پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۴

کاب سرچشمهٔ مهرت سخن دلکش ماست

ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
کار اسلام ز بالای بلندت بالاست

شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیم
حرف منشور جلال تو بمعنی طاهاست

شب که داغ خط هندوی تو دارد چو بلال
دلش از طره عنبرشکنت پر سوداست

زمزم از خجلت الفاظ تو غرق عرقست
مروه از پرتو انوار تو در عین صفاست

هر که او مشتریت گشت زهی طالع سعد
وانک در مهر تو چون ماه بیفزود بکاست

پیش آن سنبل مشکین عبیر افشانت
سخن نافهٔ تاتار نگویم که خطاست

در شب قدر خرد با خم گیسویت گفت
ایکه از هر سر موی تو دلی اند رواست

از تو موئی بجهانی نتوان دادن از آنک
یکسر موی ترا هردو جهان نیم بهاست

قطره‌ئ بخش ز دریای شفاعت مارا
کاب سرچشمهٔ مهرت سخن دلکش ماست

در تو بستیم بیک موی دل ازهر دوجهان
که بیک موی تو کار دوجهان گردد راست

مکن از خاک درخویش جدا خواجو را
که بود خاک ره کس که زکوی تو جداست.

خواجوی کرمانی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر