شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۴

روز روشن که بخواب شب تار آمده باشد


بی تو ای دل نکند لاله ببار آمده باشد
ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد

چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا
چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد

نکند بیخبر از ما بدر خانه پیشین
بسراغ غزل و زمرمه یار آمده باشد

از دل آن زنگ کدورت زده باشد بکناری
باز با این دل آزرده کنار آمده باشد

یار کو رفته بقهر از سر ما هم ز سر مهر
شرط یاری که بپرسیدن یار آمده باشد

لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
بتماشای من آن لاله عذار آمده باشد

شهریار این سر و سودای تو دانی بچه ماند
روز روشن که بخواب شب تار آمده باشد.

شهریار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر