جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۹۵

زدست میبرد


وه که کارم زدست میبرد
روزگارم زدست میبرد

خود ندارم من ازجهان چیزی
وآنچه دارم زدست میبرد

یکدمی دارم ازجهان وآن نیز
چون برآرم زدست میبرد

برزمانه چه دل نهم که روان
همچو یارم زدست میبرد

درخزان اردلی بدست آرم
دربهارم زدست میبرد

ازپی صید دل چه دام نهم
که شکارم زدست میبرد

چکنم پیش یار جان افشان
که نثارم زدست میبرد

نیست جز آبدیده دردستم
زان نگارم زدست میبرد

طالعم بین که درچنین غمها
غمگسارم زدست میبرد

بخت بنگر که پای بر دم مار
یارغارم زدست میبرد

دستگیرا نظر بکارم کن
بین که کارم زدست میبرد.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر