دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۳

داستان مقنع و رسول خاقان چین بخش دوم


داستان مقنع و رسول خاقان چین۲



یافتن فرستاده خاقان چین، مقنع را خفته در زیر درخت
آمد آنجا و از او دور ایستاد
مر مقنع دید و در لرزه فتاد
فرستاده خاقان چین نزدیك درختی كه مقنع در زیرش دراز كشیده بود رسید و با دیدن روی ماه مانی، لرزه بر تمامی وجودش افتاد.
هیبتی زآن خفته آمد بر رسول
حالتی خوش کرد در جانش نزول
هیبت، یعنی ترسی كه از روی احترام باشد. مثلا گاهی عظمت زیبایی آنچنان زیاد است كه ترس آور میشود. و یا عظمت دانش و یا سخنوری و یا هنر تا جایی است كه شنوده و بیننده را مجذوب خود كرده و همزمان میترساند، چراكه برای آدمی باور نكردنی و ناآشنا است. و هیبت زمانی پیش میآید که آدمی خود را در مقابل پدیده روبرویش بسیار ناچیز تر و حقیرتر ببیند. مثلا دلاوری و شجاعت رضا شاه، در میان مردم چنین هیبتی بوجود آورده بود و او را صاحب چنین هیبتی كرده بود كه میگویند، كسیرا جرأت نگاه كردن به چشمان او نبود. رسول خاقان چین با دیدن مانی دچار چنین ترسی شد. آن پیكر خفته در زیر سایه درخت كه گویی سایه خداست، در دل فرستاده خاقان چین، ترسی توام با احترام پدید آمد. ترسی كه تا پیش از آن تجربه نكرده بود ولی نوعی خوشی و احساس خوبی از این ترس نیز همزمان بر جانش فرو آمد.
مهر و هیبت هست ضد همدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
بطور معمول، اگر آدمی از چیزی بترسد، به آن علاقه ای ندارد. و بطور كلی احساساتی مانند مهر و ترس بر روی جگر و قلب و مغز و معده آدمی اثر مستقیم میگذارند و آنها را پاك و سالم و یا ناپاك و ناسالم میگردانند. و دراینحالت میگویند كه محبت و ترس ضد یکدیگرند. اما فرستاده خاقان چین با دیدن مقنع، این دو ضد را در كنار هم تجربه میكرد.
گفت با خود، من شهان بس دیده ام
پیش سلطانان، مَهِ بگزیده ام
مرد چینی که شدیدا تحت تاثیر عظمت و هیبت مقنع قرار گرفته بود با خود می اندیشید، كه او شاهان بسیاری را دیده و از نظر خود، در بین تمامی سلاطین بزرگ، آنكه از همه بهتر است (خاقان چین) را برای خدمت، برگزیده است. واژه «مه» در اینجا كوتاه شده واژه «مهتر» است در مقابل واژه «كه» و یا مخفف و »كوتاه شده واژه، «كهتر.
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم در ربود
در روبرویی با شاهان و جلال و شكوهشان، هیچگاه ترس و واهمه ای در خود احساس نكرده ام ولی هیبت این مرد عقل و هوش از سرم درربوده است.
رفته ام در بیشه شیر و پلنگ
روی من ز یشان نگردانید رنگ
من بارها به بیشه و كنام و شبگاه شیران و پلنگان رفته ام، ولی تاكنون از روبرو شدن با آن جانوران درنده، خود را نباخته و از ترس رنگم نپریده است.
بس شدستم در مصاف و کارزار
همچو شیر آندم که باشد كار، زار
بارها در پیكار و روبروی با دشمنان و كارزارهای گوناگون شركت كرده ام. و هرجا كار، زار میشد و نیاز به جنگیدن بود، مانند شیر به میدان آمده ام.
بس که خوردم، بس زدم زخم گران
دل قوی تر بوده ام از دیگران
در كارزار ها همانقدر كه زخم خوردم، زخم های سخت هم زده ام. ولی هیچگاه نترسیده ام و درواقع از دیگران قوی تر و دلاور تر عمل كرده ام.
بی سلاح این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان، چیست این؟
چگونه است كه با دیدن این مرد خفته و بدون سلاح، به هفت پیكر من لرزه افتاده است.
هفت پیكر كنایه از هفت اندام و یا هفت چاكرا، هفت خدمتگذار آدمی هستند كه به هفت بخش سر، سینه، شکم، دست و پاها تقسیم میشوند.
هیبت حق است این از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
این هیبت، هیبت حق است و نمیتواند متعلق به این انسان ژنده پوش باشد.
اندرین فکرت بحرمت دست بست
بعد یکساعت كه او از خواب جست
فرستاده چین در افکار خود، یقین حاصل كرد كه با آدم معمولی طرف نیست و این مردی كه در زیر درخت خوابیده، سایه حق و خداست. پس دست به سینه و با احترام كامل تا زمانی كه مقنع در خواب بود، بیحركت ایستاد.
کرد خدمت مر مقنع را تمام
كرد تعظیم و سلام وآنگه کلام
پس از اینكه مقنع بیدار شد، فرستاده خاقان چین ابتدا در مقابل او تعظیم كرده و سپس او را سلام گفته و بعد خود را معرفی كرد و دلیل آمدنش را گفت.
پس جوابش گفت و او را پیش خواند
ایمنش کرد و به نزد خود نشاند
حضرت مقنع پاسخ رسول چین را با خوشرویی داد و او را دعوت به نشستن كرد و بدین ترتیب به او آرامش بخشید.
هست بیباكی نُزل خایفان
هست درخور از برای خایف آن
واژه خایف یعنی ترسان، ترسیده و صاحب خوف و خوف دارنده است. ولی واژه خوف بمعنای آن ترسی كه همگان میشناسند نیست. خوف ترس معنوی و یا همان اذآب وجدان است. و خایف یعنی كسی كه از ارتكاب به پلیدی میترسد. به آدم ترسو، خایف نمیگویند، بلكه بكسی كه از ترس خدا پلیدی را پرهیز میكند، و وجدان ناراحت دارد خایف میگویند. مثلا مردمان خدا، در مقابل همه نوع دشمن می ایستند و از هیچ نمیترسند، مگر لغزیدن و اسیر و وسوسه هوا و زیاده خواهی و شهوت شدن. اینرا بهش خوف میگویند. و بقول ناصر خسرو، جز بخشنودی و خشم ایزد و پیغمبرش، من ندارم از کسی در دل نه خوف و نه رجا.

در اینجا میفرماید، كه نترس بودن و شجاعت و دلاوری متعلق به كسانی است كه از ناراحت كردن پروردگار، خوف دارند. و كسی كه از خدا بترسد، از هیچ نمیترسد. و پاداش خایف، دل شیر و نترس بودن اوست كه واقعا شایسته و سزاوارش است. نزول دراینحا یعنی پاداش، تحفه. و نزول همچنین به معنای پایین آوردن، هبوط، مقابل عروج. رنج. و رباء هم هست.
هر که خایف، حق ورا ایمن کنند
مر دل ترسنده را ساکن کنند
خداوند بندگان پرهیزگار و خایف خود را از ترس ایمن میسازد و یاد خدا به دلهای خایفان آرامش میبخشد. خایف كسی كه از انجام پلیدی میترسد.
آنکه خوفش هست چون گویی مترس؟
ترس چه، هم نیست او محتاج درس
به كسی كه از خدا میترسد، سفارش بیباكی نده، چون كسی كه از خدا بترسد، از هیچ نمیترسد و چنین كسی احتیاج به پند و نصیحت در مورد ترس ندارد.
سخن گفتن مانی با رسول چین و گفتگوی آنان
چون مقنع آن رسول را بار یافت(١)
جان او را طالب اسرار یافت
هنگامی كه حضرت مانی آن رسول جینی را بار داد و شرفیاب كرد، با نگاه به او دریافت كه با فردی موجه و متین و طالب راستی و حقیقت طرف است.



مرد کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی
مانی انسان کامل و عزیز خدا بود و فرستاده خاقان چین خواهان درک حقیقت. مانی مرشد بود و مرید او بر درگهش نشسته بود.
دید آن مرشد که او ارشاد داشت
تخم پاک اندر زمین پاک کاشت
مانی كبیر چون فرستاده چین را در مقام طلب یافت، او را بشاگردی پذیرفت. چراكه تنها آن زمین، ذهن، روح كه از آلودگیها پاك است، تخم راستی را در خود میپذیرد و آنرا پرورش میدهد. پس طلب و پاكی زمیر (ضمیر) دو شرط اصلی برای گام نهادن در راه حق و حقیقت است.
آن دل از جا رفته را دلشاد کرد
خاطر ویرانش را آباد کرد
حضرت مانی، فرستاده خاقان چین را که دچار خوف دید، با روی خوش خود، ایمن و شادمان و با نشاط ساخت و خاطر پریشان او را آرام نمود.
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاک، حق یار و رفیق
سپس حضرت مانی آن یار و رفیق حق، برای رسول خاقان چین سخنها از درستی و درست كرداری بیان كرد.
وز نوازش های حق، ابدال را (٢)
تا بداند او مقام و حال را
١- ابدال برخلاف ادعای اكثر مدعیان، تنها به افراد خاص گفته نمیشود، بلكه بمعنای تمامی آنچه پروردگار آفریده است، هم میباشد. چرا که در هر آفریده ای نشان از حق وجود دارد. واژه پارسی ابدال مترادف واژه پارسی آواتار است. واژگان پارسی دارای تعدادی مترادف هستند که رندان برخی از این مترادف ها را گرفته اشتباه نوشته و اشتباه بیان میکنند و نامش را زبان مادری گذاشتند.
در اینجا میگوید كه حضرت مانی از خلقت خداوند و نیز از لطف ها و دلنوازی های حق تعالی نسبت به مخلوقاتش سخن گفت و فرستاده را با واقعیات موجود هستی آشنا ساخت.
حال چون جلوه است آن زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
٢- از جمله واقعیات موجود هستی كه حضرت مانی برای رسول گفت، پدیده زمان و بویژه زمان حال بود كه باید آنرا زمان واقعی دانسته و باید با آن زندگی كرد و از آن لذت برد. چون یک لحظه پیش از زمان حال زمان نیست و وجود ندارد و یک لحظه پس از زمان حال هم موجودیت ندارد. هرچه هست همین زمان حال است و بس. درست مثل دامادی كه عروسش را به حجله میبرد.
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت، نیست جز شاه عزیز
همگان زمان را میدانند ولی تنها شاهان هستند كه قدر زمان حال را دانسته و از آن لذت میبرند.
جلوه کرده عام و خاصان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس
زمان برای عام و خاص یكی است ولی فقط شاهان هستند كه با لحظه حال زندگی میكنند. و دیگران زمان حال را تنها نظارگرند.
هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادر است اهل مقام اندر میان
حالا یه عده ادای زندگی در زمان حال را در میآرند، درحالیكه بجز كودكان روستا، نادر مردمانند كه بواقع از زمان حال لذت ببرند و كمتر كسی به این مقام میرسد. چرا؟ مگر زندگی در زمان حال مشگل است؟ بله، زندگی در لحظه حال بسیار دشوار است، بویژه برای آنانكه دچار مجازات اعمال خویشند. و فرقی نمیكند كه آدمی در كاخ و لای پنبه و ناز و نعمت باشد و یا در كوخ در حسرت یك وعده نان خالی، وقتی قرار به زجر كشیدن و رنج بردن باشد، زجر میكشد و رنج میبرد. و تا از این شكنجه نامریی رهایی نیابد، لحظه و حال و زمان كه هیچ، ابدیتی مداوا و درمان هم بی نتیجه است.
از منازل های جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد
٣- سپس حضرت مانی از چگونگی تناسخ برای رسول چین سخن گفت كه چگونه ارواح آدمی منزل به منزل طریق راه كرده تا بدین آل لم ناسوت درآمده و از اینجا هم سفر را ادامه داده، تا در آخر به مقصد و خانه اصلی كه پیوستن به اصل خویش یعنی خدا و با او یكی شدن است، میرسد. مسلمین ناباور به تناسخ، رجوع به سوره ق قرآن آیه ٣ كنید كه میفرماید، أَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا ۖ ذَٰلِكَ رَجْعٌ بَعِیدٌ(۳) میمیریم، غبار میشویم و با اینحال بی تردید باز برمیگردیم. و این تنها سوره و آیه قرآن نیست كه بطور واضح از تناسخ میگوید.
وز زمانی کز زمان، خالی بده ست
وز مقام قدس که اجلالی بده ست
٤- از هنگامی برایش سخن گفت که چیزی بنام زمان اصلا نبوده و نخواهد بود، یعنی از آنجا كه فقط خدا بود، تا بدانجا كه فقط خدا باقی میماند. از یكی بود یكی نبود، زیر گنبد كبود، غیر از خدا هیچكس نبود،( همین را در قرآن با جمله، لا اله الا الله میخوانیم) گفته تا جا و مقامی كه جز خدا و شكوه او چیز دیگری نیست. یعنی مقام وحدت خدا و انسان، هم در آغاز و هم در پایان.
به اعتقاد من، خداوند از آدمی طلبكار است. او بدنبال دمی است كه به امانت به آدمی سپرده است. آن دم از آن خداست و او آنرا از آدمی میخواهد. پس اگر میگوید با راستی قفس بشكن و دم مرا رها ساز، لجبازی نكن و راستی پیشه كن. چراكه درغیر اینصورت با او طرف خواهی بود، هزار بار میآورد و میبرد، و میكوبد و میسوزاند و میلرزاند و ویران میسازد تا دم خود را باز پس بگیرد. حالا دیگر خود دانی.
وز هوایی کاندرو سیمرغ روح
پیش از این دیده ست پرواز و فتوح
٥- از جائیكه آدمی از آنجا جدا شده و درآنجا او مانند خدا با سرعتی عظیم بطرف مقصدی كه فقط خدا میداند درحال حركت بوده است. از فضائی که در آن سیمرغ روح او، پیش از رها شدن در ناسوت، ذره ای چرخان و در پرواز بوده و در خوشی و آرامش مطلق بسر میبرده است.
هر یکی پروازش از آفاق بیش
وز امید و نهمت مشتاق بیش
روح آدمی مانند سیمرغ در اوجی آنچنان رفیع، كه از آفاق نیز میگذشته است، در گشت و پرواز بوده و آن پرواز چنان لذتی برای او داشته كه هنوز با اینكه بخاطر اسارت در جسم نیازمند، آنرا فراموش كرده است، ولی نم و اثر آن بجا مانده است. آنچنانكه تا به او نپیوندد، روحش آرامش نخواهد یافت. و هیچ ثروت دنیوی او را ارضاع نخواهد كرد. پروازی كه در آن، بیخیال و خوش، شناور بوده تا اینكه بر اثر عاملی، كه معلوم نیست چیست، از پیكر نور عظیم جدا گشته و در كالبد حیوانی، بویژه از نوع انسانیش، فرو میرود. و خدا تا آن ذره را پس نگیرد، ول كن كالبدش نیست.
نهمت یعنی کمال مطلوب. غایت آرزو. کمال مقصود.

پاورقی

(١) بار، در اینجا یعنی حضور. و بار یافتن اصطلاحی سلطنتی است و از مهمترین و پایدارترین مراسم در بارگاه شاهان ایران و دربار شاهنشاهان ایران را بار یافتن میگویند. ایرانیان بعنوان اولین شاهان و شاهنشاهان و امپراتوران جهان، مراسم ویژه ای در این باره داشتند كه بار یافتن یكی از آنها بود. این رسم كم كم در تمامی جهان كپی و مورد استفاده قرار گرفت. در ایران، مراسم باریابی از ده ها هزار سال پیش تا قرن حاضر و پیش از فتنه ٥٧ ادامه داشت.

نقشهای برجسته بر روی سنگ از دوران امپراتوری هخامنشی، بویژه نقشی که گروهی چپاولگر كه بخود باستان شناسان آمریکایی میگفتند، در ۱۳۱۵ در محل خزانه تخت جمشید کشف كرده (و آنرا مانند هزاران اثر دیگر بیغما برده)، كه مراسم باردادن ۱۳۱۵تور هخامنشی، داریوش كبیر را نشان میدهد. همچنین از كتب مورخان ایرانی نیز اطلاعات بیشتری در اینباره در دسترس است.

مراسم بدین شرح بود: متقاضی درخواست خود و دلایل آن را به رئیس تشریفات تسلیم میکرد و رئیس تشریفات مراسم معمول را توضیح میداد و در روز موعود او را تا حضور شاه همراهی میکرد. شاه با لباس و زیورهای سلطنتی، کلاهی موسوم به «کِدَرِس » بر سر، عصای سلطنتی بلندی در دست راست و گل نیلوفری در دست چپ، راست بر تختی که دارای پُشتی بلند بود می نشست. خدمتکاران و محافظان شخصی شاه پشت سر او می ایستادند. در نقش برجسته ای که باردادن داریوش كبیر را نشان میدهد، ولیعهد او خشایارشاه نیز با ظاهری آراسته در طرف راست پدر ایستاده است، گل نیلوفری در دست چپ دارد و دست راست او، به نشانه سروری او، بالا رفته است.
در دوره های بعد، مقامات رسمی واشراف نیز در مراسم بار سلطنتی شرکت داشتند. هر یک از آنها جایگاه مشخصی داشت و میزان نزدیکی آنها به شاهنشاه نشانه اهمیّت مرتبه فرد بود، مثلاً مقام افراد نشسته بالاتر از افراد ایستاده، و قرار گرفتن در سمت راست شاه مهمتر از سمت چپ بود (رجوع کنید به فردوسی). اگر کسی را در جایی فروتر از مقام او قرار میدادند نشانه آن بود که شاه نسبت به او بیمهر شده است (بیهقی). در دوران امپراتوری صفوی، شاه بر مخدّه هایی مینشست که روی تختی زرین قرار داشت و تاج سلطنتی كه مملو از سنگهای الماس و جواهرات گرانبها بود و آنچنان سنگین بود كه آنرا با از زنجیری آویزان میكردند و چنان قرار گرفته بود که گویی بر سر شاه قرار دارد. این آئینها در دوران امپراتوری سامانی و صفوی در ایران که ساسانیان را سرمشق خود قرار میدادند ادامه داشت. در دربار امپراتوری صفوی پرده ای میان شاه و باریاب آویخته بود و پس از آنکه او به محل تعیین شده میرسید پرده را کنار میزدند. باریاب موظف بود که بمحض رؤیت پادشاه تعظیم کند. در دوره های بعد، یعنی در زمان قاجارها بوسیدن تخت شاهی یا دست و انگشتری او نیز مرسوم شد.
پس از تعطیم، منتظر میماندند تا شاه از او سئوال کند.
باریاب هنگام سخن گفتن با پادشاه میبایست دست خود را (در زمان امپراتوری صفوی ) یا دستمالی را (در زمان امپراتوری صفوی ) برابر دهانش بگیرد و نیز موظف بود که هنگامی که پادشاه سخن میگوید دست بر سینه بایستد (رجوع کنید به فردوسی)
علاوه براین تشریفات، باریاب و دیگر حاضران موظف بودند که مقررات دقیق دیگری را نیز رعایت کنند. از جمله کسی حق سخن گفتن نداشت مگر در پاسخ به پرسش پادشاه، هر کس که اجازه سخن مییافت میبایست شمرده و کوتاه بگوید و از تکرار بپرهیزد. تصحیح کلام شاه، تفّأل بد، گزافه گویی، بدگویی، خندیدن، آب دهان انداختن و بینی بالا کشیدن مجاز نبود. حاضران میبایست سکوت را رعایت و تا حدّ ممکن از سرفه و عطسه کردن خودداری کنند. کسانی که به شاه نزدیک میشدند موظف بودند که قبلاً دندانهای خود را پاکیزه کنند تا دهانشان خوشبو باشد، با اینهمه، مجاز نبودند که عطر تند استعمال کنند. باریاب هنگام ترک تالار میبایست مسافتی پس پس رود تا به شاه پشت نکند. از این گذشته، کسی مجاز نبود که سوار بر اسب وارد کاخ شود مگر آنکه پیشتر از شاه اجازه گرفته باشد.
در ایران در مراسم باریابی زنها بالاتر از مردان ایستاده و نخست زنها هم حق بارخواهی و باریابی داشتند و هم جلوتر از مردان باریاب میشدند. (فردوسی). در نقشهای روی ظروفی که از دوران امپراتوری ساسانیان باقی مانده ملکه نیز در کنار شاهنشاه ایستاده و اجازه شرفیابی میدهد (گیرشم).
برای باریافتن به حضور شاه، متقاضی از هر مرتبه و جنسی که بود نخست میبایست از رئیس تشریفات کسب اجازه کند. صاحب این منصب معمولاً از مقامات لشکری و از طبقه اشراف و گاهی نیز از بستگان نزدیک شاه بود
در دوره امپراتوری ساسانی، این سمت را فرمانده محافظان شاهی (هَزارَپَتی، به یونانی خیلیارخوس ) عهده دار بود. در زمان امپراتوری صفوی او را گَران سالار می نامیدند (کریستنسن). در شاهنامه، این مقام «سالارِ بار» و «پرده دار» خوانده شده است. در دوران قاجارها، همه مسایلِ بارِشاهی را مأموری ملقب به «آقاسی باشی » اداره می کرد و در این امر محافظانی به او کمک می کردند. عنوان «آقاسی باشی » تا پایان دوران قاجار معمول بود و بعد از آن در دوران پهلوی به «رئیس تشریفاتِ دربار» تغییر یافت. در همه دوره های تاریخ ایران، دارندگان این مقام از منزلت و نفوذ بسیار برخوردار بوده اند.
در سراسر تاریخ ایران همواره مرسوم بوده است که شخصی که به حضور شاه میرسد هدایایی تقدیم و عطایایی دریافت کند و این رسم نسبت به حکّامِ شهرها و فرستادگان شاهان دیگر همواره اجرا میشد. اگر هدیه دهنده شخص مهمی بود، هدایا را در روز باریابی و در حضور آورنده در معرض بازدید همگان قرار میدادند و پس از آن به تالار شرفیابی نزد شاه میبردند. حاملان این قبیل هدایادر نقشهای برجسته دو سوی پله های آپادانا در تخت جمشید نشان داده شده اند (فردوسی)
بار معمولاً در تالاری از کاخ داده میشد، ولی در بهار و تابستان گاهی در باغ کاخ سلطنتی برگزار می شد. در این حالت، تاج و تخت را به باغ میبردند و سایبانی برپا میکردند. در دوران امپراتوری هخامنشیان از تالار آپادانا و در اواخر دوره امپراتوری ساسانیان از تالارهای کاخ خسرو برای این مراسم استفاده می شد. فرمانروایان دوران امپراتوری سامانیان مراسم بار را در عمارتهایی برگزار میکردند که بهمین منظور ساخته شده بود. در دوره امپراتوری شگفت انگیز صفویان بارِ شاهی، که در این زمان «مجلس »خوانده می شد، در کاخهایی كه از زیبایی و هنر و علم بی نظیر بودند، برگزار میشد. و امروزه هم این بناهای ساخت دوران امراتوری صفوی در اروپا و آمریكای مركزی و جنوبی همچنان محل سران كشورها محسوب شده و مایه فخر آنان هستند، و در ایران بناهای زیبا نظیر عالی قاپو و چهلستون و کاخ باغ گلستان و کاخ باغ بلبل و جز آنها در اصفهان و شیراز و كرمان و تبریز و مشهد برگزار می شد. روزِ بار، کف تالار مفروش می شد و دیوارهای آن را با پرده های رنگارنگ و تصاویر رزمی و بزمی و شمایل پادشاهان زینت میدادند، تالار را با گل و چراغ و بخوردان و درختان كوچكی كه به آنها دارسان، میگفتند (و واژه‌ای پارسی دارسان، به معنای، پیراسته همچون درخت، است، یعنی درختان یا گیاهان را در گلدان به‌نحوی هَرَس میكردند و ریشه‌ها و ساقه‌هایشان را محدود میكردند که حدود سی تا شصت سانتی‌متر ارتفاع داشته باشند میگویند اولین بار هنر دارسان كردن درختان مانند هنر نقاشی مینیاتور و هنر خوش نویسی و خط نستعلیق و هنر كتابت و یا تذهیب توسط مانی بزرگ اختراع شده است. امروزه به درختان دارسان، بن سایی گفته و آنها را ژاپنی مینامند) با برگها و میوه ها و پرنده های گوهرنشان می آراستند، آبنماها را با گل و میوه، که در سطح آب شناور بود، مزیّن می کردند و فوّاره ها نیز بکار میافتاد. محافظان مسلّح، با لباسهای هم شكل و یكسان و مجلل و کمربندهای زرین و سیمین، در داخل و خارج تالار بصف میایستادند. درپای تخت شاهی دو شیر ژیان بحالت نشسته قرار داشتند و جانورانی، مانند ببر و پلنگ و شتر و فیل و اسب را که با قلاده های زرین بسته شده بودند، در بیرون کاخ به نمایش می گذاشتند. در بارهای خاص، چون جشنهای نوروز و مهرگان، یا هنگام باریافتن فرستادگان دربارهای شهریاران وابسته به حكومت مركزی، به شکوه و جلال مراسم می افزودند (کریستنسن). سفیرانی که از اقلیمهای دیگر می آمدند معمولاً چند روزی را در پایتخت سپری میکردند تا بحضور پذیرفته شوند، گاهی، بویژه در زمان امپراتوری سامانیان، در سراسر مدت اقامت خویش در پایتخت امپراتوری، میهمان حکومت بودند (فردوسی)

بار دادن و یا بار یافتن و یا بارشاهی دو نوع بود: ۱) «بارِ خاص» مخصوص به حضور پذیرفتن رجال امپراتوری و امیران و سفیران و شهریاران هفت اقلیم در نقاط مختلف امپراتوری برای بررسی مسایل حکومتی، ۲) «بارِعام» برای بحضور پذیرفتن مردم در مراسم و جشنهای ملی. مراسم نوروز و مهرگان و چهارشنبه سوری و دیگر جشنهای ایرانیان نیز، به همین ترتیب، به جشنهایی برای «خاصّه» و «عامّه» تقسیم شده بود. پنج روز اوّلِ هر جشنی را شاه بارعام میداد و در روز ششم، بارِ خاصِ رجال و اشراف و اعضای خاندان سلطنتی جداگانه آغاز میشد.

در ایران باستان، بارشاهی بخش مهمی از نظام حکومتی بود و باردادن از پادشاهی جدا نبود، چنانکه با موقوف ماندن بار، پادشاهی نیز موقوف میماند (فردوسی)به همین جهت آموزش قواعدِ مراسم باردادن بخشی از تعلیم و تربیت شاهزادگان بود.

یکی از وظایف عمده شاه در بارهای عام و خاص گوش دادن به سخنان مردم بود. هر فرمانروایی در آغاز حکومت خویش عهد می کرد که یک یا دو روز از هفته را در روزهای مشخّص به شنیدن سخنان مردم اختصاص دهد
مردم شاه را آخرین پناه قانونی میدانستند، زیرا او میتوانست حقوقی را که مأموران و درباریان او پایمال کرده بودند جبران کند. شاه اختیار عفو کردن نیز داشت. اگر مجرمی بار مییافت بدان معنی بود که احتمالاً بخشوده خواهد شد. از اینجهت، در نظر عامه مردم، آمادگی پادشاه برای بار عام دادن معیار عدل او بود. پادشاهی که «فراخ بار» بود، یعنی کراراً بارعام میداد، فرمانروایی عادل، و آنکه «تنگ بار» بود، یعنی بندرت بارعام میداد، بیدادگر شمرده میشد. مردم، شاهی را که بیدلیل موجّه، مانند سفر و جنگ و بیماری و مرگ یکی از بستگان یا وصول خبری ناگوار، از بار دادن خودداری میکرد نمیبخشیدند
بااینهمه، همواره این خطر وجود داشت که حاجبان از نفوذ خود سوءاستفاده کنند یا درباریان مانع دستیابی عامه مردم به شاه شوند (فردوسی). به اقدامات احتیاطی گوناگونی برای اجتناب از چنین خطری اشاره شده است. مثلاً پادشاه میتوانست حاجبانی راکه به آنها سوءظن میرفت برکنار کند یا اعلام کند که دادخواهان لباس قرمز به تن کنند تا توجه شاه بسوی آنان جلب شود و آنگاه درمیدانی بیرون کاخ خود بارعام دهد. این پیشگیریها و دقت در ایجاد عدل و داد، دربین شاهان از حساسیت ویژه ای برخوردار بوده و حاجبانی كه ختا میكردند و از قدرت خود سوءاستفاده مینمودند، به اشد مجازات محكوم میشدند. روایاتی مانند داستان «زنجیر عدلِ» انوشیروان براساس این حساسیت بیان شده است (تاریخ سیستان ).

(٢) ابدال كلمه جمعِ بدَل یا بدیل و بدل به معنی، كپی و یا یك نمونه از پدیده ای میباشد. و ابدال حق، دراینجا یعنی تمامی آنچه كه خداوند آفریده است. چراكه در هر مخلوقی، رد پای پروردگار را میتوان دید. ولی اكثر قریب به اتفاق مفسرین مثنوی ابدال را تنها به بدل های خدا ( كسانیكه ظاهرا آدمند ولی در واقع یك كپی از خدا هستند) بر روی زمین معنا میكنند كه از نظر من اشتباه است. بدلیل اینكه، آن خدایی كه من میشناسم، بین آدمها فرق نگذاشته و یكی را برتر از دیگری نساخته است. و آنچه كه باعث میشود، یكی عزیز خدا گردد، استفاده صحیح از توانائیهائی است كه خداوند در وجودش نهاده است. ولی مفسران سطحی، بگونه ای این ابدال را توصیف كرده و شرح میدهند، تو گویی خدا از ازل آنها را نه ازآب و خاك بلكه از آب و ابریشم آفریده و این عین كفر است.

براساس تاریخ واقعی، تا حدود چهار سد سال پیش كه دنیا به هفت اقلیم و یا سرزمین آباد تقسیم میشد و خبری از قاره و نژاد پرستی و رنگ و مذهب نبود، و همگی زیر پرچم امپراتوری پارس بودند، نه جنگی بود و نه نسلكشی. و نظامی حكیم عالیقدر ایرانزمین در اثر بینظیر خود این هفت اقلیم را با نام هفت پیكر امپراتوری پارسی تشبیه كرده و آنها را شرح میدهد. ولی پس از رخداد جنگهای چلیپی و مردن انسانیت، دنیا به همان جهنم وعده داده شده تبدیل گشته و روز بروز هم این جهنم ژرفتر و عمیقتر میگردد. در نتیجه، انسان بینوا دست بدامان خرافات و امیدهای واهی و داستانهای جعلی و دروغین شده تا روح نیمه جان خود را نجات دهد. و داستان ابدال خدا ساخته میشود. و
در این داستان میگویند، هفت تن معلوم از صلحا و خاصان خدا، بر روی این هفت سرزمینها زندگی میكردند،میكنند. که به آنها ابدال و یاآواتار خدا میگفتند،میگویند. و گویند هیچگاه زمین از آنان خالی نباشد و جهان بدیشان برپایست! و آنگاه که یکی از آنان بمیرد خدای تعالی دیگری را بجای او برانگیزد تا آن شمار كه بقولی هفت و بقولی هفتاد و دو تن است همواره کامل ماند. و میگویند این هفت تن درواقع خود خدا هستند كه به شکل آدمی در بین آدمیان میپلكند و اگر روزی یكی از آنان بدست آدمیان كشته و یا چزیده گردد، تاسالیان دراز آن سرزمین، دچار رنج و درد و بیماری و جنگ و آوارگی میشود.( اگر این داستان واقعی باشد، در نتیجه میتوان با اطمینان گفت كه محمدرضا شاه پهلوی(آن خدا بیامرز) وحسین منصور حلاج از این افراد بودند. و پس از كشته شدن آنها، دنیا دیگر دنیای سابق نشده وابلیس تا مدتها برنده و حاكم است.) در ابیاتی كه منسوب به مولانا جلال دین محمد بلخی است، در باره ابدال خدا آمده كه میفرماید:

هر لحظه به شکلی، بت عیار بر آمد
دل برد و نهان شد
(بت عیار، كنایه از خداوند است و میگوید هر چندی یكبار، خداوند بر آدمیان ظهور میكند، آنان راشیفته خود نموده و پس از چندی ناپدید میگردد، این بازی خدا با آدمیان است.)
هر دم به لباس دگر، آن یار بر آمد(آن یار، كنایه از خداوند است.)
گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق
خود رفت به کشتی
گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد
آتش، گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی
روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار بر آمد
تا دیده عیان شد
حقا که هم او بود کاندر ید بیضا
میکرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار بر آمد
زان فخر کیان شد
می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد(عیسی همان مانی پیغمبر نقاش ایرانی است و كتاب سراسر نقاشی او بنام ارژنگ است كه اینك در كلكسیون اغیار است. )
تسبیح کنان شد
منجمله هم او بود که می آمد و می رفت(خداوند را میگوید!)
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل گهر وار بر آمد
دارای جهان شد(تا عاقبت محمد گشت و جهان را گرفت.)
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت
آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در کف کرار بر آمد
قتال زمان شد( میگوید، امام علی پیشوای اول اهل تشیع هم بدل خدا بوده كه هزاران تن را كشته است و قتال زمان گشته!)
نی نی که هم او بود که می گفت منم حق( میگوید، منصور همان خدا بوده است.)
در صوت الهی
منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد
نادان به گمان شد
رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید
منکر مشویدش
کافر بود آن کس که به انکار بر آمد
از دوزخیان شد. (میگوید، این سخن كه مولانا محمد بلخی بیان میكند، كفر نیست، درواقع كفر آنست كه این گفته راانكار و رد كنی!)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر