دوشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۵

مگذار کزو نماند آثار


ای باد صبا بکوی آن یار
گر برگذری زبنده یادآر

ورهیچ مجال گفت یابی
پیغام من شکسته بگزار

با یار بگوی کان شکسته
این خسته جگر، غریب وغمخوار

چون ازتو ندید چارهٔ خویش
بیچاره بماند بی تو ناچار

خورشید رخت ندید روزی
بی‌نور بماند درشب تار

نی این شب تیره دید روشن
نی خفته عدو، نه بخت بیدار

میکرد شبی بروز کاخر
روزی بشود که به شود کار

کارش چو بجان رسید میگفت
کای کرده بتیغ هجرم افگار

ای کرده بکام دشمنانم
با یارچنین، چنین کند یار؟

آخر نظری بحال من کن
بنگرکه چگونه بی‌توام زار

یکبارگیم مکن فراموش
یادآر زمن شکسته، یادآر

مزار زمن، که هیچ هیچم
ازهیچ، کسی نگیرد آزار

من نیک بدم، تو نیکویی کن
ای نیک! بدم به نیک بردار

بگذارکه بگذرم بکویت
یکدم زسگان کویم انگار

بگذاشتم این حدیث کزمن
دارند سگان کوی توعار

پندارکه مشت خاک باشم
زیر قدم سگ درت خوار

بالجمله تو باشی و تو گویی
او کم کند از میانه گفتار

القصه بجانم از عراقی
مگذار کزو نماند آثار.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر