پنجشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۵

وآنچنان گنجی عجب در کنج ویرانی بود


ای خوشا دل کاندر او ازعشق تو جانی بود
شادمانی جانی که او را چون تو جانانی بود

خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی دراو
مقبل آن کشور که اورا چون تو سلطانی بود

زنده چونباشد دلی کز عشق تو بویی نیافت
کی بمیرد عاشقی کو را چوتو جانی بود

هرکه رویت دید ودلرا در سرزلفت نبست
در حقیقت آدمی نبود که حیوانی بود

در همه عمر ار برآرم بیغم تو یکنفس
زان نفس برجان من هر لحظه تاوانی بود

آفتاب روی تو گر برجهان تابد دمی
درجهان هر ذره‌ای خورشید تابانی بود

درهمه عالم ندیدم جز جمال روی تو
گر کسی دعوی کند کو دید بهتانی بود

گنج حسنی و نپندارم که گنجی در جهان
وآنچنان گنجی عجب در کنج ویرانی بود

آتش رخسار خوبت گر بسوزاند مرا
اندرآن آتش مرا هرسو گلستانی بود

روزی آخر ازوصال تو بکام دل رسم
این شب هجر تو را گر هیچ پایانی بود

عاشقان را جز سر زلف تو دست‌آویز نیست
چه خلاص آن را که دست‌آویز ثعبانی بود؟

چون عراقی در غزل یاد لب تو می‌کند
هر نفس کز جان برآرد شکر افشانی بود.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر