جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴

وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر درآب



ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر درآب
قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر درآب

عنبرین خطت که چون مشک سیه برآتشست
مینماید گرد آتش گردی از عنبردرآب

بر گل خودروی رویت کبروی حسن ازاوست
سبزهٔ سیراب را بنگر چو نیلوفر درآب

تا بر آب افکند زلفت چنبر از سیلاب چشم
پیکرم بین غرقه در خونست چون چنبر درآب

مردم دریا نیندیشد ز طوفان زان سبب
مردم چشمم فرو بردست دایم سر درآب

گر چه زر در خاک میجویم که از خاکست زر
روی زردم بین درآب دیده همچون زر درآب

عیب مجنون گو مکن لیلی ,که شرط عقل نیست
گر نداند حال دردش, گو برو بنگر درآب

کشتی برخشک میرانیم در دریای عشق
وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر درآب

چون بنوک خامه خواجو شرح مشتاقی دهد
چشم خونبارش دراندازد روان دفتر درآب.

خواجوی کرمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر