از فلسفه های زرتشت، که میگوید در نا امیدی بسی امید است، از دل مرداب هم زیباترین گلها، یعنی نیلوفر آبی که گل ملی ایرانیان است، میروید.‌
او به قصد نیک خود جایی رسد
گر چه جان پنداشت و آن آمد جسد
این اتفاق کمیاب و نادر زمانی رخ میدهد که مرید آن مدعی که مولانا او را جسد مینامد، فردی بسیار ساده دل و کودک اندیش باشد. در اینصورت صفای دل و بی شیله و پیله بودن اوست که راهنمای جان او به جانان میشود، و نه آن جسدی که خود بیجان است.
چون تهری در دل شب قبله را
قبله ای نی و آن نماز او را روا(۵)
به مسلمانان اولیه تهری میگفتند و آنها شبها روبروی ستاره شمال و یا ستاره قطبی که آنرا قبله نما و یا راه رسیدن بخدا میدانستند، ایستاده و بدرگاه خدا نیایش میکردند. گاهی که آسمان ابری و تاریک بود و ستاره شمال دیده نمیشد، به هر طرف رو میکردند، با نیت رسیدن بخدا، نیایش و نمازشان مورد قبولشان بود. مولانا شاگرد، آن مدعی و مرشد شیاد را مانند آن تهری میداند که چون ستاره شمال را نمیبیند و در تاریکی است، ‌ قبله نما ندارد، مرشد درست ندارد، ولی همچنان نیایش او درست و مورد قبول واقع شده و او را از گمراهی میرهاند. و اینجا این پرسش مطرح میگردد که آیا دم الهی متاثر از پلیدی و نیکوکاری خادمش و یا آدمی است؟
مدعی را قحط جان اندر سر است
لیک ما را قحط جان بر ظاهر است‌
مدعی که خود را شیخ و بدل خدا نشان میدهد، در وجودش نور خدا نیست و قحطی جان در درونش و در سرش است. درحالیکه کسی از روی ظاهر ما، به ما(خداشناسان) بدلایل بسیار، مثلا ساده زیستی، گمان نمیبرد که صاحب روح بزرگی باشیم که در این ظاهر ساده نهفته است.
ما چرا چون مدعی پنهان کنیم
بهر ناموس مزور جان کنیم‌
ما احتیاجی نداریم که مانند مدعیان مزور، باطن و درون خود را پنهان کرده و تظاهر به خدا شناسی کنیم. بهمین دلیل ظاهر ما از خداشناس بودن ما گواهی نمیدهد، چون ما احتیاجی به تظاهر به خداشناسی و تقلب و دروغ نداریم. و ما برای فریفتن مردم رو به تزویر نیآورده و جان خود را نمیفروشیم.
مولانا فاش میکند که همه کس صاحب روح مقدس نیست. و آنان که صاحبان روحند با دیگران تفاوت اساسی دارند.
مر ورا رو‌ مینماید حالها
که ندید آن هیچ شیخش سالها
چراکه آن لذتی که ما هر لحظه و هر دم از زندگی میبریم، یک شیخ متظاهر در تمام طول زندگی خود نمیبرد.

پاورقی
۱) هاتم، و یا هدایت آلی معروف به هاتم تایی، شاعر و هنرمند و یکی از شهریاران معاصر شاه عباس امپراتور صفوی است. که به سخاوتمندی و دلاوری در فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران مشهور است. و سعدی بزرگوار و دیگران از او به کرار سخن گفته اند. او در اول هدایت و سپس هاتم تخلص میکرد و او را دیوانی است. و بیت ذیل از اوست:
فتاده از نظر هر که هست در عالم
هنوز چشم بداندیش در قفای من است
هاتم تایی هم به سرنوشت دیگر بزرگان ایران درآمده و او را از اعراب پا برهنه بدوی و سرگردان صحرا خوانده اند. قبایل بدوی که تا فتنه ۵۷ در فلاکت مطلق مادی و معنوی غوطه میخوردند و با جانداران صحرا ها از هر لحاظ یکسانی و شباهت داشتند، امروزه پس از بدست آوردن تمامی اسناد و مدارک و تصاویر و بایگانی های ایران، خود را صاحب تمامی تاریخ و فرهنگ و دانش ایران میدانند.

۲-در کیهانشناسی شگفت ایران، منجمان ایران باستان در هزاران سال پیش، شکل کیهان و هستی را مانند قیف فنری شکل دانسته و آنرا بنام پنج فلک، تعریف کرده اند که با سرعت غیرقابل تصور در حال حرکت است.

۳-درباره آب حیات گفته اند:
کوروش کبیر امپراتور جهان که خود یک آواتار بود، از یکی دیگر از آواتارها، میشنود که در قسمت شمال ایران، آبگیری است که خورشید در آنجا نور نمیتابد و سراسر آن منطفه در تاریکی است. و در آن تاریکی چشمه‌ای است که به آن آب حیوان گویند، و خاصیتش این است که چون تن در آن بشویند، روئین تن شده و اگر از آن بنوشد، زندگانی جاودان میابند. پادشاه ایران پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به سرزمینی رسید که میانشان دره و نهر آبی عظیم وجود داشت. به فرمان پاذشاه، دیوان پلی بر روی دره بستند و از روی آن عبور کردند. پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمیتابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود. پادشاه تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل تن‌ مشاوران نزدیک و صد تن‌ سردار دلاور و یکهزار و دویست تن‌ سربارز ورزیده، داخل ظلمات شد.

پس از طی مسافتی کوتاه، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه پادشاه و همراهان را از پیشروی باز داشت، به قسمی که هر قدر به چپ و راست می رفتند راه را نمی یافتند. پس پادشاه ایران دریافت که در هزارچم گرفتار آمده اند. پادشاه تعداد همراهان را به یکصد و شصت تن‌ تقلیل داد و باقی را برگرداند. کوروش کبیر و همراهان چهل روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگهای بیابان پیش رفتند تا به زمینی درخشان و بسیار هموار رسیدند. پادشاه ایران دستور داد تا آنجا اتراق کردند. و به آشپزش اندر یاس(به خزر، و یا آندریاس، نام الیاس هم داده و جز پیامبران خود لیست کردند) دستور داد برای سپاه خوراک طبخ کند. حضرت خزر به اطراف سرکشید تا بکنار چشمه‌ای رسید که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق میجهید. یک عدد ماهی از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد. اتفاقا ماهی زنده شد و از دست آندریاس سرید در آب چشمه فرو رفت. آندریاس فهمید که چشمه آب حیوان را یافته است. پس برهنه گشت و در آب چشمه تن شست و خود را سیراب کرد. و هنگامی که از چشمه بیرون آمده و قصد برداشتن کوزه ای آب از آن چشمه را برای همراهان کرد، چشمه از نظرش ناپدید گشت. و او را متعجب و حیران و متاسف برجا گذاشت. حضرت خزر، بطرف خیمه گاه سلطنتی برگشت و این اتفاق شگفت را برای کسی نگفت. پیش از آنکه کوروش کبیر و یارانش از ظلمات خارج شوند، پادشاه به کلیه همراهان فرمان داد ضمن حرکت آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند. همراهان فرمان پادشاه را اطاعت کردند، ولی معدودی از همراهان که از رنج و خستگی راه بجان آمده بودند با دست خالی از ظلمات خارج شدند. به روایت دقیق آن، پادشاه بهمراهان گفت:« هرکس از اینجا چیزی بردارد خرسند و هرکس بر ندارد پشیمان خواهد شد.» عده‌ای از آنها هرچه را یافتند، برداشته و در خورجین اسب خود ریختند. ولی عده‌ای بخاطر خستگی بیش از حد و ناامیدی اصلا برنداشتند . چون به روشنایی آفتاب رسیدند معلوم شد که تمام آن سنگها از گهرهای گرانبها یعنی مروارید و زمرد و لعل و الماس بوده و همانطوری که پادشاه گفته بود آنهایی که بر نداشتند از ندامت و پشیمانی لب به دندان گزیدند و کسانی که برداشته بودند خرسند شدند. اما شبی حضرت خزر که شراب مفصلی خورده بود، در عالم مستی راز خود را فاش کرد و به جاودانگی خود مباهات ورزید. آواتارهای دیگر او را گرفته و نزد کوروش کبیر بردند، و خزر به ناچار جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک و ناپدید شدن چشمه پس از یکبار مصرف را برای پادشاه گفت. پادشاه از این پیش آمد سخت برآشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا بموقع وی را آگاه نکرده است. اما چه سود که کار از کار گذشته و راه بازگشت نمانده بود. تنها کاری که برای تنبیه خودخواهی او انجام پذیرفت این بود که دیوها و یا آواتارهای خشمگین سنگ بزرگی به گردن خزر بستند و او را در دریای مازندران انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن آب زندگانی بدست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد. و دریای مازندران از آن پس، خزر نامیده شد. میگویند خزر نگاهبان این دریا است.
۴-بربسته یعنی جماد در مقابل بررسته بمعنی نبات و روئیدنی. و این وام گرفته از اوستا است که درآنجا درباره آفریدهگان و موجودات، دیده شدنی، بروی کره زمین، سخن از سه گونه است که به آن موالید سه گانه میگویند و عبارتند از: بربسته، بررسته، جنبنده. و یا جماد و گیاه و حیوان. گیاهان و یا نباتات آنچه از زمین روید و بالیدگی دارد، مانند درختان باشد و جمادات آنچه از قسم خشک و جامد و در انتظار باشد مانند دانه ها و بذر ها، و حیوانات آنچه جاندار باشد و به اراده ٔ خود جنبش و حرکت کند.
۵-اسلام اولیه با احادیث جعلی دگردیسی یافته و به گمراهی مبدل گشته است. مثلا در یک حدیث جعلی و من درآوردی اسلامی، میگویند رسول اسلام محمد مصطفی، فرموده است که «پیامبری/آواتاری پس از من نباشد. لا نبی بعدی» یک ظریف پارسی گوی در پاسخ به این حدیث جعلی میفرماید:
در شهر سه تن پیامبرانند
قولی است که جملگی برآنند
هر چند که لانبی بعدی
فردوسی و انوری و سعدی.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر