پنجشنبه، خرداد ۱۷، ۱۴۰۳

داستان مقنع و رسول چین بخش سه


داستان مقنع و رسول خاقان چین۳



آنچه كه در زیر میآید، برداشت كاملا شخصى من از گفتار اسرارآمیز و پیچیده مولانا است كه در تمام مثنوى حاكم است. گفتارى كه برطبق گفته خود او داراى دو وجه صورت و معنى است. یك چهر براى عوام و با هدف حفاظت از مثنوى و یك چهر معنوى براى كسانیكه با پرهیزگارى بسعادت نوشیدن، كفى افیون از دریاى معرفت او رسیده اند. مطلب دیگرى كه تكرار آن ضرورى است، اینست كه تمامى آنچه در این دفتر نوشته میشود، یاد داشتهاى من از كتبى است كه خوانده ام، و نه جنبه تبلیغ در آنهاست و نه جلب مشترى و نه اصرار بر خواندن .و نه پذیرفتن آنها
مرد گفتش، ای تو سالار امین
جان ز بالا چون بیامد بر زمین؟
فرستاده چین از حضرت مقنع پرسید: اى سالار همه پرهیزگاران، چگونه جان و دم خدا در بدن آفریدهگان او جاى گرفته است؟
و پرسش اصلى اینست كه چرائی آفرینش چیست؟ چرا خداوند همه موجودات را آفریده است؟ چرا آفریدهگار یكتا، همه آدمیان را از ابتدا صالح و درستكار نیآفرید تا امروزه دچار اینهمه مصیبت و چون و چرا نباشند؟ شاید عده اى بگویند كه، خداوند نخست آدم را صالح و درستكار آفریده و آدمى خود بیراه، گمراه و عاصى گشته و داستان بهشت و آدم و حوا هم كنایه از همین مطلب است. اگر اینرا بپذیریم، نتیجه این میشود كه آدمى داراى اختیار است و فقط جبر و خواست خدا حاكم نیست. در اینصورت پرسش اصلى پیش میآید كه، چرا اصولا آدمى آفریده شده است؟ هدف از آفرینش آدمى چیست؟ هیچ آدم معمولى نمیتواند به این پرسش پاسخ گوید. و درست در همین نقطه و نكته است كه مركز جدائی اعتقادات مردمان بنیان گذاشته شده و آنان را دچار شك و تردید مینماید. و آدما میپرسند، چرا باید اصولا خالقى وجود داشته باشد، درحالیكه نظام طبیعت به زیبائی همه چیز را تحت كنترل خود دارد؟ در پاسخ برخى میگویند، راز چرائی و چگونگى آفرینش، را هر كس نمیداند، و فرد میبایستى خود را به مقامى رساند كه حق تعالى خود این راز را در گوشش بخواند. و آدمى باید با مجاهده و تلاشی عظیم خود را شایسته دریافت پیام سروش كند و آنچنان هستی خود را در هستی حق فانی سازد تا خداوند خود اسرار را به او گوید. و این مطلب را تنها همانهائی كه به این مقام رسیده اند میتوانند درك كرده و تائید كنند.
و سپس پرسشی که مطرح میشود این است که، چرا اصولا خداوند دارای اسرار است؟ و پنهان ساختن اسرار برای چیست؟
مرغ بی اندازه چون شد در قفس
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
رسول خاقان از مقنع پرسید، جان آدمى كه در اندازه و مقیاس نمیگنجد، و واحد سنجش ندارد، و بى حد و كران است، چگونه در قفس كالبد و یا جسم آدمى محدود و اسیر گشته است؟(در ادامه میپرسد، چرا محدود و اسیر گشته است). مقنع كبیر میفرماید، اینكه بگوئیم حق تعالى هستى خود را در هستى آدمى و كالبد فناپذیرش قرار داده است، افسانه و قصه است.

(معنا و تفسیر ظاهرى این بیت، این است كه مقنع در پاسخ رسول میگوید، خداوند در گوش جان، افسون ها و قصه هائی خوانده و آنرا دركالبد آدمى فرود آورده است. یعنى مانند یك خیاط كه چامه اى را اندازه تن آدمى میدوزد، خداوند هم جان و یا دم خود را در حد «كالبد محدود آدمى» درآورده است. و آنرا مناسب جسم او ساخته و در آدمى قرار داده است. و بدین ترتیب جان، كه هیچ خط كشى توانائی اندازه گرفتن آنرا ندارد، در تن آدمى جاى گرفته است. و به گفته سعدى كبیر، تن آدمى شریف شده است، بجان آدمیت. یعنى میتوان جان آدمى را با نیروئی كه در هسته اتم است مقایسه كرد و مانند همان نیرو و انرژى بسیار عظیمى دانست كه در كوچكترین واحد هستى یعنى هسته هر اتم، محدود شده و قرار دارد. و به گفته هاتف اصفهانى، دل هر ذره را كه بشكافى، خورشیدى نهان در آن بینى. واژه بشكافى، را هم میتوان به واژه بشگاوى تغئیر داد كه به معنى شرفیاب شدن است و این واژه را فقط در لغتنامه دهخدا كه در زمان شاه چاپ شده میتوان یافت و در لغتنامه هاى چاپ جدید مانند خیلى از لغات دیگر حذف و تحریف شده است. و در اینصورت معنى بیت این میشود كه اگر به دیدن هسته اتم شرفیاب شوى، (چرا كه كارى بس شگرف و تا حد شرفیاب شدن سخت و ناممكن است) و میگوید اگر به دیدن آن انرژى كه در داخل هسته هر اتم و یا ذره است، شرفیاب شوى، در اینصورت یك انرژى عظیم در حد خورشید را در آن پنهان خواهى دید.) و در اینجا میفرماید جان آدمی هم مانند آن خورشید عظیمی که در درون هسته بسیار کوچک اتم جای گرفته است، در کالبد کوچک آدمی قرار داده شده است. و دقیقا مانند همان خورشید دارای قدرت و نیروی عظیم است. و اگر روزی یک آدمی یافت شود، مانند کوروش کبیر، که بتواند به چنین نیروی درونی دست یابد، توانا به انجام هر غیرممکنی خواهد بود، درست مانند کوروش کبیر و یادگارهای شگفت انگیزی که برجا گذاشته است.
بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همی آید بجوش
اگر خداوند بر آدمیانی که در عدم و یا در برزخ و یا دیار نیستی، قرار دارند و صاحب کالبدی نیستند و یا چشم و گوش ندارند، افسون بخواند یعنی اگر خدا بخواهد و اراده کند، آن آدمیانی که در برزخ بسر میبرند، به جوش و خروش درآمده و پا به عرصه وجود میگذارند. و دوباره در کالبد دیگری بدنیا میآیند. یعنى خداوند اینچنین توانا و قادر است كه از هیچ، هرچه بخواهد میسازد.


از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق میزند سوی وجود
به سبب فسون و یا خواست پروردگار است که خلقت و یا تناسخ امکان پذیر میگردد و برزخیان با تناسخ دوباره سوی وجود و زنده شدن میروند. خداوند دارای سرعت افسانه اى است، و ذرات حیات و زندگى و یا نور او در همه جا پراكنده شده و این ذرات بر كالبد های موجودات جان میبخشند.
یك مثال بچه گانه این است كه فرض كنیم، با هواپیما پول به پائین بریزند(مانند زمان تاجگذارى محمد رضا شاه پهلوى، پادشاه میهن پرست و فقید ایران، كه در زمانى كه تاج بر سر گذاشت، نیروى هوائی ایران بمناسبت این روز فرخنده، با هواپیما، پول و گل بر سر ایرانیان میریخت و در خیابانها شربت و شیرینى بین مردم میگرداندند و دسته هاى موسیقى در كوى و محله ها و میادین به نواختن موسیقى شاد پرداخته و مردم برقص و پایكوبى مشغول بودند) و برخى بى نصیب نمانده و شانس آورده و یك یا چند اسكناس را در هوا بگیرند. اگر آن اسكناس را خرج كنند، میشوند مانند آنهائی كه محروم مانده اند، و از ابتدا هیچ نداشتند. اگر آن اسكناس را پنهان سازند، انگار كه از ابتدا نداشته و اسكناس را نگرفته و در آخر هم باید آنرا براى دیگران گذاشته و بروند. ولى اگر آن پول را سرمایه گذارى كرده و ازآن سرمایه اولیه بسازند، در نتیجه و در آخر خود صندوق پول گشته، و میتوان گفت كه پولدار شده اند. این درست مانند كسى است كه شانس آورده و بطور اتفاقى، درضمن اینكه خداوند و یا آن انرژی عظیم که با سرعتى شگرف در حال حركت است، صاحب ذره اى از ذراتى كه از او جدا مانده، میشود. و با این اتفاق و بدین ترتیب به داشتن روح شرفیاب شده و از عدم بوجود آمده و هستى میپذیرد. و از این پس دیگر در اراده اوست كه چگونه با آن ذره برخورد كند. پس یك پاسخ به اینكه چرا و چگونه آن ذره و دم خداوندى در كالبد موجودات قرار گرفته و آنان را با آتش خود روشن و زنده میكند، میتواند این باشد.
(میگوید: به سبب افسون و اراده خداوند، عدم ها(برزخیان) فورا چامه هستی پوشند و رقص کنان بسوی جهان هستی سرازیر میشوند.)
باز بر موجود افسونی چو خواند
زود او را در عدم دو اسبه راند
باز به خواست و اراده او، عمر آدمی بسر آمده و او دوباره و با سرعت و دو اسبه راهی برزخ و یا عدم میشود و از برزخیان و یا عدمیان میگردد. و این کنایه از تناسخ است.
گفت با جسم آیتی تا جان شد او
گفت با خورشید تا رخشان شد او
پس تناسخ حکم و قانون خداوند است که به جسم، جان میبخشد و به خورشید تابیدن.
باز در گوشش دمد نکته مخوف
در رخ خورشید افتد صد کسوف
و دوباره در گوشش نجوای مرگ (نکته مخوف) را خوانده و او را خاموش میسازد.( دچار کسوف ساخته و یا میمیراند) هر موجودى كه توسط ذره اى از وجود نور عظیم خدا متاثر گشت، (صاحب ذره اى از وجود او شد، و یا به اصطلاح صاحب جان شد) مانند او تمایل به حركت با سرعتى شگرف دارد. و شتابان، طالب پرواز و رسیدن به اصل خود است. اگر این ذره بر كالبد حیوانى فرو آید، به او جان میبخشد و اگر بر ستاره اى بنشیند آنرا مانند خورشید، تابان میكند. (خیلى از اجرام آسمانى هستند كه از خود نورى ندارند و كاملا سرد و تاریك و بیروحند، درست مانند برخى از آدمیان. و دلیلش برخورد نكردن ذره اى از خدا با آنهاست.) پس اگر موجودى از دریافت آن ذره محروم بماند، خورشید هم كه باشد، سرد و تاریك و بى روح میشود. تو گوئی صدها كسوف بر او رخ داده است. در معنای ظاهری واژه مخوف در اینحا یعنى محروم شده و در بیت این معنا را دارد که وقتی خورشید محروم از ذات مقدس او شود. یعنی این خورشید درواقع همان ذره و یا دم الهی است که در درون یک آدمی جای داشته و چون از قید تن او آزاد شده، تبدیل به شمس عالم گشته است.
گفت با نى تا كه شكر گشت او
گفت با آبى و گهر گشت او
آن ذره الهی بر نى فرود آمد و او را شكر ساخت. بر قطره باران افتاد و او را مروارید ساخت.
گفت در گوش گل و خندانش کرد
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
این ذره اگر بر گیاهى بنشیند، او را پر از گل و بركت میكند.(همانگونه كه نور خورشید و گرماى وجودش به گیاهان زندگى و گل و میوه میبخشد) و اگر بر كوهى فرو نشیند، داخل آنرا به معدنى از گهر تبدیل میكند. یعنی خداوند به گیاهان دمید و آنها زنده و خندان و شادمان شدند و به سنگ دمید و آن را در معدن به عقیق مبدل ساخت.
تا بگوش خاک حق چه خوانده است
کو مراقب گشت و خامش مانده است
حتى زمین هم بر اثر برخورد ذره خداوندى بر اوست كه اینگونه با صلابت و با شكوه و متین و پر بركت گشته است. مراقب به معنى خویشتن دارى است. و یك اصطلاح نجومى هم هست كه به معناى بالاتر میباشد. و استفاده مولانا از این واژه پارسى براى وصف زمین، بعنوان سیاره اى كه در بالا نشسته و در عین حال متین و متواضع است، اوج زیباى كلام او در این بیت میباشد.
تا بگوش ابر آن گویا چه خواند
کو چو مشک از دیده خود اشک راند(١)
در این بیت میفرماید، حتى آن ابرى كه باران زاست، بدلیل دریافت ذره اى است كه از خداوند جدا گشته و بدرون آن نشسته و آنرا گریان و متاثر كرده است.
در تردد(تناسخ) هر که او آشفته است
حق بگوش او معما گفته است
در بیت بالاتر نوشتم كه، همه موجودات، بویژه آدمیان، صاحب جان و یا روح نیستند و تنها كسانى كه به دریافت آن یك ذره و یا روح، آنهم بطور اتفاقى، شرفیاب شدند، پریشانحال بدنبال اصل و منبع خود میگردند و از هر كس و ناكس سراغ او را میگیرند و افتان و خیزان و همیشه نالانند. یعنى هر كه ذره اى از خدا به وجودش رخنه كرده باشد، در این گیر و دار، و رفت و آمدها، در این تناسخ و یا تردد، بیقرار و اشفته حال است. و بدنبال پیوستن به اصل و منبع میباشد. یعنی آن ذره و یا دم الهی که در درون آدمی قرار گرفته است، حامل راز و سر و معمای هستی خدا است. و واژه وجود به معنا و چم، دم الهی است و بی وجود که بعنوان تحقیر فردی برای او بکار میرود، یعنی آدمی که صاحب دم الهی نیست.
تا کند محبوسش اندر دو کمان
کاو کند گفت و شنود، خود پیش آن
و این ذره را خداوند در درون دو کمان(تن آدمی) حبس کرده است تا با آدمی به گفتگو بپردازد و او را بطرف خدا رهنمون گرداند و در اینراه قافله سالار و طلایه دار او باشد.
هم ز حق ترجیح باید یکطرف
زآن که یک را برگزیند زآن کنف
و آدمی که توسط خدا برگزین شده، بدین وسیله یعنی با آن ذره با خدای خود گفتگو میکند. و میباید به ندای درونش گوش فرا داده و آنرا بر عقل خود ترجیح دهد، چرا که آن ندا، ندای حق است.
گر نخواهی در تردد(تناسخ)هوش جان
کم فشار این پنبه اندر گوش جان
اگر میخواهی از این رفت و آمدها(تردد، كنایه از تناسخ است) و بیقراری و پریشانحالی بدر آئی، ندای درونت را ندید نگیر و گوشت را برای نشنیدن ندای درون با پنبه ناشنوا نساز.
پنبه وسواس بیرون كن ز گوش
تا بگوشت آید از گردون خروش
به ندای درونت گوش فرا ده و پنبه شک و تردید را از گوشت برون آر، تا توانا به شنیدن نداى حق شوى.
تا کنی فهم آن معماهاش را
تا کنی ادراک رمز و فاش را
براى اینكه خانه فكر و ضمیر و ذهن آدمی بخاطر محیط تربیتی ناسالم، درگیر مطالب بسیار اشتباه و نادرست است، و بهمین دلیل، چرائی و چگونگی هستی و آفرینش را نمیفهمد و آنها برایش معما و سئوال و اسرار و رمز مینماید. درحالیکه خدا اسرار و رمز ندارد و همه چیز واضح و آشکارا در مقابل و روبروی آدمی است. بشرط اینکه با درون خود یک رابطه مستقیم و سالم و پر از اطمینان داشته باشد. و بدین ترتیب رسیدن به حق ناممكن و فهم او هم دشوار نیست. پس براى اینكه او را بفهمى و به چرائی و چگونگى آفرینش پى ببرى، باید طرحى نو درانداخته و تلاش برای شنیدن درونت کنی.
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه بود، گفتن از حس نهان
پس بدین ترتیب راه و کانال ارتباطی با خدا برقرار و باز میگردد و خداوند از این راه با آدمی بگفتگو مینشیند. که این ارتباط و گفتگو همان معنای واژه وحی است.
یعنی برای اینكه گوش جانت، شایسته شنیدن پیغام سروش باشد، بتو الهام شود، با تو سخن گفته شود، میبایستى از ابتدا شروع كنى. بگردد و در احوال خودت جستجو كن و آنجائی كه اشتباه كردى را بیاب و در جهت اصلاحش بكوش. چراكه با این خرت و پرت هائی كه تو كوله به پشت بستى، امكان حمل راستى نیست و گوش جانت جایگاه سخن خداوند نمىگردد.
وحى یعنى نداى درونى كه ضمیر ناخودآگاه آدمى، كه خیلى چیزها را حس میكند، میبیند، میشنود، تجزیه و تحلیل میكند، بدون اینكه خود آدمى آنها را دیده و یا شنیده و یا حس كند(به همین دلیل هم به آن ضمیر ناخودآگاه میگویند، یعنى خود آدمى به آنچه آن ضمیر میداند، آگاه نیست.) در درون او فریاد میزند.
گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است
گوش جان و چشم جان، و یا ضمیر ناخودآگاه آدمى، سواى گیرنده ها و یا حواس شش گانه تن و كالبد انسانى است. و آنچه موجب تردید و ذن و شك میشود، از این گیرنده ها و یا حواس شش گانه نشأت میگیرد. حواسى كه توانا بدریافت پیامهاى سروش نیستند.
لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد
و آنکه عاشق نیست حبس جبر کرد
این كه بگوئیم همه چیز دست خداست، ضد خدا شناسى و مهر و عشق است و نفرت ایجاد میكند. و ویژه كسانى است كه به خدا مهرى ندارند. و جبرى شده(حبس جبر كرده اند) و همه چیز را بخدا نسبت میدهند. درحالیكه خدا شناس واقعى كسى است كه این جبر را بدور اندازد.
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست
اما آدمى كه عاشق خدا است، به آنچه خداوند در وجودش قرار داده راضى و خرسند و سپاسگزار است. و میداند كه خدا همواره با اوست و به احوال او آگاه است، و این جبر به آن معنا كه مرسوم و متداول است نیست. این همراهى با خداست. و مانند ابر روى خورشید و نور و آگاهى را نمیپوشاند، بلكه مانند مه تجلى نور ماه است. معیت(همپائی)
ور بود این جبر، جبر عامه نیست
جبر آن اماره خودکامه نیست
و اگر كسى به داشته هایش راضى باشد، و آنها را از خدا بداند، بمعناى این نیست كه جبرى است، این جبر با آن جبرى كه مردم كوچه و بازار آنرا میشناسند، تفاوتى بزرگ دارد. اعتقاد به سرنوشت از پیش تعئین شده، مال آن خودپرستى است كه خود را پاك و برى دانسته و انجام هر پلیدى را بخدا نسبت میدهد و میگوید، اینست خواست خدا!
جبر را ایشان شناسند ای پسر
که خدا بگشادشان در دل بصر
اما تسلیم و راضى به خلقت خود بودن، و این جبر را پذیرفتن، در شأن خردمندانى است كه واقغیات هستى، از جمله تناسخ را میشناسند. مثلا اگر كسى نابینا بدنیا آید، و تسلیم این جبر باشد، او را جبرى نمیگویند، بلكه به او خردمندى میگویند كه داراى روشنی بصیرت است. و برعكس اگر كسى برود و خود را از پرتگاه پرت كرده و سپس ادعا كند كه این خواست خدا و جبر و سرنوشت اوست، این جبر گمراهى و تباهى است. پس مفهوم این دو جبر از هم جدا است و دو حقیقت جداگانه است و در بین ایندو تنها از نظر لفظ اشتراك برقرار است و نه چیز دیگر.
غیب و آینده بر ایشان گشت فاش
ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
خدا شناس، نه به آینده فكر میكنه و نه به گذشته. چراكه در باره آنچه گذشته، كارى از دستش برنمیآید. و آینده هم به اختیار اوست و این آدمى است كه با انتخابات و تصمیمهاى خود، آینده را میسازد و یا ویران میكند. پس آنچه كه براى یك خداشناس اهمیت دارد زمان حال است. و مصرع اول كه میگوید، غیبت و آینده بر ایشان گشت فاش، به این معنا نیست كه خداشناس غیب دان است و از آینده خبر دارد. این تفسیر بشدت اشتباه است. چراكه، هیچكس، حتى مردمان پرهیزگار و عزیزان خدا هم از یك لحظه آینده خبر دار نیستند.
اختیار و جبر ایشان دیگر است
قطره ها اندر صدفها گهر است
پس نتیجه میگیریم كه جبر و اختیار در نزد خداشناسان و مردمان پرهیزگار معناى دیگرى دارد. و مانند برداشت غلطى كه مردم كوچه و بازار از آن دارند نیست. جبر خداوندى مثل آن جبرى است كه همراه قطره باران است، و تنها در صدف به مروارید تبدیل میگردد و شرایط ساخت مروارید، نزد صدف است و نه هر جاى دیگر. درست مثل آن ذره اى كه جبر خدا با اوست و بر كالبد هر موجودى فرود آید، او را از هر جهت از دیگر هم نوعان خود متمایز میگرداند.
هست بیرون قطره خرد و بزرگ
در صدف آن قطره، دُر است و سترگ
قطرات ریز و درشت باران به هر جائی دیگرى ببارند، ایجاد مروارید نمیكنند، درحالیكه وقتى قطره بارانى كه جبر خدا با اوست، در دهان صدف مینشیند، تبدیل به مروارید سخت میشود. پس جبرى كه خداشناسان به آن اعتقاد دارند موجب سترگ و محكم شدن بیش از پیش ایمانشان میگردد. درحالیكه جبرى كه افراد دیگر به آن مى اندیشند بهدر دادن زمان و انرژى و داشته هایشان است.
طبع ناف آهوست آن قوم را
از برون خون و درونشان مشکها
طبیعت و سرشت خداشناسان بدین گونه است كه مانند ناف آهوى ختن، خون را به ماده اى بسیار خوشبو بنام مُشك تبدیل میكنند. یعنى آن دم خداوندى، تنها در نزد پارسایان رها گشته و به اصل و مبدا خود برمیگردد.
خون در تمامى موجودات زنده رسته حیوانى موجود است. ولى خون براى مشك شدن، احتیاج به ساختار ناف آهوى ختن دارد. ساختار خداشناسان هم بدین گونه است كه هر چیزى را به جنبه اى مثبت و دلنشین تبدیل میكنند. مثلا اگر ناغافل بلائی از در غیب رسد، اگر آنها در ایجاد بلا دخالتى داشتند، آنرا نتیجه كردار خود میدانند و نه خدا یا كسى دیگر. اگر در انجام آن دخالتى نداشته باشند، آنرا درس و یا تجربه اى براى بهتر شدن و یاد گرفتن زندگى دانسته و همچنان سپاس بجاى میآورند. درحالیكه در نزد افراد معمولى كه ایمان آنچنانى ندارند، مقصر آن بلا همه هستند بجز خود فرد، و حتى خدا را هم دخیل دانسته و هزاران لعن و نفرین به روزگار و شانس نداشته، نثار میكنند.
تو مگو كان نافه، بیرون خون بود
چون رود در ناف، مشکی چون شود
حالا برخى میگویند این جبر و خواست خداست كه خون در ناف آهو تبدیل به مشك میشود، در حالیكه آنچه خون را مُشك میكند نه خون است و نه ناف. بلكه ساختار درونى آهوى ختن است كه مسبب این امر میباشد. یعنى جبر و اختیارى كه نزد افراد معمولى است، متمایز از آن جبر و اختیارى است كه نزد خداشناسان وجود دارد. چون ساختار ایمان خداشناسان با ساختار ایمان افراد معمولى فرق دارد، و خداشناسان مسئولیت پندار و گفتار و كردار خود را بعهده گرفته و آنرا اختیارى میدانند. و تنبلى و ناكامى منتج از آن را جبر الهى نمینامند.
تو مگو كان مس برون بد محتقر
در دل اکسیر چون گشتست زر
درست مثل مس كه فلزى ارزان و ناچیز است و در نزد و سرشت مسگر تبدیل به ظروف شستشوى و خوراك میشود. درحالیكه همین مس در دستان و نزد كیمیاگران بزرگ ایران، مانند حضرت مانی و زكریاى رازى، تبدیل به زر و طلا میگردیده است.
اختیار و جبر در تو بد خیال
چون در ایشان رفت، شد نور جلال
اختیار و جبر در نزد مردم معمولى، توهمى بیش نیست و معناى آن نادرست جا افتاده است. درحالیكه جبر و اختیار نزد دانایان خداشناس حقیقتى انكار ناپذیر است.
نان چو در سفره است، او باشد جماد
در تن مردم شود او روح شاد
نان تا در سفره است و خورده نشده، جماد است یعنى نه زنده است و نه مرده. ولى همینكه وارد سیستم گوارشى آدمى میشود، زنده شده و بخون و انرژى تبدیل میگردد. و آدمى را از گرسنگى رهانیده و او را شاد و سرحال میكند.
در دل سفره نگردد مستحیل
مستحیلش جان کند از سلسبیل
این نان تا زمانى كه در سفره قرار دارد، نان است و به چیز دیگرى تبدیل نمیگردد. ولى هنگامى كه خورده شده و در سیستم گوارش و ساختار بدن آدمى قرار میگیرد، استحاله یافته و تبدیل به چیز دیگرى میشود. و این تبدیل و دگرگونى نتیجه قرار گرفتن نان در محیطى برتر از سفره میباشد. حرف و سخن اصلى این است كه محیط زیست اهمیت بسزائی در زندگى دارد. تا جائیكه میتواند نان را به جان تبدیل كند. مثلا اگر آدمى در یك خانواده مسلمان بدنیا آید، مسلمان خواهد بود. همین آدم در خانواده زرتشتى میشود پارسا، در خانواده یهودى، یهود، در نزد مسیحیان، مسیحى، در نزد بیخدایان، مرتد میگردد. نوزاد همان نوزاد است ولى آنچه او را دگرگون و متفاوت میكند، ساختار و محیط زندگى اوست. و نتیجه اصلى تر این است كه، آن دم و ذره نور الهى كه در وجود افراد است، اگر محیط مناسب و در شأن خود را نیابد، بخدائی نمیرسد و در یك دور باطل گرفتار خواهد آمد.
قوت جانست این، ای راست خوان
تا چه باشد قوّت آن جانِ جان
این سرگذشت نان است كه وقتى در محیط مناسب قرار میگیرد، تبدیل به جان میشود، حالا تصور كن كه اگر جان در محیطى مناسب و نورانى قرار بگیرد، چه دگرگونى شگفت انگیزى را خواهد یافت، مسلما تبدیل به جانِ جان، یعنى خدا خواهد شد.
گوشت پاره آدمی با عقل و جان
میشکافد کوه را با بحر و کان
آدمى كه خود پاره اى گوشت و خون است، میتواند با خرد خود، محیطى سالم براى آن دم الهى ساخته، و به جانِ جانان، یعنى خداوند متصل شود و در نتیجه توانا به شكافتن كوه و دریا و ماه و فلك گردد.
زور جان کوه کن، شق حجر
زور جان جان ، در انشاق قمر
رسیدن به آن مرتبه و مقامى كه آدمى استحاله یافته و جانش آنچنان قدرت مییابد كه قادر به شكافتن كوه و دریا میگردد، مرتبه بالاترى هم دارد كه میتواند مانند مانى ماه نخشب را از هم بشكافد. آدمی تا بدانجا رسد كه در وهم هم نیآید.
گر گشاید دل، سرِ انبان راز
جان بسوی عرش آرد ترك راز
و اگر سر كیسه راز توسط دل بصیرت یافته باز شود، كار به اینجا هم ختم نشده و از مرحله شكافتن ماه به پرواز به سوى عرش ادامه یافته و به مرحله کائن شدن میرسد، و از این هم فراتر رفته و به جائی میرسد كه مولانا آنجا را عرش مینامد.
و این سخن همان است كه مولانا در جاى دیگرى فرموده است:
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حیوان سر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
جمله ‌ی دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل اشیا پایدم جز وجه او
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم باز آمدم از چند و چون.

پاورقى
(١)بنابر كتب امثال و حكم دانشمند فقید ایران على اكبر دهخدا، ضرب مثل، اشك دم مشك به چند معنا است. ١- شخصى بسیار نازك دل و حساس كه با كمترین ناملایمى، گریان میشود. ٢- همان اشك تمساح است كه فرد براى رسیدن به اهداف خود از راه جلب ترحم وارد شده و اشكى اختیارى و هدفمند میریزد. ٣- یك نوع بیمارى است كه از چشم فرد اشكى بى اختیار جارى میشود. ریشه این مثل برمیگردد به خیك و یا مشک. در پارسى مشک بمعنی چرم است. بویژه به چرمی که در آن آب ریزند كه در پهلوى به آن «مشک اپرزین » میگویند. چراكه آنرا در سفرها پر زین میبستند. در گذشته به خیمه سلطنتى هم مشك گفته میشد، چرا كه این خیمه ها همگى از چرم نازك بطرز زیبائی ساخته و بر روى آنها تصاویر زیباى از طبیعت و جانوران و شكار و پهلوانان هك و كشیده و داغ میشد. امروزه، خیك و یا مشك به پوست گاو، بز و یا گوسپندى که درست و بدون شکافتن از وسط کنده باشند، آن را دباغی کرده و در آن ماست و دوغ و آب و جز آن ریزند، گفته میشود. نوع چرم استفاده شده در ساخت مشك، نوع مصرف آنرا تعئین میكند. مثلا آن نوع نازكش كه ویژه گرفتن آب ماست است، و آب ماست درون آن مرتبا به بیرون درحال چكه كردن است، و انگار در حال اشك ریختن است، در این مثل مورد استفاده قرار گرفته شده است. و فردى را كه بهر دلیلى براحتى اشك میریزد، به خیك یا مشكى تشبیه كردند كه مرتبا درحال آب چكاندن و اشك ریختن است. تو گوئی اشكش دم مشكش است.
بشد لنبک و مشک چندی کشید
خریدار آبش نیامد پدید.
فردوسی مشک = پوست بز تو خالی که چهار دست و پای آن در انتها بسته و از قسمت گردن حالتی درب مانند با یک تکه چوب مخروطی بعنوان در آنرا مسدود کرده است. در ایلات و عشایر دو دست آنرا به یکطرف طناب و دو پای آن را به طرف دیگر همان طناب بسته بر سه پایه ای قرار داده و شیر را در آن می ریزند و با زدن مشک یعنی با جلو و عقب تکان دادن مشک، کره را از شیر جدا می کنند. در بعضی مناطق گرمسیر در این مشک آب می ریزند و با آن آب می فروشند. و عده ای دیگر در همین مشک دوغ میریزند و بعنوان مشک دوغ از آن استفاده می شود. انواع مشک عبارتند از، ۱- گاوس : مشک بزرگی است که آن را از پوست ماده گاو درست میکنند و موقع مشک زنی دو نفر آن را تکان می دهند.
۲- د سه ژن : مشک کوچکتر از گاوس را د سه ژن می گویند که یک نفر براحتی آن را تکان میدهد. ۳- توراغان: مشک کوچکتر از د سه ژن را توراغان می گوین که آن را از پوست گوسپند نر درست می کنند و بسار ظریف و نازک می باشد. دوغ تازه را درون این نوع مشکها میریزند که از ترش شدن آن جلوگیری می کند و آب اضافی را پالایش میدهد. در گذشته های دور روستائیان به جای دبه های پلاستیکی از آنها استفاده میکردند و دوغ خود را برای فروش به شهر می آوردند.
۴-مشکوله: این نوع مشک را از پوست ( کاور) یا گیس که نیر، از درست می کنند. گنجایش این نوع مشک ۵-۳ لیتر است می باشد. روستائیان موقع درو کردن و گیاه چیدن آن را از ماست پر کرده هنگام صبحانه و نهار و عصرانه بجای نان خورش از آن استفاده کرده و بامزه ی تمام نوش جان مینمایند.
۵-کننه: نوعی مشک است که گنجایش ۲۰-۱۵ لیتر که از پوست بز نر دست می کنند. کشاورزان موقع درو نمودن و گیاه چیدن به جای کوزه آن را پر از آب کرده همراه خود به صحرا میبرند و آن را با گونی یا پارچه نخی می پیچیند. آب آن شیرین تر و گواراتر و خنک تر از آب کوزه می باشد. نظر به اینکه زنان یا دختران روستائی موقع غروب آفتاب آن را سرچشمه ی آبادی می برند و پر آب نموده و آن را بغل کرده یل روی دوش می گیرند در این مورد معمائی دارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر