بایزید و زیارت پیر ۴
در ادامه میخوانیم كه:
كم نمودن مر ورا، پیروز بود
زآن نمودن روز او، نوروز بود
دشمن (در اینجا گولهای درون آدمی) را حقیر و ناچیز و بیچاره نگاه داشتن، موجب پیروزی اوست. و روزگارش همواره نوروز است.
مینماید موج خونش تل مشک
مینماید قعر دریا خاک خشک
مكر و فریب این دیو ها تا آنجاست كه موجی از خون را در جلو چشم و دید تو، مشتی مشك مینماید و ژرفا وقعر دریا كه هزاران متر زیر آب است را به تكه زمینی خاكی و خشك.
خشک دید آن بحر را فرعونِ کور
تا در او راند از سرِ مستی و زور
از نظر معنای ظاهری این بیت میگوید كه فرعون كه به قدرت خود مغرور گشته و مست و در نتیجه كور دل شده بود، دریای پهناور و ژرف را ندید و فقط زمینی خشکی را دید كه در وسط دریا راه باز كرده بود. درنتیجه با بیفكری و قدرت و بیباكی بسوی آن تاخت .
چون درآمد، در تگ دریا بُوَد
دیدۀ فرعون، کی بینا بُوَد ؟
فرعون همینكه بتاخت به دریا زد در بن و ژرفا و قعر دریا قرار گرفت. دیدۀ فرعون و یا آدم مغرور چگونه ممکن است که بینا باشد؟ دو بیت اخیر اشاره دارد به داستان غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه۵۰ آمده است. این داستان قرآنی از روی داستان ضحاك در مبارزه با جمشید شاه، كه رود نیل را میشكافد، ازشاهنامه فردوسی كپی شده است. و در قرآن میگوید: « و یاد آورید زمانی را که برای نجاتِ شما دریا رابشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید!
تگ، بمعنی ته و بن و پایین است. همچو قعر دریا، تگ درخت، ته حوض و بن چاه و امثال آن . در اصل بمعنی پایان است.
در تگ آبش ز صفا ریگ خرد
کور تواند به دل شب شمرد.امیرخسرو
قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
آنچه كه فرد مغرور میبیند، بظاهر قند است، درحالیكه درواقع زهری است كشنده. و آنچه او را براه میخواند،ندا و بانگ طلایه داران و یا جلوداران نیست، بلكه آواز غول است كه او را بطرف قتلگاه میكشاند. (در مورد آوازغول در قسمتهای پیشین شرحی را نوشته ام. )
از اینجا به بعد پیر و مرشد بایزید ( در اصل مولانا) شروع به سخن با حق تعالا میكند و میگوید:
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز میگردی بده آخر زمان
خداوندا، در فتنه آخر زمان یعنی در روز مرگ، تیز میگردی، سزای هر گناهكاری را به او میدهی، فعلا به مافرصت بده كه خود را نجات دهیم. در مصرع دوم، بده آخر، زمان یعنی فرصت بده، مهلت بده.
خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلودهای در فصد ما
خداوندا، مانند خنجرِ تیزی قصد و اهداف ما از آنچه انجام میدم رامیشكافی. قصد و هدف ما را كه در پشت اعمالمان مخفی است، مانند خنجری تیز میشكافی و آنرا میبینی. و تومانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که خبث نیت ما را به خودمان برمیگردانی. فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن.
ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
خداوندا، از سر مهربانی و لطف خودت، بما رحم كن و ما را به كوچكی و حقارت و ناچیزی خودمان ببخش. و بر دلِ ما آدمیان كه از مورانِ ناتوان ، ناتوانتریم، مانند مار زخم مزن.
حق آنکه چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
به حق همان حقیقتی که این چرخ و گنبد را بخاطرش آفریدی، و آنرا بر فرازِ این جهان به گردش درآورده ای
که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
از تو میخواهم كه بما رحم كرده و حال ما را پیش از مرگ، دگرگون كنی.
حق آنکه دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
به حق آنكه از روز اول ما را مانند مادری مهربان بدنیا آورده و زحمت ما را كشیدی و ما را از آب و گل درآوردی
حق آن شه که تو را صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
بحق آنكه ما را پاك و صاف خلق كردی و در ما تواناییهای شگفت انگیز و مشعل های تابان قرار دادی. این مشعل های تابان اشاره به انرژی عظیمی است كه در هسته هر اتم از اتمهای تشكیل دهنده ملكولهای اجزاءتشكیل دهنده آدمی، نهفته است. مولانا مانند دیگر حكما و دانشمندان نیاكان ما كه بشر امروز هرچه میداند ازصدقه سر آنان است، با آگاهی از این دانش هسته ای میفرماید كه در وجود آدمی، خداوند چندان(میلیونها) خورشید تابان قرار داده است. ببین یك انسان تا كجا قدرت دارد.
آنچنان معمور و باقی داشتی
تا که دهری، از ازل پنداشتی
آنچنان همه چیز را زیبا و كامل آفریدی كه دهری، دنیا را ازلی دانسته و میپندارد كه همه چیز از ابتدا به همینگونه ای كه امروز هستی دارد، وجود داشته است. دَهری به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقداست. برخی از مردمان اعتقاد داشته و دارند كه زمان از یكجایی شروع شده و تا ابد ادامه خواهد داشت. و این برداشت آدمیانیست كه گمان میكنند، زمان مانند خط صافیست كه از نقطه ای در گذشته شروع شده و درحال حركت به طرف نقطه ای در آینده، است. درحالیكه، دانشمند دانشمندان، خیام كبیرمیفرماید، دیروز و امروز و فردا، ساخت بشر است، و زمان در یك دایره مرتبا در حال تكرار خود است و آنچه كه فردا نامیده میشود، همان امروز است كه دیروز شده است. (فهمش سنگین است) تا كه دهری از ازل دانسته است، یعنی مردم دهری ترا خدا میدانند.
مردم دهری، كسانی هستند كه همه حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دهند. و به راز بقا و تكامل اعتقادندارند. آنها میگویند جهان همینگونه كه هست از ابتدا موجود بوده، و بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان میداند. و محمد گفت به دهر فحش و ناسزا نگید كه دهر همان الله است. این دسته از مردم میگویند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، می زییم و میمیریم و دوباره میزییم و هلاک نمی کند ما را مگر همین دهر و روزگار.
شکر دانستیم آغاز تو را
اغنیا گفتند آن راز تو را
خداوندا، ترا سپاس میگوییم كه توسط اغنیا، یعنی دارندهگان ذكاوت واقعی، مانند دانشمندان، از جهالت نجات یافتیم و راز ترا فهمیدیم و دانستیم كه آغاز و انجام فقط تویی. و ما در این دایره سرگردانیم.
آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نی که در وی عابث است
عنكبوت میپندارد واقعیت همان خانه ای است كه با تار هایش در كنج دیوار ساخته است، و اینرا نمیداند كه دیوارها كه تارهای او را نگاه داشته اند، ساخت كس دیگریست. و می اندیشد كه آن دیوارها همیشه وجودداشته اند. و اینرا فقط آدمی میداند، كه خانه حادث و یا ساخته شده است و خانه عنكبوت در مقابل آن خانه چیزبیهوده ای است. پس حادث اصلی خانه، آدمیست و عنكبوت كه بیهوده میپندارد كه خود او كاره ایست، و نمیداند در خانه ای كه ساخت دیگریست، مشغول بندبازیست. و این درست شرح حال كسانیست كه خود را عقل كل دانسته و به خرده دانش خود مغرور گشته و میپندارند جز خود و خانه ای كه بافته اند، چیز دیگری وجود ندارد. آنچه كه مولانا تلاش دارد كه در این سه بیت اخیر، به آدمی بفهماند، اینست كه، از تار های سستی كه بدور خودپیچیدی دست بكش و از پیله ات بیرون آی، و پروانه شو و بال بگشا. و این تار ها چیست؟ افكار پوسیده و عبث به ارث رسیده، و یعنی آنچه كه طوطی وار از خانواده و اجتماع و محیط زیستت، تقلید كردی و یاد گرفتی، بدون اینكه درصحت و سلامت آنها، تردید داشته و یا حتی، علامت سیوالی در برابرشان گذاشته باشی. بعبارت عامیانه، تخته سیاه مخت را كه دیگران پر كرده اند، پاك كن، و طرحی نو درانداز. خدا در جایی بجز سینه تو نیست.
حادث = بوجود آمده و عابث = کسی که كارهای عبث و بیهوده انجام میدهد.
یك بحث فلسفی که از دیر زمان مورد توجه بوده است، بحث، حادث و قدیم است. میگویند:
حادث در عرف و لغت به معنی « نو» و قدیم به معنی « کهنه» است. ولی حادث و قدیم در اصطلاح فلسفه وکلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن این است که هر چیزی،پیش از آنکه بوجود آید، نبوده است، یعنی اول نبوده و بعد بوجود آمده و حادث شده است، مقصودشان از قدیم بودن و کهنه بودن این است که آن چیز همیشه بوده و وجود هیشگی داشته و در جواب اینكه از كجا بوجود آمده،پاسخی نیست. مثلا در همینجا، مولانا میگوید ما آدمیان میدانیم كه خانه حادث شده است. یعنی اول زمینی بوده و بعد بر روی آن زمین خانه ای ساخته شده است. حالا اگر عمر این خانه دویست سال باشد، عوام میگویند كه خانه قدیمی است و كهنه است، ولی فلاسفه میگویند این خانه حادث و نو هست چون همیشه وجود نداشته وساخته شده است.
پس از نظر فلسفه، حادث عبارت است از چیزی که نیستیش بر هستیش تقدم داشته باشد، یعنی تاریخ نبودنش،بیش از تاریخ بودنش است. مثل خانه كه دویست سال است ساخته شده و میلیاردها سال نبوده است. و قدیم عبارت است از موجودی که تاریخ بودنش بیش از تاریخ نبودنش برای او فرض میشود. و مذهبیون میگویند خداقدیم است چرا كه همیشه بوده و تاریخ نبودش معلوم نیست. و میگویند همه چیز بجز خدا حادث است و فقط خدااست كه قدیم میباشد. دانشمندان ایران مانند خیام و جرجانی و ابن سینا و رازی و مجوسی و شیخ بهایی وانوری و خواجه نصیرالدین طوسی و خواجوی كرمانی و ابو ریحان بیرونی و خوارزمی و ذوالفنون و نیشابوری وبیهقی و و و اعتقاد دارند كه تمامی امور طبیعی و مادی حادثند و بخودی خود بوجود نیآمده و از بین نمیروند،بلكه از صورتی به صورت دیگر، دگرگون میشوند. اینها میفرمایند: همه موجودات اعم از کل و اجزاء و اعم ازماده و صورت، و اعم از پیدا و نا پیدا حادث هستند و بحث مافوق و ورای ماده در نزد اینان، بطور كلی با نظرمذهبیون تفاوت دارد.
از نظر آنان، قدیم عالم، یک فرضیه است و وجود آدمی آنچنان پیچیده و شگفت انگیز است كه اگر قدیم، هم موجودباشد، چیزی جز خود آدمی نیست.
پشه کی داند که این باغ از کی است
کو بهاران زاد و مرگش در دی است
مولانا میفرماید، یك پشه كه در باغ میپرد، از كجا بداند و یا از كجا میداند كه صاحب باغ كیست. پشه ای كه دربهار متولد میشود و در دی ماه میمیرد، مانند آدمی كه عمری محدود دارد، چگونه میتواند، صاحب باغ ( در موردآدمیان، خداوند را) بشناسد؟ و همین كسانی كه آدمی را در مقابل خدا مانند پشه میدانند و دنیا را به باغی بزرگ، تشبیه كردند، هیچ نگفتند كه چگونه میشود به یك پشه آموخت كه مالك باغ كیست!
کرم کاندر چوب زاید سستحال
کی بداند چوب را وقت نهال
حال و احوال و دانش آدمی مانند آن كرمی است كه در چوبی خشك بدنیا آمده است. چگونه به این كرم میتوان آموخت كه این تكه چوبی كه تو در آن هستی یافتی و در آن تا آخر عمر زندگی میكنی، درواقع از درختی كنده شده كه آن درخت زمانی نهالی بوده و آن نهال ابتدا، تخمی ، آن تخم از میوه درخت و آن درخت از تخمی و آن تخم از
ور بداند کرم از ماهیتش
عقل باشد کرم باشد صورتش
گیریم كه كرم آنچنان عاقل شد كه فهمید كه خود كرمی بیش نیست و دنیا درواقع دست كیست، با اینحال آن كرم، هنوز كرم است. هنوز ناتوان و عاجز و سست حال است. مولانا ظاهرا ناامید از نژاد انسانی، میفرماید، آدمی حتی اگر هم بداند، باز هم نادان است و بازهم كار خودش را میكند. حتی اگر عقلش به او نهیب بزند، باز هم میمون است.
عقل خود را، مینماید رنگها
چون پری دورست از آن فرسنگها
آدمی عقل خودش را هم فریب میدهد و به هزار رنگ درمیآورد. چون آدمی هم همان حال كرم را دارد كه با وجوداینكه چیزی اندك حالیش میشود، هنوز ناتوان است و مرتبا به این اندك خرد و آگاهی گیر میدهد كه آیا درست فهمیده است و یا خیر. مولانا میفرماید، شك و تردید دست بردار خرد آدمی نیست. دست بردار اعتقاد و ایمانش نیست و یكضرب نق میزند و بیراه میرود و آدمی را در برابر خدایش شرمنده و پست فطرت و ناسپاس و وقیح وبیشرم بنمایش میگذارد. چرا؟ چون او مانند یك پری دریایی از ساحل درایت و نجات، فرش سنگها دورتر نشسته است. عقل آدمی كامل نیست. چون اعتقاد و ایمان او، سنگ نوشته ذهن او نیست. چون از خدا دور است. چون بزبان و بفكربخدا ایمان دارد ولی در نهان صدای غرغر زدنی، مانند زوزه ای ممتد، گاهی بلند و گاهی خفیف، او را آرام نمیگذارد. و آدمی زمانیكه به این بانگ گوش داده و دچار تردید میگردد، در نتیجه در برابر خدا شرمنده میشود، واین شرمندهگی او را از خود هم بیزار میسازد و این بیزاری آغاز فاجعه است.
از ملک بالاست چه جای پری
تو مگسپری به پستی میپری
در بیت پیشین مولانا، آدمی را مانند پری كه فرش سنگها دور از خدا نشسته توصیف میكند. در این بیت مقام اورا بالاتر از ملك و پری و فرشته گان قرار داده و میفرماید، خداوند مقام و جایگاه آدمی را از ملك و فرشتگان هم بالاتر قرار داده است و میگوید آدمی میتواند از پری بالاتر بپرد، ولی او بجای اینكه قدر خود را بداند، خود را درحد پشه و مگس پایین آورده و در پستی و حقارت بال و پر میزند.
گرچه عقلت سوی بالا میپرد
مرغ تقلیدت به پستی میچرد
با اینكه خرد آدمی او را بطرف خدا و نور و بالا میبرد ولی تربیت غلط و جامعه فاسد و دریافتهای اهریمنی كه براثر تقلید از افكار اهریمن صفتان كه در جامعه متداول شده و جا افتاده است، او را مرتبا به زیر میكشد.
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریهست و ما نشسته کان ماست
مولانا همچنان مریدان را از تقلید برحذر داشته و تقلید را تقبیح كرده و میفرماید، دریافتهایی كه بر اثر تقلید به آدمی تحمیل میگردد، در واقع بلای جان و روزگار اوست. تا جاییكه پس از چندی خود آدمی معدن و كان اینگونه افكار عاریتی و نادرست و حماقت و نادانی میگردد.
زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
چون اكثر مردم دارای دریافتهای تقلیدی و حماقت بارند و چون همیشه حق را به اكثریت، هرچند هم كه نادان باشند، داده اند، در نتیجه اگر یك آدمی پیدا شود و مخالف اكثریت بگوید، او را دیوانه مینامند. مولانا میفرماید،بگذار دیگران ترا دیوانه بدانند، بگذار مردم هرچه میخواهند در مورد تو فكر كنند، بگذار تنهایت بگذارند، چرا كه تحمل همه این ناملایمات، به كنار گذاشتن و دست از جهالت كشیدن، می ارزد. از این خرد عاریتی و یا به اشتباه، خرد، نامیده دست بكش و به آنچه دیگران دیوانگی می انگارند، روی آور.
هرچه بینی سود خود زآن میگریز
زهر نوش و آب حیوان را بریز
مردم همیشه كاری را انجام میدهند كه به سود و نفعشان باشد و هیچ كسی را نمیتوان پیدا كرد كه سودجو نباشد، و اگر كسی سود خود را به نفع دیگری ندید بگیرد، در غرب او را احمق مینامند و در شرق دیوانه. و درواقع این سودجویی خوب است و مانند ترس برای بقای آدمی ضروری است و جزء خصلت آدمیست. و آب حیوان هم آب زندگی جاودان است و هیچ كسی را نمیتوان یافت كه طالب این آب نباشد و خواستار حیات ابدی نگردد. ولی مولای ما با اصرار میگوید كه هم دست از سودجویی بردار و از آن فرار كن و هم بجای اینكه آب زندگانی جاودان را سر بكشی، آنرا بر روی خاك بریز و بجای آن زهر بنوش! چرا؟ چون آن خرد عاریتی و دریافتهای حماقت بار تقلیدی، هرچند آدمی به سود و آب حیوان برسانند، همچنان بلای جان آدمی هستند و او را فاسد و تباه گردانده و عمر ابدی و سودآور او را برایش از هر رنج و عذابی، مهلك تر مینمایند. مثلا، تصور كن در كاخی بهشت آسا با ده ها خدمتكار زندگی ابدی داری، و بهترین لذایذ مادی در اختیار توست. ولی همواره كسانی رامیبینی كه دیگران نمیتوانند ببینند و صداهایی را میشنوی كه بجز تو بگوش كسی نمیرسد و یا دچار سر دردمرموزی هستی كه هیچ طبیبی برای درمان آن دارویی ندارد. اگر در اینحال بتو بگویند كه از این سود و یا زندگی تجملی فرار كن و دست از حیات جاودان بكش تا آرامش بیابی، فكر نمیكنم كسی پیدا شود كه به این داد و ستد،نه بگوید. پس سود و عمر جاودان اگر بلای جان باشند، باید دور ریخته شوند كه منظور مولای ما در اینجا این است.
هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
در اروپای شرقی و روسیه متداول است كه میگویند، اهریمن زیبا رویی است كه با لبخند ظاهر شده و تملق آدمی را میگوید. در غرب این روش شیادانیست كه طناب دار قربانی را بافته اند. در نتیجه مردم اسلاو تبارهمیشه با اخم و قیافه ای عصبانی ظاهر میشوند و بهمراه غربیها كه مادر شیادیند، نسبت به كسانیكه صورت باز و بشاش و اخلاقی نرم دارند، بدبین هستند و با تردید به آنان نگریسته و در رابطه با آنان بسیار محتاط اند. و درست برعكس ایرانیان كه بخاطر ده ها هزار سال تمدن، از این نگرانیها گذشته و بسیا راحت با مردم روبروشده و همیشه لبخند به لب داشته و بسیار نرم و محترم، بویژه با غریبه ها رفتار میكنند، مردم دیگر نقاط دنیا ازكسانیكه بی دلیل از آنان تعریف میكنند، بدشان میآید. و این درواقع شرح مصرع اول این بیت است كه مولانا میفرماید، فریب ظاهر را نخور و كسیرا كه تملق بیجا میگوید با درشت نام و سخت گفتار از خود دور كن. و سودو سرمایه و حرفهای بازار را بگذار برای كسانیكه از نظر اخلاقی مفلس و ناچیز و هیچی ندارند.
ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
نترس، نه از دشمن، نه از حرف مردم، نه از آنچه كه دیگران بی آبرویی و رسوایی مینامند، و نه از اینكه بدانند كه هستی و چه فكر میكنی. زندگی كن. با خدا دوست باش. با دیگران مودب و با احترام رفتار كن، دزدی نكن، دروغ نگو، ظلم نكن، حرص نزن، از همه طلبكار نباش، حسادت نكن، خباثت بخرج نده، تنبلی را از زندگی حذف كن، غرور صفت ابلیس است و بس، سرت به كار و تلاش و چگونه لذت بردن از زندگی و داشته هایت باشد و اینرا همیشه بخاطر داشته باش و بدان و مطمین باش كه سهم تو از زندگی همین است كه هست و دقیقا همان جایی هستی كه باید باشی،( چرا كه تلاش و همتت تا همینجا بوده است) و همان اندازه داری كه باید داشته باشی نه كمتر و نه بیشتر.
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
چرا كه من (مولانا) اینگونه خرد و عقل اكتسابی و دریافتهای ابلهانه تقلیدی و ارثی را آزموده ام و نتایج رنج آور آنرا چشیده ام ، و امروز به اینجا رسیده ام كه اگر اینها خرد و عقل است، من ترجیح میدهم بعد از این دیوانه باشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر