بی تو ای دل نکند لاله ببار آمده باشد
ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد
چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد
نکند بیخبر از ما بدر خانه پیشین
بسراغ غزل و زمرمه یار آمده باشد
از دل آن زنگ کدورت زده باشد بکناری
باز با این دل آزرده کنار آمده باشد
یار کو رفته بقهر از سر ما هم ز سر مهر
شرط یاری که بپرسیدن یار آمده باشد
لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
بتماشای من آن لاله عذار آمده باشد
شهریار این سر و سودای تو دانی بچه ماند
روز روشن که بخواب شب تار آمده باشد.
شهریار
ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد
چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد
نکند بیخبر از ما بدر خانه پیشین
بسراغ غزل و زمرمه یار آمده باشد
از دل آن زنگ کدورت زده باشد بکناری
باز با این دل آزرده کنار آمده باشد
یار کو رفته بقهر از سر ما هم ز سر مهر
شرط یاری که بپرسیدن یار آمده باشد
لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
بتماشای من آن لاله عذار آمده باشد
شهریار این سر و سودای تو دانی بچه ماند
روز روشن که بخواب شب تار آمده باشد.
شهریار

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر