چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۴

چو آفتاب بهر ذره می‌نماید رخ


بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک

بلطف صید کنی صدهزار دل هردم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک

کدام دل که بخون در نمی‌کشد دامن؟
کدام جان که نکرد از غمت گریبان چاک؟

دل مرا، که بهر حال صید لاغر توست
چو می کشیش، میفگن، ببند بر فتراک

کنون اگر نرسی، کی رسی بفریادم؟
مرا که جان بلب آمد کجا برم تریاک؟

دلم که آینه‌ای شد، چرا نمی‌تابد
درو رخ تو؟ همانا که نیست آینه پاک

چو آفتاب بهر ذره می‌نماید رخ
ولیک چشم عراقی نمی‌کند ادراک.

عراقی