یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۴

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را


زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتمسرای ما ندانم ازکه میپرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

بدوش از برف بالاپوش خز ارباب میآید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

بکاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بیمروت کی ببالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

بتلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

بهر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یارب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را


بهر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

بکام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

بعزت چون نبخشیدی بذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را.

شهریار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر