یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۴

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد


خوابم آشفت و سرخفته بدامان آمد
خواب دیدم که خیال تو بمهمان آمد

گوئی از نقد شبابم بشب قدر و برات
گنجی از نو بسراغ دل ویران آمد

ماه درویش نواز از پس قرنی بازم
مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد
تا بچشمم همه آفاق چراغان آمد

وعده وصل ابد دادی و دندان بجگر
پا فشردم همه تا عمر بپایان آمد

ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم
چه بسا درد که نزدیک بدرمان آمد

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند
عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد.

شهریار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر